جاینام‌های خراسانی ۸ - مین،مر، مرز، مرغ، بین، بیر، گین، گر، بیرجند، دره، فر

***

مین. در سلسله مطالبی که با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» نوشته‌ام، مشروحاً توضیح داده‌ام که واژه‌ی «مین» و تبدیل‌های آن در ابتدای جاینام‌ها به معنی نیک، خوب و مانند آن است. به ویژه مین با آب ترکیب میناب را ساخته که با صورت‌های مختلف در همه جای ایران نمونه دارد. میناب در ریشه، معنایی معادل شیرین‌آب یا خوشاب دارد. مین در جای‌نام‌های خراسانی صورت‌های من، مل، مـ، مر، مـِز، مـِـس، میر، مهر، مهل، مور، مول، مو، میـ، و شاید صورت‌های دیگر، به خود گرفته است. «مهر» در جای‌نام‌های خراسان، پرشمار است. احتمالاً بیشتر این «مهر»ها تبدیلی از میر از اصلِ مین هستند. در اینجا از واژه‌ی مرغ و مرز باید جداگانه یاد کرد مـَرز و مـَرغ دو صورت از یک واژه‌اند. این هر دو با واژه‌ی مـَـرَک، هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند. مرز و مرغ در ریشه به معنی جای خوب و جای نیک‌اند. بعلاوه هر دو با توسعه‌ی معنایی، کاربردهای دیگری هم پیدا کرده‌اند، بویژه واژه‌ی مرز به معنی سرزمین، از قدیم در فارسی و پهلوی معمول بوده است. مرزدار در اصل به معنی والی و حاکم بوده. کاربرد مرز در معنای سرحد، به نسبت معانی دیگر، جدید است. وقتی از مـَرغ سخن می‌رود، یاد نکردن از مـَرو باستانی، که زمانی مادرشهر خراسان بود، البته جفاست. نام قدیم مرو، مرغه بوده. هنوز هم چندین مرغش و مرقچ و مراغه در خراسان ایران هست.
در این نام‌ها صورتی از مین و گونه‌های آن آمده است، که البته هر یک نیازمند توضیح است: میناخون (خوسف)، مناوند (زیرکوه، درمیان)، منند (درمیان)، منوری (زیرکوه)، ملوغان (نهبندان)، ملوند، ماودر (طبس)، مرتوند، مرکه/موکه (سربیشه)، مـَرغ، مرقچ، مـَـرَک، مروک، فریزمرغ (بیرجند)، مرغوب، گومرغ (طبس)، شیرمرغ (قاین)، ده‌مرغ (نهبندان)، بای‌مرغ (زیرکوه)، مرغوک (خوسف)، مزداب، مـِزگ، مساوری (بیرجند)، مسک (درمیان)، مشوکی (سربیشه)، مهرک (زیرکوه)، مهل‌آباد (نهبندان)، مـَـخلاباد (سرایان)، مهلوجان (زیرکوه)، مهلوجو (طبس)، مورتیغ (درمیان)، مود، موروتک (سربیشه)، موکوه (بشرویه)، سمو، موگرد، مولید، بیماد (بیرجند)، موگو (طبس)، میریک، میرزگ (بیرجند)، میغان (نهبندان)، بیمرز، بهامرز (سربیشه)، ... .
نام‌ها را آوردم. توضیحش بماند برای وقتی دیگر، اگر عمری باقی بود. ضمناً برخی از این نام‌ها را ذیل گروه‌های دیگر هم آورده‌ام. دلیل واضح است. چون همیشه احتمالات دیگر را هم باید در نظر داشت. مثلاً «مه» در ابتدای واژه‌ها می‌تواند صورتی از «ماه» باشد به معنی روستا یا بزرگ. میغان را ذیل واژه‌ی می/رَز هم آورده‌ام.

حدس میزنم در جاینام‌های بالا، این واژه‌ها صورتی از میناب‌اند (و تبدیل‌های آن مانند مـَرداب، مـَرغاب، مـَراب، ملاب و جز آن): مینا در میناخون، مناو در مناوند، مرتو در مرتوند، مرو در مروک، مرغو در مرغوک، مرغوب، منو monow در منوری، ملو در ملوغان و ملوند، ماو در ماودر، مـَـزداب، مسا(و) در مساوری، مشو در مشوکی، مهل‌آب در مـَـهل‌آباد، مهلو در مهلوجان و مهلوجو، مورو در موروتک، و موگو. در بسیاری از این‌ها حرف «و» را u می‌خوانند و ظاهراً ow درست‌تر است. آب در بیشتر گویش‌های ایران امروزه ow تلفظ می‌شود. مخلاباد (سرایان) صورتی از مـَهل‌آباد (نهبندان) است. این تبدیل هـ به خ در همان منطقه‌ی سرایان، یک نمونه‌ی دیگر هم دارد و آن تبدیل «پابرهنه» به «پابرخنه» است. نمونه‌های دیگر مانند تبدیل هسته به «خسته» (در سرایان: خـِـستـَـک) البته، در بسیاری از نقاط خراسان و جز آن فراگیر است (نمونه‌ی دیگر: تبدیل محکم به مخکم).

مینو. در مورد واژه‌ی بهشت در یادداشت نخست از این مجموعه گفتم که ساخته شده از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژه‌ی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو نیز همین مین است که در جاینام‌ها آمده است. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتی‌ست که در نقش نشانه‌ی مکان به کار رفته است.

حاشیه. دیدم در روستای هیتـُمک بلوچستان، آب‌بندهایی با دیواره‌های سنگی در کنار رودخانه می‌سازند، برای مهار آب رود و کشت‌کار روی لای ته‌نشین شده در آن. به این آب‌بندهای سنگی می‌گویند خوشاب (هوشاپ). این برای من شاهدی‌ست از این که بسیاری از این جاینام‌ها که در لغت معنی خوشاب دارند، در کاربرد به معنی آبگیر، بویژه بندهای فصلی بوده‌اند؛ جاینام‌هایی مانند ازناب، میراب، مهراب، آرویز و ... .

