یقین، در دور، با/وا، چراغان، خاطرات ناصرالدین شاه

من هم آمدم بخوابم که خبر آوردند شاه طرف شمران رفتند. معلوم شد کاغذی از حاجی سرورخان خواجه رسیده بود. یقین نوشته بود ملیجک دلتنگی از مفارقت شما می‌کند که بی‌اختیار طرف شمران راندند و باید این شعر رودکی را هم خوانده باشند.
بوی آب مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
اما این یار مهربان بندگان خسرو ایران بوی هیچ نمی‌دهد.

خاطرات اعتمادالسلطنه صفحه ۴۴۲

«یقین» در متن بالا به معنی «به‌نظرم»، «به‌گمانم»، «شاید»، «لابد»، و «احتمالاً» است، چنانکه هنوز هم در لهجه‌ی ما در خراسان، به فراوانی، به کار می‌رود. در فارسی تهرانی، امروزه واژه‌ی «لابد» در چنین موقعیت‌هایی، جانشین واژه‌ی «یقین» شده است. دو واژه‌ی عربی «یقین» و «لابد» که هر دو در عربی معنای قطعیت و حتمیت را می‌رسانند در فارسی، برای انتقال حدس و گمان گوینده، به کار می‌روند و حامل معنای احتمال و تردیدند. این کاربرد واژه‌ی یقین در لغت‌نامه‌ها نیامده است.

یقین را در لهجه‌ی ما «یقی» yaği تلفظ می‌کنند.

***

در دُوْر

در کتاب خاطرات حاج سیاح محلاتی که در اواخر قاجار نوشته شده، و در سال 1356 به چاپ رسیده و فایل پی‌دی‌اف آن در اینترنت در دسترس است، در صفحه 79 آن فایل، می‌گوید: «... تا دیدند امیرکبیر مرحوم شروع کرده ایران را زنده می‌کند او را کشتند. یک کلمه خیر بخرجشان نمی‌رود و جز خرابی، کاری در دوره نیست».

اصطلاح در دور بودن در لهجه‌ی ما یعنی «در جریان بودن»، «در حال انجام بودن» (تلفظ محلی: دَ دُوْ بـُـدَ(ن)، da dow boda(n)). وقتی می‌خواهند بگویند کاری به مدتی طولانی‌تر از حد انتظار، در جریان بوده، از این اصطلاح استفاده می‌کنند. مثلاً می‌گویند «ساخت آن خانه پنج سال در دور بوده» یا «آن اختلاف خانوادگی 10 سال در دور بوده». نوعی معنای طول کشیدن در این کاربرد هست.

معادل همین اصطلاح در لهجه‌ی طبسی «به دُوْ بودن» است. احتمالاً در بسیاری از لهجه‌های دیگر هم هست.

حاشیه. بسیاری از اصطلاحاتی که امروزه به صورت جزیره‌ای در گوشه و کنار ایران باقی مانده، در گذشته‌ای نه چندان دور، اصطلاحات رسمی رایجی بوده و در همه جا آن را می‌شناخته‌اند.

***

با دور آوردن/واٛ دُوْ اٛوردَ(ن)

Vā dow āvorda(n)

این اصطلاح در لهجه‌ی ما وقتی به کار می‌رود که کسی چیزی را از محفظه‌ی نگهداری‌اش بیرون بیاورد به قصد استفاده. مثلاً کودکی کیفی یا لباس نویی را از قبل خریده و مدتی در کمد بوده. حالا که فصل مدرسه یا عید نوروز شده، آن وسیله را از محلش بیرون می‌آورد و شروع به استفاده‌ی مداوم از آن می‌کند. در اینجا می‌گویند «علی کیف نوش را به دور آورده و از این به بعد با این کیف به مدرسه خواهد رفت».

علی کیف نۉوْ ِّش واٛ دُوْ اٛوُردَه وُ از ای وَر باٛد با ای کیف بخـَد راٛف وَر مدرَسـَـه».

ali kif nöwweš vā dow āvorda vo az i var bād bâ i kif bexad rāf var madrasa

این کاربرد اصلی بود که با معنای اصطلاح «به دور آوردن» کاملاً سازگار است. به دور آوردن یک معنای به میدان آوردن و استفاده‌ی مداوم در ذات خودش دارد. کاربرد این اصطلاح را برای ظروف آشپزخانه و وسایل دیگر خانه هم زیاد شنیده‌ام.

یک معنی دیگر این واژه، «نمایش دادن» است‌. کسی چیزی را که در جایی اصطلاحاً جمع کرده، یعنی در کمد یا کیف یا کارتن یا هر محفظه‌ی دیگری گذاشته، از آن محل بیرون بیاورد به قصد نشان دادنش به مخاطب. مثلاً کسی به مسافرت رفته و اشیایی خریده (لباسی، ظرفی، هر چیزی)، در دیدار با مهمانش آن خریدها را می‌آورد که به او نشان دهد. در اینجا مهمان می‌گوید «به خانه‌ی فلانی رفتم خریدهایش را به دور آورد و به ما نشان داد». این معنا از به دور آوردن هم تا حدی با ریشه‌ی اصطلاح سازگار است. این هم نوعی به میدان و معرض دید آوردن است اما نه برای استفاده بلکه برای به نماش گذاشتن.

ترکیب «د دور» با فعل‌های بودن، و داشتن می‌آید و ترکیب «واٛ دو» با فعل‌های آوردن، بودن، و داشتن. در ترکیب با فعل داشتن، هر دو اصطلاح به مدت انجام این کار توسط فاعل آن اشاره دارند. مثلاً «فلانی فلان شکایت را سه سال در دور داشت» یا «فلانی سه ساعت خریدهایش را وا دور داشت و به ما نشان می‌داد».

حاشیه. حرف اضافه‌ی «با» در لهجه‌ی ما در بسیاری از اصطلاحات، به ویژه در افعال پیشوندی، به صورت «واٛ» vā یعنی با فتحه‌ی کشیده تلفظ می‌شود. این «با/واٛ» غالباً معادل است با «به» در فارسی امروزی (ظاهراً هر دو از یک ریشه هستند؛ از «پاد» پهلوی). کاربرد «با» به جای «به» در متون کلاسیک نمونه‌های زیادی دارد. حافظ می‌گوید: سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی. در اینجا معادل امروزین این جمله می‌شود: سحر به باد می‌گفتم ... . حرف اضافه‌ی مخصوص فعل گفتن در لهجه‌ی ما هنوز هم همین «واٛ» است (نمونه: واٛ تو م گف، vā to-m gof، : با تو اُم گفت، : به تو گفتم).

در لهجه‌ی ما در کنا «واٛ» و «وُ/هـُ» که صورت‌های پرکاربردی هستند، صورت‌های «با» و «به» هم استفاده می‌شود، البته در جایگاه‌هایی جداگانه. مثلاً «با او برُوْ»، یا «به در شـُوْ» (: برو بیرون). گمان دارم که صورت‌های «واٛ» و «وُ/هـُ» اصیل‌ترند و صورت‌های «با» و «به» تحت تأثیر فارسی رسمی، در سده‌های اخیر، در لهجه‌ی ما وارد شده‌اند و جای پا باز کرده‌اند. این را از اینجا می‌توان فهمید که در موقعیت‌های خاصی که ما اختصاصاً از «با» یا «به» استفاده می‌کنیم، در برخی لهجه‌های خراسان جنوبی (اطراف بیرجند) از «واٛ» استفاده می‌کنند.

***

نماز کردن. این فعل ترکیبی با همین مصدر «کردن» در خاطرات ناصرالدین شاه هست. در ریشه ی لغت، نـــُماز کردن یعنی تعظیم کردن و با همین معنا برای پادشاهان هم به کار رفته است. پس اصالت فعل ترکیبی نماز کردن بیشتر از نماز خواندن است. نماز کردن یا به قول سعدی نماز بردن، بیش از نماز خواندن، به حضور قلب اشاره دارد و درست‌تر است. ترکیب «نماز خواندن» نسبتاً جدید است.

***

چراغان. واژه‌ی چراغان به معنی اول شب بعد از تاریکی هوا، یعنی زمانی که هنوز مردم بیدارند و چراغ روشن می‌کنند، در خراسان به کار می‌رود‌. چراغان در اینجا قید زمان است مانند دیروز عصر، صبح و ... . در بیشتر خراسان، به شب‌نشینی هم چراغان یا شب‌چراغان می‌گویند.

ناصرالدین شاه جایی در خاطراتش نوشته است: «دیشب چراغانْ آتش‌بازیِ مفصلِ خوبی در سر درِ باب همایون کردند ... (۶ صفر ۱۳۰۶)». در اینجا باز می‌بینیم واژه‌ی «چراغان» به معنی اوایل شب (بعد از تاریکی کامل هوا)، به کار رفته است، دقیقاً به همان معنایی که امروزه در خراسان هنوز به کار می‌رود. این واژه در این معنا، امروزه در فارسی تهرانی، به کلی فراموش شده است.

جاینام‌های خراسانی ۸ - مین،مر، مرز، مرغ، بین، بیر، گین، گر، بیرجند، دره، فر

***

مین. در سلسله مطالبی که با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» نوشته‌ام، مشروحاً توضیح داده‌ام که واژه‌ی «مین» و تبدیل‌های آن در ابتدای جاینام‌ها به معنی نیک، خوب و مانند آن است. به ویژه مین با آب ترکیب میناب را ساخته که با صورت‌های مختلف در همه جای ایران نمونه دارد. میناب در ریشه، معنایی معادل شیرین‌آب یا خوشاب دارد. مین در جای‌نام‌های خراسانی صورت‌های من، مل، مـ، مر، مـِز، مـِـس، میر، مهر، مهل، مور، مول، مو، میـ، و شاید صورت‌های دیگر، به خود گرفته است. «مهر» در جای‌نام‌های خراسان، پرشمار است. احتمالاً بیشتر این «مهر»ها تبدیلی از میر از اصلِ مین هستند. در اینجا از واژه‌ی مرغ و مرز باید جداگانه یاد کرد مـَرز و مـَرغ دو صورت از یک واژه‌اند. این هر دو با واژه‌ی مـَـرَک، هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند. مرز و مرغ در ریشه به معنی جای خوب و جای نیک‌اند. بعلاوه هر دو با توسعه‌ی معنایی، کاربردهای دیگری هم پیدا کرده‌اند، بویژه واژه‌ی مرز به معنی سرزمین، از قدیم در فارسی و پهلوی معمول بوده است. مرزدار در اصل به معنی والی و حاکم بوده. کاربرد مرز در معنای سرحد، به نسبت معانی دیگر، جدید است. وقتی از مـَرغ سخن می‌رود، یاد نکردن از مـَرو باستانی، که زمانی مادرشهر خراسان بود، البته جفاست. نام قدیم مرو، مرغه بوده. هنوز هم چندین مرغش و مرقچ و مراغه در خراسان ایران هست.
در این نام‌ها صورتی از مین و گونه‌های آن آمده است، که البته هر یک نیازمند توضیح است: میناخون (خوسف)، مناوند (زیرکوه، درمیان)، منند (درمیان)، منوری (زیرکوه)، ملوغان (نهبندان)، ملوند، ماودر (طبس)، مرتوند، مرکه/موکه (سربیشه)، مـَرغ، مرقچ، مـَـرَک، مروک، فریزمرغ (بیرجند)، مرغوب، گومرغ (طبس)، شیرمرغ (قاین)، ده‌مرغ (نهبندان)، بای‌مرغ (زیرکوه)، مرغوک (خوسف)، مزداب، مـِزگ، مساوری (بیرجند)، مسک (درمیان)، مشوکی (سربیشه)، مهرک (زیرکوه)، مهل‌آباد (نهبندان)، مـَـخلاباد (سرایان)، مهلوجان (زیرکوه)، مهلوجو (طبس)، مورتیغ (درمیان)، مود، موروتک (سربیشه)، موکوه (بشرویه)، سمو، موگرد، مولید، بیماد (بیرجند)، موگو (طبس)، میریک، میرزگ (بیرجند)، میغان (نهبندان)، بیمرز، بهامرز (سربیشه)، ... .
نام‌ها را آوردم. توضیحش بماند برای وقتی دیگر، اگر عمری باقی بود. ضمناً برخی از این نام‌ها را ذیل گروه‌های دیگر هم آورده‌ام. دلیل واضح است. چون همیشه احتمالات دیگر را هم باید در نظر داشت. مثلاً «مه» در ابتدای واژه‌ها می‌تواند صورتی از «ماه» باشد به معنی روستا یا بزرگ. میغان را ذیل واژه‌ی می/رَز هم آورده‌ام.

حدس میزنم در جاینام‌های بالا، این واژه‌ها صورتی از میناب‌اند (و تبدیل‌های آن مانند مـَرداب، مـَرغاب، مـَراب، ملاب و جز آن): مینا در میناخون، مناو در مناوند، مرتو در مرتوند، مرو در مروک، مرغو در مرغوک، مرغوب، منو monow در منوری، ملو در ملوغان و ملوند، ماو در ماودر، مـَـزداب، مسا(و) در مساوری، مشو در مشوکی، مهل‌آب در مـَـهل‌آباد، مهلو در مهلوجان و مهلوجو، مورو در موروتک، و موگو. در بسیاری از این‌ها حرف «و» را u می‌خوانند و ظاهراً ow درست‌تر است. آب در بیشتر گویش‌های ایران امروزه ow تلفظ می‌شود. مخلاباد (سرایان) صورتی از مـَهل‌آباد (نهبندان) است. این تبدیل هـ به خ در همان منطقه‌ی سرایان، یک نمونه‌ی دیگر هم دارد و آن تبدیل «پابرهنه» به «پابرخنه» است. نمونه‌های دیگر مانند تبدیل هسته به «خسته» (در سرایان: خـِـستـَـک) البته، در بسیاری از نقاط خراسان و جز آن فراگیر است (نمونه‌ی دیگر: تبدیل محکم به مخکم).

مینو. در مورد واژه‌ی بهشت در یادداشت نخست از این مجموعه گفتم که ساخته شده از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژه‌ی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو نیز همین مین است که در جاینام‌ها آمده است. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتی‌ست که در نقش نشانه‌ی مکان به کار رفته است.

حاشیه. دیدم در روستای هیتـُمک بلوچستان، آب‌بندهایی با دیواره‌های سنگی در کنار رودخانه می‌سازند، برای مهار آب رود و کشت‌کار روی لای ته‌نشین شده در آن. به این آب‌بندهای سنگی می‌گویند خوشاب (هوشاپ). این برای من شاهدی‌ست از این که بسیاری از این جاینام‌ها که در لغت معنی خوشاب دارند، در کاربرد به معنی آبگیر، بویژه بندهای فصلی بوده‌اند؛ جاینام‌هایی مانند ازناب، میراب، مهراب، آرویز و ... .

مود (سربیشه) mud ساخته شده از مو+ـود. جزء «ـود» ud نشانه‌ی مکان است. جزء «مو» mu ظاهراً صورتی از «ماو» است از اصلِ مین‌آب به معنی خوشاب. جاینام‌هایی مانند ماودر (طبس) هم همین صورت از میناب را در خود دارند. مود با منوجان (کرمان) همریشه است، هر دو به معنی جای خوشاب، محل آب شیرین. جزء «ماد» در بیماد (بیرجند) ممکن است صورت دیگری از همین «مود» باشد (هر چند ماد می‌تواند از اصل مـَد هم باشد؛ یک پسوند مکان).
نمونه‌های مین و تبدیل‌هایش در خراسان رضوی و شمالی: مینا، مینوشک، مندر، منیدر، منقان، سملقان، سمل‌قو، سماخون، کلاته‌ملو [۲تا]، ملش، ملغدر، ملکت، ملوند، ملوی، ملی، تکمران، سارمران، جمران، مراغه [۲تا]، هشت‌مرخ، امرشک، امرشکچه، امرغان [۲تا]، بازمرگان، رودمر، کشمر، کلاته‌مره‌ای، سمرجان، سمرغاوه، بیمرغ، تخم‌مرز، مرزان، مرجانه، چشمه‌مرغیش، گاوسمرغ، مرغانو، مرغش [۲تا]، میان‌مرغ، مرغزار، مرو، مریچگان، مریدار، مرندیز، مارندیز/ماراندیز، مارشک، ماروس، ماروسک، ماریان، ماخانی، مایوان، مایان، ابمال [۲تا]، ماسی، ماش، ماشوله، ماغو، مالاب، مالین، ماوا، ماوی، موری/ماوی، سمویی، مور، مورشک، مورنی، موشک، موشنگ، موشان، مونجک، مهاباد [۵تا]، مهرآباد [۱۱تا]، مهنه، مهنک، مهی‌آباد، مخلی، مزجرد، مزداوند، مزده، مزرج، مزنگ، مزیان، مزینان، مسکن، مسک‌آباد، مشکدر، مشکان، مشک‌آباد، تمشک، بیامشک، مجنگان، مج، رودمعجن، بقمج، چاه‌مجنگ، مچو، معل‌آباد، مـَغاث [املای درست: مغاس از اصلِ مرغاس)، مقیسه، مـَـغان، میاب [=میـ(ن)+اب]، میامی [=میاب+مه]، میر، میرآباد [اگر میر از اصلِ امیر نباشد]، میشاب، میش‌آباد، میچک، میخک، و ... .

سمر. این نام‌ها در جزء سـَمـَر مشترک‌اند: سمرقند [ازبکستان]، سمرجان، سمرغاوه، گاوسمرغ، سملقان، سمل‌قو، سماخون، سارمران. به نظرم «سـ» در ابتدای سمر، کوتاه‌شده‌ی «سر» است به معنی بالادست و از جهت شباهت دارد با نام‌هایی مانند سمنگان (کرمانشاه، فارس، خراسان‌ر [۳تا]، افغانستان)، سمنان و مانند آن.

کاشمر. پیشتر در مورد کاشمر نوشته‌ام. کاشمر از اصلِ کشمر است. کشمر یا تبدیلی‌ست از کــَشمیر یا کوتاه‌شده‌ی کشمرز. اگر از اصلِ کشمیر باشد، منظور تشبیه به کشمیر هند در سرسبزی بوده است یا اشاره به سرو کشمیری معروفی که در کاشمر بوده است که مورخان در موردش نوشته‌اند که به دستور زرتشت کاشته شده بوده. اگر از اصلِ کشمرز باشد آنگاه کاشمر می‌رود کنار جای‌نام‌های بسیار دیگری که با کش یا مرز ساخته شده‌اند، از جمله کشمرز قزوین که هر دو را با هم دارد. کشمرز ساخته شده از کــَش+مـَرز. کش یعنی دامنه‌ی کوه و مـَرز یعنی سرزمین، منطقه و ناحیه. کشمرز در مجموع یعنی منطقه‌ی کوهپایه‌ای یا کوهستانی.

***

بیرجند.

معنای (۱) بیرجند تبدیلی از پیر+جند. جاینام‌ها معمولاً تک نیستند و در همان حوالی، نمونه‌هایی دارند که در ریشه‌یابی کمک می‌کند. ممکن است پیرُنج و بیرجند هم‌ریشه و هم‌معنی باشند. لابد مثل خیلی از جای‌نام‌های دیگر، در اینجا هم پیری نامدار زندگی می‌کرده که محل رجوع مردم بوده (به یاد آورید پیرهای مشهور تاریخ را، مثل خواجه عبدالله انصاری، معروف به پیر هرات). احتمالاً این پیر آنقدر مشهور بوده که آن دِه را به نام او پیرغنج/پیرنج (دِهِ پیر) نامیده بوده‌اند (بله بودنِ یک نفر می‌تواند نام یک ده یا شهر را عوض کند. قطب‌الدین حیدر، پیری از مشایخ صوفیه در زاوه می‌زیست و در همانجا مرد و در خاک شد. پس از او، نام آن شهر به تربت حیدریه، تغییر کرد). منطقی‌ست که همین اتفاق برای بیرجند افتاده باشد. در این حالت «جند» پسوند مکان است و پیر به بیر معرب شده است.

معنای (۲). بیرجند به معنی روستای بزرگ. در شمال و شمال غرب ایران، پیر مکرراً به معنی بزرگ، در جاینام‌ها به کار رفته است و من در جای خودش در این باره نوشته‌ام. هر چند ضعیف است و شاهد ندارد اما شاید در اینجا هم پیر به معنای بزرگ بوده باشد. آنگاه پیرجند یعنی روستای بزرگ.

معنای (۳). بیرجند ممکن است تبدیلی از بی‌جند باشد. بی bi به معنی پایین‌دست نمونه‌های بسیاری در خراسان جنوبی دارد که در جای خود به آن‌ها پرداخته‌ام. بی‌جند یعنی روستای پایین‌دست. بیرجند قدیم نسبت به اطرافش در کف دره‌ای V شکل قرار دارد. اضافه شدن یک «ر» هم الگوی رایجی‌ست و نمونه‌هایی دارد، از جمله تبدیل گوجه به گورجه، و چند نمونه‌ی دیگر که جداگانه در موردشان نوشته‌ام.

معنای (۴). بی‌جند ممکن است تبدیلی از بید‌جان باشد به معنی محل درخت بید (بیدجان > بی‌جند > بیرجند). نمونه‌ها: بیجند (آذربایجان شرقی)، بیجان (آذربایجان غربی)، بیدُخت (روستایی در مجاورت بیرجند)، بیجار [: بید‌جار] (بیرجند)، بیژن‌آباد (بیرجند)، ...

معنای (۵) بیرجند ممکن است تبدیلی از بی‌رَجـَن باشد. بی: پایین؛ رَجـَن تبدیلی از رَجـَـنو از اصل اَرجناب به معنی خوشاب و آبگیر. در مورد نمونه‌های ارجناب در خراسان و همریشه‌های فراوان آن، در همین سلسله مطالب، جداگانه چیزی نوشته‌ام نمونه‌های این ساختار در جاینام‌ها: رجنگ (قاینات)، رجنوک، رجنعی (درمیان)، لجنو (فردوس)، لجنوک (بشرویه)، جنوک (سیس.وبلوچ.)، بجنو (نیشابور)، رجنو، جنوک، بیجنی (کرمان)، ارجنه (سمنان)، ارجنگ (فارس)، لای‌رجن، ارجنان (یزد)، ... . در این معنا بی‌رَجـَن یعنی آبگیر پایین. از آنجا که بسیاری از جاینام‌ها به نوعی معنی جای آب دارند، من این معنا را از همه محتمل‌تر می‌دانم هر چند معنای بیدجان هم احتمال بالایی دارد.

در میان جاینام‌های مشابه، نام‌های برجن (کرمان) و بجنو (نیشابور)، و بیچــِند (نهبندان)، نزدیک‌ترین شباهت را به نام بیرجند دارند. در گویش محلی منطقه‌ی ما، هنوز هم بیرجند را بــِرجـَن تلفظ می‌کنند.

***

گر. گر (با فتحه یا کسره) وقتی در پایان نام است، ظاهراً باید آن را پسوند نشانه‌ی مکان گرفت و همریشه با گـِرد. مانند مسگــَر (بیرجند)، هنگران، زرگر (خوسف)، سنگر، سنگری، سیگری (نهبندان)، لنگر، سنگر (خراسان رضوی)، ... . مثلاً سنگر یعنی جای سنگی. ظاهراً مـِـزگ (بیرجند) و مـِسگــَر (بیرجند) دو صورت از یک واژه‌اند و احتمالاً هر دو را باید با مـَـسک (درمیان) و مـَسکن (خراسان رضوی) همریشه و هم‌معنا گرفت.

اما وقتی «گر» در ابتدای واژه می‌آید احتمالاً تبدیلی از گین است به معنی پایین‌دست. مسیر تبدیل احتمالاً چنین بوده: گین > گی > گیر > گِر > گــَر. گین gin با بین bin همریشه و هم‌معناست. تبدیل گین به گر مطابق همان الگویی‌ست که احتمالاً در برخی جاینام‌ها بین را تبدیل کرده به بیر و ذیل نام بیرجند از آن‌ها یاد شد. رابطه‌ی گین و گر، و بین و بیر، قابل مقایسه است با رابطه‌ی مین و مر که بالاتر در موردشان نوشته‌ام. نمونه‌های گر در آغاز نام‌ها: گرونگ، گرگی، گرگنج (خوسف)، گرو، گروک، گراپی (نهبندان)، گرسک (درمیان)، گرازان، گراز خونیک (قاینات)، گریمنج (قاینات، بجستان)، گرینه، گرینگ، گرو [۳تا]، گراب [۵تا]، گریاب، گرمه (خراسان رضوی)، گریوان، گرمه (خراسان شمالی)، گروان، گروک [۷تا]، گراپ، گری، گریک، گریکان (سیستان و بلوچستان)، گری، گروک [۲تا]، گرو [۳تا]، گروغ، گراب، سرگرو، گریشه (هرمزگان) گریو [۳تا]، گرینوییه، گری، گریک، گروک [۲تا]، گرو، گروه، گریچ، گروییه، گراش، گراشک، گرازی (کرمان)، گروه [۲تا]، گراش، (فارس)، گراوی، کانی گراوان (آذربایجان غربی)، گراوند (کرمانشاه)، ... . صدای روی گ ممکن است فتحه، ضمه یا کسره باشد. مثلاً در گرگنج gorgonj ضمه شدن صدای روی گ ممکن است از تأثیر ضمه‌ی روی گنج باشد. در مورد گر در ابتدای واژه، البته احتمالات دیگر هم هست، چنانکه در جای خود گفته‌ام. مثلاً «گر» در برخی از این نام‌ها (نه لزوماً همه‌شان) ممکن است به معنی تپه یا کوه باشد. صورت‌های گرو، گراپی گراب و گریاب، از یک ریشه‌اند و پرشمار تکرار شده‌اند. گراب را ظاهراً باید پای آب معنی کرد مانند بسیاری از جاینام‌های مشابه در ساختار و معنا؛ از جمله گنو، گناوه، گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، گیو، بو، بناب، بیناباج و ... . احتمالاً ریشه‌ی نام گرگان (گلستان، مرکزی، کرمانشاه، فارس، سیستان و بلوچستان) را هم باید در این گر+اب+گان جست.

صورت گوراب در همه جای ایران نمونه‌های پرشمار دارد و در جای خود، در موردش نوشته‌ام. گین، گیل، گور، و گر، بین، بر، غین، بی، غی، بُن، و چند صورت دیگر، همگی از اصلی واحد مشتق شده‌اند. گراب، گوراب، و بناب یک معنی دارند؛ آبگیر. از همینجا چشم‌بسته می‌توان حدس زد که مثلاً از اصل غین ممکن است صورت غر در برخی جاینام‌ها وجود داشته باشد، شاید مثلاً در غرجنگا (طبس)، ... . هر چند غــَر را در جای خود تبدیلی از غور به معنی کوه در نظر گرفته‌ام.

***

گرد. جزء «گــِرد» در انتهای این نام‌ها مشترک است: دستجرد، دستگرد، موگرد، بهلگرد، بهگرد، ساگرد/ساکرد. جای‌نام‌های با پسوند «گـِرد» و گونه‌های آن (جـِرد، یــِرد، کـِرد، کـِرت، غـِرد، خـِرد و ...) در همه‌جای ایران هست، خصوصاً نام دستجرد/دستگرد، هم در خراسان جنوبی و هم در دیگر نقاط ایران پرتکرار است. زبان‌شناسان می‌گویند یک معنای دستگرد عمارتی است اعیانی با باغ و بستانی در کنارش، همان باغسرا. دستگرد در نام روستاها احتمالاً معنایی شبیه کوشک و قلعه دارد. شاهنامه می‌گوید شهری را که به نام سیاوش ساختند، سیاوش‌گرد نام نهادند. «گرد» در اصل صورتی از «کـِرد» به معنی «کرده» و «ساخته» بوده است تقریباً هم‌معنی «آباد». اما گویا بعدها معنی مطلق روستا و آبادی به خود گرفته است. 4 دستگرد، 2 دستجرد و یک دستگردان در خراسان جنوبی داریم. در کل ایران حدود 90 دستگرد داریم (با صورت‌های مختلفش). چاه جـَمکـِرد (سه‌قلعه-سرایان) ظاهراً یعنی چاهی که فردی به نام جـَم (جمشید؟) آن را ساخته است‌.

ساکِرد آدم را یاد سـَـگــَرتیـَـه، نام منطقه‌ی قهستان در دوره‌ی هخامنشی، می‌اندازد. هر چند بعید است اما به عنوان یک احتمال ضعیف، شاید ربطی داشته باشد. ظاهراً سـَـگــَرتیـَـه همان واژه‌ایست که امروزه سنگر تلفظ می‌شود به معنی سنگستان و جای سنگی.

