در معنی بسم الله

بسم الله الرحمان الرحیم

رحمان یعنی صاحب رحمت عام، که وَسـِعـَت رحمتـُه کلَّ شیء

رحیم یعنی صاحب رحمت خاص، خاص باورمندان، که یـَختـَصُّ برحمته مـَن یشاء

بسم الله یعنی بالله، یعنی أستعین بألله، یعنی از خدا یاری می‌خواهم

پس می‌شود:

به یاریِ خدا، دارای مهر فراگیر و مهر ویژه

یعنی کاری را آغاز می‌کنم، تنها به امید یاری خدا، باشد که مهر فراگیرش مرا دریابد و اگر شد مهر ویژه

فهرست مطالب این وبلاگ

صفحه فهرست 👉

از کتاب سه‌قلعه‌نامه

نام کتاب: سه‌قلعه‌نامه، گذری بر تاریخ و فرهنگ سه‌قلعه‌ی خراسان

نویسنده: کمیل محمودی

سال انتشار: 1403

کتاب مفصلی‌ست در 450 صفحه و 9 فصل، شامل باب‌هایی در پیشینه‌ی تاریخی، معماری و آثار تاریخی، کشاورزی، دامداری، صنایع دستی و مشاغل فراموش شده، تحولات آموزش، آداب و رسوم، بازی‌ها و سرگرمی‌ها، و اعتقادات و باورها.

مطالب مفید و جالب زیادی در این کتاب آمده که ارزش خواندن دارد. در مجموع کتاب مرتب و منظمی‌ست، و غلط‌های املایی و نگارشی آن ناچیز است. تحقیقات جامع نویسنده در خور تقدیر است. از نقاط برجسته‌ی کتاب، عکس‌های بی‌نظیر و پرشمار آن است.

آن جنبه از این نوع شهرنامه‌ها که من به آن علاقه‌ی خاصی دارم (یعنی گویش‌شناسی)، در این کتاب چندان مورد توجه نبوده و آوانویسی لاتین و حتی املای فارسی برخی اصطلاحات محلی ایراد دارد.

***

بعضی نکته‌های جالب این کتاب را به همراه چند نکته‌ی اصلاحی که به نظرم رسید در اینجا می‌آورم.

در صفحات ابتدایی کتاب، استدلال سستی شده است که چون در فلان کتاب، در ضمن نقشه‌ی راه‌های خراسان، نام سه‌قلعه آمده، پس این نام 1400 قدمت دارد. قطعاً این استدلال غلط است. نام سه‌قلعه نامی نسبتاً جدید است و در هزاره‌ی قبل رایج نبوده و منظور نویسنده‌ی آن کتاب از آوردن نام سه‌قلعه، نشان دادن مسیر بوده، نه قدمت آن نام. اگر منظور قدمت سکونت‌گاه است، باید گفت که بیشتر سکونت‌گاه‌های کویری خراسان، بیش از دو سه هزارسال قدمت دارند و در کتاب‌ها هم مکرراً از بسیاری از آنان نام برده شده است. در کتاب جغرافیای حافظ ابرو (قرن هشتم) نام خازمی آمده است ولی نامی از سه‌قلعه نیست. احتمالاً آبادی معتبر منطقه‌ی سه‌قلعه، در گذشته، آبادی خازمی بوده است.

ص 30. آقای افشار اشتباه کرده و قوم مهاجمی با نام حسنی در فارس وجود نداشته است. بلکه «حسن» لقب راهزنان بیابان‌های بین خراسان و یزد و کرمان بوده است. پاپلی یزدی در کتاب شازده حمام، مفصلاً از آنان یاد کرده است. جمع حسن، می‌شود حسن‌ها، نه حسنی‌ها. غالب این راهزنان، بلوچ و گاهی از مردم محلی بیابان نشین و عمدتاً از عشایر و کولی‌ها بوده‌اند؛ خواه از فارس یا سیستان یا بلوچستان یا کرمان و جز آن. در همین بخش از همین کتاب، اسنادی دولتی حاکی از بلوچ بودن مهاجمان ارائه شده است.

ص 32. نام برج اسفه‌باٛرو به معنی «سفید بارو» است یعنی بارو یا برج سفید. بارو در اینجا ربطی به باران ندارد.

در ص 32، نام دیگر برج‌ها، به املای رسمی: خرستو: خارستان، سلطو: سلطان، موراٛ: میان راه، لقری: لب‌گوری (: کنار بند)، ....

در ص 34 «باره» bâre درست است؛ نه «بهره». باره در معنی دیوار قلعه، معروف است. تلفظ محلی باٛره bāra است.

در ص ۵۵ و ۵۶، در توضیح علت عرب نامیدن عشایر، نویسنده دچار اشتباه شده. عشایر چوبداری (و بسیاری از طوایف دیگر عشایر خراسان) در عین این که از اطراف هرات آمده‌اند، در اصل، واقعاً عرب هم بوده‌اند و در گذر زمان فارسی‌زبان شده‌اند. من این مطلب را در فرسته‌ای با نام عرب‌ها در خراسان، در این وبلاگ توضیح داده‌ام.

انواع سقف خانه‌ها: سقف تزری tazari، گنبدی، سه زه‌بند، دو زه‌بند، تیغه‌لنگه ...

بی‌مرغی beymorqi: بادگیرهای یک طرفه که تنها از یک سو (معمولاً شمال) باد می‌گرفت. این بادگیرها معمولاً کوچک بودند و روی اُوْگین وسط سقف گنبدی ساخته می‌شدند؛ برعکس بادگیرهای چندطرفه که روی خانه‌ی/اتاق مخصوص معروف به خانه‌ی بادگیر ساخته می‌شدند.

واژه‌ی سه‌قلعه وقتی یای نسبت می‌گیرد، می‌شود سه‌قلعگی. این تلفظ راحت‌تر است از سه‌قلعه‌ای و تلفظ قدیم و محلی هم همین بوده است.

در ص ۸۲، اِشتـُرخان درست است، نه اشتر خواهون یا شترخواب. شترخان واژه‌ی مشهوریست.

بقله boqla. حوضچه‌ی آب حمام و قنات و مانند آن که از آن آب بر میدارند.

در ص 86. عکس بالا چپ، حاج احمد جهانی باید باشد.

در ص 88. حوض‌انبار با آب انبار فرق دارد. حوض‌انبار استخری سرپوشیده است که پلکان به پای آب می‌رسد. در آب انبار مخزن آب جداست و با شیر از آن آب برداشت می‌شود.

زراعت بهاره را وُلگار و زراعت پاییزه را سفیدبَر می‌گفته‌اند.

[ظاهراً ولگار، صورتی از واژه‌ی بهار است. از آنجا که کشت بهار، در پاییز برداشت می‌شده است، واژه‌ی ولگار به تدریجی معنی محصول پاییزی به خود گرفته است]

هر سرکار دو شبانه روز آب قنات بوده.

هر طاقه، نیم شبانه روز و هر دُنگ، دو ساعت

تقسیم‌بندی آب قنات، بسته به حجم آب فرق می کرده است.

هر سرکار، به چهار برزگر داده می‌شد و به هر برزگر، یک گاو. قنات سه‌قلعه، 24 برزگر داشته است.

سهم برزگر در سه‌قلعه، یک چهارم بود (در آیسک، یک ششم).

گونجه gavanja. بیلی بزرگ که گاو آن را می‌کشد و زمین را تسطیح می‌کند. فرق آن با پاشک pâšk آن است که پاشک را با دست می‌کشند.

انواع داس به ترتیب اندازه از بزرگ به کوچک: دسکاٛله، مَنگال، ارّه.

اجزای جُغ (: یوغ): سیم‌بند، روجَن، آساک، ماله، گونجه، حَلقَر، پَلِسمو

گاز: تکه کوچک چوب یا سنگ یا آجر که برای پر کردن حفره‌ای در دیواری یا حفره‌ای در ابزار، استفاده شود.

اجزای ماله: سِسک، بَرز اٛهِنگ

اجزای گونجه: دست اٛهِنگ (اٛهِنگ: آهِن: آهن)

ابزارهای درو به ترتیب اندازه: دسکاٛله daskāla. منگال mangâl، ارّه

در ص 156 از نوعی پنبه‌ی زردرنگ با نام «محلّه» نام برده شده است. از این نوع پنبه در کتاب بیرجندنامه هم یاد شده است. احتمالاً املای درست «مَلّی» یا «محلّی» است.

در شعر ص 158. افتوگز درست است؛ یعنی آفتاب‌گزیده

در ص 161. بزنجیر تبدیلی از بیدانجیر است. کــَرچک درست است؛ نه کِرچک.

پلاس مویی: سیاه چادر

در ص ۱۶۸، چَکــَـنه درست است؛ نه چکن. نیاوردن نشانه‌ی «ـه» برای صدای فتحه‌ی پایان واژه‌ها، از خطاهای عمومی کتاب است که در همه جای کتاب تکرار شده است؛ کلَ به جای کلَه، چکنَ به جای چکنَه، گونجَ به جای گونجَه، چمچَ به جای چمچَه و پیتاٛوَ به جای پیتاٛوَه، و ...

قرچه qorča. گردنبند میخ‌داری که به گردن سگ می‌بندند.

کۉز köz. گودالی که در زمین می‌کندند برای نگهداری از بره‌ها و بزغاله‌های تازه زاییده.

کازخونه (کاس خونه). خانه‌های گلی کوچک صحرایی.

ص ۱۹۲، در مورد اصطلاح اَگال کردن آمده است که عبارت است از بستن یک یا دو دست شتران. این واژه، به وضوح صورتی از واژه‌ی «عقال» عربی‌ست که به همین معنا کاربرد داشته است. از معدود واژه‌هایی که عشایر عرب‌تبار جنوب خراسان، از گذشته‌های دور، حفظ کرده‌اند.

یورت پرچین اطراف سیاه چادر. این واژه ترکیست

دِرُش کردن گوش: بریدن گوش حیوان، برای نشانی

گواٛره govāra. گله گاو

در ص ۲۰۵. در اجزای دستگاه توبافی، گــُـوْکار gowkâr درست است؛ نه گــُ‌ـ کار. گــُـوْ در اینجا یعنی گودال.

اجزای دستگاه قالی بافی: دستُک، پاٛکی، قیچی، چوب گُله، پـِی دَمَه، بَراٛزَه، تخته

وسایل پشم ریسی: دِنگی، گُندوشتوک، گاٛله، فرموک، لِک‌لِکی، چرخوک،

اجزای پالان: تنگ، پردُم،

دنگی کردن: حلاجی کردن پنبه

اجزای کاریز/قنات: سوق (: تونل افقی)، کینه کاریز (: چاه‌های مسیر کاریز)، نای (: کول بزرگ سفالی که دیپاره‌ی سوق را از ریزش حفظ می‌کرد)، ....

چخویی‌گری: مقنی‌گری

چَخویی‌گر: مقنی

در ص ۲۳۳، داش‌خونه درست است؛ نه دشت‌خونه. داش یعنی سفال یا کوره‌ی پخت سفال

گاٛله: مقداری پنبه که آن را در دست بمالند تا گرد و باریک شود.

سرمه همان سوخته‌ی پنبه و روغن بوده!

زاٛییچ: زائو

داٛیه: ماما، قابله. دایه تا روز دهم با زائو بود و کمکش می‌کرد.

اجزای تنور: دَمینه (: سوراخ هوادهی پایین تنور)

اِشخار، صورتی از واژه‌ی زغال است. اشخار در واقع خاکستر برخی گیاهان است که خاصیت قلیایی داشته.

خُم شور: چوب شور دادن خم رنگرزی

رنگ آبی از نیل، رنگ قرمز از روناس، رنگ کرم از پوست غوزه‌ی پنبه و رنگ سیاه از آهن آلات به دست می‌آمد.

ابزار نجاری: بَهَر (: اره دو نفره)، پَرما (: مته)، چوسو (: چوب ساب: سوهان)، اسکنه، ...

ص 256. ملا: مکتب؛ پی‌سَبَقو: مرور؛ بِجّی: به هِجی یا به هِجا یعنی بخش‌بخش کردن

ص 266. خواها: خواهی، خواستگاری

ص ۲۷۰: خابرو: خاربَران

ص 278. «فاتحه(‌ی سلامتی) خواندن» در معنای عقد کردن، در افغانستان هم رایج است.

ص ۲۸۰. از رسومات عقد: اُوْ پی چیلوک: آب پشت چولِگ. چولگ: طره‌ی مو

ص۲۸۱. سیاهه: لیست، فهرست

ص ۲۸۶. جزو سرگرمی‌های شب عروسی: رقص محلی، شُوْبازی (: شب‌بازی، سیاه‌بازی)، غلُم سیه (: غلام سیاه)

ص 287. پیر و پوده؛ پوده: پوسیده، فرتوت

ص ۳۱۲. علفه، تبدیلی از عرفه است. چون روز قبل عید قربان، روز عرفه است، مردم روز قبل عید نوروز را هم عرفه/علفه می‌گفتند. این علفه به علف و گیاه ربطی ندارد.