مود (سربیشه) mud ساخته شده از مو+ـود. جزء «ـود» ud نشانه‌ی مکان است. جزء «مو» mu ظاهراً صورتی از «ماو» است از اصلِ مین‌آب به معنی خوشاب. جاینام‌هایی مانند ماودر (طبس) هم همین صورت از میناب را در خود دارند. مود با منوجان (کرمان) همریشه است، هر دو به معنی جای خوشاب، محل آب شیرین. جزء «ماد» در بیماد (بیرجند) ممکن است صورت دیگری از همین «مود» باشد (هر چند ماد می‌تواند از اصل مـَد هم باشد؛ یک پسوند مکان).
نمونه‌های مین و تبدیل‌هایش در خراسان رضوی و شمالی: مینا، مینوشک، مندر، منیدر، منقان، سملقان، سمل‌قو، سماخون، کلاته‌ملو [۲تا]، ملش، ملغدر، ملکت، ملوند، ملوی، ملی، تکمران، سارمران، جمران، مراغه [۲تا]، هشت‌مرخ، امرشک، امرشکچه، امرغان [۲تا]، بازمرگان، رودمر، کشمر، کلاته‌مره‌ای، سمرجان، سمرغاوه، بیمرغ، تخم‌مرز، مرزان، مرجانه، چشمه‌مرغیش، گاوسمرغ، مرغانو، مرغش [۲تا]، میان‌مرغ، مرغزار، مرو، مریچگان، مریدار، مرندیز، مارندیز/ماراندیز، مارشک، ماروس، ماروسک، ماریان، ماخانی، مایوان، مایان، ابمال [۲تا]، ماسی، ماش، ماشوله، ماغو، مالاب، مالین، ماوا، ماوی، موری/ماوی، سمویی، مور، مورشک، مورنی، موشک، موشنگ، موشان، مونجک، مهاباد [۵تا]، مهرآباد [۱۱تا]، مهنه، مهنک، مهی‌آباد، مخلی، مزجرد، مزداوند، مزده، مزرج، مزنگ، مزیان، مزینان، مسکن، مسک‌آباد، مشکدر، مشکان، مشک‌آباد، تمشک، بیامشک، مجنگان، مج، رودمعجن، بقمج، چاه‌مجنگ، مچو، معل‌آباد، مـَغاث [املای درست: مغاس از اصلِ مرغاس)، مقیسه، مـَـغان، میاب [=میـ(ن)+اب]، میامی [=میاب+مه]، میر، میرآباد [اگر میر از اصلِ امیر نباشد]، میشاب، میش‌آباد، میچک، میخک، و ... .

سمر. این نام‌ها در جزء سـَمـَر مشترک‌اند: سمرقند [ازبکستان]، سمرجان، سمرغاوه، گاوسمرغ، سملقان، سمل‌قو، سماخون، سارمران. به نظرم «سـ» در ابتدای سمر، کوتاه‌شده‌ی «سر» است به معنی بالادست و از جهت شباهت دارد با نام‌هایی مانند سمنگان (کرمانشاه، فارس، خراسان‌ر [۳تا]، افغانستان)، سمنان و مانند آن.

کاشمر. پیشتر در مورد کاشمر نوشته‌ام. کاشمر از اصلِ کشمر است. کشمر یا تبدیلی‌ست از کــَشمیر یا کوتاه‌شده‌ی کشمرز. اگر از اصلِ کشمیر باشد، منظور تشبیه به کشمیر هند در سرسبزی بوده است یا اشاره به سرو کشمیری معروفی که در کاشمر بوده است که مورخان در موردش نوشته‌اند که به دستور زرتشت کاشته شده بوده. اگر از اصلِ کشمرز باشد آنگاه کاشمر می‌رود کنار جای‌نام‌های بسیار دیگری که با کش یا مرز ساخته شده‌اند، از جمله کشمرز قزوین که هر دو را با هم دارد. کشمرز ساخته شده از کــَش+مـَرز. کش یعنی دامنه‌ی کوه و مـَرز یعنی سرزمین، منطقه و ناحیه. کشمرز در مجموع یعنی منطقه‌ی کوهپایه‌ای یا کوهستانی.

***

بیرجند.

معنای (۱) بیرجند تبدیلی از پیر+جند. جاینام‌ها معمولاً تک نیستند و در همان حوالی، نمونه‌هایی دارند که در ریشه‌یابی کمک می‌کند. ممکن است پیرُنج و بیرجند هم‌ریشه و هم‌معنی باشند. لابد مثل خیلی از جای‌نام‌های دیگر، در اینجا هم پیری نامدار زندگی می‌کرده که محل رجوع مردم بوده (به یاد آورید پیرهای مشهور تاریخ را، مثل خواجه عبدالله انصاری، معروف به پیر هرات). احتمالاً این پیر آنقدر مشهور بوده که آن دِه را به نام او پیرغنج/پیرنج (دِهِ پیر) نامیده بوده‌اند (بله بودنِ یک نفر می‌تواند نام یک ده یا شهر را عوض کند. قطب‌الدین حیدر، پیری از مشایخ صوفیه در زاوه می‌زیست و در همانجا مرد و در خاک شد. پس از او، نام آن شهر به تربت حیدریه، تغییر کرد). منطقی‌ست که همین اتفاق برای بیرجند افتاده باشد. در این حالت «جند» پسوند مکان است و پیر به بیر معرب شده است.

معنای (۲). بیرجند به معنی روستای بزرگ. در شمال و شمال غرب ایران، پیر مکرراً به معنی بزرگ، در جاینام‌ها به کار رفته است و من در جای خودش در این باره نوشته‌ام. هر چند ضعیف است و شاهد ندارد اما شاید در اینجا هم پیر به معنای بزرگ بوده باشد. آنگاه پیرجند یعنی روستای بزرگ.

معنای (۳). بیرجند ممکن است تبدیلی از بی‌جند باشد. بی bi به معنی پایین‌دست نمونه‌های بسیاری در خراسان جنوبی دارد که در جای خود به آن‌ها پرداخته‌ام. بی‌جند یعنی روستای پایین‌دست. بیرجند قدیم نسبت به اطرافش در کف دره‌ای V شکل قرار دارد. اضافه شدن یک «ر» هم الگوی رایجی‌ست و نمونه‌هایی دارد، از جمله تبدیل گوجه به گورجه، و چند نمونه‌ی دیگر که جداگانه در موردشان نوشته‌ام.

معنای (۴). بی‌جند ممکن است تبدیلی از بید‌جان باشد به معنی محل درخت بید (بیدجان > بی‌جند > بیرجند). نمونه‌ها: بیجند (آذربایجان شرقی)، بیجان (آذربایجان غربی)، بیدُخت (روستایی در مجاورت بیرجند)، بیجار [: بید‌جار] (بیرجند)، بیژن‌آباد (بیرجند)، ...

معنای (۵) بیرجند ممکن است تبدیلی از بی‌رَجـَن باشد. بی: پایین؛ رَجـَن تبدیلی از رَجـَـنو از اصل اَرجناب به معنی خوشاب و آبگیر. در مورد نمونه‌های ارجناب در خراسان و همریشه‌های فراوان آن، در همین سلسله مطالب، جداگانه چیزی نوشته‌ام نمونه‌های این ساختار در جاینام‌ها: رجنگ (قاینات)، رجنوک، رجنعی (درمیان)، لجنو (فردوس)، لجنوک (بشرویه)، جنوک (سیس.وبلوچ.)، بجنو (نیشابور)، رجنو، جنوک، بیجنی (کرمان)، ارجنه (سمنان)، ارجنگ (فارس)، لای‌رجن، ارجنان (یزد)، ... . در این معنا بی‌رَجـَن یعنی آبگیر پایین. از آنجا که بسیاری از جاینام‌ها به نوعی معنی جای آب دارند، من این معنا را از همه محتمل‌تر می‌دانم هر چند معنای بیدجان هم احتمال بالایی دارد.

