این تلاشی‌ست عوامانه برای یافتن معنای برخی نام‌های جغرافیایی خراسان جنوبی. پابرخنه در وادی‌ای دویده‌ام که بزرگان در آن لغزیده‌اند. با این حال، چنان پندارم که در برخی از این حدس‌هایم، صائب بوده‌ام. بس بود که کودکی نادان، به غلط بر هدف زند تیری. علی ای حال، تیری‌ست در تاریکی، باشد که بر آماج نشیند. امیدوارم کسی این کار را پی بگیرد و خطاهای من را اصلاح کند. اگر امکانش را داشتم، وبسایتی می‌ساختم که کارش فقط همین باشد؛ جاینام‌شناسی (پابرخنه: پابرهنه).

در نوشته‌های زیر، جای‌نام‌های خراسان جنوبی را با قلم درشت می‌نویسم. لیست روستاهای خراسان جنوبی به تفکیک شهرستان را می‌توان در ویکیپدیا، پیدا کرد. فایل اکسلی هم در اینترنت فروخته می‌شود که نام رسمی بیش از صدهزار شهر و روستا و آبادی را در خود دارد. ظاهراً این فایل در وزارت کشور تهیه شده است. بیشتر جستجوها برای نام‌های مشابه را به کمک این فایل انجام داده‌ام.

ضمناً این مطالب را جسته و گریخته در زمانی طولانی نوشته‌ام و هر از گاهی چیزی بر آن می‌افزایم و بخشی را تغییر می‌دهم. آشفتگی مطالب از این است. مانند دیگر مطالب این وبلاگ، این مجموعه نوشته‌ها نیز همواره «در دست اصلاح و تکمیل» است.

***
پسوندهای اختصاصی نشانه‌ی مکان. «کان» و فرزندانش

غالب نام‌های جغرافیایی ساخته شده‌اند از واژه‌ای که به یک پدیده‌ی طبیعی اشاره دارد و یک پسوند نشانه‌ی مکان (واژه+نشانه‌ی مکان). «کان» پرکاربردترین نشانه‌ی مکان است. البته کان در جاینام‌ها به صورت‌های بسیار متنوعی، متحول شده است. بخش بسیار بزرگی از نام‌های جغرافیایی، پسوندی از خانواده‌ی کان و گونه‌های تغییریافته‌اش را دارند.
از صورت نخستینِ «کان»، چندین شکل مختلف در زبان‌ها و گویش‌های ایرانی پیدا شده است. باز هر یک از گونه‌ها، خود به چند صورت دیگر متحول شده است و شکلی درخت‌گونه ساخته است.

گونه‌های کان. کان (و کــَن، کــَند، کـِنت، کـَت، و کــُـنج)، گان (و گون، گین، یان، گــَند و گــُند/گــُنج)، غان/قان (و غــَن، غـَـند/قند، غــَد، غین/قین و غــُند/غــُـنج و ـُند/ـُنج)، جان (و جون، جین، جــَن، جــَـند و چـِند)، زان (و زَن و زَند)، شان (و شین، شــَن، شــَند/شـِند و شـَـنگ و سان و سون و سین)، وان (و وَند و وین)، شاد (و «زاد» و «زاچ» و «زار» و «جار»)، و صورت‌های نادر دیگر.

هر گروهی از این پسوندها در منطقه‌ای رایج‌ترند. مثلاً کنت و کت در فرارود (ماوراءالنهر، آسیای میانه) رایج‌اند. شین و جین و قین را در آذربایجان فراوان می‌توان دید. کــَن و شند و شنگ خاص خراسان است. جان و گان سراسری‌ست و در همه جا می‌توان آنها را یافت.

نمونه‌های این پسوندهای مکان:

کان: ماهکان، گندکان [سربیشه]، گندشکان [نهبندان]، کودکان [خوسف]، کازکان [زیرکوه]، خشکان [قاینات]، پیچکان [زیرکوه]، اَمرودکان [فردوس] (خراسان‌جنوبی)، مشکان، گوارشکان، کوشکان، شیکان، شامکان، رادکان، تبادکان، افکان (خراسان‌رضوی)، ارکان، ادکان (خراسان‌شمالی)، هنارکان، نوکان، ناوکان، کهورکان، کشکان، کسکان، شوریکان، سینوکان، سیاهکان، سپیتکان، اسپیتکان (سیستان‌وبلوچستان)، اردکان (یزد)، ریکان (سمنان)، رمکان، زردوکان، طیفکان، بهرکان، گناوه‌کان، بوشکان (هرمزگان)، کیسکان، گیشکان، گاوکان، سبزکان، سرخکان، ارکان (کرمان)، نافکان، مشکان، موشکان، مروشکان، گراشکان، گاوکان، کاسکان، ریکان، ریزکان، چشمه‌کان، بریسکان، اردکان (فارس)، گرشکان، سرکان، سرخکان، دزکان، (خوزستان)، ... [ناتمام]...

کــَن: بازکن [بیرجند]، گل‌کن [طبس، فردوس] (خ. جنوبی)، بردسکن، کدکن، کــَسکن، مسکــَن، بـُشکن، ترکن، رخکن، رمکن، زیرکن، شادکن، گچ‌کن (خراسان رضوی)، پسکن، کهنه‌کن (خراسان‌شمالی)، کن (تهران)، واشکن، ممرزکن (مازندران)، بیجارکن (گیلان)، نوکن (اصفهان، کرمان، بوشهر)، کانی‌کن (کردستان)، سرکن (کرمانشاه)، کت‌کن (لرستان)، گرمکن (فارس)، بن‌کن، میسکن (کرمان)، نارکن (سمنان)، تشکن (هرمزگان، لرستان)، ... و احتمالاً پل‌اشکن (بوشهر)، اردشکن [=ارد+اِشک+کن]، گل‌اشکن (یزد)، کرشکن (سیستان‌وبلوچستان)، تنگ‌اِشکن (هرمزگان).

کــَـند: شواکند، نوکند، نوکنده (خراسان جنوبی)، پرکند (خراسان رضوی)، ارکند، رزکند (گیلان)، نوکند (البرز)، نوکنده، سمسکنده (مازندران)، اسکند (سمنان)، انجیرکند، نسکند (سیستان‌وبلوچستان).

حاشیه: «کــَند» ترکی به معنی روستا، از زبان سـُغدی، یکی از زبان‌های ایرانی شرقی رایج در فرارود، وام گرفته شده است. این کند که در جای‌نام‌های خراسانی دیده می‌شود از ترکی نیامده، بلکه برعکس، کندِ ترکی از زبان‌های ایرانی به آن زبان رفته است.

کـنت، کت: چارکـِنت (افغانستان)، پنج‌کـِنت (تاجیکستان)، اَخسیکــَت (فرغانه-ازبکستان)، خرکت، زیرکت، ملکت (خراسان رضوی).

زَن: زوزَن، داورزن، شیرزن، شیزن (خراسان رضوی)، ورزنه (مازندران، قم، اصفهان)، اسفرزنه (سمنان)، ...

زان: تــَفتازان (خ. شمالی)، اُوْزان (آذربایجان و زنجان)، خـَرزان (قزوین)، آبزان (سیستان‌وبلوچستان)، خورزان (سمنان)، خرازان (مرکزی)، کمازان (همدان)، ...