ص ۳۲۱. شوخونی پش بُنگ: شب‌خوانی پیش بانگ: مناجات قبل از اذان

ص ۳۲۶. جار حسینی: شعرخوانی اول محرم

ص ۳۲۸. تاری درست، نه تاریخ. تاری یعنی تاریک

در ضبط اشعار، مکرراً واو عطف، به صورت ضمه ثبت شده. مثلاً شیونُ شین به جای «شیون و شین»

ص 359. سیه‌نامه: نامه‌ای حاوی گواهی فوت بستگان

پیراهن چهل تریزه: پیراهن بلند چین‌دار مخصوص رقص محلی (تریز: تریج: چین پایین لباس)

ص ۳۶۸. انواع کفش: گیوَه (: کفش پارچه‌ای معروف)، پوزار powzâr (: کفش چرمی مخصوص برزگران، نوعی چکمه. گاهی نعلی هم در پاشنه‌اش می‌سازند)، چَپَّت (: کفشی شبیه صندل‌های امروزی که ساربانان و چوپانان استفاده می‌کردند. کفی و بندها از چرم)

ص ۳۷۲. انواع روسری: کَسار (: تمام ابریشمی)، کَجین (: مخلوط ابریشم و پنبه) [در لغت کجین یعنی ابریشمی (کَج: کرم ابریشم)]

ص ۳۷۷. از انواع جامه‌های زنانه: تَمبونْ دو پیجَه: شلواری با پاچه‌های بسیار گشاد که به دامن می‌مانست (پیجه: پاچه). در واقع نوعی دامن بود که تا زانو می‌رسید و روی شلواری دیگر پوشیده می‌شد.

ص ۳۷۸. تنکه جُراب: نوعی جوراب بلند زنانه

طَبلَک: تکه چوبی که گاهی در کف کفش زنانه، از داخل، نصب می‌کردند.

ص ۳۸۲. انواع بازی‌های محلی:

روش‌های قرعه‌کشی برای شروع بازی: تر یا خشک (با سنگی تخت)، سَر یا کو (: کون: تَه)

بیماری‌های دام‌ها: شَلّوکی (: لنگیدن)، لُوْجوشی (: تبخال لب)، پُپ‌دردی، ریخوکی (: اسهال)، روده سرخی، گَری، کرم جگر، کرم روده، آبله

از کتاب فردوس/تون

نام کتاب: فردوس/تون، تاریخ و جغرافیا، ۱۳۷۴

نویسندگان: محمدجعفر یاحقی و خدیجه بوذرجمهری

کتاب مختصری‌ست در ۲۷۰ صفحه که به معرفی شهر فردوس می‌پردازد. بخش نخست کتاب (تا ص ۸۰)، ذکر شهر تون است در کتاب‌های تاریخی. بخش دوم کتاب اطلاعات جغرافیایی‌ و مردمشناسی‌ست که جذابیت چندانی ندارد؛ علاوه بر اینکه با گذر زمان بسیاری از اطلاعات این بخش کتاب، نیاز به به روزرسانی دارد. کتاب به سفارش موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی نوشته شده است و چنانکه در مقدمه‌ی کتاب آمده، یکی‌ست از مجموعه کتاب‌های «جغرافیای تاریخی شهرهای خراسان».

دکتر محمدجعفر یاحقی، ادیب نامدار فردوسی و استاد دانشگاه مشهد، نویسنده‌ی بخش تاریخی کتاب است. طبعاً کتابی‌ست محققانه و مطابق معیارهای علمی. اهل شعر و ادب بودن نویسنده باعث شده که در اوایل کتاب، متن گاهی بیش از اندازه شاعرانه باشد و لفاظی‌های ادبی آن گاه حوصله‌سر‌بر می‌شود و کتاب را از جایگاه یک متن مستند خارج می‌کند. برخی، البته این را می‌پسندند و این شاعرانه‌نویسی الگوی برخی کتاب‌های دیگر هم شده است.

مانند دیگر نوشته‌های دکتر یاحقی و هم‌عصران او، در این کتاب هم دریغ خوردن بر آنچه زلزله سال ۱۳۴۷ با خود برد، در جایجای کتاب به چشم می‌خورد.

***

نویسنده کتاب را با حسرت بردن بر نام اصیل و تاریخی تون آغاز کرده و از همشهریان بی‌ذوقش گله کرده که، از ترس حرف مردم، آن نام بامسمای تاریخی و اصیل فارسی را دور انداختند و نامی عربی و بی‌ربط با وضعیت جغرافیایی شهر را برگزیدند.

در آغاز کتاب می‌خوانیم:

... وقتی گروهی از تونیان در همین دهه‌های اخیر برای معنی کردن نام شهری که قرن‌ها پیش از تالیف همه کتاب لغت‌های موجود فارسی در سینه‌ی تاریخ نام و آوازه‌ای داشته است، به همین کتاب‌های دم دستی مراجعه می‌کنند و برای آن معنی‌های ... «روده پاک نکرده»، «زهدان»، «گلخن حمام»، «جامه شبرو» و «حمام» می‌یابند، از نام شهر خود لابد شرمشان می‌آید و پیشنهاد تغییرش را به دولت وقت - که نام‌های زیبا و خوش معنی و خوش آهنگ چند هزار ساله را به شاپور و شاهی و شهسوار و ... تبدیل می‌کرد - می‌دهند و در نتیجه از سال ۱۳۰۸ هجری شمسی، با تصویب هیئت دولت وقت، «تون» مثلاً نازیبا و بدمعنی و فُرودین به فردوس زیبا و با معنی و برین تبدیل می‌شود.

تون را چرا به این نام نامیده‌اند و اکنون که نامیده‌اند چرا هیچکس از جغرافی‌نویسان و مورخان گرفته تا گردآورندگان فرهنگ‌ها و دانشوران و ذوقمندانی که در طول تاریخ از این دیار برخاسته‌اند، به نازیبایی و نادلپذیری آن اشاره‌ای نکرده‌اند؟ اصلاً چه کسی گفته است برای معنی کردن نام‌ها آن هم نام‌های تاریخی و جغرافیایی باید به کتاب لغت مراجعه کرد و نه مثلاً به اشتقاق و سابقه باستانی آن؟ مگر نه این است که مسما به اسم معنی می‌دهد و نه برعکس؟ مگر مسما مقدم بر اسم نیست؟

سپس نویسنده با اشاره به ریشه‌ی احتمالی واژه‌ی تون (تابان: جای تابش و گرما) اشاره می‌کند که چنین نامی برای این شهر با وضع جغرافیایی آن تناسب دارد و در سده‌های گذشته، به خاطر شدت گرما، گاهی مردم مناطق خراسان، به جای «به جهنم»، می‌گفته‌اند «به تون و طبس». مردم تون هم از لج این شهرت، عکس نام جهنم یعنی فردوس (: بهشت)، را روی شهر خود گذاشتند. ولی آیا با تغییر نام واقعیت عوض خواهد شد؟ در زیرنویس ص ۱۵ از قول جراید سال ۱۳۰۸ نقل کرده که وقتی تغییر نام تون به فردوس اعلام شد، نوشتند:

فردوس برین اگر همین است/حقّا که جهنم به از این است

یا

فردوس مگو که گلخن حمام است/ تون و طبس است و دوزخ ایران است

***

حاشیه خارج از کتاب: چنانکه استاد زبان‌شناس، احمدرضا قائم‌مقامی در یادداشت 693 کانال تلگرامی‌اش اشاره کرده، تون به معنی آتشدان حمام و کوره، از زبان‌های سامی آمده و با واژه‌ی تنور عربی همریشه است. لذا لغت تون در این معنا، ربطی به نام شهر تون ندارد. در نظر نویسنده‌ی کتاب فردوس/تون، کاربرد این واژه در معنای کوره، حاصل توسعه‌ی معنایی بوده که ظاهراً چنین نیست. در اینجا صرفاً یک شباهت تصادفی داریم، بین دو لغتی که از دو زبان مختلف آمده‌اند.

***

قسمتی از متن صفحه‌های ۵۹ و ۶۰ کتاب که از قول کتاب «عالم‌آرای عباسی» (نویسنده: اسکندربیک ترکمان، دوره‌ی صفوی)، که در ضمن حوادث سال ششم سلطنت شاه عباس اول، از آیسک یاد کرده است:

عالم آرای عباسی، ماجرای بازپس‌گیری تون و شهرهای جنوبی خراسان را از اوزبکان در خلال حوادث سال ششم جلوس شاه‌عباس اول آورده‌است. اجمال سخن آن که:

در آغاز این سال بعد از فتح گیلان سپاه قزلباش به جانب خراسان در حرکت آمد و کسان به احضار لشکرهای ممالک فرستادند. به ولی‌خان و اسماعیل‌خان امرای کرمان حکم شده‌بود که از راه یزد و طبس به خراسان آیند و به اردوی شاهی بپیوندند. در این زمان مصطفی بیک کنگرلو از جانب حکومت مرکزی حاکم تون و طبس بود و جماعت اوزبکان بر آن حدود مستولی شده‌بودند و بویژه ولایت تون را به تصرف خود در آورده بودند. در این سال که خبر ورود موکب شاهی به خراسان شایع شد، مصطفی‌خان به عزم بازپس گیری تون با دویست‌وپنجاه نفر از جنگجویان استاجلو و برخی ملازمان خود از طبس به تون رفت و شهر بند قلعهٔ تون را از اوزبکان بازپس گرفت و قوری میرزا را که حاکم اوزبکی تون بود در ارگ به محاصره درآورد. محصوران کس به هرات فرستادند و استمداد خواستند. میرقلبا کوکلتاش حاکم هرات و دین محمد سلطان خواهرزادهٔ عبدالله خان، مشهور به یتیم سلطان، یکهزار جنگجوی اوزبک را به سرکردگی شخصی بهادر به نام «ناجولی» به دفع لشکر قزلباش و کمک به محاصره شدگان قلعهٔ تون فرستادند. مصطفی خان مردانه با فوج کثیر اوزبک جنگید، امّا سرانجام تاب مقاومت نیاورد و به همراه یاران اندک با پناه گرفتن در حصارِ اسبان خود تا حدود آیسك (āyask) به حالت جنگ و گریز عقب نشست. در آیسك به میان حصار ده درآمدند و دیوار بست آن را پناه خود ساختند. اوزبکان در بیرون قلعه فرود آمدند و آن شب از جانبین پاس داشتند.

از این طرف امرای افشار و لشکر کرمان در طبس از مشکل مصطفی‌خان اطلاع یافتند و با شتاب به جانب آیسك روانه شدند. روز دوم که مصطفی‌خان در دیوار بست آیسك حصاری بود به آن موضع رسیدند. همین که سپاه قزلباش که به حدود شش هزار می‌رسید از دورنمایان شدند، اوزبکان پریشان خاطر پا به فرار گذاشتند. مصطفی‌خان از حصار بیرون آمد و به اتفاق دلاوران افشار معرکهٔ رزم و پیکار با اوزبکان را گرم کرد.

اوزبکان در حملهٔ اوّل شکست خوردند و گروهی کثیر طعمهٔ شمشیر انتقام شدند. جان‌محمد دیوان‌بیگی که از بزرگان اوزبکیه و دیوان‌بیگی یتیم سلطان بود با چند نفر از سرداران دیگر خود به اسارت درآمد. چون این خبر به جماعت اوزبکانی که در قلعهٔ تون بودند رسید، تاب توقف نیاوردند؛ ارگ را خالی کردند و راه فرار پیش گرفتند.

***

در صفحه‌های 65 و 66 در باب تعدیات مداوم اقوام مهاجم، از قول یک سفرنامه‌نویس (محمدابراهیم خدابنده‌لو «روزنامه سفر خراسان و سیستان») در دوره‌ی ناصرالدین شاه قاجار، آمده:

از منزل یُونُسی تا این «سرایون» که متعلّق به خاك طبس است در سابق محلّ تاخت و تاز طایفهٔ ضالهٔ ترکمانیه مرو بوده‌است و این قلعه‌جات که در عرض راه واقع است پاره‌ای مخروبه امّا دایر است. از اهالی آنها سؤال نمودم چرا قلعه را تعمیر نمی‌نمایند؟ می‌گفتند ... احتیاج به قلعه به جهت امن نبودن طرق و شوارع است. از دولت پادشاه عالمیان پناه الحال دوازده سال است که از ترکمانان جز اسمی نمی‌شنویم و از ایشان اثری نمی‌بینیم. و همچنین از طوایف بلوچ هم تاخت و تاز برخلاف سابق نمی‌بینیم، مگر بعضی اوقات در این صفحات آمد و شد دارند به جهت معاملات از قبیل گوسفند و روغن که می‌آورند و می‌فروشند و در عوض اقمشه به جهت لباس خود می‌خرند.»

***

در صفحات ۶۶ و ۶۷ از ظلم و تعدیات حاکم محلی چنین آمده است:

آرامش نسبی از جانب اقوام مهاجم که پیشتر از آن همیشه منطقه را عرصهٔ تاخت و تاز و میدان عرض اندام خود می‌داشتند، البته برای اهالی مغتنم و شایان قدردانی بوده‌است، اما دریغ که دشمنان بیرونی و یاغیان آن سوی مرزها از شکوه دولت پادشاه عالمیان پناه سرجای خود نشستند و میدان راگویی برای عمّال حکومت باز گذاشتند و دست آنها را بر جان و مال مردم گشاده کردند و مردم این دیار مانده بودند که «از دوست شکایت کجا برند؟» داستان را از قلم همان سفرنامه نویس بشنویم:

«اهالی آن‌جا [تون] از اشراف و رعایا از تعدّیات عمادالملك شکوهٔ زیاد داشتند و می‌گفتند: از قرار معمول سابق چهار مقابل علاوه می‌گیرد. جان نثار گفتم: چرا مراتب را معروض کارگزاران نوّاب حشمةالدّوله نمی‌دارید؟

گفتند: مکرّر در ارض اقدس معروض داشته‌ایم، حاجی مستشارالملك به جهت نسبت سببی که با عمادالملك پیدا کرده و دختر او را به حبالهٔ نکاح خود درآورده به عرض نمی‌رساند و کمال حمایت و جانبداری را از عمادالملك می‌نماید و عارضین را تنبیه و سیاست نموده بازو بسته به درگاه عمادالملك می‌فرستد و به جهت بعد مسافتی که درمیان ما و دارالخلافه واقع است عرض حال به دربار معدلت مدار شاهنشاهی متعسّر است. بناءً علیه هرگاه این عرایض ما را به دربار معدلت مدار ظلّ‌اللهی در خدمت امنای دولت معروض نداری البتّه در قیامت مورد مواخذهٔ خداوندی خواهی بود.