در میان جاینام‌های مشابه، نام‌های برجن (کرمان) و بجنو (نیشابور)، و بیچــِند (نهبندان)، نزدیک‌ترین شباهت را به نام بیرجند دارند. در گویش محلی منطقه‌ی ما، هنوز هم بیرجند را بــِرجـَن تلفظ می‌کنند.

***

گر. گر (با فتحه یا کسره) وقتی در پایان نام است، ظاهراً باید آن را پسوند نشانه‌ی مکان گرفت و همریشه با گـِرد. مانند مسگــَر (بیرجند)، هنگران، زرگر (خوسف)، سنگر، سنگری، سیگری (نهبندان)، لنگر، سنگر (خراسان رضوی)، ... . مثلاً سنگر یعنی جای سنگی. ظاهراً مـِـزگ (بیرجند) و مـِسگــَر (بیرجند) دو صورت از یک واژه‌اند و احتمالاً هر دو را باید با مـَـسک (درمیان) و مـَسکن (خراسان رضوی) همریشه و هم‌معنا گرفت.

اما وقتی «گر» در ابتدای واژه می‌آید احتمالاً تبدیلی از گین است به معنی پایین‌دست. مسیر تبدیل احتمالاً چنین بوده: گین > گی > گیر > گِر > گــَر. گین gin با بین bin همریشه و هم‌معناست. تبدیل گین به گر مطابق همان الگویی‌ست که احتمالاً در برخی جاینام‌ها بین را تبدیل کرده به بیر و ذیل نام بیرجند از آن‌ها یاد شد. رابطه‌ی گین و گر، و بین و بیر، قابل مقایسه است با رابطه‌ی مین و مر که بالاتر در موردشان نوشته‌ام. نمونه‌های گر در آغاز نام‌ها: گرونگ، گرگی، گرگنج (خوسف)، گرو، گروک، گراپی (نهبندان)، گرسک (درمیان)، گرازان، گراز خونیک (قاینات)، گریمنج (قاینات، بجستان)، گرینه، گرینگ، گرو [۳تا]، گراب [۵تا]، گریاب، گرمه (خراسان رضوی)، گریوان، گرمه (خراسان شمالی)، گروان، گروک [۷تا]، گراپ، گری، گریک، گریکان (سیستان و بلوچستان)، گری، گروک [۲تا]، گرو [۳تا]، گروغ، گراب، سرگرو، گریشه (هرمزگان) گریو [۳تا]، گرینوییه، گری، گریک، گروک [۲تا]، گرو، گروه، گریچ، گروییه، گراش، گراشک، گرازی (کرمان)، گروه [۲تا]، گراش، (فارس)، گراوی، کانی گراوان (آذربایجان غربی)، گراوند (کرمانشاه)، ... . صدای روی گ ممکن است فتحه، ضمه یا کسره باشد. مثلاً در گرگنج gorgonj ضمه شدن صدای روی گ ممکن است از تأثیر ضمه‌ی روی گنج باشد. در مورد گر در ابتدای واژه، البته احتمالات دیگر هم هست، چنانکه در جای خود گفته‌ام. مثلاً «گر» در برخی از این نام‌ها (نه لزوماً همه‌شان) ممکن است به معنی تپه یا کوه باشد. صورت‌های گرو، گراپی گراب و گریاب، از یک ریشه‌اند و پرشمار تکرار شده‌اند. گراب را ظاهراً باید پای آب معنی کرد مانند بسیاری از جاینام‌های مشابه در ساختار و معنا؛ از جمله گنو، گناوه، گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، گیو، بو، بناب، بیناباج و ... . احتمالاً ریشه‌ی نام گرگان (گلستان، مرکزی، کرمانشاه، فارس، سیستان و بلوچستان) را هم باید در این گر+اب+گان جست.

صورت گوراب در همه جای ایران نمونه‌های پرشمار دارد و در جای خود، در موردش نوشته‌ام. گین، گیل، گور، و گر، بین، بر، غین، بی، غی، بُن، و چند صورت دیگر، همگی از اصلی واحد مشتق شده‌اند. گراب، گوراب، و بناب یک معنی دارند؛ آبگیر. از همینجا چشم‌بسته می‌توان حدس زد که مثلاً از اصل غین ممکن است صورت غر در برخی جاینام‌ها وجود داشته باشد، شاید مثلاً در غرجنگا (طبس)، ... . هر چند غــَر را در جای خود تبدیلی از غور به معنی کوه در نظر گرفته‌ام.

***

گرد. جزء «گــِرد» در انتهای این نام‌ها مشترک است: دستجرد، دستگرد، موگرد، بهلگرد، بهگرد، ساگرد/ساکرد. جای‌نام‌های با پسوند «گـِرد» و گونه‌های آن (جـِرد، یــِرد، کـِرد، کـِرت، غـِرد، خـِرد و ...) در همه‌جای ایران هست، خصوصاً نام دستجرد/دستگرد، هم در خراسان جنوبی و هم در دیگر نقاط ایران پرتکرار است. زبان‌شناسان می‌گویند یک معنای دستگرد عمارتی است اعیانی با باغ و بستانی در کنارش، همان باغسرا. دستگرد در نام روستاها احتمالاً معنایی شبیه کوشک و قلعه دارد. شاهنامه می‌گوید شهری را که به نام سیاوش ساختند، سیاوش‌گرد نام نهادند. «گرد» در اصل صورتی از «کـِرد» به معنی «کرده» و «ساخته» بوده است تقریباً هم‌معنی «آباد». اما گویا بعدها معنی مطلق روستا و آبادی به خود گرفته است. 4 دستگرد، 2 دستجرد و یک دستگردان در خراسان جنوبی داریم. در کل ایران حدود 90 دستگرد داریم (با صورت‌های مختلفش). چاه جـَمکـِرد (سه‌قلعه-سرایان) ظاهراً یعنی چاهی که فردی به نام جـَم (جمشید؟) آن را ساخته است‌.

ساکِرد آدم را یاد سـَـگــَرتیـَـه، نام منطقه‌ی قهستان در دوره‌ی هخامنشی، می‌اندازد. هر چند بعید است اما به عنوان یک احتمال ضعیف، شاید ربطی داشته باشد. ظاهراً سـَـگــَرتیـَـه همان واژه‌ایست که امروزه سنگر تلفظ می‌شود به معنی سنگستان و جای سنگی.