غــَن/قـن: بروغن، فروغن، دروغن، بنقن (خراسان رضوی)، جوغن (کرمان)، ورقنه (خراسان جنوبی)، ارقنه (آذربایجان شرقی)، نقنه (چهارمحال و بختیاری)، اوغن (آذربایجان غربی)، غرغن، قرغن (اصفهان)،

غــَـند/قــَـند/قد/قت: اَزغند، اَزغد، دیزقند، دلقند، رازقند، بازقند، ابقد، زیروقت (خراسان رضوی)، نوقند، ساقند، ساغند (خراسان جنوبی)، سمرقند، خوقند (ازبکستان)، ...

غان/قان: شیرغان، اجقان، اندوقان، جوشقان، راستقان، رزقانه، سملقان، شوقان (خراسان شمالی)، دزغان/دزقان، سامغان، سیرغان، امرغان، امغان، اندوقان، جوزقان، تربقان، جوقان، چوقان، زرقان، سامقان، منقان (خراسان رضوی)، میغان/میقان، اِزمیغان، زنوغان، مـَلوغان، سـَرقان (خراسان جنوبی)، ابرقان، طالقان، کولقان (کرمان)، ... شبرغان (افغانستان)، فــَرغانه (فرارود)، دامغان، طالقان و ...

غین/قین: مشتقین (اردبیل)، سرقین (آذربایجان شرقی)، ارقین، بیجقین، جوقین (زنجان)، جورقین (مرکزی)، انبقین، موشقین، بادغین (قزوین)، اورقین (همدان)، جوقین (تهران)، خانقین (کردستان عراق)، شقین، اغین (کرمان)، ساغین (یزد) و ...

شان: کاشان (اصفهان، آذربایجان شرقی، هرمزگان)، واشان، کلشانه (خراسان جنوبی)، گمشان،خورشانه، خوشانه (خراسان رضوی)، خبوشان (خراسان شمالی)، ماریشان، گیشان، گشان، کرشان، آبگیشان، افشان (سیستان‌وبلوچستان)، گیشان (هرمزگان)، هویشان، گریشان، جوشان (کرمان)، پریشان (فارس)، گشان (لرستان)، کافشان، قمشان (اصفهان)، هشان (البرز)، واشان، لواشان، قمشانه، رامیشان (همدان)، مشانه، رامشان (قزوین)، کمیشان (مازندران)، لوشان (گیلان)، کیشان (مرکزی)، نوشان، کلشان (آذربایجان غربی)، کریشان، اشان (آذربایجان شرقی)، هواشانق، همه‌شان، نواشانق (اردبیل).

شــَـنگ، شـِنگ، شــَن: کاهشــَـنگ (بیرجند)، پوشــَـنگ (هرات-افغانستان)، فوشنجان (نیشابور)، دوشـِنگان (درمیان). «شــَنگ» با «شــَن» در گلشن همریشه است. گلشن یعنی گلزار

شــَـند، چـِند: چاه شند (سربیشه)، شندان (قاین)، شند (زیرکوه)، جوشند (نهبندان)، شـِند (سبزوار)، بیچـند (نهبندان).

سین، سون، سان: همه‌سین (تهران)، هرسین (کرمانشاه)، اَرسون/اَرسین (خلخال-اردبیل)، کسانق (آذربایجان شرقی)، کفسان، نقوسان، هریسان، ورسان (مرکزی)، کاسان، لیسانه (گیلان)، سیاسان، هلوسان (مازندران)، ملوسان، هرسان (همدان)، لواسان (تهران)، کلیسان، سمسان (اصفهان)، ماسان، لاویسان، وامسانه (کردستان)، نیسانه (کرمانشاه)، گریسان (لرستان)، کلیسان (فارس)، مقسان (هرمزگان)، کوسان، ترسانه (خراسان رضوی)، ...

گان، گون: شـِوِنگان، هشتوگان، کــَـنگان، کارجگان، نیگو (خراسان جنوبی)، گلپایگان (اصفهان)، ...

گــَند: هـُوْگند، نارگندل (خراسان جنوبی)، ...

جان: نهارجان، سیوجان، درنجان، ورنجان، دلیجان، اویجان، فورجان، مهلوجان، تخته‌جان (خراسان جنوبی)، رفسنجان، لاهیجان، لاریجان، هندیجان، آذربایجان (دیگر نقاط ایران)، اندیجان (فرارود-ازبکستان)، ...

جـَـند: بیرجند (خراسان جنوبی)، جرجند، حرجند (کرمان)، جندق، لایجند (اصفهان)، خجند (تاجیکستان)، جند (منطقه‌ای تاریخی در فراسوی خوارزم).حاشیه: جـَند در اصل پسوند مکان است، صورتی از «جان»، اما گاهی نام مستقلی شده، مانند جندَق (اصفهان)، جـَند (شهری باستانی در خوارزم). این اتفاق برای بیشتر پسوندهای مکان افتاده است.

جین: خوجین، دورجین، مزجین، هشجین (اردبیل)، استانجین، بلاسجین، گنجین (آذربایجان شرقی)، ارجین، اردجین (زنجان)، خنجین، زرجین (مرکزی)، کاجین (گیلان)، اورازجین، بادمجین، فارسجین (قزوین)، خماجین، لالجین (همدان)، سارجین (خراسان جنوبی)، ...

شاد، زاد، زاچ، زَج: گندم‌شاد (خ. رضوی)، خراشاد، گیوشاد، بوشاد، نوزاد، نوزاچ، برزاج، برزَج (خراسان جنوبی)، کهورشاد (کرمان).

ظاهراً این پسوندها همگی از یک ریشه‌اند: گان، غان/قان، جان، زان، جـند، چند، کـند، گـند، قند، غند، خنج، قنج، غنج، کنج، کنگ و گنج و چند صورت دیگر که در خراسان رایج نیست مثل جین، قین، و جز آن. همه‌ی اینها مانند شاخه‌های یک درخت، از اصلی واحد مشتق شده‌اند.

***

پسوندهای نسبت در نقش نشانه‌ی مکان

گروهی دیگر از پسوندهای نشانه‌ی مکان هستند که در اصل پسوند نسبت بوده‌اند اما در نام‌های جغرافیایی در نقش مشانه‌ی مکان ظاهر می‌شود.

یای نسبت. پسوند نسبت در فارسی امروزی معمولاً حرف یاء است. مثلاً خاک+ی می‌شود خاکی. خاکی صفت است. با افزودن حرف «ی» چیزی را به خاک، نسبت می‌دهیم، ربط می‌دهیم، تشبیه می‌کنیم. در گذشته بعد از یاء حرف ک یا گ یا ج یا ن هم بوده. همین نام زبان فارسی، در اصل پارسیگ بوده، ساخته شده از پارس+یگ. پارسیگ یعنی زبانی که از سرزمین پارس برآمده است. ظاهراً قدیمی‌ترین صورت، «ـیک» است. پسوند صفت‌ساز «ـیک» در جای‌نام‌های پرشمار در خراسان آمده است و حالت‌های مختلفی هم به خود گرفته است، ـیک، ـیگ، ـیج، ـَج، اج، ـیچ، ـوچ، ـیز، ـید، ـود، ـوج و جز آن. در چند نام از ـیج، صورت منحصر به فرد «اج» پیدا شده. مثلاً بویک داریم، بواج هم داریم؛ زیروچ داریم، زیراج هم؛ و برزَج داریم، برزاج هم. ظاهراً ـیک تبدیل شده به ـیگ، بعد به ـیج، بعد به ـِـج، بعد به ـَـج بعد به اج. ـیج به ـیچ هم تبدیل شده و ـیچ به ـوچ. به نظرم می‌رسد ـوچ در برخی نام‌ها تبدیل شده به ـوش و بعد ــُشت و بعد به ــُخت. باز در یک مسیر تحول آوایی دیگر، در برخی نام‌ها ـیج تبدیل شده به ـیژ و ـیز. احتمالاً از ـوج یک صورت ـود و ـیت هم پیدا شده است. از تبدیل ـیج، به ـیش و بعد ـِش و بعد ـِشت هم نمونه‌هایی هست. همین ـیش و گونه‌های آن احتمالاً صورت ـیس/ــِس/ــِست هم داشته است. اینها همه تبدیل‌های «ـیک» بودند. اما یای نسبت گاهی هم با نون هم می‌آید و می‌شود پسوند ـین که هنوز هم در فارسی رایج است، مثل شیرین، خونین، سنگین و ... . پسوند نسبت وقتی در نام مکان‌ها می‌آید گاهی صرفاً پسوند مکان است.

