استاق، تبدیل ضمه به کسره، خ به ق
اِستاق estâğ در جنوب خراسان و برخی نواحی کرمان، بز و میشی را میگویند که آبستن نشده و در فصل زایش (بهار) نزاییده است. در آیسک ما اصطلاحاً میگویند: «ای مـِىـٓـش امسال استاق به در شـُـ».
i mēš emsâl estâğ be dar šo
مبدل: این میش امسال استاق به در شد.
معنی: این میش امسال را نزاییده در رفت.
نوشتهی زیر را در کانال تلگرامی استاد زبانشناس، سیداحمدرضا قائممقامی، متخصص کمنظیر زبانهای باستانی ایران، دیدم. یادداشت در مورد همریشگی واژههای گستاخ و استاد است؛ هر دو به معنی «عادت کرده»، «آمــُخته شده»، و «بلد شده». در ضمن یادداشت از صورت استاخ هم یاد شده. چنان به نظر من بیسواد میرسد که واژهی «اِستاق» در لهجهی ما صورتی دیگر از همین اُستاخ است.
دکتر زبانشناس، علیاشرف صادقی، در یکی از مقالاتش (صادقی، علیاشرف (۱۳۸۶). نسخهٔ ترجمهٔ تفسیر طبری کتابخانهٔ آستان قدس. زیر نظر حسن حبیبی، جشننامهٔ استاد دکتر محمّدعلی موحّد (صص ۲۵۵-۲۷۸). تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی) اشاره کرده است که در شعری قدیمی آمده: به رنج کسان هیچ شادی مکن/تو بیغم نهای اوستادی مکن. ظاهراً واژهی اُستاد/گستاخ یک معنای آدم فارغ و بیغم هم داشته. حدس من آن است که احتمالاً از اِستاق خواندن میش نزاییده همین معنا مد نظر بوده است که میش از زحمت زاییدن و شیر دادن بره، فارغ است. مانند دیگر واژههایی که امروزه کاربردش منحصر به حیوانات شده (آوُست، اشکمبه، اسپرز، جگر، دل و ...)، این واژه نیز قطعاً زمانی برای انسانها هم به کار میرفته است.
یک نکته آنکه در یادداشت زیر، زبانشناس، دکتر قائممقامی، میگوید که صورت «اِستاد» شاهدی ندارد. ولی در لهجهی ما، واژهی «اُستاد» به صورت «اِستا» estâ تلفظ میشود، یعنی ضمه، تبدیل به کسره شده. این تبدیل ضمه به کسره در ابتدای واژه، نمونههای دیگر هم دارد، مثل تبدیل اُفتیدن به «اِفتیدن» eftidan، تبدیل اُستخوان به اِستــُـقو estoğu، تبدیل فــُرصت به فـِرصت، ...... . به قیاس همین اُستاد-اِستا است که گمان دارم اِستاق هم از اصل اُستاخ است. تبدیل خ به ق در پایان واژهی استاق (استاخ-استاق) را در تبدیل اُستخوان به اِستــُـقو هم میتوان دید.
نمونههای دیگر تبدیل خ به ق: تبدیل لـُخت به لاٛقّ/لـَق lāğğ، تبدیل تــَخت به دَقّ dağğ، تبدیل بیخ به بـىـق bēğ، .... .
حاشیه: در تبدیل ضمه به کسره، در ابتدای واژهی استاد/استاخ، شاید وجود واژههای دیگری که با «اِس» شروع میشوند موثر بوده، مثل: اِستارَه، اِسپـُرز (: طحال)، اِسپیکوه، اِسپـُلــَه، اِشکــَم، اِشتــُر، اِشتـُـوْ (شتاب)، اِشپـُش، اِشکستــَـه، اِشکار (شکار)، اِشکــَر (شکر) و ... .
حاشیه. نمونههای تبدیل ضمه به فتحه: تبدیل لـُخت به لاٛقّ/لـَق lāğğ، تــُخم به تــَخ tax (فقط در واژههای تــَخمرغ، تــَخگــُـوْ)، بـُختی به بـَـختـَه، تبدیل مـُلاحظـَه به مـَلاحظه، مـُـناسب به مـَناسب، مـُزاحم به مـَزاحم، .... . تــَخمـُرغ دقیقاً مطابق یک الگو، از روی تخممرغ ساخته شده. تــَخگــُـوْ taxgow از اصل تخمگاو به گاو ماده میگفتند (یا گاو نر؟ یادم رفته). بـَـختـَه baxta در لهجهی ما به نــَربـُز یا نرگاو بزرگهیکل میگویند، ولی ظاهراً در اصل به معنی حیوان نر اخته شده بوده. ظاهراً از آنجا که حیوان اخته، بیش از حد معمول چاق میشود، بخته معنای بزرگ و درشتهیکل به خود گرفته.
***
حاشیه در حاشیه. نمونههای تبدیل کسره به ضمه: تبدیل عاشـِـق به عاشــُـق (تلفظ محلی: عاٛشـُـق āšoğ)، تبدیل عاشـِقی به عاشـُـقی (تلفظ محلی: عـَـشـُـقی ašoği). تلفظ عاشـُـق در خراسان و بیشتر افغانستان رایج است.