از رعایای مزبور چندتن فراری شده به خاک قاین پناه به میر علم‌خان حشمةالملك برده در کمال آسودگی روزگار می‌گذرانند. هرگاه اندك زمانی بر این حال بگذرد جز این که ما نیز بر منوال آنان به خاك قاین پناه بریم چارهٔ دیگر نداریم.»

***

بنا بر آنچه در صفحه 69 در مورد مسجد کوشک آمده، عمده‌ی اهالی تون، قبل از آمدن صفویه، شیعه 12 امامی بوده‌اند:

بر جانب راست محراب تابستانی مسجد کتیبه‌ای است با این عبارت: «اللّهمّ صلّ علی النبیّ والوصیّ و البتول والسبطین و زین‌العابدین و الباقر والصادق والکاظم والرّضی والتقی والنّقی والعسکری والمهدی صلوات الله علیهم اجمعین. بسعی و اهتمام قدوة السالکین درویش خلف‌بن علی‌بن درویش میرانشاه تونی. فی تاریخ ۸۸۵».

(صفویه در سال ۹۱۰ به قدرت رسیدند)

در ص ۱۳۸ از قول کتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات، از معین‌الدین محمد زمچی اسفزاری (دوره‌ی تیموری، قرن نهم) در مورد تون آورده است که: «مردم تون اکثر به رفض منسوبند»؛ یعنی شیعه‌اند.

***

ص ۱۷۲. جمعیت فردوس در سرشماری سال ۱۳۳۵، برابر ۶۸۳۴ نفر بوده است.

از کتاب بیرجندنامه

بیرجندنامه کتابی‌ست از دکتر جمال رضایی، استاد ادبیات در دانشگاه تهران (۱۳۰۵-۱۳۸۰). موضوع کلی این کتاب، توصیف بیرجند در اوایل قرن چهاردهم شمسی‌ست؛ یعنی سالهای 1300 تا 1330 که دوران کودکی و جوانی نویسنده بوده است. بهترین شهرنامه‌ایست که تاکنون خوانده‌ام. کتابی‌ست مرتب و منظم، به دور از تکرار و آشفتگی و حرف‌های عوامانه. نویسنده خود دانش و تحصیلاتی در حوزه‌های زبانشناسی و باستان‌شناسی داشته و کتابی محققانه نوشته است. الگوی کلی کتاب مانند دیگر شهرنامه‌هایی‌ست که امروزه نوشته می‌شود؛ مروری بر یادکردهای شهر در کتب گذشتگان، خاطرات شخصی نویسنده، شرح جغرافیای شهر قدیم، آداب و رسوم، افسانه‌های محلی، مشاغل محلی، بازی‌های محلی، آوازهای محلی، مشاهیر، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات محلی و چیزهای دیگر. شاید زبان‌شناسان بر آوانویسی فارسی این کتاب ایرادهایی بگیرند، اما آوانویسی لاتین واژه‌های محلی به خوبی و درستی انجام شده است.
بخش زیادی از آنچه در کتاب بیرجندنامه آمده، از آداب و رسوم، غذا، بازی‌ها، بیماری‌ها، و واژه‌های محلی و غیره، عیناً در منطقه‌ی سرایان و فردوس هم رایج بوده و این کتاب منبع بسیار بسیار خوبی برای این موارد است.

***

برخی واژه‌های این کتاب که برای من یادآور نکاتی در مورد گویش محلی آیسک است، در اینجا می‌آورم. برخی واژه‌هایی که در این کتاب آمده را من مستقیاً از بیرجندی‌های امروزی نشنیده‌ام و گمان می‌کردم کاربرد آنها منحصر به منطقه‌ی سرایان و فردوس است. اما به نظر می‌رسد هر چه بیشتر به گذشته برگردیم، گویش منطقه‌ی سرایان و فردوس و گویش منطقه‌ی بیرجند، بیشتر به هم نزدیک می‌شوند. از این واژه‌ها در مطالب دیگر این وبلاگ هم استفاده کرده‌ام.

توضیحات خودم را در [ ] گذاشته‌ام.

***

اَسـَـگــَرتیَه نام قدیم قهستان است که برخی اهل تحقیق آن را با سنگ‌گِرد در فارسی نو برابر دانسته‌اند (ر.ک. کتاب بیرجندنامه، جمال رضایی، ص ۴۳)، [اَسـَـ : سنگ، سنگ‌گِرد: جای سنگی، سنگستان]

[معنی بیرجند. در کتاب بیرجندنامه، در ذکر اقوال مختلف در وجه تسمیه‌ی بیرجند، یکی از اَشکال ثبت این نام در گذشته را بَرجن ذکر کرده است و احتمال داده که املای بیرجند تبدیلی از اصل بَرجن باشد. اگر این املا و الگوی تحول، درست باشد آنگاه احتمالاً بَرجن به معنی جای بلند است. بیرجند قدیم روی تپه‌های واقع در عمق دره‌ای V شکل بنا شده بوده و با این معنا تناسب دارد. واژه‌ی «بَر» در چند لغت محلی، معنای کوه و بلندی و تپه دارد؛ از جمله: بَراکوه (: بَر و کوه)، پیش‌بـَر (: تپه‌ی جلوی کوه بلند)، بَرمِنج (خوسف)، ... . احتمالاً جزء بَرز در این جاینام‌ها هم از همین ریشه است: بَرزِج/برزچ (بیرجند)، بَرزاج (خوسف)، ... .]

- در بیرجند هم گویش محله‌ها تفاوت داشته است.

چخ پایو. نام یکی از محلات بیرجند قدیم. در اینجا واژه چَه/چاه به چخ تبدیل شده است (نمونه‌ای از الگوی تبدیل هـ به خ، که در گویش‌های جنوب خراسان نمونه‌های دیگر هم دارد).

چاه‌پایاب. یکی از چاه‌هایی انتهایی کاریز است که آن را با راه‌پله‌ای به سطح زمین می‌رسانند تا مردم بتوانند به راحتی از آنجا آب بردارند (تلفظ بیرجندی: چَخ پایو čax pāyow).

شوشک šušk. نوعی خاک آمیخته به شن، خاکستری‌رنگ، که بیشتر در کوه‌پایه‌ها وجود دارد. گِل این خاک، هنگامی که خشک شد، سخت و نفوذناپذیر می‌شود و از آن برای اندودن بام‌ها استفاده می‌شود [در نام چندین روستای خراسان خوبی، صورتی از این واژه به کار رفته است؛ از جمله: شوشود، شوشکی، سیسکان و ..‌.]

گــَـز. ترکه‌ی نازک و پاجوش درخت، بویژه درخت انار [ناٛر: ترکه‌ی نازک. ناٛر در اینجا در اصل کوتاه‌شده‌ی ترکه‌ی نار یا شفت نار است‌. چون در قدیم از ترکه‌ی نار برای کارهایی مانند شلاق زدن مجرم و راندن خر و گاو استفاده می‌کردند. ]

خرگــَـز. (۱) ترکه‌ای که با آن خر را می‌رانند. (۲) ترکه‌ی بزرگ. لزوماً از درخت گز نبوده است و بلکه غالباً از انار بوده است.

بُهار: بهار

وِلگار: پاییزه، جو وِلگار [در آیسک: وُلگار. آیا این واژه تبدیلی از واژه‌ی بهار است؟]

زوال گَرد. موقعی که سایه برمی‌گردد، عصر

پگه pagā. صبح زود، سپیده‌دم

مهمان را خدمت کردن: از او پذیرایی مفصل و مناسب کردن [درخت را خدمت کردن: به درختان باغ رسیدگی ویژه کردن]

سبو: کوزه‌ی دسته دار بزرگ [تلفظ آیسک: سَوۉوْ savöw]

ماه نوروز: اسفند

شِرِنگ: شادی و هیاهو و جلال و شکوه [رِنگ: آهنگ]

شبوش šabowš: شادباش [در آیسک: شَبُوْ]

گــَستا: ویار حاملگی

زیچ zeyč: ، زائو [زائوج > زاییچ > زیچ]. زیچ صورتی از زاج/زاچ/زچه است از اصل زاک. زاک در پهلوی به معنی زائو است. [واژه‌ی جک به معنی شیر اول دوش، احتمالاً صورتی از همین واژه‌ی زاک است]

جاٛک: آغوز، ماک در لهجه‌ی تهرانی

کوف: فوت fut، پُف دهان [با کـُخ‌کـُخ و خـُفه به معنی سرفه همریشه است]

دست حلال: ختنه [دَست حلار]

خنده‌سور: ختنه سور (نمونه‌ی قلب واجها)

هِم: پــِهـِن [حجم > حَیم > هِم] [در آیسک: هاٛیم hāym، در کرمان: حَشَم]

شاخ کردن تنور: برافروختن آتش تنور با ریختن شاخه و هیزم در آن

خاٛشک xāšok. آجیل

چَپَّت čappāt: نوعی کفش چرمی [این واژه با واژه‌ی کفش، همریشه است]

به «میله» رفتن: به پیک‌نیک رفتن [شبیه کلودو در آیسک]

میله کردن: خارج شدن از شهر برای تفریح و هواخوری [میله در اینجا از ریشه‌ی میر/مین/مهر است به معنی خوب و خوش و نیک. بنابراین میله کردن یعنی خوشی و تفریح کردن].

تگ/تک به معنی دره ممکن است با تک به معنی ته و پایین همریشه باشد. [تگ صورتی از تنگ یا تنگه است؛ یعنی دره]

بـُـنــَندُو ْbōnandow کردن: بام‌اندود کردن پشت بام با گِل. [بام > بان > بُن] [در آیسک: بلندُوْ bolandow]

خوْ xow. به جایگاه ریختن گِل در بام‌اندود، خو می‌گفتند. [واژه‌ی پَرخو به معنی انبارک غلات، صورتی از این خو را در خود دارد]

خول xul: تیزی سر گنبد و دیگر سازه‌ها مانند دودکش و جز آن. [با خود xud در کلاه‌خود و نیز خوشه همریشه است. دکتر قائم‌مقامی گفته، این واژه یک صورت خوی xuy هم داشته است (د > ی). اصطلاح «خوْ چشمه» در گویش ما ممکن است به معنی سر چشمه باشد و خوْ xöw در آنجا از همین ریشه آمده باشد. ظاهراً جاینام‌هایی مانند خواف و خاوه و خیوه و مانند آن، از ترکیب «خوی آب»، یعنی سر آب، ساخته شده‌اند] [خول در آیسک به معنی تاج خروس است و به تیزی سر گنبد خۊوّه xüvva می‌گویند. معلوم است که ریشه یکیست].

اسفهرود. نام این روستا در گویش محلی‌های آنجا اسپیرود بوده (کتاب بیرجندنامه). [اسپیرود صورت قدیمی‌تر اسفهرود است؛ اسپیدرود > اِسپی‌رود > اسپـَـرود > اِسفــَرود > اِسفاٛرود esfārud. در مورد قاعده‌ی کشیده شدن فتحه در پایان هجای کوتاه، قبلاً به طور مفصل نوشته‌ام (ذیل مطلب «در مورد آیسک و نام آیسک»). تلفظ محلی این نام اسفاٛرود است که برای نشان دادن فتحه‌ی کشیده، آن را به صورت اسفَهرود می‌نویسند، ولی حرف ـهـ را نباید تلفظ کرد.‌]

خانه‌پیشو: خانه‌ی ته خانه‌ی دیگر

دَر طاقی: محلی برای گذاشتن لحاف تشک [در آیسک: برطاقی، درگاهی که انتهایش را بسته باشند و از آن برای گذاشتن اشیا استفاده کنند. دیوارهای گلی قدیمی بسیار پرعرض بود و در این محل می‌شد خیلی وسایل گذاشت]

کـُـلِ کار: چاله‌ای که برای تو (دستگاه پارچه بافی) می‌کندند. [کل: کال: غال]

کـُل. چاله، سوراخ، چال، کال، (در برخی گویش‌ها: کت kot)، هر نوع سوراخ کوچک و بزرگ

کلقند kolqand. کل کوچک، آبگیر کوچک [پسوند قند در اینجا شناسه‌ی مکان است و صورتی از «گان» است. همین پسوند است که در نام روستا‌ها و شهرهای فراوان آمده است؛ مانند ساغند، رازقند، ازقند/ازغند، قصرقند، سمرقند، و ... ]

کلگاه kolgâ. کل بزرگ، آبگیر بزرگ [در آیسک: کَلگاٛ: شکاف بزرگی که در دیواره‌ی خاکی مزرعه (معمولاً بندها) ایجاد می شود و آب از آنجا با شدت فرار می کند. اصطلاحاً می گویند: اُوْ کَلگاٛ کِردَه]

کلوک koluk کل کوچک، سوراخ

راٛزینه: پله [راه زینه در اصل به معنی راه پله است]

یک فنجان آب قنات: دوازده دقیقه، هر دانگ، ده فنجان، هر شبانه روز، ۱۲ دانگ بوده

سالار: رئیس برزگران و نماینده‌ی مالک در زمین‌های او بود.

نان ته‌تغاری. [منشأ اصطلاح بچه‌ی ته‌تغاری]

نان کلوچه: تکه خمیر کلفتی که در ابتدای پخت برای آزمایش وضع تنور به دیواره چسبانده می‌شد.

نان لمبه. به نوع نان گرد و هم پتیر می‌گفتند، حتی اگر خمیرش ورآمده بود.

کماچ نانی است که در دیگ پخته شود، نه با حرارت مستقیم آتش.