***

دَر. «دَر» مخفف «دره» است یعنی فاصله‌ی میان دو کوه، و بعدها در اثر کثرت استفاده، معنایی مشابه معنای کلاته و دِه به خود گرفته است. بیشتر در پایان نام‌ها آمده است و گاهی در آغاز انها: تیغدر، تیگدر، ماودر، اغلدر، ذغالدر، الادر، ساقدر، گرمیدر، خالادر، اسپندر، هندر، هودر، گلندر، زیدر، مغاندر، مقدر، جوزاندر، گزندر، کندر، سیندر، نودر، میاندر، کلاج‌درگ. این همه روستا در پایان نام خود «دَر» دارند. تیغدر/تیگدر آبادی‌ای است که در کنار کوه باشد. تیغدر قاین را که دیده‌ام، دقیقاً پای کوه است. نودر، یعنی نودِه. کندر یا مخفف کهنه‌دَر است یا هم‌معنی غـُنددَر. کندر کاشمر را را کندُر /kondor/ می‌خوانند که اشتباه است، کــُندَر درست است. واژه‌ی نغندر /noğondar/ روستایی در منطقه‌ی جاغـَرق مشهد، ساخته شده از نو+غند+دَر. غـُـندَر یعنی کلاته‌ای واقع در دره. نوغندر یعنی غندرِ جدید. «دَر» در ابتدای نام‌ها هم آمده است، از جمله: درمیان، درسـَری، دراِشکــَـفت، درباز، درگور، درچنار، دربلوند، درجان، دراَمرود (خ. جنوبی)، دربند (تهران)، دَررَز (کرمان)، دَرقنج (گناباد). درقنج (املای درست‌، دَرغــُـنج) /darğonj/ کلاته‌ای در مسیر کاخک-کریمو، به معنیِ آبادیِ واقع در دَره است و واقعاً هم هست. دربند تهران در لغت همان بند دره‌ی بیرجند است‌.

تخ. تــَخ در خراسان جنوبی تبدیلی از تنگ است به معنی دره. نمونه‌ها: تخ (نوده-سرایان)، تخویج (درمیان، : تــنگ+آویج یعنی آویجی که در دره است). در نام‌های دیگر، تخ گاهی ممکن است تبدیلی از تک به معنی بند و رود هم باشد (مانند تخته‌جان) و گاهی تبدیلی از تخت باشد.

***

باقران. نام کوهستان بالای شهر بیرجند (طرف جنوبی)، باقران است و باقر نام شخص است. نامگذاری کوه‌ها و دره‌ها به نام اشخاص، چند نمونه‌ی دیگر هم در همان اطراف دارد، مثلاً کوه تقی‌قنبر (طرف شمالی بیرجند، محل دکل تلویزیون)، گردنه‌ی ثمن‌شاهی (بین بیرجند و قاین)، بند عمرشاه (بالای شهر بیرجند، داخل کوه باقران)، ... . برخی این نامگذاری را دوست نداشته‌اند و باقران را باغران می‌نویسند تا وانمود کنند که این نام معنای عمیق‌تری داشته؛ که خب ظاهراً نداشته. علامت جمع «ـان» وقتی به نام اشخاص اضافه می‌شود، آن را پسوند بنوّت می‌نامند. باقران یعنی باقری‌ها. حالا این باقری‌ها که بوده‌اند که این کوهستان را ور اسم آنان کرده بوده‌اند، کسی نمی‌داند.

***

فر. چند جاینام در ابتدای خود فر و فرا دارند که احتمالاً با فـِرِی در زبان پهلوی هم‌ریشه است. فـِرِی همان است که در زبان کردی، امروزه فـِرَه تلفظ می‌شود؛ به معنی زیاد و فراوان. واژه‌های «فراوان»، «فرزانه»، «فراخ»، «فرخ»، و «پـُر» در فارسی ظاهراً صورت‌هایی از این فـِرِی را در خود دارند. در میان جاینام‌ها با «فر»، نام فاریاب پرتکرار است. ظاهراً فاریاب در لغت یعنی پـُرآب؛ جایی که آبی فراوان دارد. لغتنامه فاریاب را زمین زراعتی که آبیاری شود، معنی کرده. در برخی لهجه‌های جنوبی، ظاهراً پاری‌آب به معنای کنار آب است. جاینام‌ها از این ریشه: فاریاب (ایلام، کهگیلویه و بویراحمد، فارس [۳تا]، کرمان، بوشهر [۲تا]، هرمزگان [۵تا]، افغانستان)، فاراب (اردبیل، مرکزی، ماوراءالنهر)، فاروج (خراسان شمالی)، فارغان، فارور (هرمزگان)، فارند (اصفهان)، فرغانه (ماوراءالنهر)، فراهان (مرکزی)، فراه (افغانستان)، فران، فلاورجان [فرا+ور+جان] (اصفهان)، فرامان (کرمانشاه)، فرنگه (لرستان)، فرگه (خوزستان)، فرجان، فرخاش (فارس)، فرخون (فارس، کرمان)، فرکان (کرمان)، فراهک (هرمزگان)، فراغه (یزد)، فرات، فروان، فرور، فرومد (سمنان)، فریومد، فرخد (خراسان رضوی)، پردول، پرکاب (آذربایجان شرقی)، پرند (تهران)، پرزان (اصفهان)، پریشان، پرزه (فارس)، پریان (همدان)، پروان (کرمان، قزوین، افغانستان)، پروانه (مازندران)، پروند (کرمان، خراسان رضوی)، پرازان، پرزین، پرخاش (هرمزگان)، پرگان (یزد)، پرور، پروس (سمنان)، پـَروَدِه، پردان، پرمــِچ (خراسان جنوبی)، پرویز (خراسان رضوی)، پرچین (زنجان)، پراچان، پرگه (البرز)، پارچین (اردبیل)، پارام (آذربایجان شرقی)، پارم (مازندران)، پاریاب (ایلام، لرستان)، پاریز (کرمان)، پارف (خراسان رضوی)، پارمون (هرمزگان)، پارگاوه (بوشهر)، ... . فیلسوف مشهور، فارابی، نیز اهل فاراب فرارود بوده که امروز ویرانه‌های آن در جنوب قزاقستان است. در برخی لهجه‌های جنوبی فاریاب را پاریو pâriyow تلفظ می‌کنند.
احتمالاً فــُر در ابتدای برخی نام‌ها هم تبدیلی از همین فر است، مثل فـُردو (قم 2تا)، فورگ furg، فورجان furjân (خراسان جنوبی)، فورگ forg (فارس)، فروغن (خراسان رضوی)، ...
گمان می‌کنم نام‌های فورگ و فورجان، هر دو به معنای جای فراخ و وسیع است. واژه‌ی فــَراخ، در تلفظ خراسان جنوبی، فــُراخ (به ضمه)، تلفظ می‌شود. فــَرغانه دره‌ای وسیع و آباد است که امروز بین سه کشور تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان تقسیم شده است و گذشته‌ای ایرانی‌تبار دارد. فرغانه نیز احتمالاً به معنی زمین فراخ است و اشاره دارد به آن سرزمین هموار در میان کوهستان‌های پیرامونش. روستای فلک (قاینات) احتمالاً تلفظ درسش folk بوده و همریشه با فورگ است.
فریومد (خراسان رضوی)، زادگاه شاعر معروف، ابن یمین فریومدی، ظاهراً ساخته شده از فاریاب+مـَد. مد یعنی روستا. فاریومد یعنی روستای پر آب.
پریشان احتمالاً به معنی جای وسیع است؛ پرزه نیز، و پروان، پرکان و پرند و پرزین و پرخاش و پروَر و پروَس و پارچین و ... . همه‌ی اینها ساخته شده‌اند از پـَر+یک پسوند مکان.

