نامهای محلی جانوران
خـُـب تا از یادُم بــِـنـَـرَفتـَـهیــِه چیزی در نامْ محلیْ جانوران بنویسـُم، بماند بـَر آیندگان
که هستی را نمیبینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی ز رحمت، کند در حق این مسکین دعایی.
چـُـغـۉک یا چـَغۉک /čoğök/ گنجشک. ظاهراً صورتی از واژهی «چکاوک» است. در شاهنامهی فردوسی به صورت «چکوک» آمده است. تبدیل «وَ» va به «ـو» u ظاهراً الگوی فراگیریست در فارسی. ظاهراً همین الگوست که مثلاً مزدوَر را تبدیل کرده به مزدور. نامهای مشابه: چغور (یزد)، ... . مسیر تحول آوایی: چکاوک > چکوک > چگوک > چغوک.
مۆساکــُـتــَـقی /müsâkotaği/: همان یاکریم به قول تهرانیها. این نام ظاهراً از صدا این پرنده گرفته شده که انگار دارد میگوید: «موسا! کو تقی؟»
جالــْـگ /jâlg/: چکاوک کاکلی یا چکاوک کاکل به سر. پرندهایست خاکیرنگ که روی زمین لانه میسازد و کمتر دیدهام روی درختی نشسته باشد. هم اندازهی گنجشک است (اندکی بزرگتر)، ولی هیچ وقت داخل مناطق مسکونی نمیآید. از انسان نمیترسد و تا نزدیکش نروی پرواز نمیکند. آن تاج کوچک روی سرش، وجه تمایز اوست. گویا جالگ، تبدیلی از جالــَـک است و جالک از اصلِ جارَک. جار در اینجا شاید به صدای پرنده اشاره داشته باشد، هر چند جالگ چندان سروصدایی هم ندارد. نامها در دیگر مناطق ایران: جالگ (گناباد)، جـَل کاکلی (مشهد، هرات)، جـَـل (تربت)، جل خپوک (نیشابور)، چـَلگ (زابلی)، هـَلوج [ظاهراً از اصلِ خالوک، یعنی خالدار] (بشرویه)، چلور، چلوروک (بلوچی)، کـُـلـکـُلاتی (فارس)، کـُـلکلاو (لکی)، بنگشت گـُلالی (لری)، چقول، ملاچقول (بوشهر)، قازالاخ (ترکی)، تورغای (ترکمنی)، گنبرا (عربی)، جوره شاخینه [: گنجشک شاخدار]، خالوک، هولیوگ، هوجه، خولوج، کاکلی، ملاچوغو، جـَل، جال، جل تپک، جوره، کریکلا، کوریکلاه، کـُمالک، کوملک، چقول، جوره، کلاه چوغور، چـَگوگ، ... . چندین نام محلی این پرنده معنای «گنجشک کلاهدار» دارد؛ مثلاً کلاهچوغور، و بنگشت گلالی. ملاچوغو هم غیرمستقیم همین معنا را میرساند. واژههای جـل، جال، جالگ، چلگ، جور، جوره، و چلور ظاهراً همگی از یک اصلِ واحدند و گویا در اصل همگی معنای گنجشک داشتهاند.
سیـَـهسینـَـه siā sina: پرندهای بیابانی، در اندازهای بین کبوتر و مرغ، پرهایش خاکیرنگ است ولی سر پرها سیاه است. ساکن بیابان است و بر خلاف جالگ، وارد محدودههای زراعی هم نمیشود. نام در دیگر مناطق ایران: باقرقره، کوکر، سینهسیاه و ... .
سینهسرخ: نوعی بلبل
سنگاِشکــَنــَـک: پرندهای صحرایی بسیار شبیه گنجشک، کمی کوچکتر، که صدای چکچک خاصی از خود درمیآورد که گویی دو تکه سنگ را به هم میکوبد. این پرنده بر خلاف گنجشک، آن خالهای سیاه را ندارد، تماماً خاکستریست و در محیط مسکونی هم دیده نمیشود.
