چند اصطلاح با دل
دل اندر هوا
در لهجهی آیسک، «دِلــَمدَروا شدن» به معنی دلواپس شدن و نگران شدن است. ریشهاش همیشه برایم سوال بود تا اینکه دیدم که در لهجهی گنابادی و فردوسی، این اصطلاح را «دلندروا» تلفظ میکنند. حدس من این است که اصل این اصطلاح، «دل اندر هوا» بوده است. دل اندر هوای کسی داشتن یعنی دل به کسی (یار/معشوق) باختن که لاجرم موجب تپش قلب و دلنگرانی از فراق و دیگر حالتهای عاشقانه بوده است، چنان که شاعر گفته است:
از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل/عاشق بیچاره هر جا هست رسوا میشود.
از اینجا بوده که اصطلاح «دل اندر هوا شدن» گسترش معنایی یافته و در معنای عمومی «دلنگران شدن» به کار رفته است.
***
اصطلاح محلی: «هـُ پـِی دل اِفتیدن»
ho pey del eftida(n)
مبدل: به پی دل افتیدن
معنی: دلنگران شدن، در فکر و خیال بد افتادن
«دلـَمدروا شدن» بیشتر وقتی به کار میرود که فردی نگران دیر آمدن کسی شود، و «هـُ پی دل افتیدن» وقتی به کار میرود که نگرانی همراه با هجوم افکار منفی به ذهن باشد.
***
مزد دل
اصطلاح آیسکی: «خدا مزدِ دلـِش بدَه»
تبدیل به معیار: خدا مزد دلِش بدَهَد.
جملهایست دعایی برای ابراز همدردی با کسی که از انجام کاری (مثلاً بچهداری) زحمت زیادی متحمل میشود.
در تلفظ محلی، بدَه در اینجا مخفف بدهد است.
***
از دلم برنمیآید (تلفظ محلی: از دِلــُم وَر نــُماٛیــَد[هٛ]): دلم نمیاد، حیفم میآید [که آن کار را انجام دهم]
***
ور دل زدن: وحشت کردن، وحشت زیاد، بویژه وقتی مثلاً حیوان یا انسان یا حتی مجازاً گیاه، بمیرد. تقریباً همان معنای شوکه شدن را دارد.
***
از چیزی دل زدن. یعنی از چیزی مطمئن نبودن. مثلاً وقتی میخواهد تصمیمی بگیرد اما از برخی جنبههای آن تصمیم مطمئن نیست، میگویند از آن کار یا آن جنبه از آن کار دل میزند. مثلاً از موتور ماشینی که میخواهد بخرد دل میزند.
***
دل وردار بودن
(غذا) دل وردار نیست: لذت بخش نیست، دلچسب نیست. میل ادم به آن نمیکشد.
دلم [را] ور نمی دارد: میلم نمیکشد.
کاربردش در مورد خوراکیهاست.
***
دل وا کسی داشتن (محلی: دل واٛ یاٛکـَه دَشتــَـن): دل به یکی/کسی داشتن، به کسی توجه نشان دادن. «دل واٛ ما نــَدَرَد»: توجه و علاقهای به ما نشان نمیدهد؛ ما را دوست ندارد.
***
دل هـُ اِشکــَم اِفتیدَن. اصطلاح فردوسی به معنی دچار دلهره و اضطراب شدید شدن.
***
دِل دِل کِردن. نسبت به کاری تردید داشتن و دو دل بودن.
***
دلکی (دِ لــَ ) delaki: با جان و دل
از پی دل az pey del: با بیمیلی
دلکی باید کار کرد، نه از پی دل
***
سـَـرْ دل داشتن
سر دل ندارم: حوصله ندارم
اِی چـَن سرْ دل دَری!: چه قدر حوصله داری!، چه حوصلهای داری!
***
ور دل رِختن
دوست داشتنی بودن. مثلاً «کارونـِش وَر دلـُم نمـَریزَه»» (کارهایش ور دلم نمیریزد)، یعنی کارهایش را نمیپسندم، دلپسند من نیست.
«فلان حرفش خیلــَه ور دلم رِخت» یعنی خیلی از آن حرفش خوشم آمد.
«چــِنی ور دلش رِختـِهٛ» یعنی همچین خوشش آمد.