***

فـَخرود، فــَشارود. به نظر می‌رسد جزء فخ در فخرود (درمیان) و جزء فش در فشارود (بیرجند)، دو صورت از یک واژه‌اند. شاید هر دو صورتی از واژه‌ی «پخش» باشند به معنی رود عریض و پرپهنا. نمونه‌های جاینام با مفهوم پهن و وسیع بودن: پهنایی (قاینات)، ..

***

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

وجه تسمیه کوه باقران، وجه تسمیه بیرجند،

جاینام‌های خراسانی ۷ - شور، زیر، شوش، رنگ‌ها

ادامه افکار پریشان من در باب ریشه‌شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان. این هفتمین قسمت است.

زیر. زیر و گونه‌های آن، جیر، جیـ، چیر، زِر، زَر، شیر، شـُـوْ و شکل‌های نادر دیگر، همگی به معنی زیرین و پایین‌دست هستند. جاینام‌ها با زیر، در همه جای ایران فراوانند؛ در خراسان جنوبی: زیرک zirk (بشرویه، بیرجند)، شیرگ سارجین širg، شیرخند، زیرکوه (زیرکوه)، شیرگ آقا، جیک سفلی، زرسنوک (سربیشه)، جیرگ jirg، زِرکـَش (خوسف)، نوغاب چیک، زیروچ، زیروچی، زیراج/زیراچ، شیرگ، شیرمِنج، زیلگوک (بیرجند)، زیرنج، شیرمرغ (قاین)، چیروک، شیرگـِشت، شیرآباد، حوض زیره (طبس)، چاه زیران، گجیکه، شیرزاد (نهبندان)، زیربراندود، زیردره، بوته زیرگ، شیرک (درمیان)، ظهر (فردوس)، شواکند، کلاته‌شب (سربیشه)، زرفت (بشرویه)، کلاته زیرک [۲تا]، زیرجان [۲تا]، زیرک، کلاته زیراوند، زیروک، زیرکــَن، زیرکــَت، زرقان/زرقون (خراسان رضوی)، زیرگان (سیستان و بلوچستان) و ... . ظاهراً همه‌ی این نام‌ها به ارتفاع پایین‌تر آن روستا نسبت به چیزی دیگر (کوهی، تپه‌ای، یا روستایی دیگر) در بالا دست اشاره دارند. نام کلاته‌ی «زیر» در فردوس به اشتباه، ظهر (ظـِهر) نوشته شده است. «زیر» را در منطقه‌ی فردوس و سرایان، زِر تلفظ می‌کنند با کسره‌ی کشیده /zēr/. خطای املایی از اینجاست. زیرُنج در اصل، زیر‌گــُنج بوده به معنیِ آبادیِ پایین‌دست. شیرخـُند هم باز گویا صورت دیگری از همان ژیرگــُند/زیرگــُند است، دِهِ زیرین، دِهِ پایین‌دست. شیرخند در مقابل سرخـُـنگ است؛ شیرخند، ده پایین، سرخنگ، ده بالا. زیرکوه نام یک شهرستان است. مشخص است که تلفظ باستانی این واژه «ژیر» بوده که در گویش‌های امروزی به «جیر» و «زیر» و «شیر» تبدیل شده. زرسنوک (زَ سـَـ) از نامش معلوم است که روستای پایین‌دست روستایی دیگر با نام سنوک، بوده و همین‌طور هم هست، زرسنوک، زیرِ سنوک است. شیرگشت (طبس) ساخته‌شده از شیرگ+ـِشت، و ـشت در اینجا همان پسوند نسبت است در نقش نشانه‌ی مکان، که بالاتر گفته شد. شیرگشت یعنی «زیری»، «پایینی». اصلِ جای‌نامِ زَرنوخ (مه‌ولات) را باید زیرنوغ دانست. زیر به معنی پایین‌دست و نوغ نام روستایی در بالادست. زیرنوغ یعنی آبادیِ پایین‌دستِ نوغ یا نوغ پایین در برابر نوغ بالا. تبدیل زیر به زِر و بعد به زَر، مطابقت دارد با تحولات آوایی در لهجه‌های خراسانی. زَر در این جای‌نام‌ها ربطی به طلا ندارد، گرچه زَرهای برآمده از کوتاه‌شدنِ زَرد هم در نام‌های جغرافیایی کم نیستند (باز هم غالباً نه به معنی طلا بلکه به معنی زردرنگ). شیرمرغ (قاین) را ظاهراً باید شیرمـَرغ خواند به معنی مَرغ پایین یا کلاته‌ی پایین‌دستِ روستای مَرغ. چندین مـَرغ و مَرَک و مانند آن در منطقه هست. مَرغ را به اشتباه مـُرغ می‌خوانند.

شـُـوْ šow. «شـُوْ» هم صورتی از همان «زیر» است که امروزه غالباً فراموش شده است. در برخی لهجه‌های خراسان (خصوصاً کاشمر)، «شو» /šow/ به معنی «زیر» هنوز به کار می‌رود. واژه‌ی «شوپا» به معنی «پایین‌دست»، و «شوخاکی» به معنی «زیرخاکی» در همین آیسک خودمان، در بین قدیمی‌ها رایج است. نام روستای کلاته شب (سربیشه) در تلفظ محلی، بی‌شک کلاته‌شـُـوْ بوده و شـُـوْ در اینجا معادل شب فارسی نیست. کلاته‌شـُـوْ یعنی کلاته‌زیر، کلاته‌ی پایین‌دست. شواکند ساخته شده از شو+الف‌واسط+کــَـند؛ هم‌معنی با شیرخند و زیرنج و شیرگشت و دیگر نام‌های مشابه. الفِ واسط، در اینجا همان است که در نام‌هایی مانند خـُراشاد هم هست. این نوع ساخت ترکیب‌های اسمی، سابقه‌ی چند هزارساله دارد.

بـُنی. بـُنی که در چند جاینام آمده معنای پایین‌دست و زیرین دارد. بنی را باید به ضم باء بـُنی خواند و بـَـنی خواندن غلط است. نمونه‌ها: ده‌بـُنی، بنی‌آباد (بیرجند)، بنیاب (درمیان)، بنی‌خانیک (سرایان)، بنیاباد (خواف، نیشابور)، بنیابید (قوچان)، دربنی (سیستان و بلوچستان)، و ... . در جایی دیگر از همین یادداشت‌ها گفته‌ام که بـُن با واژه‌های گین، غین، و بی همریشه است. با این حساب، بنیاب همان معنای بناب و غیناب و گیو و غیوک را دارد. بنی‌آباد هم‌معنی و هم‌ریشه است با نام‌های بیناباد، بیناباج، گناباد، گندآباد و گل‌آباد. همگی صورت‌های مختلف یک واژه‌ی واحدند.