سوزمه: شیراز غلیظ سفت نمک زده که در خیک ریخته سرش را میدوختند تا هوا نرسد و تا مدتها قابل نگهداری باشد. [در آیسک: کامه]

ماس دَنگیده: ماست چکیده [واژه‌های مسکه و ماست و مشک همریشه‌اند].

در کتاب بیرجندنامه از دکتر جمال رضایی، در یک فصل، شرح مفصلی از لبنیات سنتی بیرجند آمده، که غالباً با آنچه در منطقه‌ی سرایان و فردوس بوده، مشترک است.

مَدَل، دوقِشک: وقتی مسکه/کره را داغ می‌کنند که به روغن تبدیل شود، در ته دیگ، دُردی/جِرمی قهوه‌ای بر جا می‌ماند که به آن در بسیاری از مناطق خراسان دوغِچ می‌گویند و طعمی بسیار خوش دارد.

آش اُماچ آشی با هدف نذر و درمان بوده

اُماج و کماج تبدیل شده به اماچ و کماچ

هنگه: جشن

یک من زمین= صد متر مربع، آن مقدار زمین که یک من گندم در آن کشت می‌شود.

سىـٛر sēr: سیر (<> گرسنه)

سِر ser: سیر (واحد وزن)

سیر: گیاه پیازی

اِستار (واحد وزن) استر > ستیر > سیر [یادآور ستیم > سیم]

پوزار powzâr. کفش کلفت، و سنگین روستاییان و کارگران [: پای‌اَفزار]

خِفتی: نوعی گردنبند چسبان

چهارشنبه‌سوری در بیرجند در اخرین چهارشنبه ماه صفر بوده.

اولین چهارشنبه سال را نحس می‌شمردند و مانند سیزده‌به‌در برگزار می‌کردند [در آیسک هم بوده. مادربزرگ من چهارشنبه سوری آخر سال را نمی‌شناخت].

[در باور بسیاری از اقوام ایرانی، چهارشنبه نحس است]

کوف: فوت
پوده: پوسیده
راٛزید: راست
سوق: سوگ
واژه‌ی برات از واژه‌ی برائت مشتق شده است.
خسبیده: نشسته (برای انسان)
اٛشناباٛزی: شنابازی، شنا، آب بازی

لَپـَّر lappar: سنگ تخت که در دست جا شود.

پلپلیسک palpalisk: فرفره چوبی و نخی (بیرجندی)، [یادآور فِر در فرفره، موی فرفری، قِر و فِر]، ...

[در آیسک، پلپلیس pelpelis برای فرفره‌ی چوبی به کار می‌رود و فرفره‌ی نخی را فِنگ‌فنگی می‌گویند.]

پَلّه: پرش [از پَرّه از پریدن] [اصطلاح آیسکی: یک پلّه راه: قسمتی از مسیر، یک پرش راه]

تقسیم بندی آبادی‌ها: مزرعه > قریه > قصبه

بخش کردن: توزیع کردن

جَلّه: سرگین شتر

مَچِّت maččet: مسجد

رُوْگ rowg [تلفظ آیسک: رَوْگ rāwg]: نوار پارچه

شب‌چر در اصل برای گوسفندان است و بعداً برای اجیل شب‌نشینی هم به کار رفته است.

دَ جُغ کِردن: به یوغ بستن گاو و خر، برای کار

[عصا > عاٛصا > عاصا/آسا âsâ > آساک]

جُغ joğ. یوغ. جغ چوبی است که روی گردن دو حیوان (گاو یا خر) قرار می‌گیرد و حرکت آن دو را با هم هماهنگ می‌کند.
آساک چوبی است که یک طرفش روی جغ/یوغ بسته می‌شود و به طرف دیگرش، گاوآهن یا خیش بسته می‌شود. گاوآهن یا خیش ان تیغه‌ی آهنی‌ای است که روی زمین کشیده می‌شود و زمین را شیار می‌کند و شخم می‌زند. اساک یعنی عصامانند. [عاصا/آسا âsâ در معنی «عصا» ندر آیسک به کار می‌رود و نمونه‌ی جالبی‌ست، از این جهت که حتی در گویش‌های جنوب خراسان، تلفظ محلی آن به â است، در حالی که علی‌القاعده باید به ā می‌بود.]

[پاشک pâšk. بیلی بزرگ است با تیغه‌ی آهنی بسیار بزرگ، که به دو طرف تیغه]

گوپاش gowpâš (بیرجندنامه). پاشکی است که با گاو آن را می‌کشیده‌اند. [این واژه کوتاه‌شده‌ی گاوپاشک gâvpâšk است. کارکرد این ابزار را امروزه، بیل‌های پشت تراکتوری به عهده گرفته‌اند. مناسب بود اگر برای حفظ این واژه، نامش را روی بیل‌های تراکتوری می گذاشتند. ]

بچه چقوک: جوجه گنجشک

بچه رواٛ : توله‌ی روباه. [گوچه در سیستانی به معنی بچه آمده است. احتمالاً واژه‌های بچه، گوچه و کوچک از یک ریشه‌اند.]

- در کتاب بیرجندنامه (جمال رضایی)، نام و شرح بیش از ۹۰ بازی محلی رایج در بیرجند در دهه‌های نخست سده‌ی ۱۳۰۰ آمده است.

دال‌باٛزی: درخت بازی

کـَل کِردن: در بازی‌های کودکانه‌ای مانند قایم‌باشک، سوزاندن رقیب با زدن دست به سر یا جای دیگری از بدن او. معلوم است که در اصل، فقط دست زدن به سر، قبول بوده.

بوج buj وَر شور کردن: زنبورها را شوراندن با خراب کردن لانه‌شان

[اصطلاح «واٛ شور کردن» در گویش آیسک که به معنی تحریک کردن افراد به کار می‌رود، حاصل توسعه‌ی معنایی در همین اصطلاح شوراندن زنبورهاست.]

بازی گوْ، گوساٛله، فِنگِلی. فنگلی یعنی ریز و کوچک

در چندین بازی محلی، به محل استراحت می‌گفتند خانه‌ی آسوده

[آس‌آس âs âs (بازی محلی آیسک). همان بازی لِی‌لِی تهرانی‌ست که چند مربع روی زمین می‌کشند و در بعضی با یک پا و از بعضی با دو پا می‌پرند. به مربع/خانه‌‌ی آخر، خانه‌ی «آسوده» می‌گویند چون در آن خانه می‌توان با هر دو پا ایستاد. احتمالاً نام آس‌آس از همین خانه‌ی «آسوده» آمده است.]

دو شَـنگــَلی: تیرکمان دوشاخه زرای پرتاب سنگ [در آیسک: قله‌کمو (:قلوه کمان)]

شَـنگــَل: شاخه، شاخل

سنگ کاٛنیک: فلاخن، پلخمو

هلوک هُلوک: حرکت آرام شتر، حرکت شترانه [اصطلاح تهرانی هِلِک و هِلِک]

سوت: فیک fikk

کــَچول: سرین، باسن

اصول: حرکات بالاتنه، رقص

چولِک: گیس

چولی: دستکی مانند کفگیر، از شاخه‌های بید [دسته گز]

چولی گز: دسته گز که در هنگام کف‌زنی استفاده می‌شود، [ریشه لغت چولی‌قزک، مترسک طلب باران]

پی‌پرسه peyporsa. بازدید از کسانی که در پرسه‌ی ما شرکت کرده‌اند.

میان‌ده: محله‌ی چاردرخت

وَر خوشَد: بخشکد

زُبون zobō(n): زبان

اِنگَم: اندام و مفاصل

انگمونو: استخوان و مفاصل

اِنگــَم‌دردی: استخوان درد، درد مفاصل

اِنگم شدن: دررفتگی مفاصل

اُوْگــَز: آب‌گز: تاول زدن و ترنجیدن دست و پا در اثر زیاد در آب ماندن [در آیسک: اُوْگزید شدن یعنی پوسیدن هندوانه و خربزه در اثر تماس با آب آبیاری]

مِـجگو: [مـِـجقو]: مژگان [در آیسک: مِجقو(ن)]

اَسکــُـچٌه: سکسکه

به دَر رِختــَـ(ن): در آمدن جوش

بُـرّاک borrâk: آبی [چیزی] که غذا را زود هضم کند.

بیماٛرِشکو: کسی که زیاد بیمار می‌شود.

واٛترقّیدن: ترکیدن، ترک دست و پا، زاییدن سگ و گربه

پا دَ ما: زن پا به ماه

پاٛرِز: پرهیز و رژیم غذایی

دَ پاٛرِز بدن: در پرهیز بودن، رژیم داشتن

پاٛرفت، پاٛروی: اسهال

پاٛکی: تیغ سلمانی [در آیسک: کارد قالی‌بافی که نوک تیز ندارد]

پخو paxu: پریشان

پَلپَل زدن: پرپر زدن

پوده: ثقل معده

پی‌خِز: بازگشت بیماری، عود بیماری [در آیسک: واٛ پی خِزیدن vā pey xezidan: عقب رفتنِ نشسته، مانند عقب رفتن از سر سفره. خِزیدن در اینجا (بن مضارع: خیز) یعنی خـَـزیدن]

تات، سرتات: گیج شده، سرگیجه گرفته در اثر هیاهوی زیاد [در آیسک: تارت târt]

واٛتاٛسیدن: ترسیدن زیاد

تخمه: غده

تراٛبُـندن: تراواندن، ناگوار کردن غذا برای کسی

تَلواسه: اضطراب

جیک jik: آژیخ (قی و بار گوشه‌ی چشم، معمولاً در صبح‌ها بعد از بیدار شدن از خواب) [در آیسک: جُک]

چاٛهِش: زکام ناشی از سرماخوردگی که مسری نباشد [: چایِش، چاییدگی]

خاش: سرفه

خاٛیه‌یْ کَشَف: تخم لاک‌پشت [کشف در اینجا ظاهراً کوتاه‌شده‌ی کاسه‌پُشت است.]

خِراچ: خراش [: قرچ]

خِراٛچیدن: خراشیدن

خودار: خوگر، عادتی، عادت‌کرده

خوْشُری xow šori: شب ادراری

دَ خوْ مالیده: خواب آلود

خیکّ خوْ: پرخواب [در آیسک: اَمبون خو: انبان خواب]

خوکفت xukoft (شدن): خون‌مرگی زیر پوست بر اثر کوفته شدن [در آیسک: خۊ کۉوْ xüköw: خون کوب]

خون سر: خون دماغ [در آیسک: دَ خۊن سَر شُدَ(ن): خون دماغ شدن]

خون شرّان: زخمی که از آن خون روان شود.

دانه رِز شدن: دانه‌های زیاد و ریز روی پوست ظاهر شدن

دُرواخ: سالم، تندرست، درسته

دلندروا: نگران

دَم هَس: نفس کشیدن با صدا

راٛبیسک rābisk: لاغر

زُخال: زخم [در آیسک: زَخم و زَخۉل]

زِفت: مرهم [در آیسک: زَفت zāft[]

زیچ zeyč: زائو

زَق: چرک داخل زخم [: زخم]

زَقناله: ناله‌ی درد زخم

زقّو zaqqow: زخم آب، چرک زخم

زلر: ضرر

زِمار: گاز زغال [زگار > زبار > زمار؛ زگار > زغار > زغال و شخار ]

سَرخُفه: تک سرفه، سرفه‌ی ناقص و کوتاه

سنگ اَتش برق: سنگ آتش زنه

سوم sum: دمل کوچک

سوم‌چه/سیم‌چه: دمل بسیار کوچک

سومیچ: دمل کوچک و ریز [در آیسک: سۊمۉچ sümöč]

سیاٛخاش: سیاه سرفه

سیم کردن: عفونت کردن، چرکین شدن

شاش‌سوز شدن بر پای بچه

شالیدن، شهریدن: ساییده شدن و کم‌حس شدن لب و زبان از میوه کال و نارس

شُرّوک: شاشو

شُل مَزَنگ: ناتوان جنسی، مَزَنگ: آلت مردی [در بلوچی مَزَن یعنی بزرگ]

ورشَلّیدن: لنگیدن

شملیده: شنبلیده، شنبلیله

هریده: هلیله [: آرد شده]

شوریدن: غلیان شهوت

شوره: شهوت

شوره‌پشت: مرد شهوتران

شَوَندِش (شدن): شب اندیش، خیالات شبانه که نمی‌گذارند بخوابی

فَراشا: لرز (فرژه در کتاب هدایة المتعلمین آمده)

نوا آوردن: نوا برآوردن، نوحه سر دادن

قیسی: زردآلویی که با هسته خشک کنند.

کاج: کلاج، لوچ، دچار تراخم

کاٛجول: کاج گونه

کاٛهیدن: لاغر شدن در اثر بیماری

کاٛهِش: لاغری ناشی از بیماری

کتم katam. (در کتابهای قدیم: کتن)، چرک و ریم و پلیدی و کثافت که بر اثر پوسیدگی روی پوست پیدا می‌شود.

تَم: پوسیدگی و کپک.