حاٛجیناز hājinâz: پرستو. اشاره دارد به باور گذشتگان که مهاجرت پاییزهی این پرنده به جنوب را سفر به مکه میپنداشتهاند. لکلک را هم در برخی لهجهها حاجیلکلک میگفتهاند به همین دلیل.
سـِـلـسـِـلۉک: چلچله. نام در دیگر مناطق: سیسلنگ، سیخلنگ و ... . احتمالاً صورت اصلی واژه همان سیخلـِنگ است و اشاره دارد به پاهای بسیار باریک و نسبتاً بلند این پرنده. در آیسک ما به آدمی که پاهای بلند و لاغری دارد میگویند «لـِنگسیخ».
بـَط /bāt/: مرغابیهایی که در زمستان، به صورت، در زمینهای کشاورزیِ آبیاری شده فرود میآیند و با گلآلود کردن آب و وا پالیدن زمین، محصولات (معمولاً گندم و جو) را از ریشه در میآورند و خراب میکنند. من هیچوقت ندیدمشان، فقط خبر خرابکاریهاشان را شنیدم. این واژه عربیست. واژهی «مرغاٛبیک» /morğābik/ را هم از قدیمیها میشنیدم. نمیدانم در نظر آنها چه فرقی بین بط و مرغابی بود.
کــَـلـِجـدَک /kalejdāk/: زاغ بال و سینه سفید که در نیمهی جنوبی کشور با نامهای کلاغجیک و کلاغجالـَک و در شمال با نام کــَشکــَرَک هم نامیده میشود. آفتیست برای پالیز و پسته و بسیاری دیگر از حاصلهای کشاورزی. ظاهراً اصل این واژه، کلاججارَک است. در اینجا در موردش بیشتر نوشتهام.
سارْگ sârg: سار. پرندهای مهاجر است و بیشتر در فصل انجیر، سر و کلهی گلههاشان پیدا میشود.
شبپَرُک/شبپَرَک (تلفظ محلی: شۉوْپـَرۉک /šöwparök/): خفاش را میگویند و به نظرم این واژهی شاپرک که اخیراً در فارسی پیدا شده در اصل همین شبپرک بوده. البته شبپرک را میتوان اسم عام گرفت و صفتی برای هر پرندهای در شب حتی حشرات.
بۊبّ (bübb): جغد. در فارسی بعد از اسلام در کتابها غالباً «بوم» مینوشتهاند ولی گویا در فارسی میانه (ساسانی)، «بوف» تلفظ میشده. (تشدید روی ب دوم تنها در هنگام وارد شدن این واژه در ترکیبها خود را نشان میدهد).
کلاغسبز. همان سبزهقبا. تلفظ محلی: کلاغ سـاٛوْز kalâğ sāwz
***
زیرۉک /zirök/: جوجهتیغی. در زبان پهلوی/پارسیگ (فارسی دورهی ساسانی) این واژه را زوزَگ /zuzag/ آوردهاند. در برخی گویشهای کردی هم به صورت، ژیژک، و تلفظهای مشابه دیگر آمده است. آشکار است که «جوجه» در «جوجهتیغی» صورتی از همان «زوزک» است و به «جوجه» به معنی فرزند پرندگان، ربطی ندارد. زیرۉک که در لهجهی ما هست، احتمالاً صورت قدیمیترش، «زیزوک» بوده است. در اینجا، «ز» دوم به «ر» تبدیل شده.
سیخـُـلـْـگ: سیخـُر (سیخور)، تــَشی، خارپشت (واژهی تشی شاید با تیز و تیغ ربطی داشته باشد). سیخولگ قاعدتاً با «سیخ» باید مرتبط باشد.
رُوِنــْـگ: مارمولک خانگی، سرایانیها رودیوالی میگویند (دیوال: دیوار) و در سهقلعه، رُوِزگ. هر چند به ظاهرش نمیخورد اما رونگ تبدیلی از کلپاسه است به شرحی که در این پست آوردهام.
سرسنگی: مارمولک صحرایی که از رُونگ بزرگتر است.