***

شور/سور. جاینام‌ها با «شور» و تبدیل‌های آن مانند سور، سول، صول، و شول، بسیارند. از جمله: شورستان (سربیشه)، شوره (خوسف)، شورآباد (نهبندان، بشرویه)، شوراک (فردوس)، شوراب (فردوس، طبس، نهبندان، بیرجند)، چاه شور (نهبندان، سرایان، بشرویه، فردوس، طبس)، شورگشت، شورک، شوریکه، شوراب، چاه‌شور، چشمه شور (خراسان رضوی) و ...

واژه‌ی «شوریک» به معنی جای شور یا آب شور، در جاینام‌های مختلف با چند صورت متفاوت به کار رفته است، از جمله: شورک (نهبندان، خوسف)، شورکه (سربیشه)، سورگ [۳ تا در بیرجند، قاین، خوسف]. | سورِگ در زبان بندری (بندرعباس) به معنی شوره‌زار است. |

سول. جزء سول در سولابــِست (سربیشه) هم احتمالاً صورتی از سور/شور است. سولابست در لغت یعنی محل شوراب. املای سولابست درست است و صولابست غلط. | نام روستای صـِلک (خوسف)، ظاهراً تبدیلی از سـُلک است از اصلِ سورگ (املای درست سلک است، نه صلک). نمونه‌های مشابه: سلگی (همدان)، سلک (خراسان رضوی)، سورگان (کرمان)، سورگ (خوزستان)، سورگاف (سیس.وبلوچ.)، سورگو (بوشهر، سیس.وبلوچ.)، سورگی (هرمزگان، کرمان)، شورک (چندین مورد، خ.رضوی، خ.شمالی، خ.جنوبی، کرمان، سیس.و‌بلوچ.، یزد، فارس، مازندران).

شو. شو šu در برخی نام‌ها کوتاه‌شده‌ی شور است. | شومه (درمیان): روستای شور. | شوسف (نهبندان): جای شور.

شیر. شور ممکن است در شماری از جاینام‌ها به شیر تبدیل شده باشد مانند شیرک (درمیان)، شیرْگ (بیرجند، سربیشه، زیرکوه)، شیرگشت، شیرآباد (طبس)، شیراز (بیرجند)، شیرازه (نهبندان)، کلاته شیراز (فردوس) و ... . هر چند شیر ممکن است تبدیلی از «زیر» به معنی پایین‌دست هم باشد.

سولاخان (نهبندان). در لهجه‌های خراسانی، سولاخ یعنی سوراخ. اگر به نوعی نام این روستا به سوراخ (مثلاً غاری در آن نزدیکی) ربطی دارد که هیچ، اما اگر ندارد آنگاه، احتمالاً سولاخان از اصلِ شوراب‌خان است به معنی چشمه‌ی آب شور. در اینجا هم مانند سولابست و سورگ و صـِلک/سلک واژه‌ی شور تبدیل شده به سور و بعد سول. احتمالاً دیگر آن است که از اصلِ شوراک‌خان باشد به معنی شوره‌زار.

***

شوش. شوش و گونه‌های آن مانند سیس در نام‌های فراوان آمده است. نمونه‌ها: شوشک šušk (درمیان، سربیشه، خوسف، زیرکوه)، سیسکان، شوشود šušud (بیرجند)، ششک šošk (گناباد)، شوشو (جغتای-خ.رضوی)، سیساب (خراسان شمالی)، ... . «سیس» ظاهراً تبدیلی از شوش است، چنانکه شورک تبدیل می‌شود به سورگ. به نظر می‌رسد در این واژه‌ها هم صورتی از واژه‌ی شوش به کار رفته است: پشوش [: پی‌شوش] (کوهی در قاین)، شاسکوه، سیج/سیچ، شاج (زیرکوه)، چاج/چاچ (بیرجند)، سیشک (بشرویه)، سیچان (بیرجند)، جاجــِنگ (درمیان)، ... . نمونه‌های ذیگر: شاشکان (کرمان، سیس.وبلوچ.)، سوسکان (کرمان)، سوس (قزوین)، ... .

شوشود ساخته شده از شوش+ود (پسوند نسبت). شوشود یعنی شوشی. جای شوشی یعنی چه جور جایی؟

معنای (۱) شوش شاید ساخته شده باشد از شــُـوْ+پسوند مکان «ش». در این معنا شوش یعنی روستای پایین‌دست. در مورد شــُـوْ به معنی پایین و زیر، در بالا توضیح دادم.

معنای (۲) شاید شوش ساخته شده باشد از شور+پسوند مکان ش. در این حالت دوم، شوش یعنی جایِ شور. در این معنای دوم شوش هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند شوسف، و سورگ.

معنای (۳) در لغتنامه‌ها برای واژه‌ی شوش، معانی‌ای مانند ترکه‌ی درخت و شمش، ذکر شده است. در شواهد شعری‌ای که در لغت‌نامه‌ها آمده، ظاهراً معنایی از جنس رشته‌ی نخ دارد. با نظر به معنای شِمش، شاید شوش و سیس در جاینام‌ها به معنی جای سنگلاخ باشد. لااقل روستای شوشود که من دیده‌ام با چنین معنایی مناسبت دارد. شاید هم شوش، نظر به معنای رشته و ترکه، در جاینام‌ها به معنی جایی باشد که انشعاب و دره‌های باریک زیادی دارد. در این معنا شوش را باید چنددره یا پـُردره معنی کرد. اگر چنین باشد، آنگاه «شوش» همان معنایی را می‌رساند که در جاینام‌های دیگر با واژه‌های «در» و «دره» بیان شده است. با کمی توسعه‌ی معنایی، شوش می‌تواند معنای «کوهپایه» به خود گرفته باشد. در پای کوه، دره زیاد است. این معنای اخیر با نام‌هایی مانند سیساب بیشتر جور در می‌آید. سیساب می‌شود به معنی کوه‌آب؛ آبی که از کوه می‌آید. در این معنا شوشود و جاجــِنگ هر دو یعنی کوهی، کوهستانی. پشوش یعنی پی‌کوه، پشت کوه. شاسکوه کوهی‌ست در کنار روستای سیج/سیچ. معلوم است که شاس و سیج دو صورت از یک واژه‌اند. من معنی کوه و کوهپایه را برای شوش مناسب‌تر می‌بینم.