تم‌بو (شدن): پوسیده، کپک‌زده، متعفن

کِراز (دادن): کش دادن بدن (+ خمیازه) [در آیسک: کــَراز]

کِرمِچ: کرمک، کرم کوچک

کشپاٛره: پارگی تاندون کشاله‌ی ران

کِلِرق: پوسته‌ی خشک‌شده‌ی روی زخم، کبره [در آیسک: کاٛوْس kāws]

کُلوس: انتظار

کلّه‌کدو: جمجمه

کـُـنگُل: کُـندکار

گُه‌بز: پشگل بز

گاٛلیک: زگیل [گردیک > گالیک > بالیک > بالُک]

گُه‌مادیان: سرگین اسب

گُجید: اجید، آژیر، سرحال [در آیسک: اٛجیر]

گربه‌ی جوز: گل درخت گردو

گَرگ gārg، کَرگ: گــَر

گَرگی: مبتلا به گری

گــَزُنـ(ـد) gazon(d): سوزشی که بدن تیر بکشد بر اثر گزیدگی یا چرکی شدن زخم [در آیسک: گزن دادن جایی از بدن: خارش شدید]

گوشَک: لوزتین

گویرد: گوگرد

لاٛر: لِر، آب دهان

لاش: لاشه

لاٛغریسک: لاغر اندام

لته‌ی بی‌نمازی: رگو، کهنه‌ی حیض

لینَت <> یبوست

ماٛر: نشان باقی‌مانده‌ی زخم، اِسکار زخم

ماٛزو: داروی بسیار قابض

ماقوت: هریره‌ی نشاسته

مُم/مُریکّ: برآمدگی و برجستگی کوچک روی پوست

مَستوکی: مستی (شهوت دختران جوان)

مَلَنگ: مست و ملنگ [مَنگ: گیج]

ملنگو: تخم شربتی

مَلی‌رنگ: سرخ‌رنگ

مو دواندن استخوان: شکستگی ریز در حد مو

میمیز mimiz: مَویز

ناٛساز: (غذای) ناسازگار

نَزم: نبض [نبض > نزب > نزم]

پکّه [: پوکه]: سنگ نرم و سفیدی که آسیاب می‌کنند و در ساختن روشوی [در آیسک: رۊشۊیه rüšüya] به کار می‌برند.

واٛپُکـّیدن: رنگ باختن و رنگ به رنگ شدن از ترس یا علتی دیگر [پُکّه سفید است و این مصدر بر روی آن ساخته شده است، یعنی رنگ چهره مانند پکه سفید شدن]

هَلپُکـّه: بسیار وحشت‌زده

واٛوِجُّندن، واٛپی‌اٛبُندن: کِز دادن مو بر آتش

واٛوِجُّیدن، واٛپی‌اٛبُیدن: کِز خوردن مو بر آتش

واٛتاٛسُندن: ترساندن شدید کسی تا مرز بی‌حال شدن

واٛتاٛسیدن: (۱) ترسیدن شدید کسی تا مرز بی‌حال شدن؛ (۲) خشک شدن مایع در ظرف (مانند ماست)

واٛج‌واٛج: هذیان، واگویه [هاج و واج: حیران]

واٛشَمیدن: آشامیدن

وَر تِرِنجیدن: ترنجیدن، کوفته و چین و چروک شدن

وَر تَپّیدن: مردن

وَردِرِزگیدن: از جا پریدن

وَر سرخیدن: سرخ شدن رنگ چهره از شرم یا خشم

وَرشلّیدن: ور لنگیدن، لنگیدن

وَر سوختن: سوزاندن چیزی روی آتش

وَر هَراس: شدیداً نگران

وَر هم شور: شلوغ، آشفته

هاٛسی: بیم‌زده، هراسان [: هراسی]

هاٛسی پاٛسی: سراسیمه، دستپاچه [در تهرانی: آس و پاس]

حاٛمُم: حمام [: حَمام > حَمُم > حاٛمُم]

اَراز (آوردن): هَراس (کردن)

هَریره: حلوایی رقیق از آرد

[هَریده > هریره > هلیله؛ هریدن: آرد کردن]

هَریسه: آشی که از گندم پوست‌گرفته و گوشت ساخته می‌شود. [: هریده > هریسه]

هَشتوکّی: بچه‌ای که هشت‌ماهه به دنیا آمده

هفتوکّی:بچه‌ای که هفت‌ماهه به دنیا آمده

یَخنی: آبگوشتی که بی‌روغن پخته می‌شود.

اٛبست ābest. آبستن

گیسک زدن: بچه انداختن

اٛراز: هراس، شوک ناشی از خبر؛ ضعف ناشی از بیماری

اٛهک: آهک

چَکَنه. مِلک خرده‌مالک

دُمَنـَه domana. حصبه

***

یک شعر با معنا که در بیرجند قدیم در مراسمات، خوانده می‌شده:

افسوس که مردمان دانا رفتند

شیرین‌سخنان مجلس‌آرا رفتند

آنان که امید قوم و خویشان بودند

چون باد که بر دامن صحرا رفتند

***

باغ. هر زمین محصور با دیوار، چه در آن درخت باشد چه نباشد [دقیقاً مانند سه‌قلعه].

موسم گندم‌کار: موقع گندم‌درو

گــَلوسک galusk: خربزه‌ی کوچک

بادِرِنگ: خیار [همریشه: بالنگ]

نارپوس: پوست انار

تــَـقِشک tağešk: هسته‌ی انار و انگور، در کتاب‌ها: تــَـکـِش، تکس، تکژ.

چـِرِخ: تخت آبگیری انگور

کلپسه kalpesa: عناب نیم‌رس

هِنگ: نوعی کمای بدبو. در گذشته مانند کما خورده می‌شده [در سه‌قلعه: کَماهَنگ]

ساوَر: نام مطلق برای بوته‌های سوخت، خلاشه [واژه‌ی شاٛوَرزگ که در آیسک برای یک نوع خاص از بوته‌های بیابانی به کار می‌رود، صورتی از همین واژه است]

شَزگوله، شزگیله، شـَـزگ. بوته‌ی خار مورد استفاده برای مصرف سوخت [همریشه با ساور و شاٛوَرزگ]

رىـٛباچ rēbâč: ریواس

نَخوت: نخود

سَلمه و شیرمرغ. دو گیاه خودروی خوردنی، بهاری

کنو kenow: شاهدانه. کنو در فارسی با املای کنب و کنف هم ثبت شده است.

بنگ، چرس، حشیش، حبه‌ی خضرا: گرد سبزی‌ست که از تکاندن برگ کنو به دست می‌آید.

نسوار، ناس: برگ خشک تنباکو

اَجقو ajqu. زنیان، خردانه (داروی درمان ترشی معده، عشقه)

اَجوَه ajva. گیاهی برای درمان بیماری پوستی

اسپخنگور: تاجریزی

بىـٛوه bēva. گیاهی بیابانی برای درمان بیماریهای پوستی [یادآور بِدوَه در گویش آیسک. جونِش دَ بِدوَه شده: جوش‌های پوستی روی بدنش در آمده]

ترخ: بوشن؟

تشبه tošba: گیاهی دارویی برای دفع ترشی معده [: ترش‌بُش]

تلخیشک: گیاه دارویی تلخ

نقودِشک: گیاهی بیابانی با مصرف دارویی و خوراکی [نخود مانند]

خار اِسپاٛیَک: خار خسک

پشمشویه pašmašuya. چوبک [: از ریشه‌ی این گیاه برای شستشو استفاده می‌کرده‌اند و کار مایع لباسشویی الان را می‌کرده. کف بیخ، بستنی زمستانی معروف جنوب خراسان هم از جوشانده‌ی ریشه‌ی همین گیاه به دست می‌آید]

کبستک، قبستک qabestak. هندوانه‌ی ابوجهل

کُزُم: صمغ و شیره‌ی کما

کلپوره: مریم نخودی

شَقاقُل: زرد صحرایی، زردک ریگی

کلیچّیْ نون کلاغ: کلوچه‌ی نان کلاغ (نام گیاه)

کنجت: کنجد

کندل kandal: صمغ گیاه کما

گُییچ: گویچ، زالزالک

مَستار: گیاه تب‌بُر

مِشِنگ: نوعی بنشن ریز

نگاهی به نام‌های جغرافیایی شهرستان گناباد

گناباد gonâbâd. این واژه از ریشه‌ی گین‌آبه است‌. گین در اینجا یعنی ته و انتها و پایین. گین‌آب یعنی پای آب یا سَر آب و ظاهراً اشاره داشته به مظهر آب قنات معروف قصبه که در آنجا از زمین بیرون می‌آید. منظور از گین‌آب، مظهر آن کاریز بوده است. قریب به اتفاق آنچه دیگران در معنای گناباد گفته‌اند، اباطیل و مهمل است. ده‌ها جاینام ایرانی، صورتی از گین‌آبه را در خود دارند؛ از جمله: گنوییه (کرمان، ۳ تا، اصفهان)، گنوئیه (کرمان)، گنو، گناوه (کهگیلویه و بویراحمد)، گناوه‌کان، گناوه، گنوی (بوشهر)، گنوسر (سمنان)، گنو (هرمزگان، گلستان)، گینو (سمنان)، گنایی (هرمزگان)، گنائیت، گناب، (کرمان)، گن‌آباد (مشهد)، کنو (فارس)، کنویست، کنوگرد (مشهد)، کنوئی (هرمزگان)، کن‌کینو (کرمان)، کین‌آب/چنابگو (اهر-آذ.شرقی)، کینو (اردبیل)، کونوژه (مازندران)، جنبذ (ششتمد)، جنبه (اصفهان)، جنبوک (خوسف-خراسان‌جنوبی)، ...

در تحولات آوایی، واژه‌ی گین به بین bin تبدیل شده است و ده‌ها جاینام دیگر هم هستند که صورتی از بین‌آب را در خود دارند؛ از جمله: بُناب (آذربایجان، ...)، بیناباد (خراسان جنوبی)، بیناباج (خراسان رضوی)، ...

در صورت‌های باستانی واژه‌ی گناباد، یک صورت وِناوَد هم هست که در آنجا جزء «وِن» صورتی از «بین» است. مسیر تحول آوایی واژه‌ی گناباد این بوده است: گین‌آب > گین‌آبه > گین‌آبَه‌د > گُنابَد > گناباد.

واژه‌ی بین‌آب در جاینام‌های پرشماری در جنوب خراسان به صورت بُوْ bow درآمده است؛ مانند بوشاد، بُجد (بیرجند)، ...

گـِل‌آباد و بیناباج دو روستا در کوهستانِ کاخکِ گنابادند. ظاهراً گـِل‌آباد، بیناباج و گناباد، سه صورت از یک واژه‌اند که در سه مسیر متفاوت متحول شده‌اند.

در اینجا، با تفصیل بیشتر به واژه‌ی گناباد و همریشه‌های آن پرداخته‌ام.

#وجه_تسمیه_گناباد

***

زیبَد zibad. این جاینام در تلفظ محلی‌ها زیوَد تلفظ می‌شود. زیوَد تبدیلی از زاوه است که الف آن مُمال شده است (زاوَه > زیوَه > زیوَد > زیبَد). حرف «د» در پایان واژه، جزء ریشه‌ی کلمه نیست و صرفاً برای آسان شدن تلفظ اضافه شده است. اضافه شدن «د» در پایان واژه، برای خود واژه‌ی گناباد هم اتفاق افتاده است و نمونه‌های دیگر هم دارد که در جای خود به آن‌ها پرداخته‌ام. زاو یا زُوْ zow، به معنی نهر آب و رودخانه است و در خراسان، نمونه‌های فراوان دارد.

بیلند bilond: این واژه تبدیلی از واژه‌ی بین‌غُند bin ğond است به معنی دِه پایین. بین‌غُند > بینـُـند > بیلــُند.

مِند mend: این واژه تبدیلی‌ست از واژه‌ی میان‌غـُند به معنی دِه میانی. واژه‌ی «میان» را در جنوب خراسان، به صورت‌های مَن (مَنجی: میانجی) و مون mun تلفظ می‌کنند. جاینام‌های مشابه در ساختار: مُنـُند monond (درمیان)، .... واژه‌های مشابه در معنا: میانه (آذربایجان، ...)، رامیان [: راه میان] (گلستان)، میهنه (خاوران)، مِهنه (مه‌ولات)، ...

کاخک. کاخک kâxk (گناباد) در ساختار شبیه است به کاهک (داورزن، ششتمد). کاخک تبدیلی از کاهـَـک است (کاهـَـک > کاخــَـک > کاخک). تبدیل ــَـک به ــْـک (حذف فتحه) نمونه‌های زیادی دارد که پیشتر در موردش نوشته‌ام. تبدیل هـ به خ هم نمونه‌های چندی دارد مثل تبدیل شاهین به شاخین (ذیل نام روستای شاخن بیرجند در پست پیش)، تبدیل مـَهل‌آباد به مخل‌اباد (سرایان)، تبدیل اصطلاح «پابرهنه» به «پابرخنه» (لهجه‌ی سرایانی) و حتی تبدیل «مـُحکم» به «مخکم» (لهجه‌ی فردوس و سرایان) و نمونه‌های فراوان دیگر. چند روستای دیگر خراسان رضوی از این ریشه: کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه، و ... .

کاه در این نام‌ها به احتمال قوی، صورتی از کوه است، چنانکه ذیل واژه‌ی قاین آوردم، و به احتمال دوم، صورتی از پسوند مکانِ کاس (کاس > کاه) که مانند دیگر پسوندهای مکان، از جایگاه پسوند خارج شده و مستقلاً معنی سکونت‌گاه و ده و روستا آبادی به خود گرفته است. ممکن است از هر دو نوع هم در بین اینها باشد ولی قابل تفکیک نیست. احتمالاً بیشترشان به معنی کوه‌اند، مثلاً کاهیجه در این معنا واضح است که یعنی کوهی‌جا، جای کوهستانی. اگر کاه به معنی مطلق روستا و آبادی باشد، آنگاه کاهک/کاخک هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند دیهوک، دهشک، خنجوک، دهک، دزگ و مانند آن همگی به معنی آبادی و روستا. پسوند تصغیر در این نام‌ها غالباً شناسه‌ی مکان است. نمونه‌های دیگر از کاخ: کاخک، کاخکوک/کاخوک (خوسف-خ.جنوبی)، کاخکی (بیرجند)، کاخ (کرمان)، کخک (فارس). شرح بیشتری در مورد ریشه‌ی این واژه، در اینجا آورده‌ام.