نمونه‌های این پسوندهای نسبتی که آمد را در جاینام‌ها می‌آورم. جاینام‌های خراسان جنوبی را با قلم درشت، متمایز می‌کنم.

نمونه‌های ـیز و ـیج: آبیز، آویز، ارویز، ارویج، آویج، گاویج، اویجان، رهیزگ، تخویج (خراسان جنوبی)؛ تــُرشیز.

نمونه‌های اج و از: آواز، کـَفاز، بواج، فوداج، زیراج، برزاج، خـُرواج، چاج/چاچ.

نمونه‌های ـج و ـز: بـَرزج، دارَج، جـَمز (jamz) (خ. جنوبی)، باخـَرز

نمونه‌های ـوج، ـُج، ـوز: پسوج/پسوچ، توج، کلاته‌تیوج، هـُجنـُج، بغوز (خراسان جنوبی)، فنوج (بلوچستان)، هروز (کرمان)

نمونه‌های ـود، ـید، و ـیت: فنود، تجنود، شوشود، مود، بیهود، مولید، گورید، کـُریت، گیت (خراسان جنوبی)، بینالود (خراسان رضوی)، ...

نمونه‌های ـیک، ـوک، ـیگ: بویک، نویک، کـَشوک، گزیک، آنیک، کانیک، قیک، فیزیک، رجنوک، چیروک، زیرگ، اَرک، سورگ

نمونه‌های ـیچ، ـِچ: رهنیچ، پـَرمـِچ، هـَمـِچ (خراسان جنوبی)، کوفـِچ (کرمان).

نمونه‌های ـوچ: پسوچ/پسوج، زیروچ، کوچ

نمونه‌های ـوش، ـیش، ـوس/ـیس/ــَس: یوش، یوشو، اَریش، گیشه، هریشی، طبس (خراسان جنوبی)؛ گیس (هرمزگان)، طوس/توس، سریش، اریسک (خ. رضوی)

نمونه‌های ـُشت، ـِشت، ـِست: یـُشت، رُمـُشتیک، چـِنـِشت، شیرگـِشت، اِستانست، سولابــِست (خراسان جنوبی)، باغشت، شورگشت (خراسان رضوی)، هریشت (یزد).

نمونه‌های ـُخت: پـُخت (سربیشه)، گزخت، فــَندُخت (زیرکوه)، ریـُخت riyoxt/روبخت.

نمونه‌های اک، اخ، ـَـخ: اصفاک (بشرویه)، اشباک (نهبندان)، ارواخ (بردسکن)، ارداک (مشهد)، بیزخ (ششتمد)، ...

نمونه‌های ـین و ـون: اَفین، تون، دارین، گوشین، هردینگ، پورنگ، بورِنگ (خراسان جنوبی).

حاشیه در مورد ــِست و ـِستان، و ـَـک و ـَـکان: پسوند نسبت «ــِست» با افزودن علامت جمع، ـان، تبدیل شده به «ــِستان»، و معروف‌ترین نشانه‌ی مکان فارسی، بدین صورت ساخته شده است. همین اتفاق برای پسوند تصغیر «ــَـک» افتاده. پسوند مکان «کان» که جد اعلای بسیاری از پسوندهای مکان فارسی‌ست نیز در واقع همان نشانه‌ی تصغیر است به اضافه‌ی الف‌و‌نون جمع (ـَـک+ان= ـَـکان). خود پسوند تصغیر «ــَـک» صورتی از پسوند نسبت «ـیک» است که در بالا گفته شده چگونه از تطور آن چندین پسوند نسبت دیگر پیدا شده. از پسوند نسبتِ «ــیک» یک صورت «ــیکان» هم ساخته شده که خود به صورت‌های مختلفی مانند «ــیجان»، «ــیگان»، «ــیان» iyân، «ــیزان» و مانند آن، متحول شده است.

حاشیه. گفتم که پسوند تصغیر «ــَـک» خود صورتی از پسوند نسبت «ــیک» است. پسوند تصغیر «ــوک» uk در لهجه‌های خراسان، جایی بین ــیک و ــَـک قرار دارد. گاهی نقش تصغیر دارد و گاهی نقش پسوند نسبت. در مورد ـوک پیشتر نوشته‌ام. از آنجا که پسوند کان ساخته شده از ــَـک+علامت جمع ـان، پس تمام پسوندهای خانواده‌ی کان، در واقع انشعابی از پسوندهای نسبت‌اند.

حاشیه. این صورت‌های مختلف پسوندِ نسبت، در واژه‌های دیگر، بجز نام مکان‌ها هم به کار رفته است. مثلاً واژه‌ی «پاییز» ساخته شده از پای+ـیز. پاییز و پایین و پایان، هر سه هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند. هر سه ساخته شده‌اند از پا+یکی از پسوندهای نسبت. همچنین است واژه‌ی «شیراز»، که در منطقه‌ی ما، در کاربرد، به معنی دوغ چکیده است، ولی در لغت، شیراز ساخته شده از شیر+از به معنیِ «شیری»، و «لبنی». احتمالاً این واژه‌ها نیز با الگوی مشابهی ساخته شده‌اند: دراز (تلفظ خراسانی، دُراز= دور+از)، نــُماز، فراز، .... و شاید کــَراز (stretch out).

باید توجه داشت که پسوندهای نسبت (و نیز پسوندهای تصغیر) وقتی در نام مکان‌ها می‌آیند، گاهی صرفاً پسوند مکان‌اند و لزومی ندارد حتماً سعی کنیم در معنا، نسبت بودن را بیاوریم. مثلاً گزیک یعنی جایی که درختچه‌ی گز دارد، همین. هر چند در لغت، گزیک معادل است با «گزی» و آن مکان به گز نسبت داده شده است. آویج یعنی جایِ آب، همین؛ و ... .

بهشت. بهشت شاید ساخته شده باشد از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژه‌ی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو نیز معنای خوش و خوب و نیک دارد. در مورد جاینام‌های ساخته شده با «مین» در جای خود در همین رشته مطلب، توضیح داده‌ام. عجالتاً مین‌آب را یاد می‌کنم، به معنی خوشاب‌. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتی‌ست که در نقش نشانه‌ی مکان به کار رفته است.

حالا با این مقدمه برویم به سراغ نام‌شناسی روستاهای خراسان جنوبی.

***

نشانه‌های مکان خانواده‌ی مان.

مان هم پسوند مکان است و چند صورت هم از آن مشتق شده است؛ از جمله مـَـه، مـَد، ماد، م، مِـنج، مون، مین، ماه و ...

