اصطلاح عامیانه‌ی «خفن» در لهجه‌ی تهرانی، نخست به صورت تبعی سر و کله‌اش پیدا شد، تــَبَع برای «خوف». می‌گفتند «خوف و خــَـفـَن»، و بعدها خودش واژه‌ی مستقلی شد. دهه‌ی هشتاد بود.

یک واژه‌ی «خفنگ» /xafang/ در لهجه‌ی محلی داریم که به چنگ پشت در می‌گفتند. این خفنگ ما ربطی به خفن تهرانی‌ها ندارد. این خفنگ ما به نظرم با واژه‌ی «خــِفتی» هم‌ریشه است. قدیمی‌ها به گردنبند می‌گفتند خـِفتی. خـِفت در اصطلاح «خـِفت کردن» تهرانی، با این خفتی هم‌ریشه است. خفتی را در برخی گویش‌ها و لهجه‌های دیگر ایران هم کاربرد داشته/دارد. اصطلاح «خـَـف کردن» به معنی «ساکت شدن» را قدیمی‌ها به کار می‌بردند، آنگاه که در عالم بچگی به خاطر چیزی می‌گریستیم و بی‌بی پدرم، خدابیامرز، می‌گفت: «خف کن عزیزُم، خف کن». در آیسک، این «خف کردن» را فقط در معنی «ساکت شدن از گریه» شنیدم ولی در لهجه‌ی باغستان فردوس، در معنای مطلق «ساکت شدن» کاربرد داشت. خفت و خفتی و خفنگ احتمالاً با «خـَـفه» و «خف» همریشه‌اند.