***

دَر. «دَر» مخفف «دره» است یعنی فاصله‌ی میان دو کوه، و بعدها در اثر کثرت استفاده، معنایی مشابه معنای کلاته و دِه به خود گرفته است. بیشتر در پایان نام‌ها آمده است و گاهی در آغاز انها: تیغدر، تیگدر، ماودر، اغلدر، ذغالدر، الادر، ساقدر، گرمیدر، خالادر، اسپندر، هندر، هودر، گلندر، زیدر، مغاندر، مقدر، جوزاندر، گزندر، کندر، سیندر، نودر، میاندر، کلاج‌درگ. این همه روستا در پایان نام خود «دَر» دارند. تیغدر/تیگدر آبادی‌ای است که در کنار کوه باشد. تیغدر قاین را که دیده‌ام، دقیقاً پای کوه است. نودر، یعنی نودِه. کندر یا مخفف کهنه‌دَر است یا هم‌معنی غـُنددَر. کندر کاشمر را را کندُر /kondor/ می‌خوانند که اشتباه است، کــُندَر درست است. واژه‌ی نغندر /noğondar/ روستایی در منطقه‌ی جاغـَرق مشهد، ساخته شده از نو+غند+دَر. غـُـندَر یعنی کلاته‌ای واقع در دره. نوغندر یعنی غندرِ جدید. «دَر» در ابتدای نام‌ها هم آمده است، از جمله: درمیان، درسـَری، دراِشکــَـفت، درباز، درگور، درچنار، دربلوند، درجان، دراَمرود (خ. جنوبی)، دربند (تهران)، دَررَز (کرمان)، دَرقنج (گناباد). درقنج (املای درست‌، دَرغــُـنج) /darğonj/ کلاته‌ای در مسیر کاخک-کریمو، به معنیِ آبادیِ واقع در دَره است و واقعاً هم هست. دربند تهران در لغت همان بند دره‌ی بیرجند است‌.

تخ. تــَخ در خراسان جنوبی تبدیلی از تنگ است به معنی دره. نمونه‌ها: تخ (نوده-سرایان)، تخویج (درمیان، : تــنگ+آویج یعنی آویجی که در دره است). در نام‌های دیگر، تخ گاهی ممکن است تبدیلی از تک به معنی بند و رود هم باشد (مانند تخته‌جان) و گاهی تبدیلی از تخت باشد.

***

باقران. نام کوهستان بالای شهر بیرجند (طرف جنوبی)، باقران است و باقر نام شخص است. نامگذاری کوه‌ها و دره‌ها به نام اشخاص، چند نمونه‌ی دیگر هم در همان اطراف دارد، مثلاً کوه تقی‌قنبر (طرف شمالی بیرجند، محل دکل تلویزیون)، گردنه‌ی ثمن‌شاهی (بین بیرجند و قاین)، بند عمرشاه (بالای شهر بیرجند، داخل کوه باقران)، ... . برخی این نامگذاری را دوست نداشته‌اند و باقران را باغران می‌نویسند تا وانمود کنند که این نام معنای عمیق‌تری داشته؛ که خب ظاهراً نداشته. علامت جمع «ـان» وقتی به نام اشخاص اضافه می‌شود، آن را پسوند بنوّت می‌نامند. باقران یعنی باقری‌ها. حالا این باقری‌ها که بوده‌اند که این کوهستان را ور اسم آنان کرده بوده‌اند، کسی نمی‌داند.

***

فر. چند جاینام در ابتدای خود فر و فرا دارند که احتمالاً با فـِرِی در زبان پهلوی هم‌ریشه است. فـِرِی همان است که در زبان کردی، امروزه فـِرَه تلفظ می‌شود؛ به معنی زیاد و فراوان. واژه‌های «فراوان»، «فرزانه»، «فراخ»، «فرخ»، و «پـُر» در فارسی ظاهراً صورت‌هایی از این فـِرِی را در خود دارند. در میان جاینام‌ها با «فر»، نام فاریاب پرتکرار است. ظاهراً فاریاب در لغت یعنی پـُرآب؛ جایی که آبی فراوان دارد. لغتنامه فاریاب را زمین زراعتی که آبیاری شود، معنی کرده. در برخی لهجه‌های جنوبی، ظاهراً پاری‌آب به معنای کنار آب است. جاینام‌ها از این ریشه: فاریاب (ایلام، کهگیلویه و بویراحمد، فارس [۳تا]، کرمان، بوشهر [۲تا]، هرمزگان [۵تا]، افغانستان)، فاراب (اردبیل، مرکزی، ماوراءالنهر)، فاروج (خراسان شمالی)، فارغان، فارور (هرمزگان)، فارند (اصفهان)، فرغانه (ماوراءالنهر)، فراهان (مرکزی)، فراه (افغانستان)، فران، فلاورجان [فرا+ور+جان] (اصفهان)، فرامان (کرمانشاه)، فرنگه (لرستان)، فرگه (خوزستان)، فرجان، فرخاش (فارس)، فرخون (فارس، کرمان)، فرکان (کرمان)، فراهک (هرمزگان)، فراغه (یزد)، فرات، فروان، فرور، فرومد (سمنان)، فریومد، فرخد (خراسان رضوی)، پردول، پرکاب (آذربایجان شرقی)، پرند (تهران)، پرزان (اصفهان)، پریشان، پرزه (فارس)، پریان (همدان)، پروان (کرمان، قزوین، افغانستان)، پروانه (مازندران)، پروند (کرمان، خراسان رضوی)، پرازان، پرزین، پرخاش (هرمزگان)، پرگان (یزد)، پرور، پروس (سمنان)، پـَروَدِه، پردان، پرمــِچ (خراسان جنوبی)، پرویز (خراسان رضوی)، پرچین (زنجان)، پراچان، پرگه (البرز)، پارچین (اردبیل)، پارام (آذربایجان شرقی)، پارم (مازندران)، پاریاب (ایلام، لرستان)، پاریز (کرمان)، پارف (خراسان رضوی)، پارمون (هرمزگان)، پارگاوه (بوشهر)، ... . فیلسوف مشهور، فارابی، نیز اهل فاراب فرارود بوده که امروز ویرانه‌های آن در جنوب قزاقستان است. در برخی لهجه‌های جنوبی فاریاب را پاریو pâriyow تلفظ می‌کنند.
احتمالاً فــُر در ابتدای برخی نام‌ها هم تبدیلی از همین فر است، مثل فـُردو (قم 2تا)، فورگ furg، فورجان furjân (خراسان جنوبی)، فورگ forg (فارس)، فروغن (خراسان رضوی)، ...
گمان می‌کنم نام‌های فورگ و فورجان، هر دو به معنای جای فراخ و وسیع است. واژه‌ی فــَراخ، در تلفظ خراسان جنوبی، فــُراخ (به ضمه)، تلفظ می‌شود. فــَرغانه دره‌ای وسیع و آباد است که امروز بین سه کشور تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان تقسیم شده است و گذشته‌ای ایرانی‌تبار دارد. فرغانه نیز احتمالاً به معنی زمین فراخ است و اشاره دارد به آن سرزمین هموار در میان کوهستان‌های پیرامونش. روستای فلک (قاینات) احتمالاً تلفظ درسش folk بوده و همریشه با فورگ است.
فریومد (خراسان رضوی)، زادگاه شاعر معروف، ابن یمین فریومدی، ظاهراً ساخته شده از فاریاب+مـَد. مد یعنی روستا. فاریومد یعنی روستای پر آب.
پریشان احتمالاً به معنی جای وسیع است؛ پرزه نیز، و پروان، پرکان و پرند و پرزین و پرخاش و پروَر و پروَس و پارچین و ... . همه‌ی اینها ساخته شده‌اند از پـَر+یک پسوند مکان.

***

فـَخرود، فــَشارود. به نظر می‌رسد جزء فخ در فخرود (درمیان) و جزء فش در فشارود (بیرجند)، دو صورت از یک واژه‌اند. شاید هر دو صورتی از واژه‌ی «پخش» باشند به معنی رود عریض و پرپهنا. نمونه‌های جاینام با مفهوم پهن و وسیع بودن: پهنایی (قاینات)، ..

***

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

وجه تسمیه کوه باقران، وجه تسمیه بیرجند،

جاینام‌های خراسانی ۷ - شور، زیر، شوش، رنگ‌ها

ادامه افکار پریشان من در باب ریشه‌شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان. این هفتمین قسمت است.

زیر. زیر و گونه‌های آن، جیر، جیـ، چیر، زِر، زَر، شیر، شـُـوْ و شکل‌های نادر دیگر، همگی به معنی زیرین و پایین‌دست هستند. جاینام‌ها با زیر، در همه جای ایران فراوانند؛ در خراسان جنوبی: زیرک zirk (بشرویه، بیرجند)، شیرگ سارجین širg، شیرخند، زیرکوه (زیرکوه)، شیرگ آقا، جیک سفلی، زرسنوک (سربیشه)، جیرگ jirg، زِرکـَش (خوسف)، نوغاب چیک، زیروچ، زیروچی، زیراج/زیراچ، شیرگ، شیرمِنج، زیلگوک (بیرجند)، زیرنج، شیرمرغ (قاین)، چیروک، شیرگـِشت، شیرآباد، حوض زیره (طبس)، چاه زیران، گجیکه، شیرزاد (نهبندان)، زیربراندود، زیردره، بوته زیرگ، شیرک (درمیان)، ظهر (فردوس)، شواکند، کلاته‌شب (سربیشه)، زرفت (بشرویه)، کلاته زیرک [۲تا]، زیرجان [۲تا]، زیرک، کلاته زیراوند، زیروک، زیرکــَن، زیرکــَت، زرقان/زرقون (خراسان رضوی)، زیرگان (سیستان و بلوچستان) و ... . ظاهراً همه‌ی این نام‌ها به ارتفاع پایین‌تر آن روستا نسبت به چیزی دیگر (کوهی، تپه‌ای، یا روستایی دیگر) در بالا دست اشاره دارند. نام کلاته‌ی «زیر» در فردوس به اشتباه، ظهر (ظـِهر) نوشته شده است. «زیر» را در منطقه‌ی فردوس و سرایان، زِر تلفظ می‌کنند با کسره‌ی کشیده /zēr/. خطای املایی از اینجاست. زیرُنج در اصل، زیر‌گــُنج بوده به معنیِ آبادیِ پایین‌دست. شیرخـُند هم باز گویا صورت دیگری از همان ژیرگــُند/زیرگــُند است، دِهِ زیرین، دِهِ پایین‌دست. شیرخند در مقابل سرخـُـنگ است؛ شیرخند، ده پایین، سرخنگ، ده بالا. زیرکوه نام یک شهرستان است. مشخص است که تلفظ باستانی این واژه «ژیر» بوده که در گویش‌های امروزی به «جیر» و «زیر» و «شیر» تبدیل شده. زرسنوک (زَ سـَـ) از نامش معلوم است که روستای پایین‌دست روستایی دیگر با نام سنوک، بوده و همین‌طور هم هست، زرسنوک، زیرِ سنوک است. شیرگشت (طبس) ساخته‌شده از شیرگ+ـِشت، و ـشت در اینجا همان پسوند نسبت است در نقش نشانه‌ی مکان، که بالاتر گفته شد. شیرگشت یعنی «زیری»، «پایینی». اصلِ جای‌نامِ زَرنوخ (مه‌ولات) را باید زیرنوغ دانست. زیر به معنی پایین‌دست و نوغ نام روستایی در بالادست. زیرنوغ یعنی آبادیِ پایین‌دستِ نوغ یا نوغ پایین در برابر نوغ بالا. تبدیل زیر به زِر و بعد به زَر، مطابقت دارد با تحولات آوایی در لهجه‌های خراسانی. زَر در این جای‌نام‌ها ربطی به طلا ندارد، گرچه زَرهای برآمده از کوتاه‌شدنِ زَرد هم در نام‌های جغرافیایی کم نیستند (باز هم غالباً نه به معنی طلا بلکه به معنی زردرنگ). شیرمرغ (قاین) را ظاهراً باید شیرمـَرغ خواند به معنی مَرغ پایین یا کلاته‌ی پایین‌دستِ روستای مَرغ. چندین مـَرغ و مَرَک و مانند آن در منطقه هست. مَرغ را به اشتباه مـُرغ می‌خوانند.

شـُـوْ šow. «شـُوْ» هم صورتی از همان «زیر» است که امروزه غالباً فراموش شده است. در برخی لهجه‌های خراسان (خصوصاً کاشمر)، «شو» /šow/ به معنی «زیر» هنوز به کار می‌رود. واژه‌ی «شوپا» به معنی «پایین‌دست»، و «شوخاکی» به معنی «زیرخاکی» در همین آیسک خودمان، در بین قدیمی‌ها رایج است. نام روستای کلاته شب (سربیشه) در تلفظ محلی، بی‌شک کلاته‌شـُـوْ بوده و شـُـوْ در اینجا معادل شب فارسی نیست. کلاته‌شـُـوْ یعنی کلاته‌زیر، کلاته‌ی پایین‌دست. شواکند ساخته شده از شو+الف‌واسط+کــَـند؛ هم‌معنی با شیرخند و زیرنج و شیرگشت و دیگر نام‌های مشابه. الفِ واسط، در اینجا همان است که در نام‌هایی مانند خـُراشاد هم هست. این نوع ساخت ترکیب‌های اسمی، سابقه‌ی چند هزارساله دارد.

بـُنی. بـُنی که در چند جاینام آمده معنای پایین‌دست و زیرین دارد. بنی را باید به ضم باء بـُنی خواند و بـَـنی خواندن غلط است. نمونه‌ها: ده‌بـُنی، بنی‌آباد (بیرجند)، بنیاب (درمیان)، بنی‌خانیک (سرایان)، بنیاباد (خواف، نیشابور)، بنیابید (قوچان)، دربنی (سیستان و بلوچستان)، و ... . در جایی دیگر از همین یادداشت‌ها گفته‌ام که بـُن با واژه‌های گین، غین، و بی همریشه است. با این حساب، بنیاب همان معنای بناب و غیناب و گیو و غیوک را دارد. بنی‌آباد هم‌معنی و هم‌ریشه است با نام‌های بیناباد، بیناباج، گناباد، گندآباد و گل‌آباد. همگی صورت‌های مختلف یک واژه‌ی واحدند.

***

شور/سور. جاینام‌ها با «شور» و تبدیل‌های آن مانند سور، سول، صول، و شول، بسیارند. از جمله: شورستان (سربیشه)، شوره (خوسف)، شورآباد (نهبندان، بشرویه)، شوراک (فردوس)، شوراب (فردوس، طبس، نهبندان، بیرجند)، چاه شور (نهبندان، سرایان، بشرویه، فردوس، طبس)، شورگشت، شورک، شوریکه، شوراب، چاه‌شور، چشمه شور (خراسان رضوی) و ...

واژه‌ی «شوریک» به معنی جای شور یا آب شور، در جاینام‌های مختلف با چند صورت متفاوت به کار رفته است، از جمله: شورک (نهبندان، خوسف)، شورکه (سربیشه)، سورگ [۳ تا در بیرجند، قاین، خوسف]. | سورِگ در زبان بندری (بندرعباس) به معنی شوره‌زار است. |

سول. جزء سول در سولابــِست (سربیشه) هم احتمالاً صورتی از سور/شور است. سولابست در لغت یعنی محل شوراب. املای سولابست درست است و صولابست غلط. | نام روستای صـِلک (خوسف)، ظاهراً تبدیلی از سـُلک است از اصلِ سورگ (املای درست سلک است، نه صلک). نمونه‌های مشابه: سلگی (همدان)، سلک (خراسان رضوی)، سورگان (کرمان)، سورگ (خوزستان)، سورگاف (سیس.وبلوچ.)، سورگو (بوشهر، سیس.وبلوچ.)، سورگی (هرمزگان، کرمان)، شورک (چندین مورد، خ.رضوی، خ.شمالی، خ.جنوبی، کرمان، سیس.و‌بلوچ.، یزد، فارس، مازندران).

شو. شو šu در برخی نام‌ها کوتاه‌شده‌ی شور است. | شومه (درمیان): روستای شور. | شوسف (نهبندان): جای شور.

شیر. شور ممکن است در شماری از جاینام‌ها به شیر تبدیل شده باشد مانند شیرک (درمیان)، شیرْگ (بیرجند، سربیشه، زیرکوه)، شیرگشت، شیرآباد (طبس)، شیراز (بیرجند)، شیرازه (نهبندان)، کلاته شیراز (فردوس) و ... . هر چند شیر ممکن است تبدیلی از «زیر» به معنی پایین‌دست هم باشد.

سولاخان (نهبندان). در لهجه‌های خراسانی، سولاخ یعنی سوراخ. اگر به نوعی نام این روستا به سوراخ (مثلاً غاری در آن نزدیکی) ربطی دارد که هیچ، اما اگر ندارد آنگاه، احتمالاً سولاخان از اصلِ شوراب‌خان است به معنی چشمه‌ی آب شور. در اینجا هم مانند سولابست و سورگ و صـِلک/سلک واژه‌ی شور تبدیل شده به سور و بعد سول. احتمالاً دیگر آن است که از اصلِ شوراک‌خان باشد به معنی شوره‌زار.

***

شوش. شوش و گونه‌های آن مانند سیس در نام‌های فراوان آمده است. نمونه‌ها: شوشک šušk (درمیان، سربیشه، خوسف، زیرکوه)، سیسکان، شوشود šušud (بیرجند)، ششک šošk (گناباد)، شوشو (جغتای-خ.رضوی)، سیساب (خراسان شمالی)، ... . «سیس» ظاهراً تبدیلی از شوش است، چنانکه شورک تبدیل می‌شود به سورگ. به نظر می‌رسد در این واژه‌ها هم صورتی از واژه‌ی شوش به کار رفته است: پشوش [: پی‌شوش] (کوهی در قاین)، شاسکوه، سیج/سیچ، شاج (زیرکوه)، چاج/چاچ (بیرجند)، سیشک (بشرویه)، سیچان (بیرجند)، جاجــِنگ (درمیان)، ... . نمونه‌های ذیگر: شاشکان (کرمان، سیس.وبلوچ.)، سوسکان (کرمان)، سوس (قزوین)، ... .

شوشود ساخته شده از شوش+ود (پسوند نسبت). شوشود یعنی شوشی. جای شوشی یعنی چه جور جایی؟

معنای (۱) شوش شاید ساخته شده باشد از شــُـوْ+پسوند مکان «ش». در این معنا شوش یعنی روستای پایین‌دست. در مورد شــُـوْ به معنی پایین و زیر، در بالا توضیح دادم.

معنای (۲) شاید شوش ساخته شده باشد از شور+پسوند مکان ش. در این حالت دوم، شوش یعنی جایِ شور. در این معنای دوم شوش هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند شوسف، و سورگ.

معنای (۳) در لغتنامه‌ها برای واژه‌ی شوش، معانی‌ای مانند ترکه‌ی درخت و شمش، ذکر شده است. در شواهد شعری‌ای که در لغت‌نامه‌ها آمده، ظاهراً معنایی از جنس رشته‌ی نخ دارد. با نظر به معنای شِمش، شاید شوش و سیس در جاینام‌ها به معنی جای سنگلاخ باشد. لااقل روستای شوشود که من دیده‌ام با چنین معنایی مناسبت دارد. شاید هم شوش، نظر به معنای رشته و ترکه، در جاینام‌ها به معنی جایی باشد که انشعاب و دره‌های باریک زیادی دارد. در این معنا شوش را باید چنددره یا پـُردره معنی کرد. اگر چنین باشد، آنگاه «شوش» همان معنایی را می‌رساند که در جاینام‌های دیگر با واژه‌های «در» و «دره» بیان شده است. با کمی توسعه‌ی معنایی، شوش می‌تواند معنای «کوهپایه» به خود گرفته باشد. در پای کوه، دره زیاد است. این معنای اخیر با نام‌هایی مانند سیساب بیشتر جور در می‌آید. سیساب می‌شود به معنی کوه‌آب؛ آبی که از کوه می‌آید. در این معنا شوشود و جاجــِنگ هر دو یعنی کوهی، کوهستانی. پشوش یعنی پی‌کوه، پشت کوه. شاسکوه کوهی‌ست در کنار روستای سیج/سیچ. معلوم است که شاس و سیج دو صورت از یک واژه‌اند. من معنی کوه و کوهپایه را برای شوش مناسب‌تر می‌بینم.

الگوی تبدیل ج به چ. چاج را چاچ هم می‌گویند ولی چاج اصل است و تبدیل ج به چ ناشی از جایگاه ج در واژه است. تبدیل ج به چ نمونه‌های دیگر هم دارد مثل برزاج (خوسف) و برزچ (بیرجند)، پسوج/چ (بیرجند) و ... . اساساً این یک الگوی شناخته‌شده‌ی تحول آوایی ست. استاد زبان‌شناس، سیداحمدرضا قائم‌مقامی، در کانال تلگرامی‌اش ذیل بحث از واژه‌ی «پیچ» می‌گوید: «اینکه پیچ در پایان خود چ دارد نه ج از آنجاست که انسدادیهای واکدار و مرکبِ واکدار در پایان کلمه مقداری از واک خود را از دست می‌دهند و این در بعضی مناطق باعث بر از میان رفتن تقابل ج و چ در پایان کلمه شده است. ... از همین جاست که شاعران گذشته کلماتی مانند هیچ و پسیچ را با کلمات دارای جیم قافیه کرده‌اند. ... پیچ یا پیج (و اصل پیج است) ...» [پایان نقل قول].

حاشیه. چاچ از جاینام‌های مشهور شاهنامه هم هست. می‌گویند چاچ شاهنامه در محل تاشکند کنونی پایتخت ازبکستان بوده است. حتماً چاج‌ها و چاچ‌های دیگر هم در فاصله‌ی این دو چاچ بوده است.

***

سرند sorond (سه تا در فردوس و طبس و بشرویه)، سـُـوْرَند sowrand (زیرکوه)، سورتیغ. | سـُرُند مخفف سـُرگــُند/سـُرغــُند است. حذف «گ» رایج است، مانند تبدیل اگر به اَر که در شعر فارسی بسیار به کار می‌رود. پس سرند ساخته شده از سـُر+غند. چند روستا در این استان، در نام خود «سرخ» دارند: سرخ‌کوه، چاه‌سرخ، تگ‌سرخ، کال‌سرخ و کلاته‌سرخ. یک احتمال آن است که سـُرغـُند معادل همان کلاته‌سرخ است و سورتیغ، هم‌معنای سرخ‌کوه. معمولاً واژه‌ی «سرخ» در جای‌نام‌ها به رنگ خاک منطقه اشاره دارد. نمونه‌های مشابه: ... . | سـُـوْ sow در سـُـوْرَند (زیرکوه) و سـُوْقــَند (نیشابور) شاید از ریشه‌ی دیگری باشد که اگر باشد آن ریشه احتمالاً «ساب» است از اصلِ زاب. زاب به معنی رودخانه‌ی جاری در دره است در دنباله‌ی همین رشته‌مطالب، مفصلاً در مورد زاب/زُوْ نوشته‌ام. زاب/زو یک صورت زُوار هم دارد به معنی جای رودخانه، و محلِ زاب. ازین زوار هم نمونه‌هایی آورده‌ام. احتمالاً سورند ساخته شده از زوار+ــَند. زوار مجموعاً به معنی زاب و کال و رودخانه، به اضافه‌ی پسوند مکانِ ــَـند. زوارَند در طول زمان تبدیل شده به سورَند. حتی برای نام سـُرُند هم حدسم این است که ممکن است مانند سورند از همین ریشه‌ی زاب/زوار باشد؛ سوار+غــُند. سرند روستای همسایه‌ی آیسک است. من خاک سرخی در آنجا ندیده‌ام ولی در عوض، این سرند، بویژه سرند قدیم، دقیقاً در کنار کالِ معروف به «رود راست» قرار دارد. معنای «روستای کنار رودخانه» کاملاً با موقعیت سرند فردوس، سازگار است. روستای سـُـنج در کنار روستای سرند (طبس) است. احتمالاً سنج کوتاه‌شده‌ی سـُرُنج است و سرنج صورت قدیمی‌تر سرند.

***

سفید، اسپید. رنگ سفید در محیط اطراف بسیاری از مناطق منشأ نام آن منطقه بوده است، از جمله در اسفیج (سربیشه)، اسفیچ (درمیان)، اسپید (درمیان)، اِسفــِدِن (زیرکوه)، اسپدنگ (سرایان)، اسفاد، اسپیگی، اِسپی‌کوه (کوهی در بالادست آیسک)، سفتوک [: سفیدک] (قاین)، ... . اِسفیج همان اسپید است یعنی سفید. برخی به اشتباه آن را آسفیج می‌خوانند. اِسپیگی یعنی جای سفید. پسوند نسبت ی در اینجا در نقش نشانه‌ی مکان است. اسفدن را محلی‌های آنجا اِسپده espede هم تلفظ می‌کنند. اسفدن و اسپدنگ هر دو تبدیلی از سپیدین هستند و سپیدین همان سپیدان است، جای سپید. اسفیدان‌ها و سپیدان‌ها در ایران زیادند. تبدیل اسفید به اسفاد از نمونه‌های جالب الگوی تبدیل ـیـ به آ است. نمونه‌های دیگر سفید: اِسفیجاب (تاجیکستان)، اسپتک، سپتوک (سیس.وبلوچ.)، ... .

در مورد نام رباط سفید (تربت حیدریه)، معدن و کارخانه‌ی گچی که در آنجاست وجه تسمیه را معلوم می‌کند.

اِسپه، اِسفه. در ابتدای چند جاینام، واژه‌ی اسپه/اسفه دیده می‌شود؛ از جمله در اسفزار /esfezâr/ (سربیشه)، اسفشاد /esfašâd/ (قاین)، اسفهرود /esfāhrud/ (بیرجند)، اصفهک (طبس)، اصفاک (بشرویه)، اِشباک (نهبندان)، چاه اسپک‌صر [املای درست: اسپک‌سر] (فردوس)، اسفرق (زیرکوه)... . اسپه در جاینام‌ها را باید صورتی از اسپید گرفت مگر آن که معنای دیگری منطقی‌تر باشد. داوری در مورد برخی از این نام‌ها که با اسپه و گونه‌های آن آغاز می‌شوند آسان است. در خراسان جنوبی چندین معدن بنتونیت وجود دارد. بنتونیت تقریباً سفیدرنگ است و می‌تواند وجه تسمیه‌ی بسیاری از نام‌هایی باشد که به نوعی به سفیدی اشاره دارند. در اطراف اسفزار (سربیشه) معادن آهک و بنتونیت معروفی هست. وجه تسمیه اسفزار از همین خاک سفید است. اسفزار را باید جای سپید یا خاک سفید معنی کرد. یک ناحیه‌ی تاریخی بسیار معروف با نام اِسفِزار هم در نزدیکی شهر هرات بوده که در طول تاریخ، نامش به تدریج به سبزوار تغییر کرده بوده. در دوران معاصر، حاکمان پشتون افغانستان، نامش را به شیندَند تغییر دادند. سبزوار و شیندند هر دو یعنی جای سبز. از آنجا که اسفشاد (قاینات)، در لغت، همان اسفزار است، پس اسفشاد را هم باید اسپیدجا یا جای سفید معنی کرد. اسفرق (زیرکوه) ظاهراً از اصل اسپید ریگ است؛ یعنی بیابان سپید.

حاشیه. اهالی برخی از این روستاها مدعی‌اند که اسپه/اسفه در نام روستاهایشان به اَسب اشاره دارد. بعید می‌دانم.

اِسپـَـک در فارسی میانه به معنی «سگ» بوده. یک چاه عشایری با نام «اسپک‌مـَر» در سه‌قلعه هست، که ظاهراً به معنی «سگ‌مار» است. سگ‌مار نام محلی نوعی مار است.

اِصفَهـَـک (طبس) و اِصفاک (بشرویه)، آشکارا یک نام هستند و املای درست هر دوشان اِسفــَـک /esfāk/ است. ظاهراً اشباک (نهبندان) هم صورتی دیگر از همین واژه است.

نمونه‌های دیگر از اسپه: اسپاخو (خراسان شمالی)، ... .

***

اِسفـَـرَه. ظاهراً اسپیده در شماری از نام‌ها به اسفره تبدیل شده است. تبدیل د به ر در زبان‌های ایرانی شاخه‌ی شمال غربی، مشخصاً در آذری و تالشی و تاتی کاملاً شناخته شده است (بازمانده‌های زبان پهلوی اشکانی). از آنجا که زمانی در گذشته، خراسان هم جزو پهله بوده، بلکه اصلاً پهله اول نام خراسان بوده، بعید نیست در اینجا هم چنین جابجایی‌ای بوده. نمونه‌های اسفر: اسفرایــِن، و اسفروج (خ. شمالی)، اسفرجان، اسفراهان (اصفهان)، اسفرنجان (اصفهان، اردبیل)، اسفرانجان (گلستان)، اسفرورین (قزوین)، باسفرجان (کرمان)، باسفر (خراسان رضوی)، اسفرزنه (سمنان)، اسفره (مه‌ولات، تاجیکستان)، ... .... .

