لر/پچل
در لهجههای خراسان، لـِر /ler/ یعنی آب دهان که به کـُندی از گوشهی لب، کــَش میکند و روان میشود.
کــَش کردن: روان شدن مایع غلیظ، مثل عسل و روغن و غیره
لـِر وقتی حرفی بعدش میآید تشدید میگیرد، لـرِّش، لـرّونـِش. (ظاهراً این تشدید گرفتن حرف آخر کلمات، الگویی دارد که باید در موردش بنویسم)
لـِر ریختن: وقتی مثلاً، به ویژه، حیوانی مثل شتر، مرتباً آب دهانش به صورت کشآمده میریزد، میگویند لر میریزد.
لـِـرّۉک /lerrök/: بچهای که زیاد لر میریزد.
در برخی لهجههای لـُری و کردی، گویا این لـِر (با تلفظ لـِیر leyr) را به معنی لعاب به کار میبرند و کاربرد آن را به مفاهیم دیگر گسترش دادهاند. مثلاً به لعاب روی بعضی خوارکیها مانند انواعی از ترشی هم لیر میگویند.
***
پـَچـَل در لهجهی ما به معنی آدم کثیف به کار میرود و پندارم که با واژهی پلشت (پـَ لــَـ)، همریشه است. نمونههای مشابه: پَچَل (گیلکی)، پَچُل (گرمهای)، پَرچَل (لری)، پَچِل (مازندرانی)، ...
***
در یادداشتهای تلگرامی دکتر سیداحمدرضا قائممقامی، استاد زبانشناسی دانشگاه تهران مطلب زیر را دیدم که عیناً میآورم:
در برهان قاطع، لیر، به یاء مجهول، به آب غلیظی تعریف شده که از گوشههای لب فروریزد. این لغت در بعضی لهجهها آشناست، به تلفظ le:r یا لِر یا لِیر با تبدیل مصوت ساده به مرکب، مثل عید و حین و میثم و قیمت و موجب در تلفظ امروزی غالب فارسیزبانان، بی آنکه در اصل مصوت مرکب داشته باشند.
استاد هنینگ، در همان صفحه از رسالهٔ سغدیّات که در آن از بُنغوشاک یاد شده (رجوع فرمایند به یادداشت بناگوش، یادداشت پیشین)، از کلمهٔ ریراک یا ریره؟ (ryr'kh) سغدی نیز سخن گفته و آن را به درستی با لیر فارسی سنجیده و گفته که مشابهت جالبی دارد با ریر عبری و ریرا در سریانی به همین معنی. نیز آن را با لارَه در پشتو سنجیده است. اینکه یک چنین لغتی دخیل از آن زبانها در زبانها و گویشهای ایرانی باشد قدری عجیب است، و اگر کسی از سامیدانان در درستی این اشتقاق سخنی نگفته باشد، ترجیح بنده این است که به پیروی از استاد هنینگ به تشابه تصادفی این لغات قائل شوم. علیالخصوص توجه شود به یاء مجهول لیر در لهجههای افغانستان، اگر بتوان به ضبط آقای حسندوست در ذیل لیر در فرهنگ او اعتماد کرد (گمان میکنم تلفظ یاء کلمهٔ سغدی نیز معادل یاء مجهول باشد).
دکتر قریب در فرهنگ سغدی، به پیروی استاد هنینگ، متعرض لغت عبری و پشتو شده، ولی از لیر سخنی نگفته؛ بجا بود که میگفت، چون ظاهراً تردیدی در یکی بودن این لغات لهجههای فارسی و آن لغت سغدی نیست.
پیوستگی گویشهای ایرانی گاه در چشم ناظر امروزی بسیار عجیب مینماید، گرچه کمتر مایهٔ استعجاب کسانی است که با این گویشها به عنوان موضوع تحقیق سروکار دارند. دو نمونه را ذکر میکنم که از نظر جغرافیایی با همین ریراک و لیر قابل مقایسه است. در زادگاه بنده، در میانهٔ اصفهان و فارس، به "توسری" هاپونی میگویند و لابد در جاهای دیگر نیز میگویند. مانند این لغت را چند سال قبل در کتاب خواندنی بدایع الوقایع دیدم که در ماوراءالنهر تألیف شده، به شکل آپون. در همان زادگاهم به چیز یا آدم چرک و کثیف پَچَل میگویند و لابد در جاهای دیگر نیز میگویند. این لغت را به شکل پچلو در طبقات الصوفیهٔ انصاری دیدم و از روی اتفاق به همان شکل پچل در منشآت قائممقام. (تا حال این تنها چیزی است که بنده را به خاندان قائممقام وصل میکند!)
این را عرض کردم که به چیزی توجه دهم. وقتی لغتی در بین اصفهان و فارس مستعمل باشد و در همان حال در ماوراءالنهر، به این معنی است که در نقاط دیگر ایران نيز مستعمل است یا در سالیان گذشته بوده. پس کسی که میخواهد تحقیق گویشی کند یا در تحقیق خود از گویشهای ایرانی کمک بگیرد، ضمن اینکه باید به خویشاوندی گویشها با هم توجه داشته باشد و هر گویشی را به صرف تشابهات صوری با هم مقایسه نکند، نباید خود را محدود به یک دو گویش کند. محققان و دانشمندانی که در شرح متون ادبی متوجهِ گویشها بودهاند نیز باید به این نکته توجه دقیق کنند. کافی نیست که بگوییم در بشرویهٔ ما چنین میگویند یا در کدکن ما چنین یا هنوز این لغت در دهات ما رایج است. این خوب است، ولی ناقص است و همیشه موجب (به واو معروف!) اطمینان خواننده نیست.