منج. چند روستا در نام خود منج دارند: نارمنج (مـِـ)، رمنج (رُ مـِـ)، رومنجان (مـِـ)، رامنگان، خرمنج (خـَ مـِـ)، شیرمنج (مـِـ)، گریمنج (مـُـ)، گیمنج (gimenj)، گمنج، قومنجان (مـِـ)، برمنج، منجگان (مـِـ). منج گاهی، احتمالاً به‌اشتباه، مـُنج خوانده می‌شود ولی غالباً «مــِنج» است، به کسره. «منج» در اینجا باز هم پسوند مکان است، همریشه با «مان» و «مـَـند» و «مـَـنگ» و «مـَـنگان» در نام‌های دیگر (با فعل «ماندن» هم‌ریشه است). | گـِریمنج، گیمنج و گمنج سه صورت از یک واژه هستند؛ هر سه به معنی دِهِ پایین دست.| برمنج یعنی آبادی بالادست. | خـَرمنج یعنی روستای کوهستانی. | قومنجان از کوه‌منجان است یعنی منج کوهستانی. در دیگر نقاط خراسان هم صورت‌هایی از این منج می‌توان یافت. ته‌مـَـنگان (نیشابور) معنی‌اش می‌شود روستای پایین‌دست، سمـَـنگان (افغانستان) یعنی سرمنگان، روستای بالادست، و نــَمـَـنگان (دره‌ی فرغانه-ازبکستان) یعنی نومنگان، روستای نو/جدید. سمنان هم ظاهراً کوتاه‌شده‌ی سمنگان است.

پسوند مـَه/مـَد، و ـَم. جزء «مه» ma در پایان شماری جاینام آمده: چـَرمه (سرایان-خ.جنوبی، شیروان-خ.شمالی، هرمزگان)، شومه (درمیان)، نایمه، رومه (نهبندان)، کاریزمه (فریمان)، اردمه (نیشابور)، کامه (تربت‌حیدریه، بجستان)، سرومه، زرمه (کرمان)، خرامه، مارمه (فارس)، میمه، هراتمه (اصفهان)، گزمه (سیس.وبلوچ.)، گزومه (یزد)، طایمه (همدان)، هنامه (شیروان-خ.شمالی)، گرمه (مشهد، تایباد، فریمان، گرمه)، خانامه، رشمه (سمنان)، کلمه، جیمه (بوشهر)، میمه، هراتمه، طامه (اصفهان)، کومه، کرامه (آذربایجان شرقی)، میامی (سمنان)، ... . در شماری از نام‌ها یک دال اضافی به مـَه اضافه شده و آن را تبدیل به مـَد کرده: ششتمد، فریومد/فرومد (سمنان)، پرمه/فارمد (مشهد)، برغمد (جوین)، اَخلــُـمد (چناران)، و انجمد (ششتمد). افزوده شدن دال به «مه» چیزی به معنا نمی‌افزاید. در مورد این دالِ اضافی، که نمونه‌های دیگر هم دارد در پست بعد بیشتر گفته‌ام. مه و مد پسوند مکان‌اند، احتمالاً تبدیلی از مان (مان > ما > مـَـه > مـَد).

| شومه: جای شور (شور+مه). | نایمه: نیزار. | گزمه و گزومه: گززار. | میمه meyma: تاکستان، مـِـیم‌زار؛ | سـَرومه saruma: دِه‌بالا. | خرامه: کوهستان. | چرمه: چراگاه. | چرمه čarma با چـَرَم čaram (فریمان، کلات) هم‌ریشه است.

ترمذ. ترمذ (ازبکستان) را امروزه تـِرمـِز termez می‌خوانند ولی این کسره‌ها از تأثیر زبان ترکی ازبکی‌ست. تلفظ اصیل ایرانی با فتحه بوده، تــَرمـَـذ. حرف ذال در پایان واژه، ذال عجمی‌ست که در فارسی امروزی، به دال تبدیل شده است (مانند پذیرفتن و گذشتن). لذا مذ در پایان ترمذ همان مد است. ترمذ هم یکی از آن جاینام‌هایی‌ست که در پایان‌شان «مد» آمده است. ترمذ احتمالاً یعنی روستای تر و نمناک. ترمذ بر کرانه‌ی آمودریاست.

پسوند م. ظاهراً پسوند «مه» ma در برخی نام‌ها به «ـَم» am تبدیل شده است. ازینجا می‌رسیم به نام‌هایی مانند زوارَم (شیروان)، بام (اسفراین، جاجرم)، بیژایم/بیژائم (سربیشه)، روم (قاینات)، دره‌چرم (درمیان)، نــَرم (سرایان، طبس)، عزم (فردوس)، خرم (نهبندان، خوسف)، زام، جام (تربت جام)، یام (خوشاب، فاروج)، لیرم، سم (بجستان)، نیارام (مشهد)، قم (چناران)، هنزم (سیستان‌وبلوچستان)، برم، جام (سمنان)، بسطام (سمنان، آذربایجان غربی، مازندران، کردستان)، طارم (هرمزگان، چهار محال و بختیاری، لرستان، زنجان)، قشم (هرمزگان)، جم، دیلم، اهرم (بوشهر)، گزم، کرم، جوزم، بم (کرمان)، هیرم، هرم، هارم، جهرم، بزم، بیرم (فارس)، لارم، زرم (خوزستان)، شورم، چرام (کهگیلویه و بویراحمد)، هنام، سیرم، زارم، برم (لرستان)، زوم (کردستان)، سمیرم، بزم، بغم (اصفهان)، فشم (تهران)، قم (قم)، سنام، جوارم، تلارم، استارم (مازندران)، تیلم، اسالم (گیلان)، تهم (زنجان)، و ... .

نــَرم (سرایان، طبس) ساخته شده از نار+ـَم به معنی جایی که انار دارد، انارستان (جان من، فکر می‌کردید معنی نــَرم این باشد؟ 😀). | عزم (فردوس) [املای درست: اَزم] ساخته شده از اَز+م و اَز در اینجا همان است که در نام‌هایی مانند اَزدَک (سرایان) و اِزمیغان، اِزنـُوْ [چشمه‌ای در سرند طبس]، و زنوغان (طبس) هم آمده است. «اَز» از اصلِ «اَرز» یعنی «خوش». اَزم احتمالاً از اصلِ ازُوَم azow-am است از اصلِ ارزاب+اَم به معنی خوشاب‌جا، جایی که آبی خوش دارد یا در کاربرد، همان سرچشمه.گاهی پسوند «مه/مد» تغییر شکل داده است. مثلاً احتمالاً در نام بیماد (بیرجند)، مد تبدیل شده به ماد. جابجایی از فتحه به الف ممدود، نمونه‌های دیگر هم دارد، مثل برزَچ (بیرجند) و برزاج (خوسف). در نام میامی mayâmey (سمنان)، مـَد تبدیل شده به مـِی.

قــُم. قم تبدیلی از کوم است ساخته شده از کوه+م؛ یعنی کوهستان. نمونه‌های مشابه: کومه (آذربایجان شرقی)، ... . در مطلبی با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصل‌تر در موردش نوشته‌ام.

مان، مون. معلوم است که مان و مون پسوند مکان‌اند. مون تلفظ محلی مان است. در خراسان و بسیاری از نقاط دیگر ایران، اگر نامی به «مان» ثبت شده، قطعاً تلفظ محلی‌اش «مون» بوده. نمونه‌ها در خراسان جنوبی: گــَزومون (قائنات)، درازمون (نهبندان)، هامون (خوسف)، طورمان (بیرجند)، فریمان (خ.رضوی و خ.شمالی)، رمان (خ.رضوی)، بزمان، گیمان (سیس.وبلوچ.)، هومان، اریسمان (اصفهان)، گزمان، تهمان، کرمان، بهرمان، خنامان (کرمان)، آلمان (گیلان، آذربایجان غربی).