***

گنبتوک. در نگاه اول به نظر می‌رسد نام این روستا، تبدیلی از گنبدوک است به معنی گنبد کوچک. اما در واقع، این واژه تبدیلی از گنابَدوک است به معنی گنابد/گناباد کوچک.

بیدخت bidoxt. این جاینام را beydoxt هم می‌خوانند، اما صورت bidoxt اصیل‌تر است. بیدخت از این مسیر ساخته شده است: بیدوک > بیدوخ > بیدُخت. بیدوک یعنی جایی که درخت بید دارد. بیدوک و بیدخت، هر دو، نمونه‌های دیگر هم دارد؛ مانند بیدخت (بیرجند)، و ... . نمونه‌های تبدیل «ـوک» به «ـُخت»: گزُخت (زیرکوه)، ...

***

بی‌مرغ، بیهود، بیماد. جزء بی bi در ابتدای این هر سه نام، صورتی از بین bin است به معنی پایین‌دست. هر سه نام، نمونه‌های مشابه در خراسان جنوبی دارد.

بی‌مرغ bimarğ. مَرغ صورتی از واژه‌ی مَرز است و با نام‌هایی مانند مَراغه و مَرو، همریشه است. بی‌مَرغ یعنی روستای پایین‌دست.

بیماد. ماد صورتی از مَد است که به صورتهای مَد و مه، پسوند جاینام‌های بسیار است. بی‌ماد هم یعنی روستای پایین‌دست.

بیهود bihud. ساخته شده از بین+هو+ـود. هو how در اینجا صورتی از لغت آب است که پسوند شناسه‌ی مکانِ ـود ud بر آن اضافه شده و پس از ادغام، لغت هود را ساخته است. هود یعنی آبگیر یا جای آب. بی‌هود یعنی پایِ آبگیر، سرِ آب. «گناباد» و «بیهود» هم‌معنی‌اند و جزء اول و دومشان، همریشه است. حتی با تفسیری، ممکن است که جزء سومشان نیز همریشه باشد که در این حالت، گناباد و بیهود، در کمال شگفتی، دو صورت از یک واژه‌اند که در دو مسیر متفاوت، متحول شده‌اند.

***

قوژد qužd. این جاینام که یک نمونه هم در کاشمر دارد، صورتی از واژه‌ی گیوشاد (بیرجند) است. همانطور که بوشاد (بیرجند) به بُجد (بیرجند) تبدیل شده، گیوشاد هم به قوژد تبدیل شده است. جزء شاد پسوند شناسه‌ی مکان است و «گیو» تبدیلی از اصلِ گین‌آب است. تبدیل گ به ق نمونه‌های پرشمار در گویش‌های خراسان دارد که جداگانه به آن پرداخته‌ام.

کتابونــَـه‌م که وَرخـُـندَه

بررسی کتاب‌هایی که با موضوع گویش محلی منطقه‌ی سرایان و فردوس و مناطق اطراف، نوشته شده‌اند و من از برخی مطالب آنها در ضمن نوشته‌هایم بهره برده‌ام.


🖌️ کتابونــَـه‌م که وَرخـُـندَه: کتابانی‌اُم که ورخواندَه: کتاب‌هایی که خوانده‌ام.

ketâbuna-m ke vaxonda

تقریباً قریب به اتفاق این کتاب‌ها از سوی افراد علاقه‌مند ولی فاقد دانش زبانشناسی نوشته شده‌اند. لذا دچار کاستی‌های فراوان در آوانویسی و ثبت دقیق تلفظ‌ها هستند. شتابزدگی در نوشتن بیشتر این کتاب‌ها واضح است، به طوری که حتی در ثبت معنی و کاربرد محلی واژه‌ها نیز دچار اشتباهات فراوان شده‌اند. گاهی سعی کرده‌اند در حوزه‌ی دستور زبان و ریشه‌شناسی واژه‌ها چیزی بگویند که غالباً فاجعه آفریده‌اند.

***
۱) پای کرسی داغ، علیرضا زیبایی سرایانی، ۱۳۸۸، کتابچه‌ای در قطع پالتویی، ۸۰ صفحه. مشتمل بر افسانه‌ی محلی اُماچ‌کماچ، ۱۲۷ ضرب‌المثل محلی و یک واژه‌نامه‌.
ویژگی‌ها: ثبت تعداد زیادی واژه‌ی محلی ارزشمند
ایرادات: اشتباهات فراوان در آوانویسی، و معنی ناقص لغات
***
۲) سرایان، زمرد کویر (تاریخ، جغرافیا، فرهنگ). کوکب حقدادی، ۱۳۹۱. تعداد صفحات: ۶۳۶ صفحه. مشتمل بر فصل‌های خاطرات، تاریخ سرایان، جغرافیا، جاینام‌ها، آمار اقتصادی و جغرافیای انسانی، فرهنگ و ادبیات عامه، ضرب‌المثل‌ها، آداب و رسوم، مشاهیر و شهدا.
ویژگی‌ها: گردآوری اطلاعات زیادی درباره‌ی سرایان از منابع مختلف.
ایرادات: نویسنده تقریباً در هیچکدام از موضوعات مندرج در کتاب تخصصی نداشته؛ نه در تاریخ، نه زبان‌شناسی، و نه مردم‌شناسی. حتی در ادبیات هم ذوقی نشان نداده است. بخش خاطرات کتاب تقلید ضعیفی‌ست از کتاب فردوس/تون محمدجعفر یاحقی. بسیاری از مطالبی که در وجه تسمیه‌ی جاینام‌ها نوشته، در حد اراجیف است؛ از جمله مطلبی که در وجه تسمیه‌ی آیسک در صفحه‌ی ۲۰۴ آورده. اطلاعات آماری زیادی از حوزه‌ی جمعیت‌شناسی و مشاغل و آمار بارندگی و وضعیت تولیدات باغی و کشاورزی در کتاب چپانده شده که غالباً تاریخ گذشته است. این مطالب اکثراً بدون ذکر درست منبع، از کتاب‌های دیگر کپی شده. گاهی مطلبی، چند بار تکرار شده. مثلاً شرح جاینام «قنات میرزاقما» هم در ص ۱۹۰ آمده و هم در ص ۲۳۰. کتاب با کمک شهرداری منشر شده و ظاهراً نویسنده، نگران زیاد شدن تعداد صفحات نبوده. بخشی از واژه‌ها عیناً با کتاب «پای کرسی داغ» مشترک است و به نظر می‌رسد از آن کتاب هم استفاده شده اما در منابع پایان کتاب هم از آن یاد نکرده است (و احتمالاً منابع دیگر). در قسمت مربوط به ثبت واژه‌های محلی همان معایب کتاب‌های دیگر برقرار است. آوانویسی‌ها اشتباه است. بعضی معانی غلطند. دو بار از مهاجرت روستاییان به شهر، با لفظ «هجوم» یاد کرده (ص ۱۳۱) که آدم اگر نداند فکر می‌کند با بیل و کلنگ حمله کرده‌اند شهر را خراب کنند. بعضی جمله‌بندی‌ها واقعاً بد است و سر و ته جمله را به زحمت باید پیدا کرد. در ص ۲۴۷ آورده که «حیات وحش نرم و نوده. این جنگل بزرگترین حیات وحش طبیعی خراسان جنوبی می‌باشد». جمله کاملاً خالی از معناست. در ص ۳۵۵ آورده: «مالکین این چاه‌ها از نظر اقتصادی وضعیت بسیار نابسامانی دارند و بعضی از آن‌ها شدیداً در حال انقراض می‌باشد». در اینجا ظاهراً کشاورزان یا چاه‌های کشاورزی را یک گونه‌ی جانوری نادر به حساب آورده‌ است.
در این کتاب مکرراً به مطالب عجیب و بی‌ربط بر می‌خوری. مثلاً در ص ۲۲۴، ذیل نام «صحرای صندل»، چندین خط در توضیح صندل از لغتنامه‌ها آورده و در آخر گفته «بعید نیست که در گذشته این صحرا محل رویش چنین درختی بوده است.» آخر چرا باید درختی که رویشگاهش جنگل‌های پرباران جنوب شرق آسیاست در بیابانی در سرایان بروید؟ عقلت کجاست؟ بعد هم چه کسی گفت این واژه را صندل بنویسی؟ این واژه را می‌شد سـَـندَل نوشت و با این املا، سندل ممکن است تبدیلی از سنگر باشد به معنی صحرای سنگی یعنی جایی که پر از سنگ است؛ به همین راحتی.
در ص ۴۶۱ آورده که «زبان اهالی بخش سرایان فارسی بوده و ... طرز جمله‌بندی به سبک دوره‌ی سامانی می‌باشد». نویسنده به وضوح هیچ شناختی از گویش‌های ایران مرکزی و پیوستگی‌های آن‌ها نداشته. صرفاً چون رشته‌اش ادبیات بوده و برخی اصطلاحات محلی را در کتاب‌های کلاسیک دیده، مستقیماً گویش محلی ما را به ریش سامانیان بخارا بسته است.
با وجود آنکه مطالب مفیدی در کتاب هست اما در جای‌جای کتاب آنقدر ایرادات هست که هر وقت این کتاب را به دست می‌گیرم، اعصابم خط‌خطی می‌شود.

***
غالب این کتاب‌ها، در نقل اقوال دیگران، از هر گونه تحلیل انتقادی خالی‌اند؛ به طوری که اگر در یکی از این‌ها مطلبی نادرست وارد شود، عیناً در کتاب‌های بعدی هم کپی می‌شود. مثلاً محمدجعفر یاحقی، در کتاب فردوس/تون، نام «مارکوه» را تبدیلی از مادکوه دانسته و آن را به مادها نسبت داده است. یاحقی ادیب است؛ نه باستان‌شناس یا زبان‌شناس. بنابراین آرای او در این دو حوزه، بی‌اعتبار است. آخر چرا باید نام یک کوه کم‌ارتفاع بی‌اهمیت در سه راهی سرند، مربوط به دوره‌ی مادها باشد؟ مادها در منتهای غرب ایران بودند و هرگز پایشان به خراسان نرسید. چطور این کوه تپه‌مانند، نام آنها را گرفت؟ زمین پایین‌دست این کوه ماسه‌ایست و مارها در زمین ماسه‌ای بیشترند. وجه تسمیه مشخص است. وقتی می‌توان به راحتی، مارکوه را به «کوهی که مار زیاد دارد» معنی کرد، چرا باید آن را به مادها نسبت داد؟ همین مطلبِ واضحاً غلط، از کتاب یاحقی و به اعتبار جایگاه او در استادی ادبیات، به کتاب‌های دیگر، مانند «سرایان زمرد کویر» (ص ۱۰۱) و «تاریخ خراسان جنوبی» هم راه یافته است. جالب اینکه نویسنده‌ی کتاب «سرایان، زمرد کویر»، یک گام هم جلوتر رفته و اصلاً نگفته که نام آن کوه، در زبان محلی‌ها «مارکوه» است و «مادکوه» حدس یاحقی‌ست، بلکه مستقیماً گفته: «... مادکو در روستای بغداده [!] دلیل ارتباط این منطقه با مادها ... » (ص ۱۰۱). باز یاد کتاب خانم حقدادی افتادم و اعصابم خط افتاد. کلاً دقت علمی برای این خانم، چیزی بیگانه بوده.

***

۳) لغات و اصطلاحات محلی سه‌قلعه، مهدی ذبیحی، 1383. جزوه‌ایست سیاه و سفید، در 22 صحفه‌ی آپنج که در مغازه‌ی تایپ و تکثیر چاپ و منگنه شده. این جزوه به مناسبت برگزاری همایش شهر تاریخی سه‌قلعه، آماده شده است. محتوای جزوه فقط تعداد 650 لغت محلی‌ست که بنا بر مقدمه‌ی جزوه، با شتابزدگی تمام، جمع‌آوری شده است. تمام معایبی که در بالا آمد، در این جزوه هم هست؛ بلکه بیشتر. بعضی از معنی‌ها غلط است. حتی فتحه و کسره‌های لغات هم به درستی ضبط نشده و اگر کسی خودش اهل سه‌قلعه نباشد، بسیاری از لغات را نمی‌تواند بخواند. با این حال در این جزوه هم چند کلمه‌ی جالب توجه یافتم؛ از جمله نام چند گیاه محلی و چیزهای دیگر. ولی به ضبط این جزوه از تلفظ لغات نمی‌توان اعتماد کرد.

***

۴) بیرجندنامه. کتابی‌ست در 824 صفحه، از دکتر جمال رضایی، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه تهران (۱۳۰۵-۱۳۸۰). بهترین شهرنامه‌ایست که تاکنون خوانده‌ام. کتابی‌ست مرتب و منظم، به دور از تکرار و آشفتگی و حرف‌های عوامانه. نویسنده خود دانش زبانشناسی و باستان‌شناسی داشته و کتابی محققانه نوشته است.

غالب شهرنامه‌ها توسط کسانی نوشته شده که به تاریخ و جغرافیا و گویش و دیگر جنبه‌های زادگاهشان علاقه‌مند بوده‌اند، اما در این حوزه‌ها تخصص کافی نداشته‌اند. لذا نتیجه‌ی کارشان کتاب‌هایی شده پراشکال و فاقد وجاهت علمی. کتاب‌های دکتر جمال رضایی، جزو استثنائات است. این استاد دانشگاه تهران (متولد ۱۳۰۵، درگذشته‌ی ۱۳۸۰) در رشته‌های ادبیات فارسی، زبان‌شناسی و باستان‌شناسی تحصیل کرده و کارهای پژوهشی متعدد انجام داده بوده. لذا چند کتابی که در اواخر عمر در مورد جغرافیای شهری بیرجند و تاریخ و زبان آن شهر نوشته است، حقیقتاً نمونه و کم‌نظیر است. هر کس می‌خواهد در مورد شهر یا روستایش، شهرنامه‌ای بنویسد باید اول نگاهی به این کتاب بیندازد.