اسفروج ساخته شده از اسفره+وج. ـوج در اسفروج پسوند نسبت‌ساز است. اسفراین از اصلِ اسفره+یین باز هم با افزودن یک پسوند نسبت به اسفره، ساخته شده است. اسفره‌یین یعنی جایِ اسفره‌ای. اسفروج و اسفره‌یین هر دو یعنی جای سپید. شاید فاروج کوتاه‌شده‌ی اسفروج باشد.

حذف اس و س. در برخی مناطق اطراف مشهد، واژه استخر به صورت تلخ درآمده است. زبان‌شناسان گفته‌اند سیر تحول آوایی این بوده: استخر > استلخ > ستلخ > تلخ. حذف «اس» از اول جاینام‌ها نمونه‌های زیادی دارد. ذیل اسناب شواهدی از آن آورده‌ام (مثلاً تبدیل سنوک به نوک/نوق). یک نمونه‌ی مشهور دیگر از حذف «س» از ابتدای واژه تبدیل «سپاس» به «پاس» است. واژه‌ی سپاس همریشه است با واژه‌ی spec در لاتین به معنی مراقبت و نظارت (مثلاً spectator در انگلیسی یعنی ناظر و تماشاچی است). در فارسی معنای مراقبت و نظارت و پاییدن به فعل «پاس داشتن» منتقل شده و خود فعل «سپاس داشتن»، با تغییر معنا، معنی «قدردانی» به خود گرفته است (مصدر پاییدن هم ممکن است از همین پاس گرفته شده باشد). با این مقدمه، در چند جاینام مشهور احتمالاً جزء «اس» از ابتدای واژه حذف شده؛ از جمله: فراهان (مرکزی)، و فاروج (خراسان شمالی).

فاروج. احتمالاً فاروج این طور ساخته شده: اسفروج > فروج > فاٛروج > فاروج. ممکن است جزء «روج» صورتی از اصل «رود» باشد که در این صورت اسفروج به معنی سفیدرود است مانند اسفهرود esfārud (بیرجند). در این حالت اسفروج، فاروج، و اسفهرود سه صورت از یک واژه‌اند. در هر دو واژه‌ی فاروج و اسفهرود، اسپید تبدیل شده به اِسپی > اسپـَ > اِسپاٛ > اسفاٛ، یعنی فتحه‌ی پایان واژه کشیده شده است. در جایی دیگر در مورد این کشیده شدن فتحه در پایان هجاهای کوتاه چیزکی نوشته‌ام و نمونه‌هایی از آن به دست داده‌ام (از جمله در واژهای عمو، عروس، علف، عَلَم و آیسک). رابطه‌ی بین اسفروج و فاروج، احتمالاً بین اسفراهان و فراهان هم برقرار است. ممکن است نام فراهان (مرکزی)، کوتاه‌شده‌ی اسفراهان (اصفهان) باشد.

فراهان، اصفهان. حدس من آن است که نام اصفهان این گونه ساخته شده است: اسپره‌هان > اسپه‌هان > اسپهان > اصفهان. با این حساب نام‌های فراهان، اسفراهان، اصفهان، اسفراین و سپیدان یک معنی دارند.

صفر. نمونه‌های دیگر از سفید: صفرین (قزوین)، صفرآباد، ... . شانزده صفرآباد در ایران هست که احتمالاً برخی از آنها تبدیلی از سفیدآبه هستند.

***

سرخ. کوه‌سرخ (فردوس)، کلاته سرخ، سرخ‌کوه (نهبندان)، کال سرخ، قلعه سرخ (سربیشه)، صافت‌سرخ (خوسف)، سرخ‌دره (درمیان)، سرخاب (بیرجند)، سرخ‌آباد (قاینات)، چاه‌سرخ (طبس)، کوهسرخ، لوک سرخ، گدار سرخ، کال سرخ، سرخ‌رود، ده‌سرخ، تک سرخ، چشمه سرخ، سرخ زو (خراسان رضوی)، ...

سیه. سیاه ریگی، سیاه‌دره، چاه سیاه (نهبندان)، استون سیه (سرایان)، سیه چیل (طبس)، کمر سیاه، گدار سیاه، سیاه لاخ، سیاه کال، سیاه سنگ، سیاه چشمه، تک سیاه، سیه دره، سیه لاخ (خراسان رضوی).

زرد. ماهی زرد، گدار زرد، چاه زردک، تل زردکی، گدار زرد (نهبندان)، کلاته زرد (بشرویه)، زردگاه (طبس)، زردانجیر، پوزه زرد (سربیشه)، زردان (زیرکوه)، چشمه زرد (نهبندان، خوسف)، چاه زرد (بیرجند، نهبندان، زیرکوه)، جوزردان (بشرویه)، زردکی (آیسک-سرایان)، پیوال زرد (فردوس)، ...

زرد در برخی جاینام‌ها به زَر کوتاه شده است که تشخیص ریشه‌اش را مشکل می‌کند، چون «زیر» هم به زِر ساده می‌شود و املا یکی می‌شود. نمونه‌ها: زری چاه (سرایان)، زرکش (خوسف)، زرفت (بشرویه)، ... ، زرشک (خراسان رضوی)

سبزوار. این نام را باید سبزُوار sabzovâr خواند چنانکه هنوز هم در منطقه‌ی ما گفته می‌شود. سبزُوار ساخته شده از سبز+ضمه+وار، به معنی جای سبز. در مورد پسوند مکان «وار» و گونه‌های مختلف آن مانند «هار»، «ار»، «هـَر»، «وَر» و غیره، در یکی از فرسته‌های مجموعه‌ی «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصلاً توضیح داده‌ام. جاینام سبزوار، چندین نمونه در ایران (خ.رضوی، سیس.وبلوچ.، لرستان، کردستان) و یک نمونه در افغانستان دارد. سبزوار با این شکل و ظاهر، یعنی جای سبز. جزء «زوار» ممکن است به معنی زاب و رود هم باشد که در آن صورت برای جزء «سب» باید در پی معنای دیگری گشت.

***

سیوجان /siyojân/. سیوجان، روستایی‌ست بین خوسف و بیرجند. باغ‌های عنابش معروف است. حدس می‌زنم اصل آن، سیدُجان /seydojân/ و در اصل سیّدُجان /seyyedojân/ بوده. سیّدُ تلفظ محلی سیّدان است. سیّدوجان یعنی جای سیدها، روستای سیدها. چنان‌که مشهور است غالب اهالی آن روستا، سیدند.

نو. نو یعنی تازه، روستایی که جدید ایجاد شده. نوکند /nowkand/، نوکنده، نوقند /nowğand/، نوخنج /nowxonj/، نقنج (نــَ قــُـ)، نغندر /noğondar/ و نوغان /nowğân/ همگی هم‌معنی‌اند با نوده /nowdeh/ و کلاته نو.

***

***

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

وجه تسمیه شوشود، وجه تسمیه زیرک، وجه تسمیه سرند، وجه تسمیه صولابست، وجه تسمیه شواکند، وجه تسمیه اسفدن، وجه تسمیه اسفراین، وجه تسمیه اصفهان، ...

خیابان

خیابان می‌گویند از اصلِ خـُدابان است و خدابان از محله‌های معروف و اعیان‌نشین هـِرات بود. خدابان در گذر زمان به خیابان تبدیل شد (الگوی تبدیل د به ی در تحولات آوایی). شاهان صفوی در تبریز و قزوین و اصفهان، محلاتی به سبک محله‌ی خیابان هرات ساختند و از اینجا کم‌کم نام خیابان به یک نام عمومی بدل شد. به تدریج به هر گذرگاهی در شهر که در دو طرف ردیفی از درختان داشت خیابان گفتند. بعدها در مشهد هم خیابان‌هایی در دو طرف حرم ساخته شد که به بالاخیابان و پایین‌خیابان معروف شدند.

قدیمی‌های ما به پایین‌خیابان مشهد می‌گفتند تــَـه‌خیابان چون تـه در خراسان دقیقاً به معنی پایین است. به تــَه نــَهــِهٛ (تلفظ محلی: وُ/هـُ تــَـاٛ نـِـه vo tā ne) در لهجه‌ی ما یعنی بگذارش پایین؛ و به ته شو (تلفظ محلی: وُ/هـُ تاٛشـُوْ vo tā šow) یعنی بیا پایین.

خدابان شاید صورتی از خداوند باشد. خداوند در اصل به معنی پادشاه بوده. خدابان هرات را شاید خدابان می‌گفته‌اند، چون محل اقامت خداوند/پادشاه بوده.

جاینام‌های خراسانی ۶ - پسوند اسف، طبس، خور، تون، توس، بغ، اعداد، استون

ادامه از فرسته‌های پیشین ...

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی.

***

پسوند «اَسف» asf. این جاینام‌های ایران، پسوند «ـَسف» دارند: خوسف (خ.جنوبی، یزد)، شوسف (خ. جنوبی) سوسف (گیلان)، زریسف (کرمان)، کرسف (کرمان، زنجان)، کاسف، خرسف (خراسان رضوی)، زیراسف (سراب-آذ.شرقی). معلوم است که «ـَسف» یک پسوند مکان است و منطقی‌ست که صورت باستانی آن «اَسپ» باشد. معلوم است که «ـَسف» معرب است و قابل انتظار است که صورت‌هایی مثل «ـَسپ»، «ـَسب»، «ـَشف»، «ـَشب» و صورت‌های کوتاه‌شده‌ای مثل «اَس» و «اَش» در جاینام‌ها داشته باشد. نمونه‌های صورت «ـَسب»: جاسب (دلیجان-مرکزی)، چسب (زنجان)، کرسب، سراسب (مازندران)، خوراسب، کاسب، براسب (آذربایجان غربی)، شهراسب (یزد)، ده‌حسب (کرمان). اینها را من پیدا کردم چون نام ثبت شده‌ی شهرها و روستاهاست. احتمالاً در نام‌های تاریخی، و نام‌های محلی تپه‌ها و کوه و دشت‌ها و دیگر مکان‌ها هم نمونه‌هایی دارد. ـَسب در برخی ازین نام‌ها هیچ ربطی به حیوان اسب ندارد، هیچ ربطی. شوسف بی‌شک ساخته شده از شور+سف به معنی جای شور. سوسف با شوسف هم‌معنی‌ست. کرسف، کرسب، خرسف، خوراسب، کاسف، و کاسب، همگی یعنی جای کوهستانی. در پست پیش آوردم که کر، خر، خور/خـُر، کا، کاه، غور، غر، گر و صورت‌های دیگر، همگی از یک ریشه‌اند، به معنی کوه. چسب ظاهراً صورتی از کاسب است و جاسب معرّب چسب. براسب (املای درست: بـَـرَسب) یعنی جای بلند. سراسب (املای درست: سـَـرَسب) یعنی روستای بالادست. زیراسف (املای درست: زیرَسف) یعنی روستای پایین‌دست. زریسف یعنی روستای زرد، جای‌نام‌ها با زرد و زر زیادند. شهراسب (املای درست: شهرَسب)، یعنی منطقه‌ی شهری و ده‌حسب (املای درست: دِهـَسب) یعنی جای روستایی. پسوند «سف» در برخی جای‌نام‌ها به «س» یا «اس» کوتاه شده است مثل کلوانس، میناس، سلماس (آذ. غربی)، سرابس (کرمانشاه)، سراس (قزوین)، خویس، زراس (خوزستان)، داربس، خارس (فارس)، ارجاس، بهرس (کرمان)، برس (خراسان رضوی)، طبس (خراسان جنوبی و رضوی، چندتا)، ده‌آس (سیس.وبلوچ.)، لیلاس، کرفس (همدان)، میلاس، گیلاس (چهارمحال و بختیاری)، سجاس، پلاس (زنجان)، منگاس (سمنان)، رزکس (یزد)، هریاس (تهران)، خوارس (البرز). بعضی ازین‌ها مانند سراس (قزوین) واضح است که همان سراسب (مازندران) است. نمونه‌های صورت‌های «اَش» و «اش» را در ذیل رشته‌مطلب «در جستجوی زبان از دست رفته» آورده‌ام.

ریشه‌ی پسوند اَسپ. حدس من این است که پسوند «اسپ» با طی این مسیر تحول آوایی ساخته شده است: ـیک > ـیس > ـَس > ـَـسپ. در این حالت، اَسپ از اصل ـیک، یک پسوند نسبت بوده که در جاینام‌ها نقش نشانه‌ی مکان به خود گرفته است.

آذرگشنسب. آذرگشنسب آتشکده‌ی معروف آذربایجان بوده در تخت سلیمان تکاب. جزء پایانی این جاینام هم همین «اسب» است که وصفش رفت.

«اسپ» در برابر «است». چنانکه زبان‌شناسان شرح داده‌اند جزء «اَسپ» در پایان واژه‌ها می‌توانسته به «اَست» تبدیل شود. زبان‌شناس سیداحمدرضا قائم‌مقامی، استاد زبان‌های باستانی دانشگاه تهران، در یکی از نوشته‌هایش (یادداشت شماره 499 در کانال تلگرامی) متذکر شده که صورت قدیمیِ خوسف قهستان، خسپ یا خوسپ است و این هر دو هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند با خوست (افغانستان) و صورت باستانی این واژه هو+اَسپـَـه huuaspā است در اوستا. با این حساب جاینام‌هایی که به «اسف» یا «است» ختم می‌شوند، از یک ریشه‌اند. در همه‌ی این نام‌ها این پسوندها را باید پسوند نسبتی در نظر گرفت که در نام‌های جغرافیایی نقش نشانه‌ی مکان به خود گرفته است. گویا در برخی کتاب‌های تاریخی خوسف را خوست و کوست و خوسپ هم ضبط کرده‌اند.

اسب در پایان نام‌های اشخاص. ظاهر آن است که جزء «اسپ» یا «اسب» در پایان نام‌هایی مانند تهماسپ/طهماسب، ارجاسب، گشتاسب، جاماسب، لهراسب، زرسب و مانند اینها، همین «اسب» است که در پایان جاینام‌ها آمده است و ربطی به اسب (حیوان) ندارد بلکه پسوند نسبت است. تهماسب هم‌معنی تــَـهـَـم‌تــَن است به معنی تنومند. ارجاسب به معنی ارزشمند و والا است.

خوسف. گرچه در بالا یک معنا برای واژه‌ی خوسف را از قول زبان‌شناسان آوردم اما حدس.های دیگری هم برای این جاینام دارم. احتمال 1: خوسف xusf احتمالاً ساخته شده از خور xor+سف. خور (تلفظ: خـُر) xor یعنی کوه. خوسف یعنی جای کوهستانی. در این معنا، خوسف با خوراسب هم‌ریشه و هم‌معناست. احتمال 2: خوسف بیرجند، خودش کوهستانی نیست و در دشت است (هر چند از کوه دور هم نیست)، و بعلاوه، کمی آنسوترش روستایی‌ست به نام خور xur. بیش از ده خور در خراسان و اصفهان هست، همه در بیابان (خورهای دیگر هم هست). خوسف می‌تواند ساخته شده باشد از خور+سف، به معنی جای خور. با این فرض که خور xur گونه‌ای از لغت «شور» باشد آنگاه خوسف با شوسف هم‌معنی‌ست. خوسف و شوسف دو ناحیه‌ی هم‌مرزند و این احتمالی منطقی‌ست. خوسف یزد البته کوهستانی‌ست. شاید خوسف خراسان یعنی شورجا و خوسف یزد یعنی کوه‌جا. احتمال 3: جزء «خو» در خوسف ممکن است صورتی از «خاو» باشد (خاو > خـُوْ). در پست پیش در مورد خاو نوشته‌ام. در این حالت معنی خوسف می‌شود: محلِ آب، محلِ چشمه یا چیزی شبیه به این. این معنا برای هر دو خوسف (یزد، خ.جنوبی) می‌تواند مناسبت داشته باشد. مسیر ساخت خوسف در این حالت این است: خـُـوْاَسف > خـُـوْسف > خوسف.

طبس. هفت طبس در خراسان و ایران داریم: طبس گلشن [شهر معروف در خراسان جنوبی]، طبس [سبزوار]، طبس [خوشاب]، طبس مسینا [درمیان]، طبسین بالا و پایین [نهبندان]، طبس [لنجان-اصفهان]. چنانکه در بالا آوردم طبس می‌تواند از تــَبــَسب باشد به معنی جای گرم. احتمال دیگر آن است که طبس ساخته شده باشد از تـَب+ـیس (پسوند نسبت/مکان). در هر دو حالت معنا یکی‌ست. تــَب در اینجا احتمالاً به گرمی هوای منطقه اشاره دارد. تــَبـَس یعنی جای گرم. نام‌های مشابه: تــَفتان (بلوچستان)، تــَفتازان (خ. شمالی)، تــَبریز (آذربایجان)، تــَفرِش/طــَبرِس (مرکزی) و نام‌های دیگر که در رشته مطلب «در جستجوی زبان از دست رفته» آورده‌ام.

ورنوسفادران (اصفهان). ورنوسفادران ساخته شده از ور+نوسف+ا+دَر+ان. نوسف یعنی نوین، یا جای نو، معادل نوده. وَرنوسف یعنی جایی در کنار و مجاورت نوسف. ورنوسف+ا+دَر یعنی دره‌ای در مجاورت روستایی به نام نوسف. الف در اینجا واسط است و در جاینام‌های دیگری هم دیده می‌شود مانند خراشاد (بیرجند)، فراشاه (یزد)، ... . «ان» در پایان وَرنوسفادَران علامت جمع است. وَرنوسفادَران یعنی دره‌هایی در مجاورت روستایی به نام نوسف. هر دو فتحه در لهجه‌ی اصفهانی کسره شده‌اند. دوستی داشتم اهل ورنوسفادران بود.

***

خور /xur/: چند روستا و شهر با نام خور، در خراسان جنوبی و خراسان رضوی و اصفهان هست؛ همه در نواحی بیابانی. چند معنی برای خور متصور است: (۱) شور، شوره‌زار، (۲) صورتی از خوار (نشانه‌ی مکان)، (۳) کوه، (۴) تبدیلی از خاوَر به معنی سراب، سـرِ آب، کنار آبگیر. معنای اول فقط حدس من است. دلیل من برای خور در معنای شور، جابجایی آوایی بین ش و خ است که شواهد فراوان دارد، مانند فروش-فروختن و خوله-شوله (به معنی خوشه). جاینام‌هایی با معنی شوره‌زار فراوانند مانند سورگ، شورک، شورجه و ... . خور در معنای دوم با تلفظ‌های خوار xâr و خور xor در جاینام‌های بسیار به کار رفته است، از جمله: کــَلخوران (اردبیل)، رُشت‌خوار، ریشخوار (خ. رضوی)، بـُرخوار (اصفهان). این xor غالباً پسوند مکان است. همچنین خور xor به معنی کوه نیز شواهد بسیار دارد که در جای خود در موردشان نوشته‌ام. اما خور در معنای دوم و سوم، همیشه خـُر xor تلفظ می‌شود، نه خور xur. در نهایت بر اساس نظر خودم در معنی چهارم، خور تبدیلی از خاوَر است که ساخته شده از خاو+وَر. در مورد خاو مفصل نوشته‌ام که به معنی سرِ آب است؛ همان سراب و بناب (نمونه‌ها: خواف، خاوه، و ... ). وَر پسوند مکان است. یک الگوی رایج در فارسی، وَ va را تبدیل می‌کند به ـو u (واو معلوم). بر اساس همین الگو مزدَوَر mozdavar تبدیل شده به مزدور mozdur (مزدَوَر یعنی مزددار، حقوق‌بگیر). زبان‌شناسان نمونه‌های دیگری هم برای این الگو فهرست کرده‌اند (مثلاً تبدیل چکاوَک به چکوک/چغوک: گنجشک). خاور بر اساس این الگو می‌تواند به راحتی تبدیل شود به خور xur. نمونه‌های خور: کلاته خاوَر (سرایان)، خورق (تربت حیدریه)، ... .

خرو. پنج روستا در خراسان جنوبی و رضوی نام خرو xārv دارند در فردوس، طبس، کوهسرخ، زبرخان، و داورزن. در مطلبی جداگانه در همین رشته مطالب جاینام‌های خراسانی، ذیل بحث از واژه‌ی کوه و همریشه‌های آن، به واژه‌ی خرو هم پرداخته‌ام و آن را از ریشه‌ی خراو دانسته‌ام به معنی آبی که از کوه (: خر) می‌آید. جالب آنکه در تلفظ همه‌ی این خروها xārv را خــُـوْر xowr تلفظ می‌کنند. به نظرم می‌رسد صورت خــُـوْر قدیمی‌تر از خــَرو است. خــُـوْر به راحتی می‌تواند تبدیلی از خاوَر باشد. در واقع تلفظ خــُـوْر، حد واسط تلفظ خاوَر و خــَرو است و مسیر تحول این واژه را نشان می‌دهد (خاوَر > خــُـوْر > خــَرو). با این حساب، خــُـوْر/خــَرو را هم می‌توان به سراب، پایاب، و بناب، معنی کرد. در وجه تسمیه روستای صدخرو (داورزن/سبزوار) گفته‌اند یعنی صد قسمت آب، چرا که آب اصلی مزارع آن منطقه در گذشته به صد قسمت تقسیم می‌شده. معنی «قسمت آب» برای خرو احتمالاً درست است، و البته حاصل توسعه‌ی معنایی از معنای اصلیِ چشمه و سراب.

تون. تون tun نام قدیم شهر فردوس است. گفتم که خور احتمالاً تبدیلی‌ست از خاوَر که مطابق الگوی تبدیل وَ va به ـو u ساخته شده. تون هم یکی دیگر از نمونه‌های همین الگوست. مسیر تحول آوایی احتمالاً چنین بوده: تــَبین > تــَبـَن > تــَـوَن > تون. تــَبین ساخته شده از تــَب+ـین. ـین پسوند مکان است و تــَب یعنی گرم‌. تــَبین یعنی جای گرم. ساختار واژه‌ی تــَبین عیناً شبیه واژه‌ی طبس/ تــَب‌اَسب است. هر دو ساخته شده‌اند از تــَب+یک پسوند مکان. تون و طبس، یک معنا دارند؛ جای گرم. نام هر دو شهر کاملاً بامسماست و مطابق است با وضعیت جغرافیایی آن دو.

چنانکه استاد زبان‌شناس، احمدرضا قائم‌مقامی در یادداشت 693 کانال تلگرامی‌اش اشاره کرده، تون به معنی آتشدان حمام و کوره، از زبان‌های سامی آمده و با واژه‌ی تنور عربی همریشه است. تون در این معنا، ربطی به نام شهر تون ندارد.

توس/طوس. توس در گذشته نام شهری نبوده بلکه نام ولایتی بوده که چند شهر در آن بوده، از جمله طابران، سناباد، نوغان و ... . بعدها شهر طابران را طوس هم می‌گفتند، چون بزرگترین شهر آن ولایت بود. امروز مشهد، بزرگترین شهر آن ناحیه است. به نظر می‌رسد توس tus تبدیلی از واژه‌ی تــَـوَس است (تــَب‌اَسب > تــَبـَس > تــَـوَس > توس)؛ باز هم یک نمونه‌ی دیگر از الگوی تبدیل وَ به ـو، مانند خور و تون.

نام‌های مشابه و احتمالاً هم‌ریشه با توس و تون: توج (خوسف)، کلاته‌تیوج (طبس)، طامند/تومند (خراسان جنوبی)، توج، توجیدر، توجن، توجایی (هرمزگان)، توسه‌رود، توسه‌چال، توسه‌سرا، توسه‌کله، توسستان، توسادشت (گیلان)، توسک (هرمزگان، همدان)، توشن (گلستان).

طابران. طابران نام بزرگترین شهر ولایت طوس بود که بعدها نامش به طوس تغییر کرد. دو معنا برای آن متصور است. (۱) طابران ممکن است ساخته شده باشد از تاو+بر+ان. تاو کوتاه‌شده‌ی تفاب است به معنی آب گرم و در این حالت تاوبران یعنی «کناره‌ی آب گرم». تف در تفاب از ریشه‌ی تفتیدن است. طابران بر ساحل کــَشـَـف‌رود واقع است. شاید تفاب به معنی رود خشک بوده. در این حالت تاوبران یعنی «بر کناره‌ی رود خشک» و این با موقعیت آن شهر سازگار است. (۲) ممکن است طابران از اصلِ تاب+ـیر+ان باشد. در این حالت، ـیر پسوند مکان است (پیشتر در موردش نوشته‌ام) و تابیر یعنی جای گرم. تابیر به تدریج به تابـَر تبدیل شده. تابران به آن شهر و روستاهای اطرافش اشاره داشته است. در این معنای دوم، تابران با توس هم‌معنی‌ست. نام‌های مشابه: طاویران (کرمانشاه)، ... .

***

بغ، به. بــَـغ یعنی خدا. بغ، که خود تبدیلی از پـَـگ است، در طول زمان به صورت‌های بــَـه، بـج، بــِی، بی و شاید صورت‌های دیگر متحول شده است. بغداده (سرایان) یعنی خداداده. روستای دوحصاران در نزدیک/کنار بغداده است. دوحصاران بر مظهر کاریز بـَهگـِرد ساخته شده است. بـَهگـِرد (در اصل، باٛگـِرد، با فتحه‌ی کشیده، bāgerd) از اصلِ بـَغ‌کـِرد است یعنی خداساخته. بغ‌داده و بغ‌کرد، خداداده و خداساخته، کنار هم‌اند. در خودِ روستای دوحصاران، کاریزِ بـَهگـِرد را بــِی‌جــِرد beyjerd هم می‌گویند که مسیر تحولات آواییِ این واژه را به خوبی نشان می‌دهد (بغ » بـَه » بــِی). نمونه‌های مشابه: بقچیر، بـَهامـَرز، بهلگرد، بهنو (خ.جنوبی)، بقی (کاشمر)، بهدادین (خواف)، بهنگر (داورزن)، بهزاب، بهاباد (گناباد)، بهچین، بـَهاباد (یزد)، بهاآباد [املا اشتباه]، بهاب، بهنگ، بهنوییه، بهور (کرمان)، به‌آباد (کرمانشاه)، بهبهان (خوزستان)، بیغـِرد، بیگردو، بهویه (فارس)، بهجرد (کرمان، 4 تا)، بهورد (سمنان)، بهده (هرمزگان)، بهدان (گیلان)، بهستان (آذ.غربی)، بهکندان (همدان)، بهاور (زنجان)، پـَـغمان، بـَغلان، بـَـگرام (افغانستان)، .... .

جاینام بقیع (نیشابور، زاوه) ظاهراً همان بقی (بیرجند، کاشمر) است و چون معنی را نمی‌دانسته‌اند با افزودن یک عین آن را آشناسازی کرده‌اند. البته که بقی می‌تواند از اصلِ باغی هم باشد؛ یعنی باغستان.

بغستان. دو جاینام معروف بـجستان (خراسان رضوی) و بیستون (کرمانشاه) هر دو تبدیل‌هایی از واژه‌ی بغستان‌اند. همچنین است بهستان (آذربایجان غربی) و ... . البته بجستان ممکن است تبدیلی از بیدستان (خراسان رضوی ۴تا، خراسان جنوبی، سمنان ۳تا، یزد ۲تا، کرمان ۲تا، فارس ۳تا، ...) باشد. بیدستان منطقی‌ترست به نظرم. در لهجه‌ی محلی آنجا، بجستان را به کسر باء bejestan تلفظ می‌کنند که تبدیل بید به بــِج را به ذهن می‌آورد.

بـَهامـَرز (سربیشه) یعنی زمینِ خدا، سرزمین خدا. شاید بیمرز (سربیشه) با بهامرز هم‌ریشه باشد. در این صورت، جای‌نام‌ها با بی bi که پیش ازین ذکرشان رفت را هم باید در اینجا یاد کرد. بیستون (کرمانشاه) و بجستان (خ.رضوی) هر دو صورت‌هایی از بغستان‌اند. جاینام‌ها با «به» بسیار زیادند. با وجود آنکه معنای «به» واضح است (به معنی خوب) ولی احتمالاً بعضی ازین «به»ها در نام روستاها تبدیلی از بغ‌اند به معنی خدا. همچنین، جزء «به» در بهر و بهل که در نام‌های چندی در همه جای ایران آمده است احتمالاً باز صورتی از بغ است، مثل بهلگرد (بیرجند)، بهرباغ، بهر (بوشهر، خوزستان)، بهره (مشهد، خوزستان)، بهرمان، بهرس (کرمان)، بهرستان، بهلو (فارس)، بهل، بهنق، بهرمان (آذ.شرقی)، بهله (آذ.غربی)، بهرغ، بهرکان (هرمزگان) ... .

بـَهن صورتی از بهین است (ـین، نشانه‌ی نسبت) و بهل تبدیلی از بـَهـَن و بهر تبدیلی از بهل. بـَهـَلگرد (بیرجند) و یک معنی دارند، روستای خدایی. بهنو (درمیان) یا از بــِهین‌آب است، به معنی خوش‌آب یا از بـَهین‌آب به معنی آب خدایی.