ماه. ما(ه) mâh در ابتدای این نام‌ها آمده است: ماخونیک، مافریز، ماسن، ماسنان، ماهوک، ماهکان، ماهوسک، ماهشک، ماه‌میران، مهنج (مـِ هـِـ)، ماژان، مهوید، مهلوجان، مـَهمویی، مافنداب. پیش‌وند «ما» دو معنی می‌تواند داشته باشد: 1. بزرگ، 2. روستا. ماخونیک، شاید یعنی چشمه‌/آبگیر بزرگ (مه در برابر کِه، مانند مهتر در برابر کهتر). گویا هنوز هم در زبان اهالی خود ماخونیک، پیشوند «ما» به معنی بزرگ، به کار می‌رود. زبان‌شناسان گفته‌اند «ماه» در زبان پهلوی به معنی «شهر بزرگ» بوده. در خراسان ظاهراً «ما/ماه» را به معنی دِه بزرگ یا کلاً دِه هم به کار می‌برده‌اند. به نظر می‌رسد این ما/ماه در ابتدای واژه‌ها صورتی از مـَـه است که بالاتر گفته شد و در اینجا از حالت پسوند خارج شده و مستقلاً معنای ده و روستا گرفته و به ابتدای واژه‌ها آمده است. این اتفاق برای دیگر پسوندهای مکان هم افتاده است. با این توضیح ماخونیک، یعنی «روستای خونیک»، به همین سادگی. ماهوک یعنی ماه (=روستای) کوچک. در این معنا، ماهوک می‌رود کنار دهک، دهشک، و دیگر نام‌هایی که در بالا آوردم. ماژان، از دهستان‌های خوسف، پیداست که از ماه‌جان آمده. جان نشانه‌ی مکان است. ماه‌جان یعنی محل روستا. روستایی در تربت حیدریه هست با نام «رود معجن». به نظرم اصلش، «رود ماه‌جان» بوده و املای درستش ماٛجـَن است با فتحه‌ی کشیده، نه ع عربی. اگر بخواهیم به تلفظ‌های استاندارد تبدیلش کنیم باید بنویسیم ماجـَن یا ازان بهتر، ماجان (یک معجن هم در شاهرود است). مافریز ظاهراً ساخته شده از ماه+فریز باشد به معنی روستای فریز. نمونه‌های مشابه: مه‌ولات [فیض‌آباد]، ماه‌کشمیر (خ. رضوی)، ...

​​​​***

کــُـنج، غــُـنج، خــُـنج. به نظر می‌رسد این مسیر تحول آوایی طی شده است: کان > کــُن > کــُـنج > گــُـنج > غــُـنج > خــُـنج. در این مسیر، گاهی انشعاب‌ها دیگری هم به وجود آمده و تصویر کلی، حالت یک درختواره به خود گرفته است؛ مثلاً گــُنج > گــُـند، یا غــُـنج > غــُـند. نمونه‌ی این جاینام‌ها: کرکنج korkonj (طبس)، بیست‌کنج/بیسکنج (بیرجند)، شارقنج، بزقنج، نقنج (بیرجند)، خنج xonj، کرغند (قاینات)، خنجوک (قاینات، نهبندان)، نوخنج (بیرجند)، چاه‌خنجک (درمیان)، گرگنج/گلگنج golgonj (قاینات)، گــُنج (خوسف)، شیرخند (زیرکوه)، دَرغنج (گناباد-خ.رضوی)، اقنج، خنجیدر (خراسان رضوی)، خنج، خنجشت (فارس)، ... [تکمیل شود]. جاینام خنگ xong هم ممکن است تبدیلی از خنج باشد اگر از اصلِ خونیک نباشد. نمونه‌ها خــُنگ (بیرجند)، سرخــُنگ (درمیان)، ... .

پسوندهای کــُنج، گــُنج، قــُنج، غـُنج، گــُند، غـُند، خـُنج، و خـُنگ در پایان نام بسیاری از روستاهای خراسان، بویژه خراسان جنوبی، همگی از یک ریشه هستند، همگی صورت‌هایی از کان و گان و غان اند. این‌ها معمولاً پسوند مکان‌اند، اما در نام بسیاری از روستاها از حالت پسوند خارج شده و به صورت یک واژه‌ی مستقل، با معنی آبادی، دِه و روستا به کار رفته‌اند. خنج از روی کنج یا غنج ساخته شده و ظاهراً بعداً خود به خــُنگ تبدیل شده است. خــُنج در نیمه‌ی جنوبی ایران نمونه‌های مشهوری دارد، مثل شهر باستانی خــُنج در فارس، و بندر کنگ /kong/ در ساحل خلیج فارس.

نکته: در فارسی خراسانی، حرف «د» بعد از «ن» نقش آسان‌کننده‌ی تلفظ را دارد. وقتی واژه در پایان جمله است حذف می‌شود و وقتی واژه وارد ترکیب‌های اسمی می‌شود ظاهر می‌شود. مثلاً در لهجه‌ی آیسک ما، به بیرجند می‌گویند بــِرجـَن و وقتی یای نسبت می‌گیرد می‌گویند بــِرجندی. حدس می‌زنم پسوندهای مکانِ کان، گان، و غان، در گویش‌های مختلف، در ابتدا تبدیل شده‌اند به کــَن، گــَن، غــَن، و بعد یک «د» در آخرشان اضافه شده و بعد مطابق الگوهای آوایی رایج، «د» تبدیل شده به «ج». گاهی ابتدا ج اضافه شده و سپس ج تبدیل شده به د. در صورت قدیمی نام برخی روستاها می‌توان جابجایی بین ج و د را دید، مثل شارقنج-شارغند (قدیمی)، و کرغند-کرغنج (قدیمی).

​​​​​گوند (گــُند) gond. گند نام روستایی‌ست در نهبندان که در نوشتار جــُند، نوشته شده ولی در گفتار، هم‌چنان گند خوانده می‌شود. جالب آنکه در زبان کردی کرمانجی، هنوز هم روستا و دِه را «گــُند» می‌گویند. این گند احتمالاً صورتی از گان یا غــُند است. شاید از اصل گی‌غــُند هم باشد به معنی آبادی پایین‌دست. در مورد «گی» gi پایین‌تر توضیح داده‌ام.

ـُـند، ـُـنج: جزء ـُـند یا ـُـنج در پایان این نام‌ها کوتاه‌شده‌ی غند و غنج است به معنی روستا و آبادی: گــزُند، مـُـنـُـند (درمیان)، دربلوند (سربیشه)، پـُلـُند (فردوس)، سـُرُند (فردوس، طبس، بشرویه)، کـُرُند (بشرویه)، فـَهالـُنج، سنج، نستنج (طبس)، مهنج (قاینات، خوسف)، گالنج، خوانــُـند (خوسف)، زیرُنج، (قاینات)، پیرُنج (بیرجند)، همند (خوسف، نهبندان)، هراونج، سنگنج، بیلــُند bilond (گناباد)، سلونج (تربت‌حیدریه)، رونج (تربت‌جام)، خارزنج (خلیل‌آباد)، اردنج (خوشاب)، ارتینج (سرخس)، دنج، بزنج، اسفنج (اسفراین)، و احتمالاً طزنج (یزد)، گرنج (کرمان)، کدنج، سونج (فارس)، کیلنج، کارنج (دزفول-خوزستان)، و ... . | از آنجا که جزء ـُنج و ــُند در پایان نام روستاها برای ساکنان امروزی، ناآشنا و بی‌معنی‌ست گاهی آن را به اشتباه به فتحه بر می‌گردانند. مثلاً بر روی تابلوی روستایی در میانه‌ی راه کاخک به کریمو، ترنج را به انگلیسی toranj نوشته‌اند. این نمونه‌ای از آشناسازی‌ست. نام درست این روستا احتمالاً تـرُنج toronj است، به ضمّ راء.