الگوی کلی کتاب مانند دیگر شهرنامه‌هایی‌ست که امروزه نوشته می‌شود. برخی از موضوعاتی که در این کتاب به آن‌ها پرداخته شده است: موقعیت جغرافیایی، پیشینه‌ی تاریخی، ساختار شهر قدیم (خانه‌ها، محله‌ها و کوچه‌ها و میدان‌ها، بناهای بزرگ، معابر، ارگ‌ها، بازارها، مسجدها و حسینیه‌ها، مزارها و گورستان‌ها)، قنات‌ها، رودها، بندها، حمام‌ها، جغرافیایی انسانی (مذهب، زبان و گویش)، کشمان‌ها، محصولات، تقویم کشت‌وکار، نهادهای حکومتی، خانواده و رسوم آن (زناشویی، بارداری و ختنه)، غذاها و خوردنی‌ها، جامه‌ها، کفش‌ها، زیورها، جشن‌ها، عزاداری‌ها، بازی‌ها، شعر و هنر، باورها و پندارها، اعتیاد، نمونه‌ی شعرهای محلی، و در پایان فهرست واژگان پزشکی گویش بیرجند. آوانویسی فارسی اِشکال دارد، اما آوانویسی لاتین واژه‌های محلی به خوبی و درستی انجام شده است.

***

۵) بررسی گویش آیسکی. این کتاب ظاهراً پایان‌نامه‌ی دوره‌ی ارشدِ همشهری ما، خانم فاطمه‌ی داوری‌ست که پس از دفاع به صورت کتاب منتشر شده است. قالب کلی کتاب، بررسی ساخت‌های مختلف زبانی، از قبیل قواعد صرف فعل و الگوهای آوایی، در گویش آیسک و مقایسه‌ی آنها با فارسی رسمی است. در مجموع کتاب بدی نبود اما به هر موضوعی، بسیار مختصر و ناقص، پرداخته شده بود. ایرادی که توجه من را جلب کرد آشفتگی زیاد کتاب در آوانویسی لاتین واژه‌ها بود.

***

از سفرنامه‌ی ناصرخسرو

چند اصطلاح از کتاب سفرنامه ناصرخسرو که هنوز در گویش ما استفاده می‌شود:

درختِ در بار آمده: یعنی درختی که به سن باروری و میوه دادن رسیده و شروع به میوه دادن کرده.

در نقره گرفته، در طلا گرفته، در پارچه گرفته: با نقره/طلا/پارچه پوشاندن. در گویش ما وقتی بخواهند از کسی تعریف کنند ممکن است به شوخی بگویند «فلانی را باید در طـِلا گیریم».

طِلا telâ در گویش ما به درستی با کسره تلفظ می‌شود و همین درست است. طلا در اصل به معنی روکش زرین است؛ نه خود زر.

در آمدن: وارد و داخل شدن. این درآمدن با «به در آمدن» فرق دارد. در آمدن، عکس «به در آمدن» است. «به در آمدن» یعنی خارج شدن اما «در آمدن» یعنی داخل شدن. اصطلاح «در آمدن» در گویش ما امروزه بسیار کم کاربرد است (بر عکس آن دیگری) و فقط در دو جا آن را شنیدم. یکی وقتی مادرم می‌خواست بگوید از گوشه‌ی سقف خانه/اتاق، آب باران به داخل خانه نفوذ کرده، گفت «آب در آمده»، و دیگری وقتی که کسی خواست بگوید من در شب از فلان جاده نمی‌آیم، گفت «اگر شب در آید من از آن جاده نمی‌آیم». در سفرنامه‌ی ناصرخسرو فعل «در رفتن» هم با همین معنای «داخل شدن» به کار رفته است. در فایلی از کتاب که من می‌خواندم، ظاهراً ناسخی به اشتباه در چند جا «در رفتن» را تبدیل به «بدر رفتن» کرده؛ حال آن که افزودن «به» معنای فعل را کلاً برعکس می‌کند‌. اصطلاح تهرانی «در رفتن» به معنای گریختن، در واقع همان «به در رفتن» است که به رسم لهجه‌ی تهرانی، حرف اضافه‌ی آن حذف شده است.

خسته: هسته (ی میوه‌ها). تلفظ در گویش ما: خـِستــَـک xestāk.

لحظه‌ای برآمد: مدتی گذشت. برآمدن در معنای گذشتن زمان.

***

ناصرخسرو یعنی ناصر پسر خسرو

چند اصطلاح فردوسی، کتاب نوشتن در مورد گویش محلی

چند اصطلاح از کتاب «ضرب‌المثل‌ها و کنایات شیرین مردم فردوس» نوشته‌ی هادی دانش‌مقدم، چاپ ۱۳۹۷.

مانند غالب کتاب‌هایی که افراد علاقه‌مند ولی غیرمتخصص در مورد لهجه‌های محلی‌شان می‌نویسند، این کتاب هم پر است از خطاهای املایی، و معانی اشتباه. شتابزدگی در ساخت این کتاب هم مشهود است. علائم انتخاب شده برای آوانویسی ناقص‌اند و برخی آواها مانند ü و ö را به کلی نشان نداده‌اند. اگر کسی از قبل با تلفظ‌ها و معانی محلی این واژه‌ها آشنا نباشد برخی مطالب کتاب چندان برایش قابل استفاده نیست. در بخش دوم کتاب، معانی کنایی برخی اصطلاحات آورده شده، بدون این که به معنای اصلی و مستقیم آنها اشاره شود. بعضی معانی‌ای هم که آمده اصلاً معنای کنایی نیست. کلاً کتاب ناقص و معیوبی‌ست.

کسانی که در این حوزه کتاب می‌نویسند باید نیم‌نگاهی هم به آینده داشته باشند؛ به زمانی که دیگر هیچکس در خانه‌اش با این گویش صحبت نخواهد کرد و این گویش مرده خواهد بود. در آن هنگام بسیاری از جملات این جور کتاب‌ها اصلاً قابل خواندن نخواهد بود چون آوانویسی درستی از آنها انجام نشده است. هر جمله‌ای را باید به دقت با حروف لاتین آوانویسی کرد تا در آینده هم قابل استفاده باشد.

کسی که علاقه‌مند است در مورد گویش محلی کاری کند بهتر است همیشه مشاوری با تخصص زبان‌شناسی کنار دستش داشته باشد و بعلاوه در تمام کردن کتاب عجله نکند. به نظرم هیچ کتاب ارزشمندی در حوزه‌ی گویش محلی نمی‌توان نوشت که کمتر از ده سال وقت و زمان ببرد.

نوشتن کتاب در مورد گویش محلی، در حوزه‌ی زبانشناسی‌ست، نه ادبیات. در ظاهر این دو رشته به هم نزدیکند ولی در واقع بسیار از هم دورند. اهل ادبیات اهل شعر و احساس و هنرند، و موضوع گویش محلی و دستور زبان و ویژگی‌های آن در حوزه‌ی منطق است. همانطور که احساس و عقل با هم در تضادند ادبیات و زبان‌شناسی هم با هم تعارض دارند. معلم ادبیات فلان دبیرستان، بدون مطالعه و تخصص در حوزه‌ی زبان‌شناسی، صلاحیت ویژه‌ای برای اظهارنظر در حوزه‌ی گویش محلی ندارد. حتی ادیب بزرگ فردوس، دکتر محمدجعفر یاحقی، که خودش هم شدیداً به گویش مادر‌ی‌اش دلبسته است، با کمک دو نفر دیگر، کتابی نوشته با نام «واژه‌نامه‌ی گویش تون (فردوس)» که به حق یکی از بهترین کتاب‌های نوشته شده در این زمینه است. اما ایشان هم از کمک زبان‌شناسان بهره‌ی کافی نگرفته و در نتیجه ایرادات نسبتاً زیادی در نحوه‌ی تدوین کتاب پیدا شده است که دکتر مجید طامه، استاد زبانشناسی متخصص در حوزه‌ی گویش‌های ایرانی، در مقاله‌ای به آنها اشاره کرده است (نگاه کنید به مقاله‌ی «نقد و بررسی کتاب واژه‌نامه‌ی گویش تون (فردوس)» چاپ‌شده در پژوهشنامۀ انتقادی متون‌ و برنامه‌های علوم‌انسانی‌، پژوهشگاه‌ علوم‌انسانی‌ و‌ مطالعات‌ فرهنگی، ماهنامۀ‌ علمی‌، سال‌22‌، شماره 9‌، آذر 1401، 3-20). برخی اشکالاتی که بر آن کتاب وارد شده، اگر یکبار، سـَرسری، کتاب‌شان را از نظر زبان‌شناسی قابل می‌گذراندند، رفع می‌شد.

***

در این وبلاگ بی‌ارزش و بی‌نام و نشان، من بارها و بارها مطلبی مربوط به ده سال قبل را ویرایش کرده‌ام، چون بعد از ده سال جستجو، تازه می‌فهمم که آن مطلب یا ناقص است یا به کلی غلط. حالا چطور می‌شود که یک نفر شب می‌خوابد و صبح بیدار می‌شود و به ذهنش می‌رسد، ظرف مدتی کوتاه، کتابی در حوزه‌ی گویش محلی بنویسد؛ نمی‌دانم. کتابچه‌ای دیدم که نویسنده خودش در مقدمه نوشته که از تهران به روستای زادگاهم در سرایان، برگشتم و ظرف چند روزی که آنجا بودم تعدادی از قصه‌ها و داستان‌ها و اصطلاحات محلی را جمع کرده و کتاب کردم و این است آن کتاب. طبعاً کتابی بود ناقص و پر از اشتباهات املایی و خطا در ثبت تلفظ‌ها و معانی کلمات. کتاب دیگری بود به نام «سرایان زمرد کویر» که به گمانم به سفارش شهرداری سرایان نوشته شده بود. نویسنده قشنگ هر چه از هر جا توانسته بود در کتاب چپانده بوده تا، به گمان من، صفحه بود کند و قطر کتاب را بیفزاید. این طور کتاب‌هایی می‌شود همین نوشته‌های ناقص و معیوبی که درباره‌ی بعضی صفحات آنها باید گفت: واقعاً حیف کاغذ.

***

چند اصطلاح این کتاب که برای خودم جالب بود با تلفظ آیسکی‌اش و با شرح و تفصیل بیشتر در اینجا می‌آورم. غالب این اصطلاحات در آیسک ما هم کم‌وبیش رایج است یا بود، و دیدن بعضی‌شان خاطراتی را در من زنده کرد.

دو راٛجی do rāji: دو دِل، مردد. دو راجی در اینجا ظاهراً از اصل «دو راهـَـگی» است.

رورو rowrow. حرکت حشرات در گوشه و کنار خانه

رِىقــَم هـُ/وُ گۉشــُم/گۊشــُم نـاٛدَه: ریگی‌اُم به گوشم نهاده: ریگی در گوشم نهاده‌ام. کنایه از اینکه قول و قرار محکمی با خودم گذاشته‌ام که دیگر فلان کارِ (به زعم خودم) اشتباه را تکرار نکنم.

rēğ-am ho güšom nāda

زَخم و زَخۉل zaxöl. زخم و زیلی

زِىربـُر zērbor. زیرآب زن. در داخل مخزن آب‌انبارها سوراخی هست که آن را با کنده‌ی چوب می‌بستند و وقتی می‌خواستند آن را تمیز کنند این کنده را می‌کشیدند تا آب مخزن خالی شود. به این کار می‌گفتند زیر آب زنی.

زِق zeğ(ğ). معنی 1. لهجه‌ی غلیظ مثلاً فردوسی غلیظ را می‌گویند فردوسی زِق. معنی 2. رنگ سیر مثل سبز سیر/تیره را می‌گویند سبز زِق. معنی 3. خیره نگریستن. زق صورتی از واژه‌ی «جیغ» است. در لهجه‌ی تهرانی رنگ جیغ یعنی رنگ تند. زیق‌زیق در گویش ما یعنی جیغ‌جیغ با صدای زیر، مثل جیغ‌جیغ پرنده. در مجموع، زِق یعنی شکل افراطی و غلیظ هر چیزی؛ لهجه‌ی غلیظ، رنگ غلیظ، و ... . معنی سوم حاصل توسعه‌ی معنایی‌ست و در گویش آیسک ما رایج نیست. تشدید روی حرف دوم فقط در زمانی ظاهر می‌شود که بعد از حرف دوم، مصوتی بیاید (مثلاً لهجه‌ی زِقـَّش داش: لهجه‌ی زقــّی داشت). این تشدید مخصوص کلمات دوحرفی‌ست و گاهی در فارسی رسمی هم هست مثلاً بریدن و بُـرّیدن (جزء بُر). کاربرد آن در گویش ما گسترده‌تر است و جداگانه در موردش نوشته‌ام.

سر دَ(ر) سر کسی کِردن: سر به سر کسی گذاشتن.

سر دَ(ر) کــَـاٛوْل کسی نهاٛدن: سر به سر کسی گذاشتن. واژه کــَـاٛوْل kāwl را فقط در همین اصطلاح شنیده‌ام. ظاهراً این کــَـاٛوْل صورتی قدیمی از واژه‌ی کول است به معنی پشت.

ساز داٛدن. ساختن، شایعه ساختن. در گذشته ساز دادن به معنی هر نوع ساختنی به کار می‌رفته چنان که در کتاب بهارستان آیتی، برای آماده کردن سپاه به کار رفته است. کاربردی که به من رسیده فقط در معنای شایعه ساختن بوده.