بـُهناباد (زیرکوه) و بـُهن‌آباد (بیرجند) هر دو به ضم با تلفظ می‌شوند. لذا احتمالاً اصل آن دو را باید در بـُـوْ bow جست. احتمالاً هر دو به معنی بناب‌اند. بهناباد زیرکوه را امروزه به بهمن‌آباد تغییر داده‌اند که یک دستکاری آشکار است؛ مبتنی بر یک ریشه‌یابی غلط. ریشه‌ی اصلی را چون نمی‌دانسته‌اند واژه را به واژه‌ای آشنا ولی بی‌ریشه، آشناسازی کرده‌اند.

بغداد و بهگرد و دیگر روستاها با بغ و گونه‌های آن، با همان ذهنیتی ساخته شده‌اند که بعدها روستاهایی مانند خداآفرید (طبس، بشرویه، تربت‌حیدریه)، خدادادگان (بیرجند)، خداآباد (یزد، فارس، سیس.وبلوچ.)، دهخدا (سمنان، چهارمحال، مازندران)، خدانگان (کرمان)، و خداآفرین (آذ.شرقی) را ساخته است. ایزدخواست (فارس) هم در همین شمار نام‌هاست. البته این هم هست که ممکن است بـَغ در گذشته نام شخص هم بوده باشد و منظور از مثلاً بغکرد این باشد که فردی با نام بغ آن را ساخته است.

بغداد. بغداد پایتخت عراق هم‌معنی بغداده است. برای هزارسال (اشکانیان و ساسانیان)، عراق امروزی، مرکز سیاسی ایران بود تا آنجا که در اواخر دوره‌ی ساسانی، به عراق می‌گفتند «دل ایرانشهر»؛ معادل هارتلند heartland در زبان انگلیسی، یعنی مهمترین بخش مملکت.

باسناباد (سربیشه) را که محلی‌ها bâsnâbâd (با سکون روی حرف سین) تلفظ می‌کنند احتمالاً از اصل بغ‌سناباد است. در مورد «سناب» در جای خود گفته‌ام.

***

بـُرون. به نظر می‌رسد اصلِ این واژه، بــَرون barun بوده به معنای «پهلویی، کناری». وجه تسمیه آن است که این روستا درست در پهلوی/بــَرِ جاده‌ی فردوس-بجستان قرار دارد. جزء «بر» در برخی جاینام‌های دیگر نیز ممکن است واجد چنین معنایی باشد، از جمله در بروغن (خراسان رضوی)، و .... [تکمیل شود]. تبدیل بــَرون به بــُرون borun حاصل هم‌سان‌شدگی آواهاست؛ مطابق همان الگویی که مثلاً بــِرو berow را تبدیل می‌کند به بـُرو (فعل امر از مصدر رفتن). نمونه‌های مشابه در معنا: راوَر [راه‌بـَر] (کرمان)، ...

حاشیه. واژه‌ی محلی «بــَرینــَـه» به معنی سوراخ پایین تنور (تنورهای استوانه‌ای بلند، اصطلاحاً تنورهای ایستاده)، نیز از همین ریشه ساخته شده. واژه‌ی «بــَـلونــَـه» در لهجه‌ی سه‌قلعگی ظاهراً در اصل به معنی خانه‌ی کنار دالانِ ورودی سرا بوده‌. بلونه نیز همان معنای پهلویی و کناری را می‌رساند. در لهجه‌ی سه‌قلعگی به خود دالان ورودی سراهای قدیمی هم بلونه می‌گویند که حاصل گسترش معنایی‌ست.

روم، رام. ظاهراً جزء روم، رُم، و رام در برخی جاینام‌ها از یک ریشه‌ی مشترک آمده است. نمونه‌ها: روم، رومه، رومشکان، رمشتیک، رمنج، رومنجان، رامنگان [اصلاح شود]. ظاهراً رومنجان صورتی از رامنگان است. «رو» و «را» چه معنی دارند؟ آیا راویج (سرایان) هم ریشه‌ای در این رو/را دارد؟

رهن، رهنیچ، رهنیشک. ... [تکمیل شود]

***

اِستون: ظاهراً برای بعضی‌ها هر گردی گردوست. آقا! در تبدیل واژه‌ها به تلفظ‌های معیار، هر ـونی را نباید به ـان تبدیل کرد. اِستون estun صورت قدیمی‌تر همان «ستون» است به معنی ستون سنگی یا سنگ بزرگ، همان صخره. چند روستا در خراسان جنوبی در نام خود، اِستون دارند و جالب آنکه آدم‌های نادانی هر چه اِستون در این اُستان بوده همه را اِستان کرده‌اند، در املای رسمی. پی استان (طبس) یعنی پشتِ ستون، پشتِ صخره. اِستان سیاه (سرایان)، [تلفظ محلی و درست: اِستونْ سیـَه]، یعنی استون سیاه، صخره‌ی سیاه. استانـِست (سربیشه) ساخته شده از اِستون+ـِست (پسوند نسبت)، یعنی (جای) صخره‌ای و سنگی. استونند/استانند (نهبندان) ساخته شده از استون+ــِند از اصلِ استون+ین (پسوند نسبت)، باز هم به معنی (جای) صخره‌ای. استند/ایستین (نهبندان) هم صورتی از استون است به معنی صخره. روستای استند به خانه‌های سنگی‌اش معروف است. شاید شاید کوتاه‌شده‌ی استونند باشد. دراستون (کرمان) یعنی دره‌ی صخره‌ای.

اِستون‌چاه [استان‌چاه😡] (تلفظ محلی: اِستوچاٛ estučā، املای درست: اِستون‌چاه یا اِستون‌چـَه) (سه‌قلعه) یعنی «چاه سنگی». در چند سال اخیر، بیابان بین سه‌قلعه و خوسف معروف شده است به سنگ‌های زینتی‌ای که در اطرافش پیدا می‌شود. در قدیم ارزشی نداشته، اما حالا همان سنگ‌ها را با چراغ می‌جویند. وجه تسمیه‌ی استون‌چَه از همان سنگ‌هاست. شنیدم کسانی از استون‌چَه سنگ‌های ارزشمندی یافته‌اند.

حاشیه. این جور تبدیل افراطی هر اونی به ان را زبان‌شناسان تصحیح افراطی نام نهاده‌اند. تصحیح افراطی نمونه‌های زیادی دارد. یک نمونه‌اش تبدیل فرغون است به فرغان، در برخی از لهجه‌های نیمه‌ی جنوبی ایران، از جمله‌ی لهجه‌ی خود ما. یکی از شوخی‌های رایج با اصطلاحات محلی هم همین تصحیح افراطی‌ست. مثلاً آن شوخی تبدیل حوض با حابض (به قیاس تبدیل اُوْ به آب، لهجه‌ی محلی)، یا شوخی تبدیل لاله‌زار به لوله‌زار (به قیاس تبدیل نان به نون و امثال آن، لهجه تهرانی).

گاهی استون تغییر شکل داده است. مثلاً اصقول (سربیشه) از استون‌کول؛ اِشتِنگ‌دره (درمیان) از اصل اِستون‌دره.

حاشیه. واژه‌ی اِستون به معنای صخره و سنگ با واژه‌ی stone در انگلیسی هم‌ریشه است. اِستــُن در شعر مولوی هم آمده است؛ در شعر معروف استــُن حنانه. در آن شعر استــُن را اُستــُن می‌خوانند. اِستــُن صحیح‌تر است.

***

ریگ. در لهجه‌ی آیسک ما به سنگریزه می‌گویند رِىـٓـق (با کسره‌ی کشیده). در بسیاری از مناطق به بیابان ماسه‌زار هم ریگ می‌گویند (از جمله در سه‌قلعه). پس ریگ دو معنا دارد: (۱) سنگریزه یا دانه‌ی شن، (۲) بیابان ماسه‌ای. نمونه‌ها: ریگو (بشرویه)، کــُرق ریگ (نهبندان)، رِگ (خوسف)، رِق بغل (بیرجند)، سیاه‌ریگی (سربیشه)، کالرگی/کلرگی [: کال ریگی]، گلرگ [کال ریگ] (نهبندان)، چشمه بنورگ [بنو ریگ] (طبس)، بنرگ bonorg (قاین)، اسفرق [: اسپید ریگ]، رقــّه (بشرویه)، رقویی (بیرجند)، ... .

رقویی (بیرجند) ماسه‌زار نیست. احتمالاً شنی بودن زمین آنجا که نزدیک کوه است، وجه تسمیه‌ی این نام است. در مورد نام رقــّه rağğa (بشرویه) هم همین احتمال ممکن است (ریگی > ریقی > ریقه > رقه). رقه را مطابق لهجه‌ی بشرویگی، با تشدید روی ق تلفظ می‌کنند.

***

سنگ. چند جاینام با سنگ و تبدیل‌های آن: ثــَـقوری/ثغوری (قاین)، سنگر، سنگان (نهبندان)، سنگاب، سنج (طبس)، سقی [: سنگی] (گناباد)، سنخواست [: سنگ جا] (خراسان شمالی)، ... . ثــَـقوری ساخته شده از سنگ+غور+ی. غور یعنی کوه و ثغور یعنی سنگ‌کوه. ثغوری یعنی محل کوه سنگی. در مورد غور، قبلاً نوشته‌ام. سـَـگــَرتیـَـه، نام منطقه‌ی قهستان در دوره‌ی هخامنشی، است. ظاهراً سـَـگــَرتیـَـه همان واژه‌ایست که امروزه سنگر تلفظ می‌شود به معنی سنگستان و جای سنگی.

مزار ساقی (بیرجند) احتمالاً در اصل مزار سـَـقی بوده به معنی مزار سنگی.

لاخ. لاخ در خراسانی، یعنی سنگ خیلی بزرگ، کــُـتــَـل‌سنگ، صخره. نمونه‌ها: لــَخـِـشک (نهبندان، سیس.وبلوچ.)، لاخ سفید (نهبندان، فردوس)، آسیاب پای لاخ (بیرجند)، لاخ زرد، سیه‌لاخ، لاخر (خراسان رضوی)، ...

***

مـَسکن، کــَسکن، کــَدکن، بردَسکن. این یکی دیگر از من نیست. دکتر سید احمدرضا قائم‌مقامی، زبان‌شناس، در کانال تلگرامی‌اش آورده است که «کــَن» در این چهار نام پسوند مکان است، صورتی از پسوند «کان». مسکن یعنی جای بزرگ، کسکن یعنی جای کوچک (از صورت قدیمی‌تر مه و که، مانند مهتر و که‌تر). کدکن یعنی دهستان. بردسکن از اصل پردیزکن یعنی باغستان [پایان نقل قول]. نمونه‌های دیگر از پسوند کــَن: بشکن، رمکن، زیرکن، رخکن، گچ‌کن، شادکن (خراسان رضوی)، بازکن [بیرجند]، گل‌کن [طبس] (خ. جنوبی)، بیجارکن (گیلان)، ممرزکن، واشکن (مازندران)، رگه‌کن (خوزستان)، گرمکن (فارس)، گرمه‌کن، لابرکن، میسکن، دهکن (کرمان)، گرکن (اصفهان)، نوکن (بوشهر، اصفهان، کرمان)، کوشکن (زنجان)، نارکن (سمنان)، اردشکن (یزد)، اره‌کن، سگرکن (هرمزگان)، کن (تهران)، پسکن (خ.شمالی).

مَسک māsk و گــَسک gāsk درمیان دو روستای کنار همند. ظاهراً نام آنها در تقابل با هم است؛ مانند مسکن و کسکن در سبزوار. با این حساب، مسک یعنی روستای بزرگ و گسک یعنی روستای کوچک. قاعدتاً گسک تبدیلی از کسک kāsk است. مـِـزگ mezg (بیرجند) می‌تواند تبدیلی از مـَسک باشد.

***

پو. چند جاینام خراسانی در ابتدای خود جزء «پو» و تبدیل‌های آن مانند «پـُ» و «فو» را دارند؛ از جمله: پـُخت (سربیشه)، پوشـَنگ (هرات-افغانستان)، فوشنجان (نیشابور). پو یعنی چه؟ پخت در اینجا ظاهراً هم‌معنی پـُشت است. پشت در نام‌های بسیار آمده. منطقه‌ی کاشمر و بردسکن را در قرون گذشته ولایت بـُست هم گفته‌اند. ظاهراً این بـُست معرب پشت است و آن ولایت را پشت گفته‌اند چون نسبت به شهر مرکزی خراسان، نیشابور، آنجا پشت کوه حساب می‌شده. نقشه‌ی کوه‌ها را نگاه کنید کاملاً مشخص است. در واقع نام پشت را نیشابوری‌ها روی آن منطقه گذاشته‌اند. احتمالاً وضع دیگر پشت‌ها نیز همین است.

پده /pade/ و /pede/: پده‌ها زیادند، در خراسان و هرمزگان و یزد و کرمان. دو سه روستا با نام پــَدِه در خراسان جنوبی هست. یک پـِدِه هم در تربت حیدریه. پده را باید از پادِه گرفت به معنی دِهِ پایین‌دست پـِدِه از پی‌ده یعنی دهِ پـُشتی.

پی pey. پــِی یعنی پشت. نمونه‌ها: پیکوه (طبس)، پیوند (سربیشه)، پیرود (خوسف)، پی‌گدار (بیرجند، خراسان رضوی)، پی‌استون (طبس)، پی‌کمر (خراسان رضوی)، پی‌غور (خراسان شمالی)، ... .

فدشک، فدیشه. فـِدِشک روستایی‌ست در خوسف و فدیشه در نیشابور است. به نظرم، این هر دو یکی‌اند، به چه معنا؟ به نظرم فدشک ساخته شده از پده+شک.فورگ /furg/، فورجان، فوداج. «فور» به چه معناست؟ مـَرغ، بی‌مـَرغ، بای‌مـَرغ، بی‌مرز، مـَرَک. مـَرغ در بسیاری از لهجه‌ها، نام دیگرِ گیاهِ فریز است. فریز را در نام روستاهای بسیاری می‌توان دید. آیا این مرغ، همان فریز است؟

فود. جزء «فود» در این نام‌ها مشترک است: فوداج (بیرجند)، فودیج (یزد)، فوداز (اصفهان)، و فودنجان (گناباد)، ... . فوداج، فودیج و فوداز سه صورت از یک واژه‌اند.

فور fur، پور pur، بور bur. به نظر می‌رسد جزء فور، بور و پور در این نام‌ها از یک ریشه‌اند: فورگ (درمیان) و فورجان (بیرجند)، پورِنگ/پرنگ [=پور+ین‌گ] (سربیشه)، بورِنگ (درمیان)، اسپور (سرایان، گناباد)، پوراز (کرمان، چهارمحال.و.بختیاری)، پورکان (کرمان)، بمبور، بوری، بورگان (نهبندان)، بمپور، بورگ (سیستان و بلوچستان)، بورایی (خوسف)، بورکی، بورنجان (فارس)، بورق (یزد)، ... .

آیا بور در اینجا به رنگ بور (قهوه‌ای، تیره، سیاه) اشاره دارد؟

ممکن است جزء «فورد» در فوردُوْ/فورداب (قم، =فورد+اب/اُوْ) هم صورتی از همین بور/پور/فور باشد.

***

دزگ (dezg)، گزدز. دزگ ساخته شده از دِز+گ یعنی دژ کوچک. دز همان قلعه است. دو دزگ در بیرجند و یک دزگ در زیرکوه است. گزدز در سربیشه است. روستاهای پرشمار با نام دِزَک، دیزج، دوزج، دوز، و دیز در ایران هست که همگی تبدیلی‌هایی از دِژَک هستند. نمونه‌های مشابه: دزق (مشهد).

دیک. دیک در نام برخی روستاها ظاهراً صورتی نادر از واژه‌ی دِه است، به معنی آبادی و روستا که شاید از این مسیر ساخته شده: دیه > دیک. نمونه‌ها: تــَـغـَـندیک، ...

دیگ‌رستم. گذشتگان بسیاری از پدیده‌های طبیعی دارای اندازه‌ی بزرگ را به رستم نسبت می‌داده‌اند. مثلاً در خراسان جنوبی به رنگین کمان می‌گفتند کمان رستم. چیزهای عامیانه‌ی دیگری هم بود که من یادم رفته، از همین قبیل. در روستای دیگ رستم طبس، چشمه‌ی آبگرم معروفی هست. به نظر می‌رسد این پدیده‌ی طبیعی هم یک نمونه‌ی دیگر از آن پدیده‌هایی‌ست که گذشتگان آن را به رستم نسبت داده‌اند. در واقع آن حوضچه‌ی بزرگ آب داغ را دیگِ رستم نامیده‌اند.

​​​​​​نه (نهبندان). زبان‌شناسان گفته‌اند در زبان پهلوی، «نـِه/نیه» neh\nih به معنی «شهر» بوده. نیشابور، در اصل، نـیه‌شاپور به معنی شهر شاپور بوده است.

کوشک. کوشک در لغت یعنی قصر و کاخ. در نام روستاها کوشک یعنی قلعه، دژ، دِزگ. در برخی نواحی خراسان رضوی، کلاً به جای واژه‌ی «دِه» از واژه‌ی قلعه استفاده می‌کنند. زمانی در گذشته، کوشک و دِزگ چنین کاربردی داشته‌اند. کوشک و گونه‌های آن مانند کوشه، قوشه، کوسه، قوسه، قیص و صورت‌های دیگر در جاینام‌های بسیار در همه جای ایران دیده می‌شود، در خراسان جنوبی: کوشه (3 تا در خوسف، یکی در نهبندان)، کوشک، کوشکک، مهران‌کوشک. نمونه‌های دیگر: کوشه (کوهسرخ) .... . ظاهراً کوشک kušk از اصلِ کوشـَـک kušak است و طبیعی‌ست که در فارسی به کوشه تبدیل شود همان‌طور که نامک در فارسی به نامه تبدیل شده و بسیاری کلمات دیگر. اما در اینجا به نظر می‌رسد که کوشـَک به جای این که به کوشه تبدیل شود به کوشک kušk تبدیل شده. نکته آن که تبدیل پسوند تصغیر ــَـک ak به ــْـک k (ساکن+ک) در لهجه‌های خراسانی بسیار رایج است مثل تبدیل مورچـَک به مورِشک، دِهچـَک به دِهـِشک، کاخــَک به کاخک، و نمونه‌های بسبار دیگر. در مقاله‌ای از دکتر علی‌اشرف صادقی دیدم که کوشک در متون قدیم با صورت‌های کوشه، گوش و گوش هم آمده است. من در این نوشته‌ها احتمال داده‌ام که گوشه (و تبدیلی‌های آن مانند گیشه و گیسگان و مانند آن) در جاینام‌های این منطقه به معنی جای آب باشد اما این معنای کوشک و قلعه، محتمل‌تر به نظر می‌رسد.

***

چرمه (چـَ مـَـ) /čarma/: چرمه چند نمونه دارد: چرمه (سرایان، خراسان شمالی)، دره چرم (درمیان)، چـَرَم (فریمان). چرمه ساخته شده از چـَر+مه (پسوند مکان). احتمالاً چرمه یعنی چراگاه. به عنوان یک احتمال دوم و بعید شاید چرمه تبدیلی از چارمه باشد به معنی چهار روستا.

***

دو، سه، چار، ... بیست، سی. چند روستا در نام خود عدد دارند، از جمله: دوشنگان، سده، سه‌قلعه، چارده، شارغنج، هشتوگان، بیسکنج، سیدال. دوشنگان یعنی دو روستا. واژه‌ی «شـِنگ» به معنی قسمتی از یک زمین، در گویش سه‌قلعه رایج است. شارغنج/شارغند می‌گویند اصلش چارغند بوده یعنی «چهار دِه». یک روستای کوچک دیگر هم در بالادست شهر بیرجند، چاردِه، نام دارد که بعضی به اشتباه آن را چاردَه (14) می‌خوانند. چارده می‌گویند چون چهار کلاته‌ی نزدیک به هم‌اند. بیسکنج/بیست‌کنج یعنی «20 دِه» یا «20 کلاته». «سه دِه» (سده) امروزه نامش را به شهر «آرین‌شهر» تغییر داده‌اند. در همه‌ی این موارد، لابد چند روستا در کنار هم بوده‌اند و آن نام، در ابتدا برای کل آن منطقه بوده که بعدها به یکی از آن روستاها محدود شده است. آن روستاهای مجاور، شاید از بین رفته‌اند یا در روستای بزرگتر، ادغام شده‌اند. در لهجه‌ی سه‌قلعگی عدد ۳ را سـَه تلفظ می‌کنند. پس اینکه محلی‌ها به سه‌قلعه میگویند sağala دلیل بر این نیست که اصلش سـَرقلعه بوده. سه‌قلعه را سه‌قلعه می‌گویند چون سه قلعه‌ی نزدیک به هم در انجا بوده. شواهد زیادی از وجود چند قلعه‌ی نزدیک به هم در آنجا هست. نمونه‌های دیگر: ششتمد (خراسان رضوی). ششتمد یعنی شش روستا.

هشتوگان haštugân (نهبندان) احتمالاً از اصل هشت‌آب‌گان است؛ جایی که هشت منبع آب در آنجا بوده؛ هشت چاه، یا هشت چشمه. نمونه‌های مشابه: هشتوگان (جیرفت-کرمان)، ...

سیدال seydâl (نهبندان) ممکن است از اصل سی‌دار si-dâr باشد به معنی سی درخت.

دوحصاران. در نگاه اول، معنی نام این روستا واضح است، اما در تلفظ محلی، این روستا را دِه‌سارو می‌گویند، حتی خود اهالی آنجا. در اینجا توضیح داده‌ام که احتمالاً اصلِ نام این روستا، ده‌سارانی بوده. چند روستا با نام ساران در ایران هست، در دماوند (تهران)، سپیدان (فارس)، بویراحمد (کهگیلویه و بویراحمد)، و بستان‌آباد (آذربایجان شرقی). یک روستای «سر ساران» هم در شهرستان قاینات هست. یکی از طوایف بلوچ در سیستان و بلوچستان هم سارانی، نام دارند.

فـَن(د): جزء فــَن در ابتدای این نام‌ها مشترک است: فـَنود (سربیشه)، فنوج (بلوچستان)، فـَندُخت (سربیشه)، مافـَـنداب (بیرجند)، فـَند (گرمسار). ظاهراً این فـَن صورتی از پـَنج است. مافـَنداب یعنی روستای پنج‌آب. فندخت ساخته شده از فـَند+ـُخت به معنی پنجی، پنج‌ روستا.

شارقنج. در نوشته‌های قدما (خوافی در کتاب «حافظ ابرو»، قرن نهم) شارقنج را شارغند نوشته‌اند (الگوی جابجایی ج و د). شارغنج یعنی چهار روستا.

***

دوبِشک. دوبشک dubešk (نهبندان) یعنی روستای دوب یا جای دوب. دوب نمی دانم به چه معناست. در صفحه‌ی روستای پیرحاجات طبس در ویکیپدیا آمده است که «در روی تپه‌ای مسطح با فاصله ۵۵۰ متری در شمال قلعه معروف به «دوبِ بِكَندا» تعداد زیادی از قبرهای قدیمی دیده می شود که گفته شده متعلق به گبرهاست». از اینجا معلوم می شود که «دوب» واژه مستقلی بوده. به چه معنا؟ نمی دانم. شاید دوب به معنی تپه بوده.

***

لوت. لوت یعنی «لــُخت» و هنوز هم با همین تلفظ در برخی لهجه‌های جنوبی ایران، به کار می‌رود. بیابان لوت، لوت نام گرفت، از لختی. کـَلوت به کوه‌های سربرآورده از دل بیابان می‌گویند، کوه‌های کم‌ارتفاع با دیواره‌های عمودی. ظاهراً کلوت ساخته شده از کــَ+لوت به معنی کوهِ لــُخت.

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، مردم شناسی، معنی اسفراین، ریشه‌ی واژه اسفراین، نام شناسی اسفراین، قاین شناسی، گنابادشناسی، اسفراین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، وجه تسمیه بغداد، معنی بغداد، ریشه نام شهر بغداد، وجه تسمیه خور، معنی نام شهر خور، وجه تسمیه تون، وجه تسمیه توس، وجه تسمیه طابران، وجه تسمیه خرو، وجه تسمیه صدخرو، وجه تسمیه طبس، معنی طبس، طبس شناسی، وجه تسمیه ورنوسفادران اصفهان، ...

در جستجوی زبان از دست ‌رفته (۹) - مر، مرز، مین، میر، مهر، میش، کم/قم، میان

ادامه از فرسته‌های پیشین

دیگر مطالب مرتبط: نام‌های جغرافیایی آذربایجان

***

مـَر. پیشوند «مر» در چند جاینام آذربایجان و زنجان آمده است مثل مرناب، مروشین، مرند، مـَـرَنی، مـَرنـَه، مـَرانه، مراجول، مـَراکان، مراغان، مـَرگان، مرگور، و مارالان. مـَروشین را باید مـَرُوْشین marowšin خواند از اصلِ مـَراب‌شین. مرو/مـَرآب هم‌معنی مـَرَناب است. ظاهراً مـَرُوْشین هم‌معنی‌ست با نام‌هایی مثل اَردُوْشین (ساوه-مرکزی) و اَلداشین (اردبیل). مر را هم باید در لغت «نیک» معنی کرد. مراکان و مراغان و مرگان سه صورت از یک نام‌اند و کان پسوند مکان است مانند شین. پس در اینجا «مر» صفتی برای مکان شده است مانند مرنی. مارالان، از محلات قدیم تبریز، را گفته‌اند از اصلِ مارَلان است به معنی لانه‌ی مار. شاید باشد. شاید هم این «مار» صورتی از این «مـَر» باشد. معروف‌ترین شهر با پیشوند مـَر، بی‌شک مـَراغه است. دو مراغه هم در خراسان داریم؛ در فریمان و اسفراین. مراکان، مراغان و مرگان در آذربایجان غربی بی‌شک صورت‌های دیگری از مراغه‌اند. مرگور (املای درست: مـَرگه‌وَر) (آذ. غربی) هم صورتی دیگر از مراغه را در خود دارد. جول در مراجول را شاید باید صورتی از پسوند «غول» گرفت، پسوند برای مکان. نام‌هایی مانند مـَرکیه در گیلان و مراوند و مَرَق در اصفهان و مرجان در البرز هم همین مر را دارند. جزء «مَرَنج» در نام مرنجاب در آران‌وبیدگل اصفهان صورتی از مرند است. جاینام‌هایی مانند مـَرَک (خراسان)، مـَرغ (خراسان، کرمان)، مَراوه‌تپه (گلستان)، مران، مره دره، و ماراب (کردستان)، مِرِشت (اردبیل)، و مـَلارد (تهران)، نیز صورت‌هایی از این مـَر را در خود دارند. شهر باستانی مرو که زمانی مادرشهر خراسان بود و امروزه در قلمرو ترکمنستان است نیز در گذشته مَرغه نام داشته است و احتمالاً آن را هم باید یکی از واژه‌های ساخته شده با این «مـَر» به حساب آورد.

به نظر می‌رسد واژه‌های مین، میل، و مـَر سه صورت از یک واژه‌ی واحدند. طبیعی‌ست که به موازات جدا شدن در صورتِ واژه‌ها، در معنا هم از هم جدا شده باشند و در فرایند گسترش معنایی، کاربردهای متفاوتی پیدا کرده باشند. با این حال، هنوز هم می‌توان اشتراکشان در ریشه را تشخیص داد. با کمی فاصله احتمالاً برخی جاینام‌ها با «میر» و «مهر» هم از همین ریشه‌اند.

مین. در میان جای‌نام‌ها با مین و گونه‌های آن (مـِـن، مـَن، منج، منگ)، واژه‌ی مین‌آب پرتکرار است. مین‌آب به صورت‌های مینا، مینــُوْ، منجاب، منجـُـوْ، منگو، مینان، منگان، و منجان، در جاینام‌ها دیده می‌شود. نمونه‌ی جاینام‌ها با مین: میناب (هرمزگان، زنجان، سیس.وبلوچ.)، منوجان [manowjân میناب‌جان]، منوکین، منوئیه (کرمان)، منوگان (سیس.وبلوچ.)، مین‌آباد (اردبیل، همدان)، میناباد (اردبیل)، میناس (آذ.غربی) مینق (آذ.شرقی)، میناک (مازندران)، مینودشت [میناب‌دشت] (قزوین، اصفهان، گلستان)، مینادشت (اصفهان)، میناوند (البرز)، مناوند (خ.جنوبی [زیرکوه، درمیان])، مینو (لرستان، سمنان)، مینا (فارس)، مینوئیه (کرمان)، مینان (سیس.وبلوچ.)، مینا، مینوشک (خ.رضوی)، میناخون (خوسف-خ.رضوی)، منجاب، منجوان [منجابان] (آذ.شرقی)، منجو، منگان (فارس)، منگوده (گیلان)، منگور (آذ.غربی)، منگویی (کرمان)، منگو (هرمزگان، یزد)، منجان (همدان)، منگشت، منگار، منگلاس (خوزستان)، منگاس (سمنان)، منوری (زیرکوه-خ.رضوی)، منیدر، مندر، منقان (خ.رضوی)، ... .