پیرنج. پیرُنج pironj مخفف پیرغــُنج است و نوشتن آن با املای پیرانج، غلط است. (۱) در یک معنا پیرغنج یعنی روستای پیر. شاید در گذشته پیری نامدار در آنجا می‌زیسته. (۲) جزء «پیر» در اینجا می‌تواند به معنی بـَر، پهلو و پیرامون باشد و در این حالت، پیرنج یعنی روستای کنار، شاید کنار کوه یا کنار جاده در اینجا مدنظر بوده. پیرنج و بیرجند ممکن است هم‌معنا و هم‌ریشه باشند.

***

پسوند غان/قان. پسوند غان/قان در چند جاینام این نواحی دیده می‌شود: نوغان /nowğân/، ازمیغان /ezmeyğân/، میقان /meyğân/، زنوغان /zenowğân/: «غان» در این جای‌نام‌ها باز هم صورتی از همان گان است باز به معنی آبادی و روستا. نوغان از محلات باستانی مشهد به معنی نودِه است یا کلاته‌نو. مـِی در میقان و ازمیغان، ظاهراً مخفف مـِیم است، به معنی تاک، بوته‌ی انگور.

چهکند čākand: نزدیک دَه روستا با نام چهکند در خراسان جنوبی هست. ممکن است فکر کنیم در اینجا هم «کند» مشابه موارد بالا به معنی «روستا» است. شاید باشد. چاه‌کنده، روستایی در خواف، صورتی از همین چهکند است و ازینجا آدم شک می‌کند که کند در چهکند به معنی روستا شاید نباشد، بلکه از ریشه‌ی «کندن» گرفته شده باشد هر چند خود کندن هم احتمالاً با کان همریشه است. چنان پندارم که در گذشته، در دورانی، چهکند در این منطقه معنی کاریز و قنات داشته است و این چهکندها که هست همه مظهر کاریز بوده‌اند.

​​​​​​شاخن (خـِـ). روستای معروف و بزرگ منطقه‌ی شاخنات بیرجند که در گذشته، روستای مرکزیِ آن منطقه بوده. در کتاب جغرافیای حافظ ابرو (قرن نهم هجری) نام این روستا به صورتِ شاخین آمده. اگر خین را به معنی چشمه بگیریم، شاه‌خین می‌شود چشمه‌ی بزرگ یا چشمه‌ی اصلی. ولی احتمال قوی‌تر آن است که شاخین ساخته شده باشد از شاخ+ین و ـین در اینجا پسوند نسبت است. در این حالت، شاخین صورتی از شاهین است. شاهین در اینجا یعنی اصلی و مرکزی؛ اشاره به مرکزیت روستا. یک روستای شاهیک در حاشیه‌ی شهر قاین هم ظاهراً معنای مشابهی دارد، هرچند شاهیک قاین در زمان ما مرکزیتی ندارد. کسی چه می‌داند. شاید در گذشته روستای شاهیک روستای مرکزیِ آن ناحیه بوده و قاین آبادی کوچکی بوده در همسایگی شاهیک. تبدیل هـ به خ، را در نام کاخک (گناباد) هم می‌تواند دید (کاهــَـک > کاخک). الگوی جابجایی بین هـ و خ برای زبان‌شناسان کاملاً شناخته شده است.

شند، چاه‌شند، شند دینار، شندان. دَه دوازده روستا در خراسان جنوبی در نام خود، شــَـند، دارند و غالباً هم در نیمه‌ی جنوبی استان (نهبندان) هستند. شند تبدیلی از شان است، باز هم به معنی روستا، آبادی، و کلاته. یک شـِند و یک چاه شـِند هم در سبزوار داریم.

***

شاد. در آیسک ما، وقتی زمین کشاورزی را خوب سیراب/پرآب می‌کنند می‌گویند «شاد آب» شد (ریشه‌ی اصطلاح «شاداب» از همین‌جاست). در این کاربرد «شاد» زیاد بودن را می‌رساند (معنای ۱). اما شاد در جای‌نام‌ها یک پسوند نشانه‌ی مکان است (معنای ۲). نمونه‌های پسوند شاد و تبدیل‌های آن مانند شا، شه، شاه در جاینام‌ها: گیوشاد giowšâd (خوسف)، بوشاد bowšâd، خراشاد (بیرجند)، اسفشاد (قاین)، گندم‌شاد (باخرز)، دست‌فشاد (نیشابور)، ارتوشادی (کوهسرخ)، ده‌شادی (طبس، سیس.وبلوچ)، گمشاد، رگشا [: ریگ‌شاد]، شورشادی (سیستان و بلوچستان)، منشاد (یزد)، نوشاد (بوشهر، خوزستان، کردستان)، نوشادی (خوزستان)، لاشادی، کهورشاد (کرمان)، باغ‌شاد (فارس، اصفهان)، برمشاد (فارس)، کلیشاد (اصفهان)، برگشاد (اصفهان، کردستان، آذ.غربی)، کویشاد (گیلان)، الگشاد (اردبیل)، .... فراشاه/خراشه (یزد)، سریشا، نوقوشا (تربت حیدریه)، گیشا (کرمان)، گیشه، سرخوشه [: سرخاب‌شاد] (نهبندان، کرمان)، گوشه (بشرویه، نهبندان، فارس، چهارمحال و بختیاری)، کوشه (خوسف، نهبندان، بردسکن، کوهسرخ، هرمزگان)، فرشه (کاشمر)، فدیشه، بلقشه (نیشابور)، اروشه (بیرجند)، قوشه (سمنان)، اوشه [: آب‌شاد] (لرستان)، ...، بازشاه (رشتخوار)، ... .

صرف نظر از معنای ریشه‌ای، در کاربرد، «شاد» هم‌معنی و هم‌ریشه با «زار» است. گندم‌شاد (باخرز) یعنی گندم‌زار، و دو روستای اسفشاد و اسفزار (هر دو در بیرجند)، هم‌معنی‌اند.

اروشه arowša (بیرجند) همان ارتوشادی (کوهسرخ) است. هر دو از اصل ارداب‌شاد تحول یافته‌اند. ارداب در لغت یعنی خوشاب و شیرین‌آب و در کاربرد یعنی چشمه و سراب و مانند آن.

گیوشاد یعنی محل گیو/گیناب، محل آبگیر و چشمه. قوژد ğužd (کاشمر، گناباد) صورت تغییریافته‌ی همین گیوشاد است (و نیز در قوژدآباد (بردسکن)). احتمالاً گوشه (بشرویه، نهبندان) در جاینام‌ها هم صورت ساده‌شده‌ی گیوشاد است، هر چند می‌تواند همان گوشه به معنی کنج و زاویه هم باشد، گاهی. گیشه (نهبندان) تبدیلی از گوشه است. کوشه (خوسف، نهبندان) هم ممکن است تبدیلی از گوشه باشد هرچند با احتمال قوی‌تر تبدیلی از کوشک است.

بوشاد bowšâd هم‌معنی گیوشاد است. بجد (بـُـ) /bojd/ روستای معروف نزدیک بیرجند، که در تلفظ، بیشتر بـُژد گفته می‌شود هم، صورتی از بوشاد است. بجد و بوشاد، نزدیک هم‌اند.

شاد در ابتدای جاینام‌ها هم آمده است، مانند: شادیاب (بردسکن)، ...