بزچوش (تلفظ محلی: بـُـچـّـۉش boččöš)، همان بزمجـّه در فارسی رسمی. شایع بوده که این سوسمار صحرایی علاقه به نوشیدن شیر بز دارد! و نام بزچوش از همینجاست. چوشیدن یعنی مکیدن. واژهی بزمجه نیز احتمالاً تبدیلی از بزمکچه است (مک از مکیدن). بزمـَـک همان معنای بزچوش را دارد.
بـَـک /bākk/: قورباغه. در بیشتر زبانهای ترکانه (ترکمنی، ازبکی، قرقیزی، آذری، ترکی استانبولی) این جانور را قورباغه، یا باخه/بـَـکــَه، با تلفظهای مختلف، مینامند. قورباغه در فارسی ایران در یکیدو سدهی اخیر از مسیر لهجهی تهرانی وارد شده. در خراسان نسل من و بزرگتر از من، به قورباغه میگویند بــَـک bāk. همخانوادههای واژهی بک در مناطق مختلف ایران رایج است؛ وَک و وَگ (شمال)، بـَـق ( لری، کردی، دزفولی)، قورواق (کردی کرمانشاهی (کلهری))، قوربـَغه (شیرازی)، گوَک gwak و گــَـک (بندری)، گــُـک (کرمانجی)، و گــُوک (کرمانی). صورت غوک در کتابهای گذشتگان شواهد بیشتری دارد. واضح است که دو واژهی غوک و بک از یک ریشهاند. تلفظ بندری، این را نشان میدهد. زبانشناسان میگویند یک جابجایی از غ و گ به ب در فارسی اتفاق افتاده. زبان بندری (هرمزگان) صورت قدیمی واژهها، پیش از این تحول را حفظ کرده است. بک و همخانوادههای آن نمیتواند از ترکی آمده باشد. به نظر میرسد واژهی «بـَـک» از صدای این جانور آمده است (صدای قورباغه: واق). منشأ این نام را باید مانند واژهی «عطسه» گرفت که در زبانهای مختلف هست ولی از یک ریشهی واحد نیامده.
شــَـغال šağâl: به نظرم همین تلفظ شغال (شـَــ) درست است. اتفاقاً همین واژه را انگلیسیها sacal مینویسند که مرا در دیدگاه خودم دلاستوارتر میکند.
رُواٛ rovā: روباه. حرف هـ در پایان واژه تلفظ نمیشود مانند بسیاری دیگر از هـها در لهجههای خراسانی.
راٛوۊس /rāvüs/: بچه که بودم وسط دعوا به دیگری میگفتیم: «وا راووسی مانـَدِه» یعنی «به راووسی میمانـَد». نمیدانم راووس چیست. در زبان تالشی به روباه میگویند ریوُس (rivos). تبدیل س در پارسی باستان به هـ در فارسی نو برای زبانشناسان کاملاً شناخته شده است. پس معلوم میشود که راووس تلفظ باستانی نام روباه است که فقط در این اصطلاح محلی باقی مانده است. (حاشیه. ظاهراً نام راسو هم از اصل راووسو است یعنی روباهمانند، شبیه روباه. در منطقهی ما راسو وجود ندارد).
*** 🐝 حشرات 🐜 ***
مۊرِشـْـک mürešk: مورچه
اَویک avik: آن ریزترین گونههای مورچه
مـُنج monj: زنبور زرد کوچک. واژههای مشابه: مـُـنگی (براهویی-بلوچستان). منج به معنی زنبور (اسم عام)، واژهی معروفی بوده و در شعر شاعران قدیم آمده است.
بـَوج /bāwj/: زنبور سرخ بزرگ که در لهجهی تهرانی به آن زنبور گاوی هم میگویند. در لهجه ی یزدی واژه ی «بوز» bowz اسم عام است برای زنبور. واژههای مشابه: گــوْج gowj (سیستانی)، گــُـنج (جنوبی)، ... . بر اساس الگوی جابجایی ب و گ، گـوج و بوج دو صورت از یک واژهاند.