الگوی تبدیل ج به چ. چاج را چاچ هم می‌گویند ولی چاج اصل است و تبدیل ج به چ ناشی از جایگاه ج در واژه است. تبدیل ج به چ نمونه‌های دیگر هم دارد مثل برزاج (خوسف) و برزچ (بیرجند)، پسوج/چ (بیرجند) و ... . اساساً این یک الگوی شناخته‌شده‌ی تحول آوایی ست. استاد زبان‌شناس، سیداحمدرضا قائم‌مقامی، در کانال تلگرامی‌اش ذیل بحث از واژه‌ی «پیچ» می‌گوید: «اینکه پیچ در پایان خود چ دارد نه ج از آنجاست که انسدادیهای واکدار و مرکبِ واکدار در پایان کلمه مقداری از واک خود را از دست می‌دهند و این در بعضی مناطق باعث بر از میان رفتن تقابل ج و چ در پایان کلمه شده است. ... از همین جاست که شاعران گذشته کلماتی مانند هیچ و پسیچ را با کلمات دارای جیم قافیه کرده‌اند. ... پیچ یا پیج (و اصل پیج است) ...» [پایان نقل قول].

حاشیه. چاچ از جاینام‌های مشهور شاهنامه هم هست. می‌گویند چاچ شاهنامه در محل تاشکند کنونی پایتخت ازبکستان بوده است. حتماً چاج‌ها و چاچ‌های دیگر هم در فاصله‌ی این دو چاچ بوده است.

***

سرند sorond (سه تا در فردوس و طبس و بشرویه)، سـُـوْرَند sowrand (زیرکوه)، سورتیغ. | سـُرُند مخفف سـُرگــُند/سـُرغــُند است. حذف «گ» رایج است، مانند تبدیل اگر به اَر که در شعر فارسی بسیار به کار می‌رود. پس سرند ساخته شده از سـُر+غند. چند روستا در این استان، در نام خود «سرخ» دارند: سرخ‌کوه، چاه‌سرخ، تگ‌سرخ، کال‌سرخ و کلاته‌سرخ. یک احتمال آن است که سـُرغـُند معادل همان کلاته‌سرخ است و سورتیغ، هم‌معنای سرخ‌کوه. معمولاً واژه‌ی «سرخ» در جای‌نام‌ها به رنگ خاک منطقه اشاره دارد. نمونه‌های مشابه: ... . | سـُـوْ sow در سـُـوْرَند (زیرکوه) و سـُوْقــَند (نیشابور) شاید از ریشه‌ی دیگری باشد که اگر باشد آن ریشه احتمالاً «ساب» است از اصلِ زاب. زاب به معنی رودخانه‌ی جاری در دره است در دنباله‌ی همین رشته‌مطالب، مفصلاً در مورد زاب/زُوْ نوشته‌ام. زاب/زو یک صورت زُوار هم دارد به معنی جای رودخانه، و محلِ زاب. ازین زوار هم نمونه‌هایی آورده‌ام. احتمالاً سورند ساخته شده از زوار+ــَند. زوار مجموعاً به معنی زاب و کال و رودخانه، به اضافه‌ی پسوند مکانِ ــَـند. زوارَند در طول زمان تبدیل شده به سورَند. حتی برای نام سـُرُند هم حدسم این است که ممکن است مانند سورند از همین ریشه‌ی زاب/زوار باشد؛ سوار+غــُند. سرند روستای همسایه‌ی آیسک است. من خاک سرخی در آنجا ندیده‌ام ولی در عوض، این سرند، بویژه سرند قدیم، دقیقاً در کنار کالِ معروف به «رود راست» قرار دارد. معنای «روستای کنار رودخانه» کاملاً با موقعیت سرند فردوس، سازگار است. روستای سـُـنج در کنار روستای سرند (طبس) است. احتمالاً سنج کوتاه‌شده‌ی سـُرُنج است و سرنج صورت قدیمی‌تر سرند.

***

سفید، اسپید. رنگ سفید در محیط اطراف بسیاری از مناطق منشأ نام آن منطقه بوده است، از جمله در اسفیج (سربیشه)، اسفیچ (درمیان)، اسپید (درمیان)، اِسفــِدِن (زیرکوه)، اسپدنگ (سرایان)، اسفاد، اسپیگی، اِسپی‌کوه (کوهی در بالادست آیسک)، سفتوک [: سفیدک] (قاین)، ... . اِسفیج همان اسپید است یعنی سفید. برخی به اشتباه آن را آسفیج می‌خوانند. اِسپیگی یعنی جای سفید. پسوند نسبت ی در اینجا در نقش نشانه‌ی مکان است. اسفدن را محلی‌های آنجا اِسپده espede هم تلفظ می‌کنند. اسفدن و اسپدنگ هر دو تبدیلی از سپیدین هستند و سپیدین همان سپیدان است، جای سپید. اسفیدان‌ها و سپیدان‌ها در ایران زیادند. تبدیل اسفید به اسفاد از نمونه‌های جالب الگوی تبدیل ـیـ به آ است. نمونه‌های دیگر سفید: اِسفیجاب (تاجیکستان)، اسپتک، سپتوک (سیس.وبلوچ.)، ... .

در مورد نام رباط سفید (تربت حیدریه)، معدن و کارخانه‌ی گچی که در آنجاست وجه تسمیه را معلوم می‌کند.

اِسپه، اِسفه. در ابتدای چند جاینام، واژه‌ی اسپه/اسفه دیده می‌شود؛ از جمله در اسفزار /esfezâr/ (سربیشه)، اسفشاد /esfašâd/ (قاین)، اسفهرود /esfāhrud/ (بیرجند)، اصفهک (طبس)، اصفاک (بشرویه)، اِشباک (نهبندان)، چاه اسپک‌صر [املای درست: اسپک‌سر] (فردوس)، اسفرق (زیرکوه)... . اسپه در جاینام‌ها را باید صورتی از اسپید گرفت مگر آن که معنای دیگری منطقی‌تر باشد. داوری در مورد برخی از این نام‌ها که با اسپه و گونه‌های آن آغاز می‌شوند آسان است. در خراسان جنوبی چندین معدن بنتونیت وجود دارد. بنتونیت تقریباً سفیدرنگ است و می‌تواند وجه تسمیه‌ی بسیاری از نام‌هایی باشد که به نوعی به سفیدی اشاره دارند. در اطراف اسفزار (سربیشه) معادن آهک و بنتونیت معروفی هست. وجه تسمیه اسفزار از همین خاک سفید است. اسفزار را باید جای سپید یا خاک سفید معنی کرد. یک ناحیه‌ی تاریخی بسیار معروف با نام اِسفِزار هم در نزدیکی شهر هرات بوده که در طول تاریخ، نامش به تدریج به سبزوار تغییر کرده بوده. در دوران معاصر، حاکمان پشتون افغانستان، نامش را به شیندَند تغییر دادند. سبزوار و شیندند هر دو یعنی جای سبز. از آنجا که اسفشاد (قاینات)، در لغت، همان اسفزار است، پس اسفشاد را هم باید اسپیدجا یا جای سفید معنی کرد. اسفرق (زیرکوه) ظاهراً از اصل اسپید ریگ است؛ یعنی بیابان سپید.

حاشیه. اهالی برخی از این روستاها مدعی‌اند که اسپه/اسفه در نام روستاهایشان به اَسب اشاره دارد. بعید می‌دانم.