شادیاخ. حدس می‌زنم نام محله‌ی معروف و تاریخی شادیاخ در نیشابور (و یکی هم در بلخ) در اصل صورتی از همین شادیاب بوده (شادیاب > شادیا > شادیاک > شادیاخ).

پسوند شا می‌تواند کوتاه‌شده‌ی پسوند مکان «شان» هم باشد و همچنین برخی از «شان»ها ممکن است این طور ساخته شده باشند: شاد > شا > شان. نمونه: کرمانشان > کرمانشاه.

تبدیل شاد به شا در نام‌هایی مانند فراشا (یزد) باعث شده برخی گمان کنند شا در پایان این واژه‌ها از اصلِ «شاه» است و در املای واژه نیز این «ه» را افزوده‌اند.

***

زاد. زاد و تبدیل‌های آن مانند زاج، زاچ، زَج، و جاد در نام برخی مکان‌ها آمده است مثل: نوزاد، نوزاچ، شیرزاد، خورزاد، اُوْجاد، زادنبه (خراسان جنوبی)؛ نوزاد (خ. رضوی)؛ نم‌زاد، افزاد (کرمان). زاد در اینجا پسوند مکان است و به نظر می‌رسد تبدیلی از «شاد» است. نوزاد (درمیان) یعنی جای نو؛ هم‌معنی نودِه. در نوزاچ (قاینات) زاد تبدیل شده به زاچ. نوزاد (خراسان) با نوشاد (خوزستان) هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست. | خورزاد (سرایان) در لغت یعنی کوهستان (خور=کوه، زاد=ستان). اَفزاد (کرمان) یعنی آبزاد، جای (پر) آب، هم‌ریشه و هم‌معنی با اُوْجاد (بیرجند). زادنبه (خوسف) از اصلِ زاد+اَنابـَه. چند اَنابه/عنابه و انابد در خراسان هست. اَنابه از اصلِ انداب به معنی خوشاب است. زادَنابه یعنی جایی با آبی خوش. نمونه‌های دیگر: بـَرزاج (خوسف)، برزچ (بیرجند)، ... .

چاج. پسوندهای مکان غالباً به صورت مستقل هم نام جاهایی شده‌اند. ممکن است همین زاد/زاج باشد که به جاج و بعداً چاج تبدیل شده باشد. نمونه‌ها: چاج/چاچ (بیرجند)، شاج، شاسکوه (زیرکوه)، ... .

هنگ، هنج. مـِـهـِنج ساخته شده از مـَه+هنج. هـِنج صورتی از همان خنج است. دو روستا با نام سرهنگ (سـَـ هـَـ) و بنهنگ (بــِـ هـَـ) در تربت حیدریه هست. آشکار است که سرهنگ یعنی هنگ بالا یا هنگ علیا و بنهنگ یعنی هنگ پایین یا سفلا. سـَر و بـُن، دو معادل اصیل فارسی برای علیا و سفلایند. سرهنگ و بنهنگ ربطی به اول و آخر سپاه نادرشاه افشار ندارند. روستاهای دیگری هم با نام سرهنگ در خراسان هست. سرهنگ و سرخنگ از یک ریشه‌اند.

***

پسوند اِسک. ظاهراً اِسک/اِشک در اصل، ابزار تصغیر است، تبدیلی از چه‌ک (مانند کتاب‌چه، دفترچه و ...). ولی در نام مکان‌ها اِسک را می‌توان صرفاً نشانه‌ی مکان گرفت؛ مانند دیگر پسوندهای تصغیر. نمونه‌ها: ماهوسک، بیدِسک /bidesk/، بیدسکان (بـَدِسکو)، اِرِسک، زولـِسک. ماهوسک /mâhusk/ می‌شود ماهوکِ کوچک. بیدسک می‌شود بیدِ کوچک.

نکته: جای‌نام‌سازی با نشانه‌ی تصغیر یک شکل بسیار رایج ساخت نام‌های جغرافیایی‌ست. نشانه‌های تصغیر (کوچک‌سازی) در جاینام‌های خراسانی چندتایند: ـوک، ـِک، ـَک، ـْـگ، ـِشک و ـِسک. ـوک رایج‌ترین نشانه‌ی تصغیر در لهجه‌های خراسانی‌ست و ـِشک تبدیلی از چه‌ک است. مثلاً در جنوب خراسان مورچه‌ک تبدیل شده به مورِشک. تبدیل ـَـک به ـْـک یک الگوی رایج تحول آوایی در زبان‌های ایرانی‌ست. ضمناً ـْـک در بسیاری از جاینام‌ها به صورت ـْـق در آمده است (غالباً بر اثر تعریب). نمونه‌ها: رَزق rāzğ، رَزگ rāzg، آیـَـسک، ایواسک، ایسک isk، ایشک išk، اِشک، تجشک، رُوِشک، گزنشک، دوبشک، توتسک، کارشک، بندِشک، مـَرَک، رَزوک، چیروک (خراسان جنوبی)؛ کاخک، جاغـَرق، خورق /xurğ/، اریسک، بــِسک (خراسان رضوی)؛ ارسک (سمنان) زنوزَق (آذربایجان شرقی)، خرانــَق (سمنان)، چناسک، قمشک، زَرشک (قزوین). مهمترین نشانه‌ی مکان «کان» است و مادر غالب پسوندهای مکان در زبان‌های ایرانی‌ست و 20-30 صورت مختلف ازان مشتق شده است. «کان» خود ساخته شده از کـ+ـان (علامت جمع) و ک در اینجا همان نشانه‌ی تصغیر است. به نظر می‌رسد پسوندهای تصغیر و (نیز پسوندهای نسبت) وقتی در نام مکان‌ها می‌آیند، در بسیاری مواقع، باید آنها را پسوند مکان گرفت. «ـک» یا «ـِشک» در نام مکان‌ها لزومی ندارد حتماً معنی «کوچک» بدهد. در آنجا این‌دو صرفاً یک نشانه‌ی مکان‌اند که اتفاقاً گاهی از حالت پسوند خارج شده و مستقلاً معنی جا و مکان و ده و روستا به خود گرفته‌اند.

نکته: نام‌های خـُنجوک، خنجک، دیهوک، دهِشک، دِهِک، دِزگ، ماهوک، و ماهوسک همگی یک معنی دارند، آبادی کوچک، کلاته.

یک احتمال هم هست که اِسک و اِشک تبدیلی از اِست و اِشت باشند؛ یعنی پسوندهای مکان. یادم می‌آید استاد زبان‌شناس، دکتر قائم‌مقامی، جایی در نوشته‌هایش، به مناسبتی از این تبدیل‌ها بین «ک» و «ت» یاد کرده بود. در این حالت باید گفت این پسوندها هیچ حانل معنای صغارت نیستند.

***

پسوند اج. الگوی تبدیل مصوت به آ: یک الگوی تبدیل ایـ به آ در مقایسه‌ی برخی نام‌ها قابل تشخیص است، مثلاً در مقایسه‌ی اسفید با اسفاد، بویک با بواج، برزَچ با برزاج، زیروچ با زیراج، و آبیز با آواز. در برخی از این‌ها ظاهراً اول ایـ تبدیل شده به کسره، بعد فتحه، بعد فتحه‌ی کشیده، و در نهایت به آ. احتمالاً فوداج (بیرجند) هم در اصل فودیج بوده، ساخته شده از فود+یج. یـج در اینجا پسوند صفت‌ساز است. نمونه‌های دیگر: مهواج (قاین) [مقایسه شود با مهوید (فردوس)]، خـُرواج (قاین)، سـَراج، زیراج (بیرجند)، ... . در معنا سراج در مقابل زیراج است. ده بالادست در برابر ده پایین‌دست. نمونه‌های دیگر: ساج، زواج، دیباج (خراسان رضوی)، ... .