مَغــَـس mağas. مگس. الگوی تبدیل گ به غ نمونههای زیادی دارد که جداگانه آوردهام.
رَوَنجـُـک /ravanjok/: موریانه. این واژه شاید ارتباطی با مصدر رودن rudan به معنی پوست کندن داشته باشد. در اثر فعالیت موریانه پوست درختها به اصطلاح ورمیافتد و کنده میشود. احتمالاً صورت قدیمیتر این واژه رُوَندوک بوده یعنی حشرهی رُوَنده، حشرهی پوسترود کننده. ظاهراً واژهی «رنده» (ابزار نجاری و آشپزخانه) از همین ریشه است. رودن کوتاهشدهی روتیدن یا روبیدن است. در موردش جداگانه نوشتهام. رابطهی روتیدن-روبیدن را میتوان مقایسه کرد با رابطهی کوتیدن-کوبیدن.
اِشپـُـش ešpoš. شپش. به تخمهای سفید این حشره، رِشک rešk میگویند. در گذشته، در میان موهای سر بچهها فراوان بوده و حتی من به خاطر دارم که در دوران کودکی ما یکی از کارهای مادران این بود که بچه را بخوابانند و اشپشها را از لابلای موهایشان وادی کرده و بکشند (وادی: پیدا).
اِسپـُـلــَـه espola: لارو حشرهای که داخل غلاتِ انبار شده و نیز آرد پیدا میشود. رنگش سفید-خاکستری است و به اندازهی دانهی برنج. ظاهراً ریشهی این واژه اسپیدوله است یعنی «سفیدِ کوچک»، معادل سفیدک در فارسی امروزی (اسپیدوله > اسپیوله > اسپوله > اسپـُلـَه). بعضی شمالیها به این حشره جوجو میگویند. واژهی اسپله را در برخی نقاط دیگر خراسان جنوبی (مثلاً روستاهای خوسف) هم میشناسند. در کلهری، به دو نوع از حشرات داخل برنج، هشپش həšəpəš، و سپیه spiya میگویند. این نکته را شاهدی میگیرم، هم بر درستی ریشهی واژهی اسپله، و هم بر این که احتمالاً بین دو واژهی اشپش و اسپله، در ریشه، ارتباطی هست. جزء اِش در اشپش، ممکن است صورتی از واژهی اسپید باشد.
تــُـلــُـمـبــَـک: عنکبوت. ظاهراً ساخته شده از تلم+بک یعنی مَشک قورباغه.
شاٛشـِنگ šāšeng. زنجره. همان است که در فصل جفتگیریاش در بهار، کل باغهای منطقه را صدای عجیبی مثل ششششششش پرمیکند. من این صدا را در باغهای کوهستانی براکوه شنیدم. در زمان بچگی ما، بچهها این حشره را در تعداد زیاد میگرفتند و تفت میداد و میخورد؛ نه از سر گرسنگی، بلکه برای تفریح. من هیچوقت نخوردم و هنوز هم برایم سوال است که آیا اینقدر خوشمزه بود. نام محلی شاٛشـِنگ احتمالاً از اصلِ شــَشـِنگ است از اصلِ شـَشـی به معنی موجودی که صدای ششششش از خودش درمیآورد. در بیرجند به شاٛشـِنگ میگویند تــَـژغ. در آیسک شاٛشنگ را بیشتر از صحرای زردکی میآوردند ولی من هرگز به آن تعداد زیاد ندیدم. شاید با تغییرات اقلیمی، کلاً نسلش در منطقهی ما منقرض شده است. نامهای دیگر شاٛشنگ در مناطق دیگر خراسان و ایران: جروک، جرو (کرمان)، جیرجیرو (بافت-کرمان)، شزد، چژو (بلوچستان)، شنگشنگ (نهبندان)، چـَز/جز (نیشابور)، شهشه، شوشو، شمشم، چنزو، چنزوک، تژغ، تزغ، تشغ، تغز، شزگ، شنگشنگو، زنگزنگو، شمشموک و ... . پیداست که چز، تژغ و شزگ صورتهایی از یک واژهی واحدند.