مینو. در مورد واژه‌ی بهشت در یادداشت نخست از مجموعه یادداشت‌های «جاینام‌های خراسانی» گفته‌ام که ساخته شده از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژه‌ی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو همین مین است که در جاینام‌ها آمده است. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتی‌ست که در نقش نشانه‌ی مکان به کار رفته است.

میل. میل گونه‌ای از مین است. تبدیل مین به میل بر اساس همان الگویی‌ست که بین را به بیل تبدیل می‌کند و بالاتر دادش داده شد. نمونه‌های جاینام‌ها با میل: میلق (آذ.شرقی)، میلی (اردبیل)، میلان (آذ.غربی)، میل، میلاجرد (مرکزی)، میلاش (گیلان)، میلاس (چهارمحال.)، میلاق (قزوین)، میلاب (همدان)، میلویه (فارس)، میلوییه (کرمان)، میلو (سمنان)، ملار، ملرد (مازندران)، ملارد (تهران)، ملاندر (کرمانشاه)، ملاوی (لرستان)، ملوان، ملیان (فارس)، ملنگ، ملوئیه (کرمان)، ملوس (یزد)، ملش (گناباد-خ.رضوی)، ملوند، ملوی، ملی، ملکت، ملکنده، ملجی، کلاته‌ملو (خ.رضوی)، چاه‌ملنگ (خ.جنوبی-سربیشه)، ملوغان (خ.جنوبی-نهبندان)، ملوند (خ.جنوبی-طبس)، کلاته‌ملک [اگر ملک نام شخص نباشد] (خ.جنوبی-خوسف)، ملوران (سیس.وبلوچ.)، ... .

مر، مرز، مرغ. به نظر می‌رسد مـَر نیز صورتی از مین یا میل است که در بالا گفته شد. مر در ترکیب با پسوندهای مکان، واژه‌هایی مانند مـَرغ، مـَرَک، مـَرگ، و مـَرز را ساخته است. این‌ها در اصل به معنی «جای خوب» بوده‌اند اما به تدریج، تبدیل به یک واژه‌ی واحد شده‌اند که معنای روستا و سرزمین و ولایت به خود گرفته است. بویژه واژه‌ی «مـَرز» در این معنا معروفِ زبان‌شناسان است. مـَرز در اصل به معنی سرحد نبوده بلکه به معنی سرزمین و منطقه بوده است. معنای سرحد برای مرز، حاصل توسعه‌ی معنایی‌ست. مرزبان در اصل به معنی والی، فرماندار و حاکم بوده است، چیزی شبیه شهردار و شهریار. احتمالاً جزء «مرد» در برخی جاینام‌ها صورتی از همین «مرز» است. جابجایی بین «ز» و «د» را در اینجا می‌توان مقایسه کرد با «ارز» و «ارد» که پیش از این مفصلاً در مورد آن‌ها نوشتم. مانند مین، مر نیز با آب ترکیب شده و نام‌هایی مانند مـَرَناب، مـَرُوْ marow، مـَردُوْ، مردان [مرزاب > مـَرداب > مردا > مردان]، مراوه، مرا، مرزنگو، مـَرغاب، مرغاوه، مرهو و ... را ساخته است. احتمالاً چند جاینام با صورت‌هایی مثل امره و آمره، از اصلِ آب‌مره هستند.

نمونه‌ی جاینام‌ها با مر و گونه‌های آن: اسب‌مرز، مردان (اردبیل)، مراغه، مرناب، مرند، مروشین، مرودیزج، مردان‌قم، مردآباد، مرزآباد، مرزرود (آذ.شرقی)، مراجل، مراجول، مراغان، مراکان، مرانه، مرقشه، مرگاسه، مرگور، مرنه، گلمرز (آذ.غربی)، مراش، مرصع [املای درست: مرسه] (زنجان)، آمره [=آب‌مره]، فامرین، مر، مراغه، مرق، مرق‌کان، مروار، دادمرز، مرزیجران (مرکزی)، کلمر، مردوان، مرسه، مرکیه، مرگواز، مریان، سله‌مرز، سیاه‌مرز، کالمرز، لشمرز، مرزدشت، مرزلات، میان‌مرز، هزارمرز (گیلان)، امره، مران، مرانده، مرچ، مرس، مرسم، مرگن، مریجان، انارمرز، بالامرز، پایین‌مرز، دلمرز، زاغمرز، کنس‌مرز، مرزبال، مرزرود، مرزک، مرزن‌آباد، مرزناک، مرزنده، مرزنگو، مرزیدره، مرزیکلا، هندومرز (مازندران)، مراوه، مراوه‌تپه، مرزبن (گلستان)، کشمرز (قزوین)، مرویل، مریانج (همدان)، مرجان (البرز)، امره (قم)، امرک، مرا، مرجی‌خونی (تهران)، مرق، مراوند، مردان، مردوی، مرغ، مرغ‌آباد، مرنجاب، مروک، جلمرز، لامرزان (اصفهان)، مرانه، مران، مرخز، مرگ، مره‌دره، مریوان، اسله‌مرز، دله‌مرز (کردستان)، درمران، دره‌مران، سامره، سورمر، گاومره، مره‌تا، مره‌خیل، مره‌ماران، مره‌میر، مری‌منگار (کرمانشاه)، چشمه‌مرو، وامرز، مرزآباد (ایلام)، درمره، سرمر، سرمرغ، سرمرنگ، مرمرنگ، مره، مرو، مروک، کول‌مرز، مرزیان (لرستان)، مرزنگون (کهگیلویه.)، مرغا، مریره، تومرز، مرزه، مرزیلسون (خوزستان)، آب‌مرو، تمرو، مرز، مرزنگی، مرزو، مرزیان، مرسیه، مرو، مرودشت، مروشکان، مروی، مریدون (فارس)، تامر، تمری، چاه‌تمر، چاه‌مرید، خرمری، کهمران، کهمرزان، لامرزه، مراع [املا غلط]، مرج، مردار، مردهک، مردووار، مرز، مرزاق، رومرز، پشت‌مرز، کلمرز، کهمرزان، لامرزه، مرغاب، مرگین، مرنجان، مریج‌باغ، مریچ، مرین (کرمان)، مرگی (بوشهر)، کرمران، مراغ، مرانگ، مرباغ، مرز، مرزاع [املا غلط]، مرزان‌در، مرغاک، مرهون، نیومر (هرمزگان)، مرزانک، مرور، مروزین، مروست، مروک (یزد)، مرکک، مرکم، مرگسر، مرگ‌در، مری، مرنو، مرزی‌آباد، وامرزان (سمنان)، مرآباد، مرگوک (سیس.وبلوچ.)، تکمران، سارمران، مراغه (خ.شمالی)، بازمرگان، بیمرغ، تخم‌مرز، مرزان، جمران، چشمه‌مرغیش، رودمر، سفیدمر، سمرجان، سمرغاوه، کاشمر، کشمر، گاوسمرغ، مراغه، مرجانه، مرزان، مرغش [۲تا]، مرو، مریچگان، مریدار (خ.رضوی)، بایمرغ، گومرغ، مـَرغ، مـَرغوب، مـَرغوک، مـَرقچ، مـَـرَک، مروک، مرکه، بهامرز، بیمرز (خ.جنوبی)، ... .

حاشیه. آبملخ، آبشاری در اصفهان، به احتمال قوی از اصلِ آب‌مـَرَک است مانند آمره (مرکزی)، امره (مازندران، قم)، امرک (تهران)، آب‌مرو (فارس)، و نمونه‌های دیگر ... .

مر پسوند مکان. به نظر می‌رسد از زمانی به بعد «مر» صرفاً یک پسوند نشانه‌ی مکان بوده. آب‌مره را می‌توان خیلی ساده، جای آب معنی کرد. در این حالت دیگر لازم نیست حتماً «مر» معنای خوش و نیک و گوارا را منتقل کند؛ چنان که واژه‌ی «مرز» هم از زمانی به بعد صرفاً معنی سرزمین داشته، هر سرزمینی. مر در نقش پسوند مکان، ممکن است کوتاه‌شده‌ی مرز باشد.

آمل. نام این شهر باستانی طبرستان، ظاهراً تبدیلی از آب‌مر یا آب‌مرز است به معنی جای آب.

حاشیه. باید توجه داشت که وقتی قومی در منطقه‌ای اکثریت هستند، نام یکی از سکونت‌گاه‌های آن منطقه را به نام قوم خود، نمی‌گذارند. مثلاً آریایی‌ها نام یک شهر را آریاشهر نگذاشتند بلکه اگر هم خواستند نام قوم را بر جایی بگذارند، بر کل سرزمین‌های آریایی گذاشتند (ایران‌شهر یعنی کل سرزمین آریایی‌ها). با این قاعده می‌توان فهمید که چرا در مناطقی که به طور تاریخی یک قوم غالب بوده‌اند، شهری یا روستایی به نام آن قوم نامیده نشده است، بلکه برعکس اتفاقاً روستایی به نام قومی نامگذاری‌شده که هیچگاه در آنجا اکثریت نبوده‌اند. دیدم که زبان‌شناسی بزرگ، ریشه‌ی نام آمل را به نام قوم اَمـَرتیَه برگرداند صرفاً با این توجیه که آن قوم در منطقه‌ی طبرستان ساکن بوده‌اند. با قاعده‌ی پیش‌گفته حتی اگر جایی به نام قوم اَمـَرتیَه باشد، آن جای نباید در کانون اصلی زندگی آن قوم باشد. همچنین است در مورد دیگر نام‌های قومی.

آموی. آموی شهری بوده در ساحل رود آمودریا/جیحون (در ترکمنستان امروزی). رود آمودریا نامش را از این شهر دارد. در طول زمان، نامش به چهارجوی و امروزه به ترکمن‌آباد تغییر کرده است. به نظر می‌رسد نام آموی نیز از اصل آب‌مـُر گرفته شده است، باز هم به معنی جای آب.

مار. قابل تصور است که این مـَر یک صورتِ «مار» هم داشته باشد. این را از مقایسه‌ی نام‌هایی مثل مـَرَندیز (بجستان-خ.رضوی) و مارَندیز (بردسکن-خ.رضوی) می‌توان دریافت. قطعاً مار در بسیاری از جاینام‌ها همان جانور خزنده است، ولی کدامیک؟. نمونه‌های مار در جاینام‌ها: ...[ناتمام] ... .

میر. مطابق الگوهای تحول آوایی، مشخصاً الگوی تحول آ به ایـ می‌توان حدس زد که در «مار» در برخی جاینام‌ها تبدیل به «میر» شده باشد. نمونه‌ها: میراب، مجمیر، میرزانق، میرنی، میره‌جین، (اردبیل)، شاه‌میرس، مغامیر، میران (آذربایجان‌ش.)، خواره‌میر، دوله‌میر، شیوه‌میر، میره‌ده، میری‌سه (آذربایجان‌غ.)، میرآخور، میرجان (زنجان)، میره (مرکزی)، خمیران، لمیر (گیلان)، بهنمیر، دامیر، کردمیر، میرنا، میرود، (مازندران)، سمیران (همدان، کردستان)، سمیرم (اصفهان)، میر، میراش (البرز)، خمیران (اصفهان)، میرک، میرکی، میرگه (کردستان)، مره‌میر، میرابه، میرآباد، میرگ، میرکیرا، میرمیرو (کرمانشاه)، مورمیر (فارس)، کشمیران، گشمیران، میرنال، میروئیه (کرمان)، خمیر، کشمیر (هرمزگان)، همیرد (سمنان)، میرجاوه [=میرج+اوه]، میرچ، میران‌دشت، میرکوه، میرگند، میرهین، میرو، میرین‌آباد (سیستان‌وبلوچستان)، گوش‌میر، کوه‌میران، ماهمیران، میرخان، میرزگ، میریک (خراسان‌جنوبی).

حاشیه. معلوم است که میر می‌تواند کوتاه‌شده‌ی امیر هم باشد. میرآبادها در همه‌جای ایران هستند. احتمالاً بیشتر این‌ها ریشه از میرآبه دارند هم‌معنی با مراب و دیگر هم‌ریشه‌هایش. میرآباد و مهرآباد دو صورت از یک واژه.اند (شواهد مهرآباد را پایین‌تر آورده‌ام). میرآباد کوتاه‌شده‌ی امیرآباد نیست، بلکه برعکس، امیرآباد آشناسازی‌شده‌ی میرآباد است، گاهی.

مور. قابل تصور است که میر در برخی جای‌نام‌ها تبدیل به مور شده باشد و معنی جزء «مور» دست‌کم در برخی جاینام‌ها، حشره‌ی مورچه نباشد. طبعاً نامی مانند مورچه‌خورت (اصفهان) را به سختی می‌توان چیزی غیر از همان 🐜 دانست. احتمالاً میره‌جین و مورستان (اردبیل)، یک معنی دارند. نمونه‌ها: موران، مورستان (اردبیل)، گل‌مورس (آذ.غربی)، مورستانه (زنجان)، مورود (البرز)، چهار مور، مورک، مورکان، مورنان، مورچه‌خورت (اصفهان)، درمور، موریان، مورت‌شاوله (کرمانشاه)، مورت، مورموری (ایلام)، باغ موری، چم‌مورت، مورت، موراز، مورانی (لرستان)، چهارموران، سرمور، مامور، مور، مور هره، مورچگان، مورز (چهارمحال.)، المور، چال‌موره، چم‌مورد، سورمورد، مورجن، مورخانی، مورسور، موروک، مورگاه (کهگیلویه.)، مورجان، مورجمی، مورمیر، موروزه، مورینه (فارس)، جازموریان، چشمه‌مورت، سرمور [۴تا]، کهن‌مور [۳تا]، لامور [۲تا]، مورچین، مورسران، مورخانی، مورنگ، موروئیه، مورزنگی، موردین، موردوییه، مور گنوئیه، موردان [۴تا]، موری‌کوه و چندین مور دیگر (کرمان)، موردستان، موردی (بوشهر)، چاله‌مورت، مورتو، موردو، مورتوییه، مورک (هرمزگان)، چاه‌مور، چاه‌مورو، مور، مورک [۳تا]، موروک، موری (یزد)، موراکو، مورت، مورتان [۳تا]، مورتک، مورتی، مورتینس، مورگان‌ریت، مورین‌پیش (سیس.وبلوچ.)، ده‌موری، مور، مورشک، مورنی، موری (خراسان‌ر.)، مورتیغ، مورچک، موردستان، موروتک (خراسان‌ج.).

حاشیه. مورد نام درختی هم هست. بیشتر موردها و مورت‌ها احتمالاً اشاره به همان درخت دارند. این که نام خود آن درخت ربطی به مور (در معنی مد نظر من) داشته باشد بحث دیگری‌ست.

مول. الگوهای تحول آوایی، جابجایی فراوان بین «ر» و «ل» را نشان می‌دهند. دور از ذهن نیست که مور در برخی نام‌ها به «مول» دگرگون شده باشد. نمونه‌ها: مولان (اردبیل، آذربایجان شرقی)، شموله، مولیک (آذربایجان غربی)، مولو (آذربایجان شرقی)، مولیجه (همدان)، مولنجان (اصفهان)، ماموله، مولان‌آباد، مولینان (کردستان)، مولان‌آباد، مولی (کرمانشاه)، بانه‌موله، مولاب، کمول (ایلام)، معمولان [املای درست: مامولان]، معموله [املای درست: ماموله]، موله، مولیش (لرستان)، مولید، چشمه‌مولید (خراسان جنوبی).

حاشیه. جاینام‌های مولان و موران، ظاهراً از اصلِ مولاب و موراب هستند. این جابجایی از «اب» به «ان» در پایان واژه‌ها نمونه‌های دیگر هم دارد. احتمالاً مسیر تحول آوایی این بود: مولاب > مولا > مولان. تبدیل میلاب به میلان هم نمونه‌ی دیگری از این الگوست؛ اتفاقاً از همین ریشه و به همین معنا. به یک احتمال، زنجان هم تبدیلی از زنگاب است.

مهر. با وجود آنکه معنای مهر واضح است ولی حدس می‌زنم برخی از این «مهر»ها در اصل صورتی از مـَر، مین، یا میل هستند؛ شاید از این مسیر: مین > میل > میر > مـِر > مهر. بویژه در خراسان که یای معلوم، تمایل زیادی دارد به کسره و کسره‌ی کشیده تبدیل شود، احتمال این دگرگونی بالاست. خاصه که در خراسان، حرف هـ در میان واژه‌ها بسیار خفیف تلفظ می‌شود (تقریباً تلفظ نمی‌شود) و این، احتمال اشتباه گرفتن کسره‌ی کشیده با هـ را زیاد می‌کند. اینکه برای کسره‌ی کشیده، املای مستقلی نداریم، مسأله را پیچیده‌تر می‌کند. نمونه‌ها: مهره (اردبیل)، مهران‌رود، مهربان، مهردار، نوجه‌مهر (آذربایجان شرقی)، مهرگان (آذربایجان غربی)، مهرین‌آباد (زنجان)، مهربن (گیلان)، کلمهر، مهران، مهرمیجه، مهروان (مازندران)، مهربان (همدان)، مهران (البرز)، مهرزمین (قم)، مهرچین، مهران‌آباد (تهران)، مهرابه، مهرگان، مهرجان، مهرادران، مهراندو، مهرگرد، مهردشت، مهرنجان (اصفهان)، مهرگان (کرمانشاه)، مهران، مهر (ایلام)، چم‌مهر، مهربان، مهرگان، مهره‌زار (لرستان)، مهربک (چهارمحال و بختیاری)، مهربان (کهگیلویه و بویراحمد)، مهراب، مهرنان، مهره‌دون (خوزستان)، انارمهر، مهرویه، مهر، کمهر، گلومهر، مهرک، مهرنجان [۳تا]، مهریان [۲تا] (فارس)، بیدمهر، دره‌مهراب، دشت‌مهران، روامهران، شاه‌مهرو، ششت‌مهرو، شومهری، مهران، مهربانی، مهرجرد، مهرزرد، مهرگان، مهرگیاه، مهرنغوذئیه، مهرو، مهروییه، مهروئیه (کرمان)، مهراران، مهران، مهرخوشان، مهرگان [۲تا]، مهرگی (هرمزگان)، مهریز، طامهر، مهردشت، مهرو (یزد)، مهران (سمنان، سیستان‌وبلوچستان)، مهرستان، مهرگان، مهرپی، مهرآپ، مهربان (سیستان‌وبلوچستان)، بوژمهران، زرمهر، شادمهر، مهر (خراسان‌رضوی)، مهرک، مهربانی، مهران‌کوشک (خراسان‌جنوبی)، مهرآباد (آذربایجان شرقی، زنجان، مرکزی، مازندران، همدان، تهران ۲تا، اصفهان ۱۰تا، کردستان، لرستان، کهگیلویه و بویراحمد، خوزستان، فارس +۱۰تا، کرمان ۱۰تا، یزد ۳تا، سیستان‌وبلوچستان ۷تا، خراسان‌شمالی، خراسان‌رضوی +۱۱تا، خراسان‌جنوبی ۴تا).

جاینام «مهرآباد»، که نمونه‌های بسیار دارد (۶۵+تا)، ظاهراً صورتی از مـَراب است به معنی خوشاب یا شیرین‌آب؛ هم‌معنی با جاینام‌هایی مانند مرنجاب، مولاب، میراب، میرآباد، مرزن‌آباد، مهرین‌آباد، مهربان، مهروان، مهرابه، میلان، مولان، موران، مهران و ... . طبعاً برخی از این مهرآبادها هم ممکن است ساخته‌ی فردی با نام «مهر» یا «مهران» باشند (معادل علی‌آبادها و حسین‌آبادها و مانند آن). معلوم است که من در این نوشته‌ها آن معانی‌ای را برجسته می‌کنم که از نگاه اول دور می‌ماند. چنانکه در ذیل نام «گناباد» در رشته مطلب «جاینام‌های خراسانی» آورده‌ام بسیاری از این «آباد»ها احتمالاً تبدیلی از آبه یا آبه‌د هستند.

میش. میش و گونه‌های آن، مانند موش، در جاینام‌های بسیاری آمده است. ممکن است در برخی ازین نام‌ها میش همان گوسفند ماده باشد. ممکن است در برخی از اینها میش تبدیلی از موش جانور جونده باشد. میشه در برخی نام‌ها را گفته‌اند صورتی از بیشه است به معنی جنگل. ولی احتمال قوی می‌دهم در بیشتر این نام‌ها، میش ساخته شده از میـ(ن)+یش. مین همان است که در بالا گفته شد به معنی نیک، خوش و خوب. ـیش پسوند نسبت است که پیشتر در مطلبی با عنوان «جاینام‌های خراسانی ۱» مفصلاً از آن و گونه‌هایش گفته‌ام. میش مجموعاً به معنی خوش یا جای خوش است. میش و میشه در معنای «جای نیک»، بسیار نزدیک‌اند به معنای نام‌های زند و زنجان و مراغه و مرند که در جای خودشان در مورد آن‌ها گفته‌ام. ممکن است میش با گسترش معنایی، معانی دیگری هم به خود گرفته. در میان نام‌هایی که با میش ساخته شده‌اند بسامد میشاب بالاست. میشاب همان خوشاب است. میشو mišow صورتی از میشاب است. خواند آن به صورت mišu احتمالاً غالباً خطاست، ناشی از کاستی رسم‌الخط. در معدودی از موارد هم ممکن است یک فرایند زبانی در کار باشد که ow را تبدیل به u می‌کند. میشان و موشان احتمالاً هر دو تبدیل‌هایی هستند از میشاب. تبدیل ب به ن در پایان نام‌ها، نمونه‌های قطعی دیگر هم دارد (میلاب-میلان). احتمالاً مسیر تحول آوایی این بوده: میشاب > میشا > میشان. حدسی می‌زنم که واژه‌ی «مشک» به معنی ماده‌ی خوش‌بو هم از همین ریشه است. جاینام‌ها با میش و گونه‌های آن: گل‌میشه، میشاب‌شمالی، میشوجنوبی، میشه‌پاره، میشوداغ [نام کوه] (آذربایجان‌ش)، برده‌میش، تره‌میش، قامیشه، مارمیشو، میشه‌ده، ورمیشان (آذربایجان‌غ)، سرخه‌میشه، شیرمیش (زنجان)، میشیجان (مرکزی)، میشامندان، میشکه (گیلان)، کمیشان، میشینه‌مرگ (مازندران)، گمیشان (گلستان)، پیرمیشان، رامیشان، میشن (همدان)، میشاب (اصفهان)، میشاو، میشیاب (کردستان)، جامیشان، میشله (کرمانشاه)، گرمیشه، میش‌خاص [املای درست: میش‌خاس یعنی جای نیک] (ایلام)، میشاب، میشکر، میشه‌کشه، میشوند، میشاخور، دول‌میشان، سیل‌میش، میشوند، کمره‌میشنان (لرستان)، کول‌میشان، میش‌خوس، میشان، کون‌میش (چهارمحال.)، آب‌میشان، چغامیش، میشکه (خوزستان)، چنار میشوان، دول‌میش، میشان، میشدان، چاه‌میش (فارس)، چاه‌میش، لک‌میشان (کرمان)، اسپرمیشان، ایرمیش، درمیشان، دورمیش، میشنو، میشی (هرمزگان)، میشینوک (یزد)، کورمیش، گمیش (سمنان)، میشود (سیس.وبلوچ.)، میشاب، میش‌آباد (خراسان‌ر)، چاه‌میشی، میش‌نو (خراسان‌ج)، ... [گونه‌ی مش:] مشتقین، مشکول، مشیران (اردبیل)، لامشان، مشنق (آذربایجان‌ش)، کوچمشک، مشک‌آباد، مشیک (آذربایجان‌غ)، اهارمشکین، مشکین، شیرمشه، گمش‌آباد، مشمپا (زنجان)، مشکان، مشک‌آباد (مرکزی)، کیارمش، مشکاپشت، مشگدی، مشند، مشه‌که (گیلان)، مشو (گلستان)، امشک، مشانه، مشکین (قزوین)، آب‌مشکین، (همدان)، مشکین‌دشت (البرز)، مشک‌آباد (قم)، مشکنان (اصفهان)، اندیمشک (خوزستان)، مشکان، مشکنان، مشکوییه، مشیز (کرمان)، مشکوئی (بوشهر)، مشکوهی (هرمزگان)، درمشکان، درمشوکی، مشکین‌در، مشکوتک (سیس.وبلوچ.)، مشکان، مشک‌آباد، مشک‌در (خراسان‌ر)، مشوکی (خراسان‌ج)، ...

میشه: گفته‌اند میشه صورتی از بیشه است به معنی جنگل. دیگر معنای را در بالا آوردم. جاینام‌ها با «میش» پرشمارند، در همه جای ایران. نمونه‌ها در آذربایجان: باغ‌میشه، سرخه‌میشه، میشه‌ده، وَرمیشان. یک تمیشه هم در طبرستان بوده که در شاهنامه هم از آن نام برده شده.

موش. موش در موشان‌دره (آذربایجان غربی) هم ظاهراً تبدیلی از میش است و ربطی به آن جانور جونده ندارد. نمونه‌های دیگر: چقاموشان (لرستان)، ...

مز، مج. ماز، ماج. گونه‌های مز و مج در جاینام‌ها می‌تواند کوتاه‌شده‌ی مرز باشد که در بالا آمد و می‌تواند هم تبدیلی از میش باشد. مج و مز می‌تواند یک صورت ماج و ماز هم داشته باشد. مازو نام ایرانی درخت بلوط احتمالاً از همین‌جا آمده است. برخی از مج‌ها و ماز‌ها و مزها در واقع اشاره به همین درختان بلوط دارند. نمونه‌ها: ...

​​​​​​مو/مغ. مـُغ یعنی زردشتی و جاینام با مغ در همه جای ایران فراوان است. به نظر می‌رسد جزء «مو» در مغان/موقان و مویل کوتاه‌شده‌ی همین مغ است. غان و ـیل هر دو پسوند مکان‌اند. ـیل در مویل یا مخفف ویل است به معنی شهر/آبادی یا مخفف غیل. پیشتر آوردم که غیل و غان در اصل از یک ریشه‌اند. نمونه‌های مشابه: موییجین (همدان)، موغان (اصفهان)، موجان (قم)، مـُخور (همدان)، مودل، و مغانک (لرستان)، ... .

***

قم. واژه‌ی قــُم و گونه‌های آن در چند جاینام آمده است. قــُم بی‌شک معرب کــُم است. کــُم ممکن است به معنی کوه یا تپه باشد. اگر این باشد، آنگاه کم ساخته شده از کوه+م. «م» در پایان واژه، نشانه‌ی مکان است و من در مطلبی با عنوان «جاینام‌های خراسانی» شواهد این پسوند و گونه‌های آن (مه و مد) در خراسان را آورده‌ام. بنابراین کــُم/کوم در لغت یعنی کوهستان.

[نمونه‌های گونه‌ی قم:] قم (شهر معروف)، قمقان، مردان‌قم (آذربایجان شرقی)، قمشکان، قمطره (آذربایجان غربی)، قمچ‌آباد (زنجان)، قمشک، قمیک (قزوین)، قمشانه [۲تا] (همدان)، قمدره، قمطرقه (کردستان)، قمام، قمش، قمشه [۷تا]، قملیجه (کرمانشاه)، تلقم، قم‌آباد (فارس)، قمبوان، قمشان، چاه‌قم (اصفهان)، سراب‌قمش (لرستان)، قم‌آباد (یزد)، قم (خراسان رضوی)، ...

مردان‌قم (آذربایجان‌شرقی) ظاهراً از اصلِ مرزین‌کــُم است به معنی کــُمِ نیکو، کوهستان خوب. در مورد واژه‌ی مرز و گونه‌های آن پیشتر نوشته‌ام.

[گونه‌ی قوم:] پیراقوم (اردبیل)، قوم/قم تپه (آذربایجان‌شرقی)، قومس/کومش (نام قدیم دامغان)، قومی (خراسان‌رضوی)، قومنجان (خراسان‌جنوبی)، ...

[گونه‌ی کم:] کمان (آذربایجان‌شرقی)، کمانه (آذربایجان‌غربی)، کماجین (زنجان)، کمیجان (مرکزی)، کــَمسر، کمنی، لاکمه‌سر (گیلان)، کمک (همدان)، کمانه، کمجان، کمشچه [۲تا]، کمه، کمیتک (اصفهان)، کماسی، کمشور، کمک، کمیجه (کرمانشاه)، کمک [۷تا]، کمیان (کهگیلویه‌وبویراحمد)، کمین (فارس)، ...