سیخ اِنگــَرِستن. خیره و مستقیم و بی‌پروا نگاه کردن.

چـَش‌سیخ. گستاخ، پررو، کسی (معمولاً بچه‌ای) که کار خطایی کرده و بدون عذرخواهی و احساس گناه مستقیماً (سیخ) چشم در چشم من می‌دوزد که خوب کردم. در زمان بچگی ما این اصطلاح را از مادران زیاد می‌شنیدیم.

بدچاٛش. (: بدچشم). نگروک، چشم‌چران

چـَـشۉک: به چشم کن، کسی که دیگران را نظر می‌زند یعنی با نگاه حریصانه و پرحسرتش به دارایی دیگران، آنان را چشم می‌زند.

چـَش‌خاٛلی. (چشم‌خالی): حریص، پرطمع، زیاده‌خواه

در گشایش (: دَ گشاٛیش da gošāyeš). صفت است برای کاری که روی روال است و به خوبی و بی‌مانع پیش می‌رود. معادل محلی دیگر: دَر گــَرد (da gārd)، دَر شــَـگــَرد (da šagārd).

دَ شون خو ندیدن da šun xo nadida(n). تبدیلی‌ست از اصلِ «در شأن خود ندیدن» ولی در معنا جابجا شده است. در کاربرد امروزی «دَ شون خو نـِـمـَبینــُم» یعنی توانایی انجام آن کار را در خودم نمی‌بینم.

وَر ته زدن (var tā zada(n)). تمام کردن چیزهای خوراکی. مثلاً بچه‌ها به سراغ جعبه‌ی بیسکوییت رفته‌اند و یواشکی تمامش کرده‌اند. ظاهراً این اصطلاح از خوردن کفگیر به ته دیگ در زمان تمام شدن غذا آمده است و اصل این اصطلاح «کفگیر ور ته دیگ زدن» بوده. خود اصطلاح «کفگیر به ته دیگ خورد» در فارسی رسمی هم در معنای کناییِ تمام شدن چیزی به کار می‌رود.

شــُـل‌تمبو šol tambu. معنا در فردوس: آدم بی‌حیا. در آیسک این اصطلاح را در معنای آدم شل‌وول و بی‌دست‌وپا و هالو به کار می‌برند که راه می‌رود تمبانش می‌افتد. هر دو معنا در مناطق دیگر ایران هم کاربرد دارد.

دَس‌پلاسا dās palâsâ. کورمال کورمال. «برق قطع شد و به دسپلاسا در خروج را پیدا کردم». دس‌پلاسا یعنی با مالیدن دست به پلاس کف اتاق. دس‌پلاسا در اینجا مصدری‌ست که در نقش قید عمل می‌کند («به دس‌پلاسا» معادل است مثلاً با «به سختی»). الف در پایان واژه معادل یای مصدری است. نمونه‌های مشابه: گرما (به جای گرمی)، خنکا (خنکی)، تاریکا (تاریکی)، روشنا (روشنی) و ... .

واٛ پا شدن vā pâ šoda(n). ریختن میوه در پای درخت.

نشو کردَ(ن) nešu kerda(n) (: نشان کردن). جوانه زدن گیاهان

پا واٛ زاد ناٛدَ(ن): (: پا به زاد نهادن)، پا به سن گذاشتن. زاد: سن

خلخله باٛزی xalxala bāzi: خاله‌بازی بچه‌ها. این طور بود که مثلاً هر بچه‌ای با بالش برای خود خانه‌ای می‌ساخت و بعد یکی به دیدن دیگری می‌رفت و میزبان، با اسباب‌بازی‌هایی که داشت از او پذیرایی می‌کرد و اینجور کارها.

گــُردَه‌گیر: سیرکننده. صفت است برای غذا. مثلاً قوروتی (کشک) غذای گرده‌گیری‌ست. یعنی بعد از خوردنش تا ساعت‌ها انسان احساس سیری دارد.

کارَه به چـِوْ وَر ناٛدَ(ن) kâr-a be čöw var nāda(n): (: کاری به چوب ورنهادن)، آبروریزی‌ای درست کردن.

بزد کردن bezad kerdan: از چیزی بیزار و خسته شدن که قبلاً مورد علاقه‌اش بوده. وقتی می‌گویند کسی «چیزی را بزد کرده» یعنی از انجام کاری یا خوردن چیزی که قبلاً دوستش داشته، خسته شده و دیگر مایل به ادامه دادن نیست.

ضرب‌المثل: بۊسه به پیغم نمیشه

büsa/bösa be peyğom nemiša

مبدل: بوسی (: بوس) به پیغام نمی‌شود.

گــُـوْ به دمبــِش رَسی. گاو به دمبش رسید. کنایه از نزدیک شدن کاری به نقطه‌ی پایان.

حساب به دینار، بخشش به خروار

پــِـچ شدن: پژمرده شدن بَرگ یا سبزی

خدا اگر تخته‌تراشــَه نیــِهٛ، وَر هم اِندازَه هستـِهٛ

xodâ agar taxtatarâša neye, var hamendâza hāste

یعنی خدا اگر (فلان) آدم را درست و نرمال نیافرید، اما در عوض، او را در کنار کسی شبیه و همدل با خودش قرار داد. اشاره دارد به اینکه شخصیت آدمها را نمی‌شود عوض کرد، اما می‌توان آدم‌های همفکر و هم‌عقیده را در کنار هم قرار داد تا از اخلاق‌های همدیگر کمتر اذیت شوند. معمولاً در ضمن صحبت از ازدواج‌های افراد، اگر دو آدم با اخلاق‌های خاص به هم افتاده باشند و زوج موفقی شده باشند، از این ضرب‌المثل استفاده می‌شود.

دست‌نگر dāsnegar: محتاج و نیازمند. «خدایا ما را دست‌نگر دیگران نکن» یعنی ما را محتاج کمک دیگران نکن؛ چه کمک مالی باشد از سر فقر، چه کمکی که افراد پیر، از ناتوانی، محتاج آن می‌شوند که کسی باید در کارهای شخصی، دستشان را بگیرد.

کار دنیا چاٛش مترساٛنه. کار دنیا چشم را می‌ترساند ولی در عمل آنقدر هم بزرگ نیست. اصطلاح دیگری معادل این اصطلاح هست که می‌گویند «فلاٛنی کارو بزرگ/سخت واٛ مـَـگیرَه» یعنی فلانی کارها را بزرگ/سخت می‌گیرد، آنقدر بزرگ /سخت که خودش را از انجام آن ناتوان می‌بیند.

وصلت با خِش، سودا با بـَـگــَـنــَـه (: بیگانه). وصلت با خویش، معامله با بیگانه. یعنی با قوم‌وخویش نباید معامله کرد و با بیگانه نباید وصلت کرد. تلفظ بیگانه در این واژه، منحصر به فرد است و من جای دیگری این واژه را نشنیده‌ام.

***

نمتو تکیه ور او روو که، نمتو گوش ور حرف زنو که، نمتو روز رفته وا پی اٛوُ، نمتو مرد ننگه‌ر پهلـَوو که.

nemattü tegya var owwe ravu ke

nemattü güš var harfe zanu ke

nemattü röze rafta vā peyāvo

nemattü mārde nangar pālavu ke

نمی‌توان تکیه بر آب روان کرد

نمی‌توان گوش به حرف زنان کرد

نمی‌توان روز رفته را به پس آورد (: برگرداند)

نمی‌توان مرد ننگی را پهلوان کرد

اشعار محلی معمولاً یا اشکال وزنی دارند، یا از قواعد دستور گویش محلی خارج می‌شوند، یا در تلفظ برخی واژه‌ها، از قواعد تلفظ واژه‌های محلی پیروی نکرده‌اند و یا بعضی از مصرع‌ها معنی درستی ندارند. در این دوبیتی، هیچ یک از این اشکالات نیست.

***

فلاٛنی پا مـَـکۊئه (فلانی پا می‌کوبد): فلانی منتظر مرگ است، در احتضار مرگ است.

flāni pâ maküa

چاشنی خور، چشته خور: خوب‌خور، نازک‌چر، آنکه قسمت خوب غذا را خورده و انتظار دارد همیشه قسمت خوب غذا را به او دهند.

اَلوْ دَ جو alow da ju، الوْ دَ گۉر alow da gör. نفرین است. یعنی آتش به قبرش ببارد.

ساختن: تکیه دادن. پشتِت واٛ دیوار سَز: پشتت را به دیوار تکیه بده

***

*** پس از اصلاح منتقل میشود

جله بر گوگلنوگ طلایه

عروسی به هوسه پرسه به عوض

دستم ور درد ارم به ازونه ک دهنم ور درد اَرمُ

زورش به خر نمیرسد جوالدوز هو پالونش می‌زند.

دستم د زیر سنگش است.

بـَـرَکی: به پهلو خم شده

بچیه د امید درد: دارد بچه دار می‌شود

خو پشول بودن: پریشان‌خواب

د پابازی انداختن کاری: کاری را به ولنگاری انجام دادن و وقت‌کشی کردن

در تاب افتیدن طناب

وا کشیدن، وا کوم کشیدن

وا سر آوردن: کشف کردن

وارسیدن: نرسیدن

وا رُفتن: پاک رُفتن

د کشلا: به دنبال خود کشیدن

در رو بماندن: در رودرواسی ماندن، خجالت کشیدن

هیزه کردن: گرمازده شدن

وا چاق بودن: آماده بودن

وا بند کردن: بند کردن، وصل کردن

ور اَلپاس: هیجانی شدن، به دست‌وپا افتادن

وا ادم نابست: مردم‌گریز، درونگرا

د خود افتیده: مشغول خود و غافل از دیگران

کشارود: کـَش و رود

کلخنه: نیمه‌دیوانه، پخمه

کمری شدن: کمر درد شدن از کاری

گریه د گلو: صفت آدمی که اشکش دم مشکش است و آماده‌ی گریه کردن است.

جای سوزن انداز نبود. کنایه از شلوغی مکانی

شیرسوز. بره‌ای که کم‌شیر خورده و هیکلش کوچک مانده

سرم تارت شد: گیج شدم

سر تاتو: گیج

***

الگوی آوانویسی در این نوشته:

نشانه‌ی اٛ/ā برای فتحه‌ی کشیده، مثل فتحه در واژه‌ی دَست. گاهی فتحه‌ی کشیده را با :a نشان می‌دهند.

نشانه‌ی آ/ـا/â برای مصوت بلند آ که در زبان‌شناسی به آن «واکه‌ی بازِ پسین» می‌گویند.

نشانه‌ی ۉ/ö برای واجی که در زبان‌شناسی به آن «مصوت پیشینِ گردِ نیم‌بسته» می‌گویند و در بسیاری از زبان‌های ایرانی و بسیاری از گویش‌های خراسان هست و در تاجیکی، کاملاً جای مصوت o را گرفته است. در گویش خراسانی ما هم هست.

نشانه‌ی ۊ/ü برای واجی که در زبان‌شناسی به آن «واکه‌ی افراشته، پیشین، گرد» می‌گویند. این واکه نیز مانند واج ö در گویش‌های خراسانی، جنوبی، لری، بختیاری، مازندرانی، گیلکی و تاجیکی وجود دارد. هر دو واج در آلمانی و ترکی هم وجود دارند. این دو واج در گویش‌های خراسان، درونزادند و دخیل از ترکی نیستند.

تلفظ‌های ö و ü در گویش ما غالباً روی واژه‌هایی هستند که در فارسی رسمی u (واو معلوم) تلفظ می‌شوند.

نشانه‌ی ىـٛـ / ē برای کسره‌ی کشیده مثل کسره در واژه‌ی شىـٛر (:شیر جنگل) و سىـٛر (: پر از غذا و واحد وزن). این کسره‌ی کشیده، از کوتاه شدن یای مجهولِ رایج در فارسی قدیم، پیدا شده است.

پس و پیش

مردم عادی، بویژه افراد کم‌سواد، خواسته و ناخواسته، حروف بسیاری از واژه‌ها را پس‌وپیش می‌کنند و در گذشته در بسیاری از واژه‌ها، همین تلفظ پس‌وپیش رسمیت هم می‌یافته. مثلاً زبان‌شناسان می‌گویند واژه‌ی «هرگز» در اصل «هـَگــَرز» بوده. ؛ یا «برف» در اصل «وَفر» بوده؛ یا تــُلف (تفاله) در اصل تبدیلی‌ست از ثـُفل عربی. از این قبیل واژه‌ها بسیار است. همین امروز که این متن را می‌نویسم شنیدم تعمیرکار بیرجندی، سوراخ را سوخال گفت. چند نمونه در لهجه‌ی ما:

دولخ‌باد (تلفظ محلی: دۊلــَخ‌باد): گردباد، باد همراه با گرد و خاک. دولخ: گرد و خاک. این واژه را در بیشتر شرق و نیمه‌ی جنوبی ایران از خراسان تا کرمان و فارس می‌شناسند. ظاهراً این واژه تبدیلی از اصلِ رودَک‌باد است. روده در اصل به معنی پیچش است. در لهجه‌ی بشرویه لوله‌باد می‌گویند. هم لوله‌باد و هم گردباد به پیچش هوا در مرکز گردباد اشاره دارد. ظاهراً مسیر تحول آوایی این بوده: رودک‌باد > دورک‌باد > دولخ‌باد

چـُـنگ: نوک پرنده. ظاهراً این واژه تبدیلی است از نــُچ. نچ در لهجه‌ی ما به نوک قوری و آفتابه و امثال آن می‌گویند. ظاهراً مسیر تحول آوایی این بوده: نــُچ > چــُن > چنگ

خــَـتِسکــَر: خاکستر

قربستو(ن). قبرستان

گـِـدَه geda. دیگر > دگر > دگــَـه > گده