کوزدک (کــَـ وَ دُ ) /kavazdok/: نوعی سوسک سیاه که در محیط مسکونی هم زیاد دیده میشود. در زبان بندری، کــَـزوک و در کردی کــِزیک، برای سوسک به کار میرود که گویا با این کوزدک همریشه است. نامهای دیگر از همین ریشه برای انواعی از سوسکهای سیاه، که در دیگر نقاط ایران به کار میرود: کمزدوک، کمزوک، خمزیک، خزوک، خزیک.
کــُزْغ kozğ: جیرجیرک (سیاه). حدس میزنم این واژه در واقع تبدیلی از واژهی کوزدُک است که بالاتر آوردم.
تــَزْغ /tāzğ/: سوسک حمام، همین نارنجیها که خانمها ازشان میترسند. احتمالاً در گذشته، تــَـزغ اسم عامتری بوده برای انواعی از سوسکها چون سوسک حمام از زمان صفویه وارد ایران شده. در بالا آوردم که در بیرجند به زنجره/شاٛشـِنگ میگویند تژغ.
کــُـخ: کِرم، هر نوع کرمی، به ویژه کرمهای درون میوه. شاید واژهی کخ از ریشهی کوخشیدن (کوشیدن) باشد. شاید هم با کــُـزغ همریشه است.
کــَـکــَـنــَـک kakanāk: کفشدوزک. در لهجهی فردوسی کــَـکــَـنــَـرگ kakanārg.
سوزنۉک: سنجاقک
بالشتِ مار: نوعی سوسک بزرگ و گرد و پهن که بیشتر در هیزمدانها و انبارهای کثیف میتوان پیدایش کرد.
باٛوُر (تلفظ محلی: bāvor): آب دزدک. در سهقلعه بـَغبـُر bāğbor میگویند که به اصالت نزدیکتر است. فتحهی روی ب فتحهی کشیده است هم در باٛور و هم در بغبر/باٛغبر. اصلِ واژه بَرغبُر است. در دیگر لهجههای ایرانی، شـُلبُر و جوبُر هم میگویند که همهی این 4 نام (برغبر، جوبر، شلبر، آبدزدک) اشاره دارد به اینکه این حشره کف جوی، یا گِل (شـُل) یا برغ را سوراخ میکند و باعث هدررفت آب میشود (آب دزدک). بـَرغ همان انشعابهاییست که از جوی آب میگیرند برای ورود آب به مزرعه.
نامهای دیگر برغبر: کاپیش، پشول/پشیل (مازندران)، پشور (علیآباد کتول-گلستان)، گیلیگامیش، گلجیک (گیلان)، گوکسوم (رفسنجان)، شلبر (شیراز، لرستان)، انگشتگزک (داراب-فارس)، انگشتپرک (جهرم-فارس)، جوبرک (دزفول)، گلبر (اراک)، بیزوبورنو، بیزوبورنی، بازیدلن، ورگاندلن/وریاندلن، گولدلن، بوزاقابورون، دانابورنو (آذربایجان)، گرّاصالخصاوی [= خایهگز] (عرب خوزستان)، زمینسمبولک، برسومبک، مله، مـَشکبرک. غالب این نامها به همان ویژگی گـِـلخواری این حشره اشاره دارد. در برخی مناطق هم نامهایی از جنس خایهگز دارد. معلوم نیست چه کار میکرده این حشره که چنین شهرتی برای خود خریده است. در نامهای رایج در آذربایجان جزء بوزا/بوزو/بیزو/بازی ظاهراً همگی صورتی از واژهی «بازه» اند. بازه همان است که در خراسان «پــَل» میگویند، یعنی مرز خاکی مزرعه. در گویشها، بازه، پل و برغ گاهی هممعنی میشوند. بازه ترکی نیست و از زبان قدیم آذربایجان باقی مانده است؛ زبانی از خانوادهی زبانهای ایرانی، همریشه با فارسی. بیزوبورنو ظاهراً تبدیلی از واژهی بازهبــُر یا بازهبـُران است. وَرگان/وریان هم گویا صورتی از همین واژهی خراسانی بـَرغ است؛ باز هم بازماندهای از زبان آذری.