کــَم (با فتحه) در جنوب ایران، به‌ویژه در کرمان و هرمزگان، نمونه‌های فراوان دارد. این کــَم احتمالاً صورتی از چــَم است به معنی چشمه. احتمال جابجایی در تلفظ ضمه و فتحه بین کــَم و کــُم هم وجود دارد، چنانکه در واژه‌های دیگر هم دیده می‌شود. پس کــُم می‌تواند صورتی از کــَم هم باشد. در کردی کرمانجی، واژه‌ی چـَم، تبدیل شده به چوم (البته به معنی رودخانه)، و این شاهد خوبی بر این ادعاست (کــَم > کــُم). بنابراین برخی از این کــُم‌ها در جاینام‌ها ممکن است به معنی چشمه باشد (احتمالاً بیشتر آنها) و برعکس، برخی از آن کــَم‌ها به معنی کوه. چنانکه در جای خود آورده‌ام در شمال ایران، «کــَم» غالبأ گونه‌ای از نشانه‌ی مکانِ «کان» است؛ بویژه وقتی در انتهای جاینام می‌آید. کاربردهای مختلف واژه‌ی «کم»، وجود احتمالات بدیل در مورد ریشه‌ی واژه، و نیز جابجایی‌های امکان‌پذیر در مصوت کوتاه، پیدا کردن ریشه‌ی قطعی را سخت می‌کند.

[گونه‌ی کوم:] کومه (آذربایجان‌شرقی)، کوم (آذربایجان‌غربی)، عنبران‌کومه، کوته‌کومه، کومسار، کومله، میه‌کومه (گیلان)، کومه [۳تا]، لاکوم، لت‌کومه (مازندران)، کومائین (کردستان)، کوماس (لرستان)، لاکومه، کهکومو (کرمان)، کومانی (سیستان‌وبلوچستان)، ...

[گونه‌ی قــَم: ] قمصر (اصفهان)، ...
قمصر (اصفهان) ظاهراً از اصلِ کــَم‌ســَر به معنی سرچشمه. نمونه‌های مشابه: کــَمسر، کومسار (گیلان)، ...

[کام، قام:] کاموس، کامم، قامیشه (آذربایجان‌غربی)، قامیشله (کردستان)، کامچ، کاموج (هرمزگان)، کامه (خراسان‌رضوی)، کامان، کامشکان (قزوین)، ...

حاشیه. واژه‌ی کــَـمـَر به معنی کوه و دامنه‌ی کوه ممکن است ساخته شده باشد از کــَم+ـَر (پسوند مکان). این ــَر پسوند مکان است هم‌ریشه با هار، خوار، خور و چند واژه‌ی دیکر از این ریشه که در جای خود در موردشان نوشته‌ام. در این حالت، کــَم یعنی کوه (تبدیل واژه‌ی مرکب به واژه‌ی ساده) و با پسوند ــَر، کمر یعنی کوهستان.

***

میانه. چه‌قدر زیادند میانه‌ها در آذربایجان و زنجان و گیلان. شهر میانه در آذربایجان شرقی تنها یکی از آنهاست. نمونه‌ها: میانه، میانج (چندین مورد)، مینق، میاندره()، میان‌لنگه (گیلان)، رامیان [: راه‌میان] (گلستان)، درمیان (خراسان جنوبی)، میانج، میان‌بـَر (قزوین)، ...

***

گور. گبر نامی‌ست که ایرانیان مسلمان به زرتشتیان می‌دادند و در غالب گویش‌ها به صورت گــُـوْر gowr تلفظ می‌شد. محل‌های منتسب به گبرها در آذربایجان هم زیاد است، از قبرستان و کهریز و جز آن. نام گورادل ممکن است از اصلِ گــُوْرادل به معنی روستای گبرها باشد. مردم ایران به یکباره مسلمان نشدند. تا قرن‌ها پس از اسلام، زردشتیان هنوز حضور پررنگی در بسیاری از نقاط ایران داشتند. وجود جاینام‌های فراوان با نام مغ و گبر شاهد آن دوران است.

***

شور، خوی. زمین آذربایجان در بسیاری از نقاط شور است چندان شور که زمین‌شناسان می‌گویند دریاچه‌ی ارومیه در ابتدا شیرین بود مانند دریاچه‌ی وان. ولی رودخانه‌ها آن قدر نمک از خاک مناطق اطراف حل کردند و به دریاچه بردند که شد شورترین دریاچه‌ی جهان. اشاره به شوری خاک و آب را در بسیاری از جاینام‌های آذربایجان می‌توان دید، مثل شورابیل، شوردرق، شورجا، شورجه، شورستان، شوراب/شیرو، شیره‌جین، شوره‌ناب، چوره‌ناب، خوی، خیاو، خوینرود، چول‌زمی، گل‌چول. شیره‌جین معادل است با شوره‌جان، یعنی جای شور. شیرو širow در زنجان معادل شوراب است. خوی با شور هم‌معنی است. خیاو، در اصل خوی‌آب است یعنی آب شور. شوردرق یعنی دره‌شور. شورابیل، دریاچه‌ی شور. خوجین هم ممکن به معنی نمکزار باشد، از اصلِ خوی‌جین. اگر کسی در نام چشمه‌ها و کوه‌ها و کوشن‌های روستاهای آذربایجان نظر کند اسامی ایرانی‌تبار بسیاری می‌یابد. مثلاً در مورد روستایی به نام اسبگران آمده که «اسبگران یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان آغمیون بخش مرکزی شهرستان سراب واقع شده‌است. ... در جنوب این روستا منطقه وسیعی شوره‌زار (چول زمی) هست ...». جالب است؛ «چول زمی» در اینجا دقیقاً معادل است با «شور زمین» یا «زمین شور» در فارسی. ترکیب هم مقلوب است مانند تالشی و گیلکی و مازندرانی و تاتی و آذری. نام‌های مشابه: خوی (شهرکرد).

***

کوشن kowšan. کوشن به معنی منطقه‌ی زراعی یک روستا، همان است که در خراسان کشمو(ن) می‌گویند. کوشـَن و کشمون هر دو از ریشه‌ی کـِشوان‌ گرفته شده‌اند و کشوان در زبان پهلوی ساسانی یعنی دانه‌گاه، یعنی جای دانه/بذر. بسیاری از اصطلاحات کشاورزی آذربایجان، تاتی‌ست؛ از جمله همین کوشن که در چند جاینام به کار رفته است مانند قره‌کوشن، و کوشنق. کوشنق یعنی کوشن کوچک.

***

برز. بـَرز یعنی بلند و مرتفع. نمونه‌های برز و تبدیل‌های آن در آذربایجان: برزابیل، ورزقان، برزق، برزند، بارزیل. ورزقان یعنی جای بلند (ورزقان کوهستانی‌ست). ورزقان دگرشده‌ی برزکان است. از برزکان نمونه‌های دیگر هم هست مانند نام ایل کرد برزکانی. برزابیل یعنی دریاچه‌ی مرتفع یا شهر/آبادی مرتفع. بــَرز/بارز در اینجا معادل است با بـُرز در فارسی که در نام البرز هم آمده. واژه‌ی معروفی‌ست. وَرز/بـَرز به معنی کـِشت‌و‌زرع هم هست. شاید برخی از این بَرزها را باید با کوشن هم‌معنی گرفت. در تالشی بارز به معنی برج و بارو هم هست (و هم‌ریشه با آن). شاید مثلاً برزق را باید قلعه، کوشک و دیزج معنی کرد.

***

دیگر فرسته‌های مرتبط با این موضوع در این لینک 👈 در جستجوی زبان ازدست‌رفته (نگاهی به نام‌های جغرافیایی آذربایجان)

زبان دیرین آذربایجان، نامهای جغرافیایی آذربایجان، نام های جغرافیایی آذربایجان، اسامی جغرافیایی آذربایجان، تغيير نام واحدهاي جغرافيايي آذربايجان، نامهاي جغرافيايي آذربايجان، اسامي جغرافيايي آذربايجان، جای نام های آذربایجان، جاي نام هاي آذربايجان، جاينام هاي آذربايجان، جاينامهاي آذربايجان، ریشه شناسی نام های جغرافیایی آذربایجان، ريشه شناسي نام هاي جغرافيايي آذربايجان، نامهای جغرافیایی اردبیل، نامهاي جغرافيايي اردبيل، اذربايجان، اذربایجان، پیشینه اردبیل، تاریخ اردبیل، اردبیل باستان، لهجه اردبیلی، زبان اردبیلی، تالشان اردبیل، تات های اردبیل، گویش اردبیلی، قدمت اردبیل، جغرافیای اردبیل، آرتاویل باستانی، شهرستان های اردبیل، جغرافیای اردبیل، جغرافیای مراغه، نام‌های جغرافیایی مراغه، اسامی جغرافیایی اردبیل، مراغه شناسی، نام روستاهای اردبیل، نام روستاهای مراغه، زبان قدیم مراغه، لهجه مراغی، گویش مراغی، گویش مراغه‌ای، لهجه‌ی مراغه‌ای، زبان مراغه‌ای، تاریخ مراغه، پیشینه مراغه، مراغه باستان، معنی واژه مراغه، گویش شناسی، جغرافیای مرند، زبان مرندی، تاریخ مرند، گویش مرند، لهجه مرند، تاریخ بیله‌سوار، معنی بیله سوار، زبان بیله سوار، مردم‌شناسی بیله سوار، مردم شناسی اردبیل، لهجه‌ی بیله سوار، گویش بیله سوار، زبان گفتاری قدیم اردبیل، زبان گفتاری قدیم آذربایجان، زبان قدیم آذربایجان، تحولات زبانی آذربایجان، تحولات زبانی مرند، تحولات زبانی اردبیل، زبان‌های ایرانی آذربایجان، معنی میلان، زبان میلان، مردم شناسی میلان، گویش میلانی، تاریخ میلان، ...معنی کندوان، زبان کندوان، گویش کندوان، تاریخ کندوان، جانام های آذربایجان،جاینام های کردستان، جغرافیا شناسی کردستان، ریشه نام های جغرافیایی کردستان،، زنجان شناسی، همدان شناسی، کردستان شناسی، آذری زبان باستانی آذربایجان،، زبان دیرین آذربایجان، معنی مهرآباد، وجه تسمیه مهرآباد، وجه تسمیه آمل، وجه تسمیه آموی، ...

جاینام‌های خراسانی ۵ - گیاهان، بید، فریز، رز، نی، زول، ...

ادامه از فرسته‌های پیشین

جاینام‌های خراسانی ۱

جاینام‌های خراسانی ۲

جاینام‌های خراسانی ۳

جاینام‌های خراسانی ۴

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی. من این مطالب را در وقت‌های آزاد و به صورت پراکنده نوشته‌ام و در ضمن نوشتن، متوجه بعضی نکات و روابط شده‌ام، لذا کل این رشته مطالب در مورد نام‌های جغرافیایی، نیاز به بازنویسی دارد.

بش. بـُش در نام تعدادی از روستاها و شهرهای خراسان جنوبی به کار رفته است، از جمله: بشرویه، بشگز، بسطاق، بزقنج، بزقوچ. بش /boš/ امروزه در خراسان یک واژه‌ی مرده است. تنها اصطلاح آشنا برای خراسانی‌ها اصطلاح «بارانِ سـَربـُش» است. اصطلاحاً می‌گویند: «یک سربشی شد». بــُش به معنی بوته است و هم‌ریشه با آن. سربش یعنی بارانی که تنها سـَرِ (: بـَرگِ) بوته‌ها را خیس کند، باران اندکِ بهاری. احتمالاً واژه‌ی بـُش در اواخر دوران کاربردش، در خراسان به معنی علف‌های بهاری بوده است. بـُش در معنای علف هرزه و علف خودرو هنوز در کرمان استفاده می‌شود. واژه‌ی «واش»، که در زبان پهلوی و نیز در مازندرانی و گیلکی و تالشی و کرمانجی به معنی مطلق گیاه و علف به کار می‌رود، با این بـُش، هم‌ریشه است. بـُشرویه می‌شود علفزار ( ِ بهاری) یا بوته‌زار. بـُش‌گــَز یعنی بوته‌گز. در خراسان بشگز داریم و بوته‌گز (مشهد) هم. بسطاق /bostâğ/ (نزدیک سرایان) در اصل، بـُش‌تاغ بوده. تاغ هم مثل گز، درختچه‌ای بیابانی‌ست (املای درست نام این روستا باید بـُس‌تاغ باشد). بزقنج /bozğonj/ ظاهراً اصلش، بش‌قنج بوده ‌و به معنی «علفزار» یا «بوته‌زار». نام روستای بزقوچ /bozğuč/ بر خلاف آنچه در نگاه نخست به ذهن می‌رسد احتمالاً نه ربطی به بز دارد نه قوچ، بلکه صرفاً دگر شده‌ی همان بزقنج است از اصل بش‌غنج. چون معنی بُش و غنج را نمی‌دانسته‌اند آن را آشناسازی کرده‌اند. در جنوب ایران، بـَش (به فتح باء) به معنی گیاه خودرو و زراعتِ دیم است. بـَش در کرمان و فارس و هرمزگان، هم‌ریشه با بـُش در خراسان و واش در گیلان و مازندران است. نمونه‌های مشابه: بـُـژدَغـَر [طبس]، واشان (بیرجند، ملایر) بـُجدَن (سبزوار)، بشکن، بشروی، بشنیج (نیشابور)، بشگز (سربیشه)، بشرویه (تربت‌حیدریه-خ.رضوی، بشرویه-خ.جنوبی)، بـَشروئیه (کرمان)، بـَشکـِرد/بـَشاگــَرد (هرمزگان)، واشکــَن (مازندران)، بشگان (یزد)، بوژدارو (بردسکن)، بوژگان (تربت‌حیدریه)، بژگان (تربت جام)، بوژان، بوژآباد (نیشابور)، بوژمهران (زبرخان)، بزنجرد (خلیل‌آباد)، بوزنجرد (نام قدیم بجنورد)، بزنج (اسفراین)، بجدن/بژدن (ششتمد) [: بش‌دان]، بجدن (سبزوار)، ... .

بـُـژدَغـَر. دَغاٛری در لهجه‌ی ما زمین مسطحی‌ست که کنار حوض‌انبارها می‌ساختند تا آب باران را به داخل حوض‌انبار هدایت کند. شاید جزء دَغـَر در بـُـژدَغـَر چنین معنایی داشته باشد؛ زمین مسطح. در این حالت، بـُـژدَغـَر یعنی علفزاری که در زمینی مسطح است. کسانی که با جغرافیای آنجا آشنایند بهتر می‌توانند این را تأیید یا رد کند. بژدغر را بژوغر هم می‌گویند.

حاشیه: حرف «گ» در بسیاری از واژه‌های فارسی میانه و زبان‌های قدیمی‌تر، در فارسی تبدیل شده به «ب». یک نمونه‌اش تبدیل گین به بین بود که در بالا آمد. این واژه‌ی واش نیز، احتمالاً یک صورت «گاش» هم داشته است و اینکه نام یکی از روستاهای نهبندان را به دو صورت گاشگزی و بشگزی، ثبت کرده‌اند احتمالاً به همین خاطر است. در اینجا گاش صورت باستانی‌ترِ همان بـُش است به معنی بوته. در همه جا ممکن است این طور نباشد چون «گاش» در خراسان به معنی آغل گوسفندان هم هست.

بزغان (بـُ ) روستایی‌ست نزدیک نیشابور که امروزه نام آن را به فیروزه تغییر داده‌اند و شهری شده برای خودش. احتمالاً این بزغان، در اصل، بـُش‌گان بوده، به معنی علفزار و بوته‌زار. در مجاورت همان بزغان/فیروزه، یک روستای بزقوچان هم هست که این گمان را تقویت می‌کند. بزقوچان هم صورتی از بش‌قنج+ان است. روستای گردشگری معروف بوژان هم در نیشابور است که آن را هم باید صورتی از بش‌جان/بش‌گان دانست، باز هم به معنی علفزار و بوته‌زار. نزدیک همان بوژان، روستای بوژآباد است که اصل آن را باید بش‌آباد گرفت.

حاشیه: شباهت بـُش با واژه‌ی انگلیسی bush در ظاهر و معنا جالب توجه است.

حاشیه. از آنجا که آب در جاینام‌ها می‌تواند به «ب» کوتاه شود (آواز > باز)، لذا برخی از اینجا واژه‌ها که من ریشه‌ی آنها را به بـُش برگردانده‌ام، ممکن است تبدیلی از آبیج باشند، به معنی آبگیر. در مورد تبدیل آویجه به بیشه، در جای خود نوشته‌ام. بش در برخی از این نام‌ها ممکن است تبدیلی از بیشه باشد.

***

فریز: فریز در خراسان معروف است. همان علف هرزِ هم‌خانواده با چمن. در خراسان و دیگر ولایات ایران، روستاهای متعدد با نام فریز داریم. این جای‌نام‌ها صورتی از واژه‌ی فریز را در خود دارند: فریز (بیرجند ۳تا، خوسف)، مافریز (بیرجند)، فریدون (نهبندان)، فریدونی (فردوس)، فیزیک (درمیان)، فریزی، فرزنی (مشهد)، تک فـِرِز (ششتمد-خ.رضوی)، فرزق (تربت‌حیدریه)، فرزنه (تایباد)، فریمان (فریمان، اسفراین)، فریمانه (جغتای)، فریزن (کرمان)، فریدر (سمنان)، فریج (خوزستان)، فریک (چهارمحال.)، فریزهند (اصفهان)، فریدن، فریازان (اصفهان)، فریم (مازندران)، فریجان، فریسمانه، فریس‌آباد (مرکزی). ظاهراً فیزیک کوتاه‌شده‌ی فریزیک است. در مورد فریدون و فریدونی احتمال می‌دهم نام اصلی فریزون بوده که آن را به فریدون آشناسازی کرده‌اند.

فریمان. این واژه ساخته شده از فری+مان (پسوند مکان). فری در اینجا کوتاه‌شده‌ی فریز است. فریزمان یعنی روستای فریز یا جایی که فریز دارد. می‌گویند فـَرَزد در پهلوی، به معنی سبزه بوده. شاید در زمان ساخت واژه‌ی فریمان هم فریز چنین معنای عامی داشته است. در این حالت فریزمان یعنی سبزه‌زار. نمونه‌های مشابه: فریسمانه (مرکزی)، فریمانه (جغتای)، فریمان (اسفراین). امروزه فریمان را fereymân تلفظ می‌کنند اما تبدیل i به ey یک الگوی شناخته شده در زبان فارسی‌ست و نمونه‌های فراوان دارد.

نوفرست. نوفرست (بیرجند) یعنی فـِرِست نو/جدید. مطابق معمول، قاعدتاً در همان حوالی یک فرست دیگر هم باید باشد که لابد از این فرست قدیمی‌تر بوده و این یکی شده نوفرست. خب فرستی نیست. اصلاً فرست یعنی چه؟ فرست ظاهراً از اصلِ فریز است. از این مسیر می‌توان به فرست رسید: فریز > فـِرِس > فرست. در اینجا «ت» به عنوان آسان‌کننده‌ی تلفظ و با تأثیرپذیری از دیگر واژه‌هایی که بعد از «س» یک «ت» دارند، به پایان واژه اضافه شده است و جزء ریشه‌ی کلمه نیست. وجود چند روستا با نام فریز در همان حوالی، تأییدی‌ست بر این معنا و ریشه.

رز. رَز raz یعنی «باغ»، «باغ انگور» و «درخت انگور». رَز در هر سه معنا در فارسی قدیم رایج بوده است و در سراسر ایران، نمونه‌های فراوان دارد. رَز از اصل راگ است و راگ به صورت‌های رای، ری و راز و رَز و راغ در جاینام‌های پرشماری دیده می‌شود، از جمله: رزگ /rāzg/، رزق /rāzğ/، رزوک، رزه (رَ زَ /raza/)، رای (خراسان جنوبی)؛ رگاب، ریاب، رزاب (گناباد)؛ رایین، رائین، رزوئیه (کرمان)، شهر ری (تهران) و .... . رَزگ و رَزق و رزوک هر سه از رَز+پسوند تصغیر ساخته شده‌اند. رَزق را به فتحه باید خواند و رِزق خواندن، به کسر، غلط است. نام خانوادگی بعضی افراد در خراسان جنوبی، رزقی است ظاهراً باید به فتح راء رَزقی خواند.

میم. «مـِـیم» /meym/ نیز در خراسان، نام درخت انگور است. جاینام‌ها با میم نیز در خراسان و ایران پرشمارند، از جمله: میم، میمند، میغان، میاباد (خراسان جنوبی)، میمند، میمه (کرمان)، میبد (یزد) ... . چند روستا و کلاته با نامِ «مـِـیم» داریم. میم با مـِی به معنی شراب، هم‌ریشه است. میمند /meymand/ یعنی تاکستان، جایی که درخت میم/انگور دارد. میمند از میم+مند ساخته شده و مند در اینجا پسوند مکان است. میغان هم معادل همان میمند است، ساخته شده از می+غان (پسوند مکان). میغان هم نام پرتکراری‌ست در همه جای ایران. به نظر می‌رسد میاباد (بیرجند) و میبد (یزد) یکی هستند در ریشه و ساختار و معنا. همین میاباد است که به مهاباد (آذ. غربی، تهران، اصفهان، خراسان رضوی ۶تا) تبدیل شده است.

نی. در این واژه‌ها، جزء نی و نای به معنی گیاه نی است: گل‌نی (درمیان، خوسف، نهبندان)، نیاب (سربیشه)، نیار (طبس، زیرکوه)، نیزار (طبس، بجستان، مشهد، سرخس، فریمان)، نیستان (بیرجند، طبس، سبزوار، گلبهار)، نیگنان (بشرویه)، نیگ (قاینات)، نیک (سربیشه، خ.رضوی ۲تا)، نیور (طبس)، نیوک (فردوس)، رودنی (طبس)، نیارام (مشهد)، ... ، نایمه (نهبندان)، نایگ (بشرویه)، نای‌بند (طبس)، کمنایی (بشرویه)، ...

نیگ. نیگ (قاینات) را محلی‌ها ناٛیگ nāyg تلقظ می‌کنند (با فتحه‌ی کشیده) و با این تلفظ، اصل واژه نایگ nâyg است به معنی نیزار. نِـیک neyk سربیشه و نــَیگ قاینات دو صورت از یک واژه‌اند.

نیار. نیار در همه‌جای ایران نمونه دارد. دو-سه نمونه هم در خراسان جنوبی دارد، نیار (زیرکوه، طبس)، نهارجان (سربیشه). نمونه‌های مشابه: نیار (اردبیل)، نیارک (قزوین)، نیاسر (اصفهان)، نیاوران (تهران)، نیـَر (همدان). ظاهراً نیار ساخته شده از نی+هار به معنی نیزار. در یکی از یادداشت‌های مجموعه‌ی «در جستجوی زبان از دست رفته» در مورد پسوند هار و هم‌خانواده‌هایش مفصلاً توضیح داده‌ام. جزء «نیاور» در نیاوران، با نیور (طبس)، دو صورت از یک واژه‌اند.

نیوک. نیوک را باید neyuk خواند؛ ساخته‌شده از نـِـی+پسوند نسبت ـوک. نیوک یعنی جای نی‌ای، یعنی نیزار. نمونه‌ها: نیوک (فردوس، یزد ۵تا)، کلاته نیوچ (طبس-دیهوک). در نام نیوچ، پسوند ـوک تبدیل شده به ـوچ. هم‌معنی‌ها: نیور neyvar (طبس)، نیو (یزد)، نیوار (فارس)، نیوان (اصفهان)، نیوژ (آذربایجان غربی)، نیور neyor (اردبیل)، ...

کمنایی. کمنایی بشرویه ظاهراً ساخته شده از کم+نای+یای نسبت. کــَم در اینجا صورتی از چم است به معنی چشمه. کــَم در کرمان و استان‌های اطرافش در جاینام‌های بسیاری آمده است. کمنایی یعنی چشمه‌نی. چند چشمه‌نی هم در خراسان رضوی هست. #وجه_تسمیه_کمنایی.

انیک (درمیان) که امروزه آن را آنیک ânik می‌خوانند احتمالاً صورتی از آب‌نیک âb-neyk است.

***

گز. گز، درختچه‌ی بیابانی خودرو در بسیاری از نقاط خراسان و ایران است. جاینام‌ها با گز فراوان‌اند، از جمله: گسک، گزیک، بشگز، گزندر، جزندر، گزدز، قطارگز، گزوک، دشت‌گز، گزنوک، گزنـِشک، زارگز، گل‌گزی، کرگز، کال‌گز، گزو، گزبو، گزومون، گاش‌گزی. شمردم، بیش از 40 آبادی و روستا در خراسان جنوبی در نام خود، گز دارند. گسک در اصل، گزک (گــَ زَ ) بوده و مطابق با الگوی تبدیل ــَـک به ــْـک، به گسک (گــَ سـْـ)/gāsk/ تبدیل شده. این همان الگویی‌ست که نام شهر خود ما را از اَیاسـَـک به اَیاسـْـک تبدیل کرد. زارگز یعنی گززار (مانند گلزار). روستای معروف گازار، می‌گویند در اصل، گــَززار بوده است. نمونه‌های مشابه: جزین (بجستان)، دره‌گز (خ.رضوی)، و ... .

گستج gastāj. از روستاهای براکوه فردوس است. حدس میزنم اصل این نام گزتگ gaz-tag بوده یعنی تگی که در کنار آن گز روییده. از قدیم رسم بوده که در پشت پـَلِ تگ، کنار رودخانه درخت گز می‌کاشته‌اند که آب سیل، تگ را خراب نکند. گستج می‌تواند از گــَست+ـَج (پسوند نسبت) هم باشد.

***

بید. بید از آن درختانی‌ست که در نام روستاها و شهرهای پرشمار آمده است. بیش از 700 روستا و شهر در ایران در نام خود بید دارند. در خراسان جنوبی: بیدسکان، بیدسک، بیجار، درخت بید، کال‌بید، بیدو، بیدوک، بیدخت، بیدک، چاه‌بیدک، دره‌بید، بیدکوه، بهدان، بهدستان، مهوید. در لهجه‌های خراسان جنوبی، بید غالباً تبدیل می‌شود به بــِد bēd (با کسره‌ی کشیده) و از سوی دیگر، حرف هـ در میان و پایان واژه‌ها غالباً بسیار خفیف تلفظ می‌شود، بلکه تقریباً تلفظ نمی‌شود. همین مسأله باعث اشتباه در ثبت املای رسمی نام‌هایی مانند بهدان و بهدستان شده است. تلفظ محلیِ بیرجندیِ bēdo(n) و bēdesto(n) در ثبت رسمی باید تبدیل می‌شدند به بیدان و بیدستان. بیدستان نمونه‌های متعدد در ایران دارد از جمله در خراسان رضوی (چندتا)، کرمان، فارس، اصفهان، لرستان، سمنان، قزوین و یزد. بهدان همان بیدو است و هر دو، صورت‌هایی از بیدان‌اند که نمونه‌های مشابهش در ایران پرشمار است در کرمان (چندتا) و بوشهر و سمنان و یزد و هرمزگان. بیجار ساخته شده یا از بید+جار یا بید+دار. اگر از جار باشد آنگاه جار در اینجا صورتی از زار است. بیجار یعنی بیدزار، جایی که درختان بید زیادی دارد، هم‌معنیِ بیدستان. اگر از بید+دار باشد، آنگاه دار در اینجا یعنی درخت.

بیدُخت. چند بیدخت bidoxt در خراسان جنوبی هست، یکی در گناباد، یکی هم در اصفهان. احتمالاً باز هم هست. می‌گویند بیدخت در علم نجوم قدیم نام سیاره‌ی زهره/ناهید بوده است و می‌گویند از اصلِ بغ‌دُخت است یعنی دختر خدا. ولی بیدُخت می‌تواند از بید+ـُخت هم ساخته شده باشد به معنی روستای درخت بید. جای‌نام‌ها با بید فراوانند و من این معنا را محتمل‌تر می‌بینم. جاینام‌های ساخته‌شده با پسوند ـُخت را در اولین فرسته از این مجموعه (جاینام‌های خراسانی) آورده‌ام.

بجستان. می‌گویند بجستان از اصل بغستان است؛ مانند بیستون (کرمانشاه). ولی بجستان ممکن است تبدیلی از بیدستان (خراسان رضوی ۴تا، خراسان جنوبی، سمنان ۳تا، یزد ۲تا، کرمان ۲تا، فارس ۳تا، ...) باشد. بیدستان منطقی‌ترست به نظرم. در لهجه‌ی محلی آنجا، بجستان را به کسر باء bejestan تلفظ می‌کنند که تبدیل بید به بــِج را به ذهن می‌آورد. بیستون کرمانشاه هم ممکن است تافظی دیگر از همین بیدستان باشد.

***

توت. نام درخت توت را در خراسان غالباً تود تلفظ می‌کنند. در فیض‌آباد مه‌ولات، تلفظ توی را هم شنیدم (الگوی تبدیل د به ی، مانند آبداری به آبیاری). جاینتم‌ها با توت و تبدیل‌های آن: توتـِسک (نهبندان)، تیدوک (بیرجند)، ...