***

ـُخت. چنانکه بالاتر گفته آمد، ـُخت صورتی نادر از یای نسبت است که با چند مرحله تحول به این صورت درآمده: ـیک » ـوک » ـوگ » ـوج » ـوش » ـوشت » ـُشت » ـُخت. سپس ـُخت از نقش پسوند نسبت خارج شده و نوعی پسوند مکان شده است. چند جای‌نام با این پسوند: بیدخت، گزخت /gozoxt/، فـَـندخت، پـُخت، رویـُخت/روبـُخت. گزخت و بیدخت و فندخت در زیرکوه، نزدیک هم‌اند. | گزخت ساخته شده از گــَز+ـُخت یعنی جایی که درختچه‌ی گز دارد. گــَزُخت را امروزه گــُزُخت می‌خوانند ولی اصل همان گــَزُخت است و تبدیل فتحه به ضمه، حاصل هم‌سان شدن آواهاست (هم‌چنین است حال گزند). گزخت و گزند هم‌معنی‌اند. | بیدخت مانند گزخت ساخته شده از بید+ـُخت یعنی جایی که درخت بید دارد. | پـُخت هم‌معنی پـُشت است. پـُشت معمولاً اشاره دارد به اینکه آن روستا پشت کوهی است، نسبت به روستای دیگری که موقعیت مرکزی‌تر داشته است. جای‌نام‌سازی با مضمون پشت‌کوه، پسکوه، پی‌کوه peykuh، پیشکوه و مانند آن نمونه زیاد دارد. پشت با پسوچ هم‌معنی‌ست. رویخت احتمالاً از اصلِ رگــُخت/رَزخت است یعنی روستای رَز.

​​​​​​***

در روستای شیرگ بیرجند، به قنات روستا می‌گویند «قنات قنج»، درست همان طور که در آیسک به آب قنات اصلی روستا «آب دِه» می‌گویند و در فردوس «آب بلده» (بـَلــَده: شهر). این تأییدی‌ست بر این‌که زمانی در گذشته، واژه‌ی «قـُنج» دقیقاً به معنی دِه و روستا به کار می‌رفته است.

حیدری و برآبادی (1399) در مقاله‌ای با عنوان «جای‌نام‌شناسی آبادی‌های شهرستان بیرجند: نمونه‌ی موردی واژه‌های خان و ماه» در مجله «زبان و زبان‌شناسی» بعضی جای‌نام‌های اطراف بیرجند را بررسی کرده‌اند. چند مطلب ارزشمند در این مقاله دیدم. بعلاوه، در آنجا دیدم که خنج/قنج را صورتی از خنگ گرفته بود و خنگ را صورتی از خونیک و خونیک را به معنی چاه آب. ولی با نظر عوامانه‌ی خودم، این را بعید می‌دانم. تنها چند روستای انگشت‌شمار با نام خنگ /xong/ داریم و در مقابل چند دَه روستا با نام خنج/قنج/غند/گنج/کنج. از آنجا که نویسندگان این مقاله، هیچ یک زبان‌شناس نبودند (یکی باستان‌شناسی و دیگری مردم‌شناسی) ضعفِ مقاله حتی برای منِ آماتور هم آشکار بود. نویسندگان، هر مطلبی از هر جا یافته بودند، در مقاله‌شان چپانده بودند. مثلاً در تحلیل نام فورجان، جزء اولِ واژه، یعنی «فور» را با رجوع به لغت‌نامه، هم‌ریشه با فوران آب گرفته بودند که واژه‌ای عربی‌ست، در حالی که در مورد ریشه‌ی بقیه‌ی واژه‌ها دنبال قدیمی‌ترین ریشه‌های ایرانی رفته‌اند. به عربی بودنِ «فور» به معنی جریان آب هم اصلاً اشاره نکرده بودند، شاید حتی خودشان هم متوجه آن نشده بودند.

معمولاً تلفظ‌های محلی اهالی روستاها از نام روستاشان، به اصالت نزدیک‌تر است. املای رسمی بسیاری از جای‌نام‌ها غلط است و بی‌دلیل از حروف عربی مانند ط، ح، ع، ص و بجز آن استفاده کرده‌اند (دُرُح، طاغان، بسطاق، اصفهک، اصفاک، ظهر و ...). از روی تلفظ‌های محلی بهتر می‌توان معنی کلمه را حدس زد. ولی خود معنی نام روستا را نباید از اهالی پرسید که اگر بپرسی، غالباً جز مشتی پرت‌و‌پلا نخواهی شنید، حتی از باسوادهاشان. بسیاری از این روستاهای کویری، بیش از دو هزار سال پیشینه‌ی سکونت دارند. با توجه به دگرگونی شدید زبان مردم، و ناآشنایی ساکنان با زبان‌های فراموش‌شده‌ی قدیمی، به آنچه مردم در مورد وجه تسمیه‌ی نام روستاشان می‌گویند غالباً اعتباری نیست خصوصاً وقتی تلاش می‌کنند ریشه‌ی نام روستا را به کلماتی در زبان‌های رایج فعلی (فارسی یا عربی) برسانند. به قول شاعر: پشـّه کـِی داند که این باغ از کـِی است/کاو به بهمن زاد و مرگش در دِی است. کسانی که مطالعاتی در زبان‌شناسی (شاخه‌ی زبان‌های باستانی) داشته‌اند بیش از هر کسی، برای اظهار نظر در مورد معنی این نام‌ها، صلاحیت دارند.

از آنجا که نام رسمی روستاها و شهرها مکرراً دستکاری شده، گاهی صورت اولیه غیرقابل تشخیص است. اگر نام کوه‌ها، چشمه‌ها، تپه‌ها، صحراها، بیابان‌ها و دیگر نام‌های جغرافیایی «با همان تلفظ محلی‌شان» جایی ثبت می‌بود آنگاه بسیار بهتر می‌شد هم خودِ آن نام‌ها و هم نام روستاهای نزدیک‌شان را ریشه‌یابی کرد.

***

گناباد هم بی‌مرغ و بیهود و بیماد و بیدخت و رزگ و خانیک و کسک و کرشک و چاه‌کند و زیرجان و زیروک و قوژد دارد (آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری!). گناباد گرچه امروزه جزو خراسان رضوی‌ست اما در جغرافیا و زبان و فرهنگ و تاریخ، کاملاً جزئی از قهستان تاریخی‌ست.

ادامه در پست بعد...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

*****

وجه تسمیه روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه روستاها و شهرهای خراسان جنوبی، ریشه شناسی نام روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه بیابان لوت، وجه تسمیه بیرجند، بیرجند یعنی چه، نوق یعنی چه، نوغاب یعنی چه، معنی نوغاب، لوت یعنی چه، وجه تسمیه نام آبادی های خراسان، دلیل نامگذاری روستاهای خراسان جنوبی، معنی بوژان، معنی قوژد، بشرویه یعنی چه، خراسان شناسی، ایران شناسی، نام شناسی، ایرانشناسی، وجه تسمیه آبادی های خراسان جنوبی، نامجای های خراسانی، لهجه فردوسی، لهجه بیرجندی، لهجه گنابادی، گویش طبسی، گویش بیرجندی، گویش قاینی، لهجه قاینی، لهجه طبسی، ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان جنوبی، اتیمولوژی نام روستاهای خراسان، وجه تسمیه قم، وجه تسمیه بیرجند، وجه تسمیه شهر ترمذ ازبکستان، ...