گوش خـَزَه: هزارپا (تلفظ محلی: Güš xaza یا göš xaza). این حشره نام خود را از شایعهی خزیدنش در گوش آدمها دارد، هر چند در زمان ما من هرگز نشنیدم. اگر چیزی هم بوده مربوط به آن خانههای کاهگلی قدیم بوده که در میان کاهگلهایش همهجور جانوری پیدا میشده.
گال روباه (تلفظ محلی: گال ْ رُوأ gâl rovā): همان حشرهی مانتیس است. بر سر نام این حشره ماجرایی به پا شده که پـَـستر وَر خواهـُـم گفتـِه (var xâhom goft-e یعنی خواهم گفتش)
گــُ گــَلــَنۉک /go galanök/: سوسک سرگین غلتان. وجهتسمیهاش معلوم است. در زبان بندری هم همین را میگویند با تلفظ گوگـِـلونــَـک /gu gelunak/. در لهجهی اراکی هم همین است.
گــَـزدُم /gazdom/: عقرب. هر چند تلفظ کژدم هم معنیدار است اما به نظرم تلفظ گزدم درستتر است. منظور اهل زبان، دمِ گزندهی این حیوان بوده.
شـِـوْرِوْ /šöwröw/ (شبرو): صفت برای همهی حشراتی که در شب حرکت میکنند، از جمله پشهها و کنهها و جز آن.
گوخدا gowxodâ (گاو خدا): سوسک سرخرطومی. این بیچاره در زمان کودکی ما در سالهای 60 و 70 و احتمالاً در تمام هزاران سال پیش از آن، اسباببازی و حشرهی خانگی بچهها بود. بعضیها اینها را در قوطی کبریت نگه میداشتند. بچههای دِه ما پــِت داشتند وقتی پــِت داشتن مد نبود 😀.
کاٛیگ kāyg. کــَـک. در گذشته در فارسی رسمی نام این حشره را کیک مینوشتهاند و املای کک مربوط به همین قرن اخیر است.
مارسـَر: نوعی کنهی آغل گوسفندان
دختر شاه پری. سوسک کاپنودیس (سوسک چوبخوار طوقه و ریشه). این حشره از پوست درختان تغذیه میکند و در جمعیت زیاد، آفت است برای باغها و باید سر به نیستش کرد. معمولاً حشرهای کمیاب است. پوست سیاه با خالهای سفید، مشخصهی اوست. از سوسکهای دیگر بزرگتر است و آرامتر. روی تنهی درختان مینشیند. نوعی شکوه و زیبایی دارد و در زمان بچگی ما، همین بیآزاری مایهی آزارش بود. بچهها برای تفریح، سوزن در کونش میکردند و تکان میداد تا بال بزند. یاد نمیآید من هم کرده باشم. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد. احتمالاً وجه تسمیهاش آن بود که شباهتی داشت به دختری که چادری سیاه با گلهای کوچک سفید بر سر دارد. «دختر شاه پریان» از نامهاییست که برای اشاره به اجنه هم به کار میرفته است (مانند «از ما بهتران» و «مردآزما» و «آل» [تلفظ محلی: اۊل ül]). شاید علت گذاشتن این نام روی این حشره این بوده که پنداشتهاند جنی خود را به این صورت، مجسم کرده است.
پنمنتــُســّۉک panmantossök یا پــَرمنتــُســّۉک: یعنی پنجمنتــُسوک. تــُس یعنی گوز بودار. تــُسـّـیدن tossidan در لهجهی ما معادل است با چـُسیدن در لهجهی تهرانی. معلوم است که نامش را از بوی بدی دارد که در صورت احساس خطر، پخش میکند. این راسوی حشرات است. این حشره را در کتابها سـِـن مینامند و حتی در جمعیت کم آفت میوههای پسته است. باغ خود ما از اینها خسارت فراوان خورده. در بسیاری از لهجهها به آن فاطیچسوک یا چیزی شبیه آن میگویند.