***

سنجد. نمونه‌ها: سنجدوک (خوسف)، سنجدو (طبس)، سنجدک، سنجتک (قاین)، سنجدوییه (کرمان)،

***

اسپند. اِسپند گیاه بیابانی معروف این منطقه است، همان که دانه‌هایش روی ذغال، بوی خوبی دارد. چند نام با اسپند: اسپندر (درمیان، کرمان)، اسفند (کرمان، هرمزگان، سیستان‌وبلوچستان)، ناسفند/ناسپند (نهبندان)، اسفندیار (طبس)، اسفندار، اسفندآباد (یزد)، اسپندو، اسفندقه، اسفندان، اسفندران، اسفندزار، اسفندگران، اسفندوئیه، (کرمان)، اسفندران (فارس)، اسفندان (مرکزی، مازندران)، ...

***

پترگان petergân. پترگان نام دقــّی‌ست در زیرکوه. پَـتـِرک در زبان بلوچی یعنی کما یا همان غـُرنه/قرنه. ظاهراً این دق نامش را از عشایر بلوچی دارد که در آن نواحی رفت‌وآمد دارند.

***

تریخ. تریخ همان درمنه‌ی دشتی‌ست (تلفظ محلی: ترخ terex). نمونه‌ی جاینام‌ها: چاه تریخی (سرایان)، چاه‌ ترخ (طبس)، ...

***

زول، زولسک، مازول. زول در نام چند روستا آمده: زول (قاینات)، زولـِسک zulesk (سربیشه)، مازول (نیشابور) و چاه‌زول (خواف)، ... . مازول معلوم است که ساخته شده از ماه+زول، یعنی زولِ بزرگ، یا روستای زول. زول و دول در زبان‌های تاتی و تالشی در شمال غرب ایران، به معنی زمین پست و دره است. در گویش سیستانی زول به معنی درختزار و جنگل است. ذیل زاب گفته‌ام که زول می‌تواند تبدیلی از زاوَل باشد به معنی جای رودخانه/زاب یا تبدیلی از زاب‌بَر به معنی کناره دره. اما زول نام نوعی خار هم هست که با نام‌هایی مانند زول خراسانی (نام علمی : Eryngium bungei Boiss)، زلنگ، زولنگ (مازندران)، چوچاغ (گیلان)، و بوقناق هم شناخته می‌شود. زول جزو گیاهان دارویی‌ست و عرقش را عطاری‌ها می‌فروشند. به نظرم محتمل‌ترین معنا برای زول، همین نوع خار است که در بیابان‌های خراسان فراوان است و با تنه‌ی بلند سفیدش به راحتی از دیگر انواع خار قابل تشخیص است. در آیسک ما به این نوع خار، خار سِفـِد (: خار سفید) می‌گویند. در این معنا، زولسک یعنی خارزار و چاه‌زول یعنی چاهی که خار زول در اطرافش می‌روید. زول قاینات منطقه‌ای کوهستانی‌ست. بعید نیست آن زول از ریشه‌ی زاوَل باشد، به معنی کنار دره.

***

ادامه در فرسته بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

وجه تسمیه فریمان، معنی فریمان، تاریخ فریمان، اتیمولوژی فریمان، ریشه شناسی واژه فریمان، معنی بشرویه، ریشه نام بشرویه، بشرویه یعنی چه، فریمان یعنی چه، پیشینه تاریخی بشرویه، ریشه یابی بشرویه، ریشه یابی فریمان، وجه تسمیه نام های جغرافیایی خراسان، معنی سبزوار، سبزوارشناسی، معنی لغت سبزوار، معنی نهارجان، ریشه نام نهارجان، نهارجانات، مردم‌شناسی نهارجان،معنی بیدخت، تلفظ درست بیدخت، ریشه لغت بیدخت، معنی نام رقه، ریشه نام رقه، وجه تسمیه بجستان، وجه تسمیه بیستون کرمانشاه، ...

جاینام‌های خراسانی ۴ - کوه، قاین، کاخک، درح

ادامه از فرسته‌های پیشین

جاینام‌های خراسانی ۱

جاینام‌های خراسانی ۲

جاینام‌های خراسانی ۳

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی.

کوه. واژه‌ی کوه و هم‌ریشه‌های آن با صورت‌های بسیار متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته‌اند. بعضی صورت‌های آن به هر چیزی شبیه‌اند مگر کوه؛ صورت‌هایی مانند کاه، کــَـه، کا، کــَـهن، کــَـهل، کــَل، کـَر، کـِر، کـُر، غــَر، قــَر، غور، کور، خور، خــُر، خــَر، خار، خال، گــَر، کوف، کـف، و صورت‌های معرب مانند قاه، قا، قــَـه و صورت‌های دیگر. کئری در زبان اوستایی به معنی کوه است پس کر قدیمی‌ترین صورت این واژه است که در نام‌هایی مانند کرج و کرمان به کار رفته است. صورت‌های دیگر از روی صورت نخستینِ «کر» پیدا شده است. جاینام‌های خراسان جنوبی ساخته شده با کوه و همریشه‌های آن: دشت‌ِغـَران، بـُـژدَغــَر، غرجنگا، کـَلشانه، خـَراوان، قرچه (طبس)، کــَفاز (سربیشه)، خـَرمـِنج، خـُرواج، قاین، کــُـرُه، قومنجان (قاینات)، خــَرو (طبس، فردوس)، کاهی، کاهشـَـنگ، خـُراشاد، کوچ (بیرجند)، خورزاد (سرایان)، اَردَکول (زیرکوه)، اُصقول، اِسکوگ (سربیشه). نام‌های مشابه: خورشانه (تربت حیدریه)، خوشانه [حذف ر] (چناران-خ.شمالی)، جاغـَرق (مشهد)، خرانــَق (یزد). خـرَقان (سمنان، ساوه)، خروانق/خاروانا (آذربایجان شرقی)، باخـَرز (خ. رضوی)، کلوت (تربت جام)، کلیدر (نیشابور)، خرکت (مشهد)، خرق (مشهد، فاروج)، کوشنگ (بردسکن)، خریج (چناران)، زرغری (رشتخوار)، کرناوه (کلات)، کاهه (خلیل‌آباد)، کاهیجه (زاوه)، کاه (داورزن)، کاهبه، کاهوبم [: کاهوبام، بامِ کوه]، خرسره (کوهسرخ)، گرینه، کوله (زبرخان)، کاهدر، کاهو (گلبهار)، کاهک (ششتمد)، گریوان (بجنورد)، کرنخ، کاستان، کریک (مانه و سملقان)، خرگرد (تربت جام)، کرمان، کرج، کرکوک و ... . کول در اردکول و قول در اصقول، نیز به معنی کوه‌اند.

نمونه‌های دیگر: کاشن (خاش-سیس.و.بلوچ.)، کافشان (اصفهان)، کلشان (آذ.غربی)، ...

بسیاری از این واژه‌ها ساخته شده‌اند از صورتی از واژه‌ی کوه+یک پسوند نشانه‌ی مکان.

قـَرچه (طبس) یعنی کوهی، املای درست غـَرچه است. واژه‌ی معروفی‌ست. مناطق کوهستانی مرکز افغانستان را در گذشته غرجستان می‌گفتند و هر که اهل آنجا بود را غرچه/قرچه.

غرجنگا. غــَرجـَنگا (طبس) ظاهراً از اصل غرجین‌گاه است به معنی جای کوهستانی.

خراشاد (بیرجند) و خورزاد (سرایان) هر دو یعنی جایی که کوه زیاد دارد، همان کوهستان. هر دو از یک اصل واحد مشتق شده‌اند. خراشاد ساخته شده از خـُر+ا+شاد. افزودن یک الف در وسط دو جزء کلمه، یک الگوی رایج ترکیب واژه‌ها در زبان پهلوی اشکانی‌ست. شاد و زاد پسوند مکان‌اند.

نمونه‌های دیگر از الف واسط: شواکند (سربیشه)، خــَراوان (طبس)، هندوالان (درمیان)، خرامه (فارس)، ... .

فـَراشاه (تفت-یزد) نمونه‌ی جالبی‌ست. در نام فراشاه، حرف خ تبدیل به ف شده است که الگویی شناخته شده است، مانند تبدیل خاموش به فراموش و احتمالاً تبدیل خشار (قــُچار) به فشار (پیشتر در موردش نوشته‌ام). شاهد آن که محلی‌های آنجا فراشاه را خراشه هم می‌گویند. مسیر تحول این بوده: خراشاد > خراشا > فراشا > فراشاه. حرف ه در پایان واژه را کسانی افزوده‌اند که پنداشته‌اند «شا» در پایان واژه همان شاه است و همین هم باعث دردسر شده. فراشاه یعنی جای کوهستانی اما چون در پایان آن واژه‌ی شاه را دیده‌اند نامش را به اسلامیه تغییر داده‌اند. فراشاه (یزد) تلفظی دیگر از واژه‌ی خـُراشاد (بیرجند) است.

کلشانه (طبس). آدم کـَل، شانه می‌خواهد چه کار؟ کل در اینجا کوه است و شان پسوند مکان است. کلشانه یعنی کوهستان (مقایسه شود با خورشانه (تربت حیدریه) و کاشان).

حاشیه: تلوزیون استانی داشت روستای سُرُند طبس را نشان می‌داد. فردی داشت کوه‌های اطراف روستا را نام می‌برد. تقریباً نام تمام کوه‌های اطراف روستا اینطور بود: غـُرّ ِ فلان، غـُرّ ِ بهمان، ... به نظر می‌رسد واژه‌ی غـُر ğor به معنی کوه، در کوهستان بین طبس و بشرویه، هنوز زنده است.

حاشیه: پیشتر در اینجا نوشته بودم که واژه‌ی غوره (انگور نارس) در فارسی صورتی از همین غور به معنی کوه است. همچنین است اصطلاح «قـُر شدن»، و نیز اصطلاح «قـُر و دبّه» از اصلِ «غور و تپه» به معنی «کوه و تپه». اصطلاحات محلی «در غور بودن» و «وَر غور آمدن» به معنی ورم داشتن و ورم کردن هم از همینجاست.

حاشیه: روستاهایی مثل شیرزاد و شیرمنج، حدسم این است که شاید نام اصلی‌شان خــَرزاد و خــَرمِنج بوده و چون اهالی نمی‌دانسته‌اند خر در اینجا به معنی کوه است، و خر را همان درازگوش پنداشته‌اند، لذا در نام روستاشان، خر را تبدیل به شیر کرده‌اند تا روی طعنه‌زنندگان را کم کنند 😀. در مورد نام روستای فضل‌آباد قاین می‌توان این تحول را دید (خرمنج»شیرمنج»فضل‌آباد). هر چند شیر می‌تواند اصالت هم داشته باشد و تبدیلی از «زیر» به معنی پایین‌دست باشد، چنانکه در نام روستاهایی مانند «شیرگ» širg دیده می‌شود.

خرو. چندین خرو xārv در خراسان هست در طبس و فردوس و قوچان و داورزن و نیشابور و کوهسرخ، همه در مناطق کوهستانی. خروهای خراسان همه در میان کوه‌ها هستند. خرو xārv کوتاه‌شده‌ی خراو/خراب یا خراوه است، هم‌معنی تیغاب (قاین) و آبکوه (مشهد). خراب یعنی آبی که از کوه می‌آید. خراب را باید با چند کولاب و خوراب و خورتاب که در خراسان و دیگر نقاط ایران هست هم‌معنی گرفت. خرو با خـَروان/خـَراوان (طبس) هم‌معنی و هم‌ریشه است. گرچه امروزه املای خروان رایج‌تر است، اما خراوان به اصل نزدیک‌تر است. خراوان ساخته شده از خــَر+آب+ان، یعنی آبگیری یا چشمه‌ی آبی در کوه.

خاو. یک حدسم این است که خاو کوتاه‌شده‌ی خــَراو است، در اصل به معنی آبی که از کوه می‌آید. اما به تدریج به موازات دگرگونی در تلفظ واژه (خراو > خاو) در معنا هم دچار تغییر شده و معنای آبگیر و سراب به خود گرفته است. نمونه‌ها: خاوه (تهران، قم، لرستان، مرکزی)، خیوه (ازبکستان)، خاو (کردستان)، خواف (خراسان رضوی)، خافکوییه (کرمان)، خافور (بهبهان). در آیسک ما به سرِ چشمه، آنجا که آب از زمین می‌جوشد، «خو» xow چشمه هم می‌گفته‌اند (این اصطلاح را یکبار شنیدم). به نظرم می‌رسد این «خـُوْ» هم صورتی از همان «خاو» است‌. در اینجا می‌توان تغییر در معنای واژه را به خوبی مشاهده کرد.

خو همریشه با شـُـوْ. یک کاربرد دیگر از واژه‌ی «خو» xow که هنوز هم کاملاً رایج است، اصطلاح «خوگوشی»ست. ما واژه‌ی «سیلی» نداریم. دو معادل آن در لهجه‌ی ما «ته‌گوشی» و «خوگوشی»‌ست. اولی رایج‌تر است. جالب آنکه در اینجا «خو» دقیقاً معادل «ته» به کار رفته است و در جایی که به آب ربطی ندارد (ته در اینجا یعنی تو tu، وسط). در مورد این واژه دو حدس دارم. حدس اول را در بالا گفتم که اصل واژه خاو بوده از اصلِ خر+اب به معنی آبی که از کوه می‌آید که بعدها به خاو/خو مخفف شده و با توسعه‌ی معنایی، کاربردهایی فراتر از آب و پایاب یافته است به طوری که در گذر زمان، «خو» کاملاً معنای ته و انتها و کانون به خود گرفته بوده است. اما حدس دیگرم این است که خـُـوْ صورتی از واژه‌ی شــُـوْ است. در همین رشته مطلب، ذیل واژه‌ی «زیر» گفته‌ام که شـُـوْ به معنی «زیر» در بسیاری از لهجه‌های خراسانی، به کار می‌رود یا می‌رفته و در برخی جاینام‌ها باقی مانده است. از آنجا که جابجایی بین ش و خ زیاد است (مثل فروش و فروختن، و دوش و دوختن/دوشیدن)، حدس می‌زنم که خـُـوْ هم صورتی از شــُوْ باشد، با همان معنای زیر، و شاید هم کمی جابجایی در معنا، مثلاً به معنی ته و انتها و پای و مانند آن. در این معنای دوم، جاینام‌ها از ریشه‌ی «خاو» را باید ساخته شده از خــُـوْ+آب دانست و همه را پایِ آب معنا کرد. این معنا کاملاً منطقی‌ست و همین مفهوم با کلمات مختلفی برای جاینام‌های فراوان به کار رفته است. در این معنای دوم، خاو هم‌معنی است با گین‌آب و همه‌ی هم‌ریشه‌های آن که پیش از این از آن‌ها گفتم از قبیل گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، بناب، بـُـو، گوراب و ...

خاواز. خاواز (درمیان) ساخته شده از خـاو+از (پسوند نسبت/مکان) یا از خاو+آواز یا از خر+آواز. خاو+پسوند نسبت «از»، یعنی سر خاو، سر آبگیر. خاو+آواز یعنی خاوِ آواز، تهِ آواز، پای آواز، باز هم معنا همان سرِ آبگیر، و سر آب است. خر+آواز یعنی آوازی در خر، آبگیری در کوه (خرآواز > خاواز). من این سومی را محتمل‌تر می‌بینم. نام‌های مشابه: خاویج، خبیص (کرمان)، ... .

کــَفاز. کفاز (سربیشه) ظاهراً صورت دیگری از همان خاواز است. بنابراین احتمالاتی که برای ریشه‌ی خاواز مطرح است در اینجا هم هم. علاوه بر آنها کف در کفاز می‌تواند از اصل کوف باشد به معنی کوه (کف+آواز > کفاز). همچنین کفاز می‌تواند ساخته شده باشد از کف+از. کف: کوه، از: پسوند نسبت. معنی: کوهی، کوهستانی.

خـُرواج (قاین) از اصلِ خــُر+آواز/آواج است به معنی آبگیر کوهستانی. کلاوشک (ششتمد-خ.رضوی) و کلابشک (کرمان) هم ساخته شده‌اند از کــَـل+آبشک. کلابشک هم‌معنی و هم‌ریشه است با خرواج (قاین). نام‌های مشابه دیگر: کلاوی (سبزوار-خ.رضوی)، ... .

ظاهراً که خاواز، کفاز و خرواج، هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند.

خبیص. خبیص، نام قدیم شهداد است. خبیص دروازه‌ی کرمان از سمت خراسان بود. مردم جنوب خراسان، مراودات زیادی با خبیص داشتند طوری که در اشعار (عاشقانه‌ی) محلی هم گاهی نام خبیص می‌آید. خبیص ظاهراً صورتی از خابیز است، همریشه با خاواز (درمیان) و خاویج (بردسیر-کرمان). خبیص، آدم را یاد واژه‌ی خبیث می‌اندازد. معلوم است که چرا نامش را عوض کرده‌اند. املای درست، خبیس است.

کــَـفکی (بیرجند) ساخته شده از کــَف+ـک (پسوند تصغیر)+ی (پسوند نسبت). کف می‌تواند تبدیلی از کوف باشد به معنی کوه. در این حالت، کفکی یعنی کوهی، کوهستانی. کف می‌تواند تبدیلی از کر+آب هم باشد (کراب > کاب > کاف > کف). کرآب یعنی کوه‌آب. آبی که از کوه می‌آید. نمونه‌های مشابه: کافشان (اصفهان)، ... .

حاشیه. جاینام‌هایی مانند خواف، خاوه، خرواج، خراوان، خاواز، خرو و جز آن را لازم نیست حتماً آبگیری در کوه معنی کنیم. ممکن است این نام‌ها وقتی بر آن محل نهاده شده باشند که «خاو» و تبدیل‌های آن دیگر معنی «سراب» و «سرچشمه» داشته و آن محل هم لزوماً کوهستانی نبوده. البته بیشتر این جاها کاملاً کوهستانی‌اند.

نمونه‌های دیگر از خاو: خوگ (قاین)، هوک (طبس)، ...

خا. خاو در برخی نام‌ها به «خا» کوتاه شده و سپس یک پسوند مکان به واژه اضافه شده است. این نام‌ها صورتی از خاو+پسوند را در خود دارند: خاش، خاز (سیس.وبلوچ.)، خایسک (نیشابور)، خامه، خانامه (سمنان)، خایینک (زنجان)، خامنه (آذ.شرقی، فارس). نام کلاته‌ی خاوَر (سرایان) ظاهراً ساخته شده از خا+وَر به معنی «کنارِ آبگیر». ساختار خاور با زابر (هر دو در سرایان و نزدیک به هم)، قابل مقایسه است (زابر=زا[ب]+بر). خاور روستایی کوهستانی‌ست. خا در این نام‌ها به آب و آبگیر اشاره دارد.

خان. شواهد زیادی وجود دارد که «آب» در پایان واژه‌ها به «آ» کوتاه شده و بعداً دوباره یک «ن» به پایان واژه اضافه شده است (آب > آ > آن). بر این اساس خاو در برخی جاینام‌ها ممکن است به «خان» تبدیل شده باشد که تشخیص ریشه‌ی واژه را مشکل می‌کند. شاید واژه‌ی خانیک به معنی چشمه همین طور ساخته شده باشد، خا+ن+یک. اگر این طور باشد آنگاه خانیک یعنی سرِآب، سراب. املای نام‌های خوان (درمیان) و خوانند (خوسف) اشتباه است. املای درست، خان و خانند است. خان در اینجا یعنی سراب و خانند یعنی روستای سراب. «ـند» در خانــُند پسوند مکان است، کوتاه‌شده‌ی غـُند که پیش ازین شرح دادم.

حاشیه در مورد املای خوا. به نظر می‌رسد در بسیاری از جاینام‌های قدیمی، املای «خوا» غلط است و «خا» باید نوشت. خواهر واقعاً زمانی xwāhar تلفظ می‌شده اما بعید است خوان در خوانسار چنین باشد. به نظر می‌رسد نام‌هایی مانند خوانسار، خواف، و چند نام دیگر را به قیاس با خواهر و خواستن و مانند آن، با خوا نوشته‌اند. خانسار یعنی چشمه‌سار و همین املا درست است. خواف همان خاوه است و املای درستش خاف است. چند نمونه‌ی دیگر: خوان (درمیان) و خوانند (خوسف)، ... .

باخرز. ابن‌حوقل آن را کواخرز ثبت کرده است که لابد در اصل گواخرز بوده. تبدیل گو gw به و/ب الگوی معروفی‌ست. جزء گوا/با احتمالاً کوتاه‌شده‌ی «باد» است و به بادخیز بودن آن ناحیه اشاره دارد. چندین نام دیگر در آن منطقه همین معنای بادخیز بودن را می‌رسانند؛ از جمله بادغیس [: بادخیز] (افغانستان)، نشتیفان [= نیش توفان]، دیزباد [: تیزباد]، (خراسان رضوی)، بادجان (اصفهان)، بادغین (قزوین)، بادیز (کرمان)، بادبر (خراسان شمالی)، و ... . «خرز»، جزء دوم باخرز، ممکن است تبدیلی از «خیز» باشد. همچنین، خرز ممکن است تبدیلی از خریج باشد به معنی کوهستان (خــَر= کوه، ـیج: پسوند نشانه‌ی مکان). در این حالت معنای واژه می‌شود بادکوه. نمونه‌های بادکوه: بادکوه (همدان)، ... . نمونه‌های خریج/خرز در ساختار: خریج (چناران)، کرج (البرز)، کرج‌آب (ششتمد)، ... . نمونه‌های مشابه برای تبدیل ـیج به ز: جـَمز (طبس)، مـَرز، ... . واژه‌ی مرز که جداگانه در موردش مفصلاً نوشته‌ام و نمونه‌های فراوان دارد، خود تبدیلی از مـَریج است به معنی جای نیک. همچنین جزء «خر» ممکن است تبدیلی از خور باشد. در این حالت، بادخور (خراسان شمالی) و بادخوره (همدان)، شبیه‌ترین‌اند به باخرز. خور در بادخور، می‌تواند از ریشه‌ی خوردن باشد که در این حالت بادخور یعنی در معرض باد و بادخوریج (باخرز) یعنی مکانی که در معرض باد است.

***

​​​​کوچ. کوچ (بیرجند) کوتاه‌شده‌ی کوهیج است به معنی کوهی و کوهستانی. کوهیج نمونه‌های فراوان در همه جای ایران دارد مثل کوهیج (هرمزگان)، کــَویچ (اردبیل)، کولیج (آذربایجان غربی)، کویز (کرمان)، کویجان (یزد)، کوئیک/کوییک (هرمزگان، کرمانشاه، کردستان). کوچ هم‌معنی و هم‌ریشه با کوفـِچ (نامی باستانی و مشهور در جبال بارز کرمان، معرب: قفص). کوچ در ترکیب «سپاه کوچ و بلوچ» در شاهنامه به همین قومِ کوفـِچ (کرمان) اشاره دارد. چاج (بیرجند) احتمالاً تبدیلی از کوچ است.

کر. در چند جای‌نام صورت‌هایی از کـُر kor به کار رفته است، از جمله: کرغند /korğond/، کرند /korond/، کــُرکــُنج، گــُرگنج (گــُل‌گنجگـلگون (گــُل‌گــُنکـُـرُه، و کـُریت. کــُر در اینجا به معنی کوه است. کرغند، کرند، و کره، هر سه، در میان کوه‌هایند. کرغند یعنی روستای کوهستانی. کرغند (قاینات) و کرند (بشرویه) یکی هستند. کرند، همان کرغند است که حرف غ در آن ساییده و حذف شده است. کرغند را در اسناد سده‌های پیشین «کرغنج» می‌نوشته‌اند. کریت korit (طبس) در دشت است. شاید «کر» در نام این روستا از ریشه‌ی کـُر به معنی کال و چاله باشد. واژه‌ی «کــُرغ/ق» به معنی گودی و چاله در نام چند روستا هست. کریت هم ممکن است از همین ریشه باشد.

گل، گل‌گنج. گل /gol/ در ابتدای نام این روستاها احتمالاً از تبدیل کــُر به گــُر و بعد به گــُل، ساخته شده و ربطی به گلی که ما می‌شناسیم ندارد. کر/گر/گل در اینجا، یعنی کوه. نمونه‌ها: گل‌دره (درمیان)، گل (خوسف، قاین)، ... .

اَردَکول. این جاینام دقیقاً با همین صورت در زبان‌های شمال غربی ایران مانند تاتی قزوین به معنی «کوه نیک» است. جزء «اَرد» همان است که در نام اردبیل هم آمده است. در همین نزدیک ما، اردکان در یزد هم این «ارد» را دارد. جزء «کول» به معنی کوه در تاتی قزوین در نام‌هایی مانند «اُسکول‌سـَر» به کار رفته است. ظاهراً این نام (اردکول) از زمان اشکانیان باقی مانده است، زمانی که زبان پهلوی زبان رسمی ایران و زبان گفتاری غالب در خراسان بوده است. زبان‌هایی مانند تاتی، تالشی، گیلکی، مازندرانی و آذری قدیم، باقی‌مانده‌های زبان پهلوی‌اند. جزء اَرد در اینجا را باید «نیک» و «خوش» معنی کرد (نیک و مناسب برای زندگی). در مورد دو واژه‌ی «کول» و «ارد» در رشته مطلبی، با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصلاً توضیح داده‌ام. در مورد «ارد» در جاینام‌های خراسان، در ادامه‌ی همین مطلب هم چیزهایی گفته‌ام.

اُصقول (املای درست: اُسغول) ساخته شده از اُس+کول از اصلِ اِستون‌کول به معنی کوه‌سنگی. «اِسکوگ» کلاته‌ی کوچکی در کنار اصقول، معنی‌اش می‌شود اصقول کوچک. اسکوگ صورت قدیمی‌تر اصقول را بهتر حفظ کرده است. نام شهرستان اُسکو در آذربایجان شرقی هم صورتی از استون‌کول است.

شنیدم در لهجه‌ی روستای نوزاد درمیان، به گردویی که مغزش به سختی بیرون می‌آید می‌گویند اُسکول. این همان معنایی است که در اصطلاحاتی مانند «بادام سنگی» هم هست یعنی بادامی که باید با سنگ آن را شکست (و گردویی که مغزش بیرون نمی‌آید: گردوی جوالدوزی؛ چون با جوالدوز ... ). این کاربرد از واژه‌ی اسکول را تأییدی می‌گیرم بر معنی‌کردن اسکول به سنگ و صخره.

اَلقور (بیرجند)، اِلقار (بیرجند)، تلقور (مشهد)، الغور (فریمان)، ثقوری/ثغوری (قاین). جزء «اَل» در جاینام‌های بسیاری در سراسر ایران به کار رفته است. احتمالاً مخفف «اَرد» است. به نظر می‌رسد «الغور»، «اَلقور» و «اردکول» یک معنی دارند. «غور» یعنی کوه. ثغوری احتمالاً کوتاه‌شده‌ی سنگ‌غوری است یعنی کوه سنگی. املای آن با ث غلط است. سغوری باید نوشت.

تیغ. تیغ یعنی کوه. اصطلاح «تیغ چرمه» در لهجه‌ی سرایان و آیسک به معنی «کوه چرمه» است. تیغ در نام روستاهای پرشمار آمده است، از جمله: تیغاب (قاین، سیستان‌وبلوچستان)، تــَـقاب (خوسف)، تیغناب (سربیشه)، تیگاب، گردتیغ (قاین)، تیغدر (4تا در نهبندان و قاینات و سربیشه)، تغندیک، تیگدر (طبس)، سورتیغ (سربیشه)، مورتیغ (درمیان)، ... . ممکن است در مواردی تیگ تبدیل به تــَـگ شده باشد و نیز ممکن است تــَگ تبدیل به تــَـغ شده باشد (تقاب). در مورد تگ به معنی بند جداگانه نوشته‌ام.

برکوه (بـَـ)، برکوک، براکوه. برکوه و براکوه، به معنی کناره‌ی کوه است، هم‌معنی واژه‌ی کوهپایه. در منطقه‌ی فردوس و سرایان، به مجموعه‌ی روستاهای داخل قسمت کوهستانی، براکوه می‌گویند. مناسب بود اگر نام دهستان مصعبی (سرایان) یا مهوید (فردوس) را دهستان براکوه می‌گذاشتند تا این نام تاریخی و ریشه‌دار، حفظ شود. یک دهستان براکوه هم در شهرستان خوسف هست. در منطقه‌ی ما گاهی صفت «براکوهی» را با معنای منفی به کار می‌برند معادل «پشت‌کوهی» در لهجه‌ی تهرانی. براکوه ظاهراً از اصلِ «بر وا کوه» است یعنی «بر به کوه» یعنی پهلو به کوه؛ همان کوهپایه.