نمونههای تبدیل فتحه به ضمه: تبدیل سـَجده به ســُجدَه، تبدیل اَوَّل به اُوَّل ovval، ... و احتمالاً تبدیل نــَماز به نــُماز، سـَوار به سـُوار، پـَنبـَه به پـُمبـَـه، و ...
***
نــَربـُز: بز نر، تکــّــَـه takka.
باز هم حاشیه. در عربی دو نشانهی ق و غ را داریم برای دو صدای متفاوت. معادل این دو صدا در فارسی رسمی یک صدای واحد است که واجگاهش نه کاملاً با قاف عربی منطبق است نه با غین عربی، هرچند به غین نزدیکتر است و لذا صاحبنظران بر آنند که در کلمات فارسی استفاده از نشانهی غ درستتر است. ولی ظاهراً عموم مردم بیشتر تمایل دارند از نشانهی ق استفاده کنند. من در این نوشته از نشانهی ق استفاده کردهام (استاق، استقو) ولی در برخی نوشتههای دیگر، بویژه در وسط و آخر واژهها نشانهی غ را به کار بردهام (مغس، لغت، و ...). حاشیه بر حاشیه: در برخی لهجههای فارسی مانند یزدی، طبسی، بشرویگی، و برخی لهجههای افغانستان، تلفظ ق/غ در بسیاری از واژهها کاملاً منطبق با قاف عربی است.
و اما اصل نوشتهی آن استاد:
استاد: گستاخ (یک لغت دیگر از زبان قدیم هرات)
این یادداشت تقدیم میشود به دوستان افغانستانی نویسنده
در دنبالهٔ آنچه دربارهٔ زبان قدیم هرات نوشتهایم اشارهای میکنیم به تحول معنایی یک لغت دیگر و آن کلمهٔ استاد است. استاد در آن زبان یک معنای "شوخ" و "گستاخ" نیز داشته. در تفسیر هروی که مرحوم آیتاللهزادهٔ شیرازی چاپ کرده، در ترجمهٔ کریمهٔ ۱۰۱ از سورهٔ توبه (و ممّن حولکم من الاعراب منافقون و من اهل المدینة مردوا علی النّفاق)، میگوید:
و از ایشان که گرد بر گرد شمااند و شهر شما در بادیهها منافقانند و از اهل شهر شما هم شوخ شدهاند و خویسته¹ بر دورویی و دوزبانی.
در حاشیهٔ همین نوشته شده بوده:
خو کردند و استاد شدند ...²
پس استاد را در معنای "خوگر" و "آموخته" و "خودمانی" به کار برده است؛ به عبارت دیگر، در معنای "گستاخ".³
این استاد بعید است لغتی دیگر باشد. در واقع در اُستاد به معنای "ماهر" کسی را دیدهاند که به واسطهٔ ممارست و مداومت و عادت و تکرار به کاری "خوگر" و "آمخته" و در آن "ماهر" و "حاذق" شده است. این را مقایسه با دو مدخل حاذق و ماهر در تکملة الاصناف کرمینی بر ما معلوم میکند. در آن فرهنگ ماهر چنین تعریف شده: "استاخ⁴ در کار خویش و استاد"، و حاذق چنین: "استاخ و استاد در کار خویش". (شاید تشابه لفظی نیز در این تحول معنایی بی اثری نبوده باشد.)
معنای "شادمانِ" استاد را نیز در دنبالهٔ همین تحول آوایی باید قرار داد، و آن نیز لغتی جداگانه نیست. از شواهدی که در ذیل فرهنگهای فارسی از آقای دکتر رواقی و خانم میرشمسی و تعلیقات آن در ذیل استاد شدن جمع آمده میتوان دریافت که این معانی تازهترِ کلمهٔ استاد ("گستاخ" و "شادمان") اختصاص به یک گویش نداشته است. ضبط اِستاد (به زیر اول) در آن فرهنگ ظاهراً مستندی ندارد.
———
۱. ظاهراً جعلی از خو به معنای "عادت"، یعنی مخفّف خویسته، مانند گرستن از گریستن.
۲. این جا مترجم، مانند بعضی مترجمان دیگر قرآن، از مردوا "سرکشی" را در نظر نداشته.
۳. معنای گستاخ در اصل همین "خوگر" و "خودمانی" بوده است.
۴. استاخ لغتی است در گستاخ، هر دو از وِستاخ. چون تحول wi به u (ظاهراً به واسطهٔ wu) در خوارزمی معمول بوده، استاخ را باید بیشتر در همان نواحی جست. در بعضی نسخههای طبقات انصاری استاخ هست، ولی به نظر فعلی ما حاصل تصرف کاتبان ماوراءالنهری است و لغت هرات نیست، چون ظاهراً تبدیل wi به u در هروی نظیر دیگری ندارد.
***
آدرس یادداشت استاد:
https://t.me/YaddashtQaemmaqami/579
***
از نوشتههای پیشین: زیر، زبر، پیش