***
نامهای زیر، از محل ما نیست ولی جای ذکرشان در همینجاست.
کــُلاهو: سنجاب زمینی. این حیوان زیبا و دوستداشتنی، در منطقهی ما نیست ولی در مناطق شمالیتر خراسان، مانند اطراف مشهد و فریمان، فراوان است. نام این حیوان ظاهراً ساخته شده از کــُرّه+آهو. لابد شباهتش به فرزند آهو باعث شده آن را کرهآهو بنامند. نام این حیوان قابل مقایسه است با نام پرندهای به نام هوبره. هوبره نیز در لغت صورتی از آهوبره است، یعنی برهی آهو، فرزند آهو.
ملخ، میگو. واژهی باستانی مـَـدَگ در فارسی امروزین، ملخ تلفظ میشود (مـَـدَگ > مـَـلــَـخ). همین واژه در گویشهای جنوب ایران تبدیل شده به میگ meyg (مـَـدَگ > مـَـیـَـگ > مـِـیگ). واژهی «میگو» معادل است با واژهی «ملخی» در فارسی (ملخ+یای نسبت). میگو meygu یعنی میگمانند، ملخمانند. میگو درواقع میگ/ملخ دریاییست. در کمال تعجب، در اطراف خودم، کسانی را دیدم که meygu را meygo تلفظ میکردند! و احساس بدی هم نداشتند و تذکر من هم فایدهای نداشت.
***
از مارها فقط نام برخیشان را شنیدهام و اگر ببینم آنها را از هم بازنمیشناسم.
سگمار، بزغالهمار، لکهمار lakka mār، ...
***
کاٛجکاٛج kājkāj. قدقد مرغ بعد از تخم گذاشتن
دۊله کردن düla kerdan: زوزه کشیدن سگ و گرگ و شغال و ... . واژههای مشابه: دوله کشیدن (اطراف بیرجند)
***
به کرم خاکی میگوییم کــُـرمـَهخـأکی korma-xāki ولی نمیدانم این اصطلاح و این تلفظ چه قدر قدیمیست و آیا از نسلهای قبل به جا مانده یا زبان رسمی اخیراً (نسل پدر و پدربزرگ من) وارد شده. گویا در لهجهی قدیم مشهدی به آن کــُخ لبجویی میگفتهاند. ازین جهت تردید دارم که واژهی «کرم» در لهجهی ما قدیمی باشد. اما جالب آن که گویا در زبان کردی کرمانجی به کرم خاکی میگویند kurm و از اینجا من نتیجه میگیرم که شاید هم تلفظ ما (korm) اصالتی دارد. شاید در اصل «کــُرمِ خاکی» بوده و بعد تبدیل به کــُـرمـَهخـأکی شده، نمیدانم. بجز کرم خاکی به بقیهی کرمها میگوییم کــُخ.
***
برای فتحهی کشیده مانند فتحهی دوم در واژهی «وَردَست» از نشانهی ā استفاده کردهام (قبلاً از :a استفاده میکردم). این فتحهی کشیده را گویا نیمواج میگویند و معمولاً در هجای تکیهدارِ واژه دیده میشود و از فتحهی معمولی کشیدهتر است. در فارسی جنوب خراسانی، بسیاری از الفها به صورت فتحهی کشیده تلفظ میشوند و من همیشه در نشان دادنِ آوای درستش مشکل دارم. اگر این فتحه، تبدیلی از «آ» باشد، من آن را با نشانهی «اٛ» نشان میدهم.
برای نشانهی آ: â (قبلاً از ā استفاده میکردم)
***
من محتوای این صفحه و همهی مطالب دیگر این وبلاگ را مرتباً بر اساس یافتههای جدیدم، بهروز میکنم. اگر اهل ولایت ما یا این حوالی هستید و این واژهها برای شما آشناست یا چیزی به نظرتان میرسد که به تکمیل این مطلب کمک میکند، ممنون میشوم، نظر بگذارید.