***

هیر. در مطلبی که برای ریشه‌یابی جای‌نام‌های آذربایجان، نوشته‌ام (اینجا) شرح داده‌ام که هیر در ابتدای واژه‌ها به معنی کوه است و هم‌ریشه با کر و کل و خر و خار و خال و غر و غور و گر دیگر صورت‌های این واژه. این هیر و تبدیل‌های آن به صورت‌های مختلف در نام‌های جغرافیایی آمده است. نام‌هایی در خراسان که ظاهراً صورتی ازین لغت را دارند: هیرِد، هریشی (نهبندان)، هرشی (خواف)، اریش (خوسف)، اِرِسک (بشرویه)، اریسک (بجستان)، هریوند (سربیشه)، هراونج (گناباد)، حلوان (طبس)، هلودر (خوسف)، هلرنگ (سرایان)، هلآباد (بجستان)، بـُلهـِر(ات) (نیشابور)، هرموک (طبس). نمونه‌های مشابه از دیگر نقاط ایران: هریسک (یزد)، و هریس (آذ.شرقی)، و ... [نمونه‌های بیشتر در اینجا]

هیرِد hired ساخته شده از هیر+ ـِد (پسوند نسبت). این پسوند تبدیلی از پسوند نسبتِ «ـیک» است که در مطلب پیشین گفته شد. هیرِد یعنی کوهی، کوهستانی. اریش و هریشی هم هر دو ساخته شده‌اند از هیر + ـیش (پسوندِ نسبت). اریش و هریشی هم‌معنی‌اند با هیرِد و هر دو هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند با نام‌هایی مانند هـِریس (آذ. شرقی)، هریسک (یزد) و هلیزآباد (کردستان). اِرِسک (بشرویه) همان اریسک (بجستان) است و اریسک ساخته شده از هـِریس+ ـَـک (پسوند تصغیر). اریسک (بجستان) همان هریسک (یزد) است، در معنا و در ریشه. به نظر می‌رسد نام‌های ایسک isk (نهبندان)، ایشک išk (بیرجند)، و اِشک ešk (درمیان)، هر سه تبدیلی از ایرِسک iresk یا ایرِشک irešk هستند و این دو شاید خود تبدیلی از هیرِسک باشند.
ظاهراً هریوند (سربیشه)، و هراونج (گناباد) دو صورت از یک واژه‌اند و آن واژه یا هیری‌بند است (بند کوهستانی) یا هیر+آب+ان یعنی آبی که از کوه می‌آید. جزء «هلو» در هلودر (خوسف) نیز تبدیلی از هـِرُوْ است از اصلِ هیراب. هیراب با املای هـِرُوْ، هـِراب و هیراب نمونه‌های دیگر هم در ایران دارد، مثل هیراب (لرستان)، هراب (آذ. شرقی)، هروآباد (خلخال-اردبیل)، هرو (کرمان)، هروک (یزد)، هیرو (هرمزگان)، هیروی (کرمانشاه)، هروی (تبریز)، و هلو (کردستان). هلو را باید helow خواند، نه holu. در خراسان تا زمان بچگی من، میوه‌ی هلو را شفتالو می‌گفتند. واژه‌ی هلو (میوه) از زبان‌های شمال غربی یعنی تاتی قدیم تهران و مازندرانی و گیلکی آمده است. پس در خراسان، اصلاً واژه‌ی هـُـلو holu نداشته‌ایم که بخواهد نام روستایی هم باشد.

​​​​​​حـَلوان (طبس) از اصلِ هیروان است ساخته شده از هیر+وان. وان پسوند مکان است و هیروان یعنی کوهستان‌. املای درست این جاینام، هلوان است. نمونه‌های مشابه: هیروان، هروان (آذ.شرقی)، هلوان (مازندران)، حلوان (کردستان)، و شاید نام‌های اروان (قزوین)، اروانق (اردبیل)، اروانه (سمنان)، الوان (آذ.شرقی). و حتی شاید ایروان (ارمنستان). گفتیم هیر و خار و خـَر در جاینام‌ها یک معنی دارند. نام‌های مشابه با حلوان/هلوان با کمی فاصله: خاروان (اصفهان)، خروانق/خاروانا (آذ.شرقی)، حصارخروان (قزوین)، خالوان (کرمانشاه). خود طبس هم دو خروان دارد (علیا و سفلی). خروان طبس را خــَراوان‌ هم می‌گویند. باز با کمی فاصله‌ی بیشتر، این نام‌ها نیز با هلوان/هیروان هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند: کلوان (مرکزی، سمنان، البرز، هرمزگان)، کلوانق (آذ.شرقی)، کلوانس (آذ.غربی)، کهوان (قزوین)، کیوان، کوانق (آذ.شرقی)، ... .

هلرنگ (سرایان، هـَ لَ رَ) با تلفظ halarang تبدیلی از واژه‌ی هـَلیلان است از اصلِ هیرینان، به معنی «جای کوهستانی». هیر+ین (پسوند نسبت)+ان (پسوند مکان). هیرین تبدیل شده به هـِلیل و سپس هـَلیل. هلیل به معنی «کوهی»، نمونه‌های مشابه دارد مانند هلیل و هلیل‌رود (کرمان)‌، هلیلـُوْ (آذربایجان شرقی)، هلیله (اصفهان، بوشهر)، هلیلان (ایلام)، و هلیل‌آباد (زنجان). پسوند «ان» تبدیل شده به «ـَنگ» و این هم نمونه دارد مانند تبدیل «شان» به «شـَنگ» در نامِ کاهشنگ (بیرجند). به این ترتیب، هلیلان تبدیل شده به هلیل‌ـَنگ و بعد به هـَلـَلـَنگ و بعدتر به هـَـلـَـرَنگ. هـَـلـَـرَنگ هم‌معنی و هم ساختار است با نام‌هایی چون قوهیجان (زنجان)، کلیجان (مازندران)، و کالیجان (آذ.شرقی).

***

قاین. قاین (در تلفظ محلی جنوب خراسان: قاٛین ğāyen با فتحه‌ی کشیده) در کنار طبس، مهم‌ترین شهرهای ولایت قهستان بوده‌اند. قایــِن را باید با نام‌هایی چون رایــِن (کرمان) سنجید. جزء «یــِن» در پایان واژه صورتی از «یین» است و پسوند صفت‌ساز است که در جای‌نام‌های بسیاری در سراسر ایران دیده می‌شود، مثل نایین (اصفهان)، رائین (کرمان). حرف «ق» در ابتدای واژه، قطعاً در اصل «ک» بوده و مانند بسیاری از نام‌های باستانی دیگر، در زمان ورود عرب‌ها به ایران، به صورت «ق» نوشته شده است، مثل قهستان (کوهستان)، ابرقو (ابرکوه)، قم (کم)، قزوین (کــَـسبین). پس صورت اصلی این واژه در زمان ورود عرب‌ها به ایران، کایین بوده است. صورت کاین برای نام این شهر، در برخی نوشته‌های اواخر ساسانی و اوایل اسلام آمده است. اما کا یعنی چه؟ کا صورتی از واژه‌ی کوه است. واژه‌ی کوه به صورت‌های متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته است. کــَهل در شمال غرب و کــَهن در مرکز و جنوب ایران، دو صورت از واژه‌ی کوه هستند. کــَهنوج یعنی کوهستانی حدود بیست شهر و روستا با نام کــَهنوج در کرمان و هرمزگان هست. از همین واژه‌ی کهل/کهن با حذف حرف آخر یک واژه‌ی «کــَه» ساخته شده و در جاینام‌های زیادی به کار رفته است. «کــَه» در برخی نام‌ها به «کاه» و «کا» تبدیل شده است و گاهی معرب شده به «قــَه» و «قاه» و «قا». قاین را باید «کوهین» معنی کرد یعنی جای کوهستانی. این معنا مناسبت دارد با کوهستانی بودن منطقه و نیز نام عمومی آن منطقه، قهستان/کوهستان. نام دهستان «کاهشـَـنگ» بیرجند و نام روستای «کاهی» در سربیشه نیز صورت‌هایی از همین «کــَه» با فتحه‌ی کشیده را دارند. قاین و کاهی دو صورت از یک واژه‌اند. جای‌نام‌های هم‌معنی با قاین: کاهان (خوشاب-خ. رضوی)، کویین (طالقان-البرز)، کوهین (قزوین، همدان)، قاهان (قم)، کوهان (اصفهان، سمنان)، قهی (اصفهان). شبیه‌ترین نام به قاین، نام روستای کایین در جیرفت کرمان است.

نکته: چند جاینام کاشان و کاشانک و کشانق در غرب و مرکز ایران داریم، در آذربایجان شرقی و اصفهان و هرمزگان و جز آن. کاشان همریشه است با کاهشـَنگ؛ هر دو به معنی جای کوهستانی. پسوند «شان» و «شنگ» همان است که در واژه‌ی «گلشن» هم به کار رفته. گلشن یعنی گلزار. «شان» صورت کم‌کاربردی از کان/گان/جان/زان است.

کاریز. کاریز از اصل کاه‌ریز است معادل کوه‌ریز و کوه‌رود، به معنی آبی که از کوه جاری می‌شود. ریز در اینجا معنی آبراهه و رود دارد. کاریز نام بسیار رایجی برای نامگذاری‌ست، از جمله: کارجگان، کارشک، کرشکک، کــَرِشک، کاریزک، کاریجک، کریزان (خراسان جنوبی)، کهریزک (تهران)، کریز (کاشمر)، کارجی، کارجیج (نیشابور)، کاریجی (خراسان شمالی)، ... . کارشک و کرشک و کاریجک صورت‌هایی از کاریزَک‌اند. کاه به معنی کوه را در زیر نام «قاین» توضیح داده‌ام. جزء «کار» در شماری از جاینام‌های خراسان احتمالاً کوتاه‌شده‌ی کاریز/کاریج است، از جمله: کارده (مشهد)، کارغش (فریمان)، ........ . کارِشک را هم می‌توان تبدیلی از کاریزَک گرفت و هم ساخته شده از کار+ـِشک (پسوند مکان). در هر دو حالت، معنا یکی‌ست.

***

آیسک. در مورد نام زادگاه خودم، آیـَسک، پیش‌تر مفصلاً نوشته‌ام. آیسک âyāsk با گذر از مسیر تحول آوایی زیر ساخته شده است: اَیاس > اَیاسـَـک ayâsak > اَیـَسک ayāsk > اٛیـَسک āyāsk [هر دو فتحه، کشیده] > آیـَسک. در پست پیش، از اِسک به عنوان پسوند تصغیر/مکان گفتم. اما نام زادگاه من آیــِسک نیست، آیـَسک است و به کلی از ریشه‌ای متفاوت آمده است. اگر ریشه‌ی واژه‌ی آیسک، سینه‌به‌سینه به ما نرسیده بود، بعید بود بتوانم معنای آن را از نام‌هایی مانند اِرِسک (بشرویه)، خایــِسک (نیشابور)، و ایسک isk و ایواسک (نهبندان) جدا کنم. از اینجا اهمیت تلفظ‌های محلی معلوم می‌شود. یک فتحه یا کسره را اشتباه خواندن می‌تواند به کلی آدم را در ریشه‌یابی به راه خطا ببرد. اما در معنای ایاس، در خراسان و کرمان و افغانستان، اَیاس به معنی آسمان صاف و بی‌ابر زمستانی‌ست (و اَیاز در شمال ایران). در واقع ایاس به معنی خشکه‌سرما است. «هوا ایاس است» یعنی هیچ ابری در آسمانِ زمستانی نیست و «هوا ایاس کرده» یعنی هوای زمستانی سرد است بدون هیچ ابری در آسمان، یعنی «خشکه‌سرما شده است». این معنای ایاس است با کاربردی که هنوز هم در بین قدیمی‌ها رایج است و من خودم به گوش خودم از آنها شنیده‌ام. نام‌های مشابه: اَیاس‌جان (فارس)، اَیاز (آذ.شرقی، خوزستان) [این ایاز احتمالاً ترکی نیست]. اما من با این معنا برای اَیاس مشکل دارم. اَیاس/آیسک جایی در دشت است. آیسک در کوه نیست که سرد باشد. آیسک اصلاً به سرد بودن معروف نیست. چرا باید یک روستای واقع در دشت، نامش به معنی «سرما» یا «خشکه سرما» باشد؟ بعلاوه وضع هوا معمولاً برای یک منطقه‌ی بزرگ، یکسان است. اگر سرد است همه‌جا سرد است. اگر گرم است، همه جا. اگر خشکه‌سرماست همه جا. اَیاس با این معنا نمی‌تواند نام یک روستای واحد، در کل یک منطقه باشد، منطقی نیست. از اینجاست که حدس می‌زنم که شاید اَیاس معنای دیگری داشته باشد. مثلاً اَیاس ممکن است تبدیلی باشد از اَبیاس به معنیِ جای آب یا سـَر ِ آب. سرابیاس (لرستان) و ابیازن (اصفهان) در اینجا شاهدان خوبی هستند. در مورد پسوندِ مکانِ «اس» و ده‌ها جای‌نام ساخته شده با آن، بالاتر شواهد کافی آوردم. اَیاس در این معنا، هم‌ریشه می‌شود با نام‌هایی مانند آبکاس (سیس.وبلوچ.)، و اَفکـِشت (بیرجند). احتمالاً صورتِ باستانیِ واژه اَبکاس یا اَپکاس بوده. مسیر زیر می‌تواند طی شده باشد: اَبکاس > اَبگاس > اَبیاس > اَویاس > اَیاس. حذف ب/و از آب/اَو را می‌توان در نام‌هایی مانند اَبهر (زنجان)-اَهـَر (آذ.شرقی) دید. تبدیل گ به ی هم یک الگوی رایج است. اَفکـِشت (بیرجند) هم احتمالاً صورت دیگری از همین اَبکاس است (اَپکاس > اَفکــَس > اَفکشت). مسأله‌ی آب واهمیت آن در سرزمین کم‌آبی مانند ایران باعث شده صدها و شاید هزاران جای‌نام مختلف با آن ساخته شود و از این جهت این ریشه‌یابی کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. نکته اینکه اگر اَیاس در اصل به معنی آبگیر بوده پس اینکه آسمان صاف و بی‌ابر زمستان را اَیاس گفته‌اند احتمالاً از باب تشبیه بوده است. آسمان بی‌ابر شبیه دریاست، شبیه آبگیر، آبیِ یکدست.

***

پسوند کاس. به نظر می‌رسد همین پسوند «کاس» است که در برخی نام‌های جغرافیایی به صورت خاص و خواست و گونه‌های دیگر درآمده است، مثل: [گونه‌ی خاص:] فورخاص (درمیان)، ترخاص (خ.رضوی)، الخاص (خ.شمالی)، شهرخاص (بوشهر)، نلخاص (لرستان)، میش‌خاص (ایلام)، ملخاص (آذ.شرقی)، ... . واضح است که املاس درست، «خاس» است و خاص غلط است. [گونه‌ی خواست:] شهرخواست، ایزدخواست، گوخاست (فارس)، ورنامخواست (اصفهان)، گزانخواست (کرمان)، سنخواست (جاجرم-خ.شمالی)، مالخواست/مال‌خاست (مازندران)، ... [گونه‌ی خوس:] شبخوس (گیلان، مازندران)، میش‌خوس (چهارمحال.)، اژدرخوس (بوشهر)، بخوستن (خ.رضوی)، لای‌خوسی (یزد)، [و احتمالاً] خوست (افغانستان)، ... [گونه‌ی خـَس:] گاوخس (زنجان)، گوخس (گیلان)، خرخستان (کرمان)، و احتمالاً سرخس (خ.رضوی). سـَرَخس خراسان رضوی احتمالاً از سـَر+فتحه‌ی‌ربط+خــَس ساخته شده به معنی دِه ِ بالادست. [گونه‌ی کــَس:] واسکس (مازندران)، کرکس، کسوج، کسایون (اصفهان)، کسک، کسکوئیه، کسمون (کرمان)، کسه (هرمزگان)، رزکس (یزد)، جاکس، درکس، کسور (سیس.وبلوچ.)، کسک، کسکاب، کسکن، کسگک، کسلانی، کسرینه (خ.رضوی)، کسکستان، کسراب (خ.جنوبی)، کسرق (خ.شمالی)، کسران (زنجان)، کسلان، کسجین، کسانق (آذ.شرقی)، ... [گونه‌ی کاش:] کاشک (خ.رضوی ۳تا، سیس.وبلوچ. ۲تا)، کاشان (اصفهان، آذ.شرقی، بوشهر)، کاشکوئیه (کرمان)، ... . برای کاشان در ذیل نام «قاین» معنای احتمالی دیگری را هم آورده‌ام (کوهستان). ... [گونه‌ی خاش:] خاش (سیس.وبلوچ.)، [خاش ممکن است از خا(وه)+ش هم باشد] ... . مانند دیگر پسوندهای مکان، این پسوند و گونه‌های آن نیز گاهی مستقلاً به عنوان نام مکان‌ها به کار رفته است. در این حالت باید آن را دِه و روستا و اقامتگاه معنی کرد. [گونه‌ی کش:] کــَش در نام‌های بسیاری به کار رفته است و بسیاری از این کش‌ها به معنی «دامنه‌ی کوه» است، ولی بعضی هم ممکن است تبدیلی از «کاس» باشد که موضوع بحث ماست، مثل: کشک، کشوک، کشیک (سیس.وبلوچ.)، کشانک (خ.شمالی)، کشف [=کــَش+آب] (مشهد)، کشکک (خ.رضوی)، چارکش (بیرجند)، زرکش، کشوک (خوسف)، سرکش (زیرکوه)، کشف خاران (سربیشه)، گاوکــَش (نیشابور)، ... [گونه‌ی کاز:] کازکان (زیرکوه)، کازوکی (کرمان)، کازرون (فارس) ... [گونه‌ی گاس:] منگاس (سمنان)، انگاس (مازندران)، مرگاسه (آذ.غربی)،... [گونه‌ی گاز:] نمگاز [: جای نمناک] (کرمان)، مارانگاز (کرمانشاه)، .... . [گونه‌ی گس:] گسک (درمیان)، گسک، درگس (سیس.وبلوچ.)، ... (گس ممکن است صورتی از «گز» [درخت] باشد). ... [گونه‌ی یاز:] کهیاز (اصفهان)، ایاز (آذ.شرقی، خوزستان)، دریاز، نیاز (آذ.غربی)، زیاز [: زو+یاز: محل زاب/رود] (گیلان)، فریازان، ابیازن (اصفهان)، نیاز (کردستان)، نیاز [نی+یاز: نیزار] (طبس-خ.جنوبی)، همه‌ایاز (کرمانشاه)، ... بنا به الگوهای رایج تحول آوایی در زبان‌های ایرانی، حرف س می‌توان تبدیل شود به «هـ». بنابراین عجیب نیست اگر مثلاً کاس یا خاس در برخی نام‌ها تبدیل شده باشد به کاه یا خاه و از این قبیل. نمونه: جوخواه (طبس)، .. «کاه» در شماری از جای‌نام‌ها آمده است و من ذیل بحث از واژه‌ی قاین گفتم که به معنی کوه است و در اینجا می‌گویم ممکن است برخی از این کاه‌ها تبدیلی از همین «کاس» باشند مثل ابکاه (اصفهان)، گل‌کاه (مازندران)، بیکاه (هرمزگان)، کاهک [۲تا]، کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه (خ.رضوی)، ... . از کاس رسیدیم به گاس و بعد می‌توانیم برسیم به گاه. گاه دیگر همان پسوند رایج و آشنای فارسی‌ست و لزومی به آوردن نمونه‌هایش نیست.

***

حاشیه: من بی‌سوادم (در زبان‌شناسی) و با نگاه کردن به جاینام‌ها حدس زدم که باید پسوند مکانی به صورت «کاس» بوده باشد و بعداً دیدم که بله بوده. این چند جمله 👇 را از اینترنت کش رفتم و شاهدی‌ست بر این که پسوند «کاس» در واقع صورت قدیمی‌ترِ همین پسوند «گاه» در فارسی امروزی‌ست. البته .

دگردیسی واک “س” به واک “ی” و “ه”. مانند:

آسد= آید

آسن= آهن

آگاس= آگاه

گاس= گاه، زمان

یادآوری: دگردیسی واک “س” به واک “ه” در زبانهای ایرانی پیشینه‌ای دراز دارد. چنانکه بسیاری از واژه‌هایی که در زبان پارسی با واک “ه” نوشته می‌شوند، در زبان سانسکریت همچنان به دیسه “س” نوشته می‌شوند. مانند “اَسورا” و “سَومه” در زبان سانسکریت و “اهورا” و “هَومه” در زبان پارسی. البته در دیگر زبان‌های ایرانی نشانه واک “س” را می‌توان یافت، چنانکه در زبان کردی به “ماهی” می‌گویند “ماسی”.

[پایان نقل قول]

***

کاخک. کاخک kâxk (گناباد) در ساختار شبیه است به کاهک (داورزن، ششتمد). کاخک تبدیلی از کاهـَـک است (کاهـَـک > کاخــَـک > کاخک). تبدیل ــَـک به ــْـک (حذف فتحه) نمونه‌های زیادی دارد که پیشتر در موردش نوشته‌ام. تبدیل هـ به خ هم نمونه‌های چندی دارد مثل تبدیل شاهین به شاخین (ذیل نام روستای شاخن بیرجند در پست پیش)، تبدیل مـَهل‌آباد به مخل‌اباد (سرایان)، تبدیل اصطلاح «پابرهنه» به «پابرخنه» (لهجه‌ی سرایانی) و حتی تبدیل «مـُحکم» به «مخکم» (لهجه‌ی فردوس و سرایان). حتماً نمونه‌های دیگر هم هست. چند روستای دیگر خراسان رضوی از این ریشه: کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه، و ... . کاه در این نام‌ها به احتمال قوی، صورتی از کوه است، چنانکه ذیل واژه‌ی قاین آوردم، و به احتمال دوم، صورتی از پسوند مکانِ کاس (کاس > کاه) که مانند دیگر پسوندهای مکان، از جایگاه پسوند خارج شده و مستقلاً معنی سکونت‌گاه و ده و روستا آبادی به خود گرفته است. ممکن است از هر دو نوع هم در بین اینها باشد ولی قابل تفکیک نیست. احتمالاً بیشترشان به معنی کوه‌اند، مثلاً کاهیجه در این معنا واضح است که یعنی کوهی‌جا، جای کوهستانی. اگر کاه به معنی مطلق روستا و آبادی باشد، آنگاه کاهک/کاخک هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند دیهوک، دهشک، خنجوک، دهک، دزگ و مانند آن همگی به معنی آبادی کوچک. نمونه‌های دیگر از کاخ: کاخک، کاخکوک/کاخوک (خوسف-خ.جنوبی)، کاخکی (بیرجند)، کاخ (کرمان)، کخک (فارس). کاخکی و کفکی می‌توانند دو صورت از یک واژه باشند.

نمونه‌ی جاینام‌ها با کاه، کــَـه، کا، قاه، و قــَـه:

نمونه‌های کاه: کاهی (سربیشه)، کاهشنگ (بیرجند)، کاهیجه، کاهوبم، کاهو، کاهه، کاهک [۲تا]، کاهدر، کاهبه، کاهان، کاه (خ.رضوی)، کاهوکان، کاهلان (سیس.وبلوچ.)، کاهش [=کاهیج] (سمنان)، کاهو (یزد)، بیکاه (هرمزگان)، کاه‌گان (کرمان)، کاهریزک (فارس)، کاهکش (چهارمحال.)، کاهریز (لرستان)، ابکاه (اصفهان)، قلعه‌ی کاه (افغانستان-فراه)،... .

نمونه‌های کا: کازکان/کازگان (زیرکوه)، کامه [=کاه+مه، ۲تا]، کاشک [=کاه+اِشک، پسوند مکان، ۳تا]، کاسک، کاسف، کاستان (خ.رضوی)، کاشن، کاشک (سیس.وبلوچ.)، کاجان (تهران، گیلان)، کاجین (گیلان)، کاسپ، کاژه (آذ.غربی)، ... .

نمونه‌های که: کهک‌رود (سربیشه-خ.جنوبی)، کجه (فردوس)، کهجه (خ.رضوی)، کهوا (خ.رضوی، کهگیلویه.)، کهو (سمنان)، کهه (هرمزگان، خ.رضوی، مرکزی)، کهک (کرمان، قم، خ.رضوی، قزوین، مرکزی ۲تا)، کهق، که (آذ.شرقی)، کهران (اصفهان، اردبیل)، کهوان (قزوین)، کهیا، کهلا، کهاب/قهاب (زنجان)، ... .

نمونه‌های قاه و قه (معرب کاه و که): قاهان (قم)، قاهران (زنجان)، قهقه، قهرک، آبقه (خ.رضوی)، قهیج (سمنان)، قهاب (سمنان، کرمان، اصفهان، زنجان)، قهفرخ (چهارمحال.)، قهی، قهه، قه قهساره، قهدریجان (اصفهان)، قهاوند (همدان)، قهیه (مرکزی)، ... .

صورت کــَهن هم نمونه‌های بسیار زیادی دارد که در اینجا نیاوردم. کهن به در جنوب ایران، به معنی کاریز و قنات است. کهریز هم که داستانش جداست.

حاشیه. نام خانوادگی کاهنی را باید کاهـَـنی خواند، از اصل کاهانی، منصوب به کاهان.

***

الگوهای تبدیل هـ به خ و برعکس.

نمونه‌های تبدیل ه‍ به خ: کاخک (گناباد)، مخلاباد (سرایان)، شاخن (بیرجند)، رخنه (نهبندان)، شاهرَخت (زیرکوه)، ... .

از برخی لهجه‌های قدیم اطراف بیرجند تبدیل عدد نه (۹) به نـُخ و عدد ده (۱۰) به دَخ هم گزارش شده است (ن.ک. به کتاب فارسی در گویش بیرجند)

نمونه‌های احتمالی تبدیل خ به ه‍: کــُـرُه (قاین)، دُرُح (سربیشه)، ... .

دُرُح: درح (سربیشه) ظاهراً از اصل دُرُخ است و شاید همریشه باشد با نام‌هایی مانند رُخ (درمیان، سربیشه، تربت‌حیدریه)، دُرُخش (درمیان)، اَندُرُخ، طـُرُق، و طرقبه [تــُرُغبـَذ] (مشهد)، دُرغِستان (کرمان)، دارُخ (سبزوار)، دروغن (زبرخان نیشابور)، و ... . یک حدس من آن است که درح تبدیلی از «دو راه» باشد به معنی دو راهی. آیا این وجه تسمیه با موقعیت جغرافیایی آنجا در گذشته منطبق است؟ آیا آنجا یک دوراهی بوده؟ اگر این باشد، آنگاه درخش درمیان را هم دوراهی باید معنی کرد. به گمان من، دُرُخش از ریشه‌ی درخشیدن (تلفظ قدیم به ضمه بوده doroxšidan) نیست. دُرُخش و دُرُح دو صورت از یک واژه‌اند. اضافه شدن ش در پایان درخش، شاید برای آشناسازی بوده. نمونه‌های مشابه در معنا: دوراه (فارس)، دوراهان (چهارمحال.)، دوراهک (بوشهر)، دوراک (کهگیلویه)، ... و نیز شاید دروک (سبزوار، سیس.وبلوچ.، بوشهر)، دروکان، داروکان (سیس.وبلوچ.)، ...

کــُرُه (قاین) از اصل کــُـرُخ از اصل کــُـروخ/ک به معنی (جای) کوهی و کوهستانی‌ست. نمونه‌های مشابه: کروکی (بجستان)، گروک (کرمان، سیس.وبلوچ.)، کروک، کراه (کرمان)، کوروک (سیس.وبلوچ.)، خروک (بوشهر)، کــَـرُخ (هرات-افغانستان [غار معروفی دارد])، ...

شاهرَخت šârāxt. شاهرخت (زیرکوه) این طور ساخته شده: شاهراه > شارَه > شارَخ > شارَخت > شاهرَخت. نمونه‌های مشابه: شهراه (بیرجند)، شاهراه (گناباد)، شاهرگ (خراسان رضوی ۳تا)، ... . اضافه شدن ت بعد از خ برای آسان شدن تلفظ است و نمونه‌های دیگر هم دارد. شاه در ترکیب‌ها غالباً یعنی بزرگ و اصلی، مثلاً شاه‌جوی یعنی جوی آب اصلی، ...

راه. چند نمونه از جاینام‌های ساخته شده با راه و تبدیل‌های آن: رهیزگ، رهیزک، رهوزگ (سربیشه)، رهنیشک، رهنیچ (بیرجند)، رهن (گناباد، کرمان)، رهنه (تایباد)، رخنه (نهبندان)، رخکن (چناران)، ابرهه (سمنان، فارس)، رهنگ (فارس)، میان‌راه (کرمانشاه)، رامیان [: راه میان] (گلستان)، ...

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

جاینام‌های خراسانی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان، خراسان شناسی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان جنوبی، پیشینه تاریخی نام روستاهای خراسان، ریشه شناسی نام روستاهای خراسان، وجه تسمیه قاین، نام شناسی قاین، معنی واژه قاین ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، مردم شناسی، قاین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، قاینات باستان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، وجه تسمیه نام شهر کاخک، وجه تسمیه باخرز، وجه تسمیه ایروان، ...