اِسپـَـک در فارسی میانه به معنی «سگ» بوده. یک چاه عشایری با نام «اسپک‌مـَر» در سه‌قلعه هست، که ظاهراً به معنی «سگ‌مار» است. سگ‌مار نام محلی نوعی مار است.

اِصفَهـَـک (طبس) و اِصفاک (بشرویه)، آشکارا یک نام هستند و املای درست هر دوشان اِسفــَـک /esfāk/ است. ظاهراً اشباک (نهبندان) هم صورتی دیگر از همین واژه است.

نمونه‌های دیگر از اسپه: اسپاخو (خراسان شمالی)، ... .

***

اِسفـَـرَه. ظاهراً اسپیده در شماری از نام‌ها به اسفره تبدیل شده است. تبدیل د به ر در زبان‌های ایرانی شاخه‌ی شمال غربی، مشخصاً در آذری و تالشی و تاتی کاملاً شناخته شده است (بازمانده‌های زبان پهلوی اشکانی). از آنجا که زمانی در گذشته، خراسان هم جزو پهله بوده، بلکه اصلاً پهله اول نام خراسان بوده، بعید نیست در اینجا هم چنین جابجایی‌ای بوده. نمونه‌های اسفر: اسفرایــِن، و اسفروج (خ. شمالی)، اسفرجان، اسفراهان (اصفهان)، اسفرنجان (اصفهان، اردبیل)، اسفرانجان (گلستان)، اسفرورین (قزوین)، باسفرجان (کرمان)، باسفر (خراسان رضوی)، اسفرزنه (سمنان)، اسفره (مه‌ولات، تاجیکستان)، ... .... .

اسفروج ساخته شده از اسفره+وج. ـوج در اسفروج پسوند نسبت‌ساز است. اسفراین از اصلِ اسفره+یین باز هم با افزودن یک پسوند نسبت به اسفره، ساخته شده است. اسفره‌یین یعنی جایِ اسفره‌ای. اسفروج و اسفره‌یین هر دو یعنی جای سپید. شاید فاروج کوتاه‌شده‌ی اسفروج باشد.

حذف اس و س. در برخی مناطق اطراف مشهد، واژه استخر به صورت تلخ درآمده است. زبان‌شناسان گفته‌اند سیر تحول آوایی این بوده: استخر > استلخ > ستلخ > تلخ. حذف «اس» از اول جاینام‌ها نمونه‌های زیادی دارد. ذیل اسناب شواهدی از آن آورده‌ام (مثلاً تبدیل سنوک به نوک/نوق). یک نمونه‌ی مشهور دیگر از حذف «س» از ابتدای واژه تبدیل «سپاس» به «پاس» است. واژه‌ی سپاس همریشه است با واژه‌ی spec در لاتین به معنی مراقبت و نظارت (مثلاً spectator در انگلیسی یعنی ناظر و تماشاچی است). در فارسی معنای مراقبت و نظارت و پاییدن به فعل «پاس داشتن» منتقل شده و خود فعل «سپاس داشتن»، با تغییر معنا، معنی «قدردانی» به خود گرفته است (مصدر پاییدن هم ممکن است از همین پاس گرفته شده باشد). با این مقدمه، در چند جاینام مشهور احتمالاً جزء «اس» از ابتدای واژه حذف شده؛ از جمله: فراهان (مرکزی)، و فاروج (خراسان شمالی).

فاروج. احتمالاً فاروج این طور ساخته شده: اسفروج > فروج > فاٛروج > فاروج. ممکن است جزء «روج» صورتی از اصل «رود» باشد که در این صورت اسفروج به معنی سفیدرود است مانند اسفهرود esfārud (بیرجند). در این حالت اسفروج، فاروج، و اسفهرود سه صورت از یک واژه‌اند. در هر دو واژه‌ی فاروج و اسفهرود، اسپید تبدیل شده به اِسپی > اسپـَ > اِسپاٛ > اسفاٛ، یعنی فتحه‌ی پایان واژه کشیده شده است. در جایی دیگر در مورد این کشیده شدن فتحه در پایان هجاهای کوتاه چیزکی نوشته‌ام و نمونه‌هایی از آن به دست داده‌ام (از جمله در واژهای عمو، عروس، علف، عَلَم و آیسک). رابطه‌ی بین اسفروج و فاروج، احتمالاً بین اسفراهان و فراهان هم برقرار است. ممکن است نام فراهان (مرکزی)، کوتاه‌شده‌ی اسفراهان (اصفهان) باشد.

فراهان، اصفهان. حدس من آن است که نام اصفهان این گونه ساخته شده است: اسپره‌هان > اسپه‌هان > اسپهان > اصفهان. با این حساب نام‌های فراهان، اسفراهان، اصفهان، اسفراین و سپیدان یک معنی دارند.

صفر. نمونه‌های دیگر از سفید: صفرین (قزوین)، صفرآباد، ... . شانزده صفرآباد در ایران هست که احتمالاً برخی از آنها تبدیلی از سفیدآبه هستند.

***

سرخ. کوه‌سرخ (فردوس)، کلاته سرخ، سرخ‌کوه (نهبندان)، کال سرخ، قلعه سرخ (سربیشه)، صافت‌سرخ (خوسف)، سرخ‌دره (درمیان)، سرخاب (بیرجند)، سرخ‌آباد (قاینات)، چاه‌سرخ (طبس)، کوهسرخ، لوک سرخ، گدار سرخ، کال سرخ، سرخ‌رود، ده‌سرخ، تک سرخ، چشمه سرخ، سرخ زو (خراسان رضوی)، ...

سیه. سیاه ریگی، سیاه‌دره، چاه سیاه (نهبندان)، استون سیه (سرایان)، سیه چیل (طبس)، کمر سیاه، گدار سیاه، سیاه لاخ، سیاه کال، سیاه سنگ، سیاه چشمه، تک سیاه، سیه دره، سیه لاخ (خراسان رضوی).

زرد. ماهی زرد، گدار زرد، چاه زردک، تل زردکی، گدار زرد (نهبندان)، کلاته زرد (بشرویه)، زردگاه (طبس)، زردانجیر، پوزه زرد (سربیشه)، زردان (زیرکوه)، چشمه زرد (نهبندان، خوسف)، چاه زرد (بیرجند، نهبندان، زیرکوه)، جوزردان (بشرویه)، زردکی (آیسک-سرایان)، پیوال زرد (فردوس)، ...

زرد در برخی جاینام‌ها به زَر کوتاه شده است که تشخیص ریشه‌اش را مشکل می‌کند، چون «زیر» هم به زِر ساده می‌شود و املا یکی می‌شود. نمونه‌ها: زری چاه (سرایان)، زرکش (خوسف)، زرفت (بشرویه)، ... ، زرشک (خراسان رضوی)

سبزوار. این نام را باید سبزُوار sabzovâr خواند چنانکه هنوز هم در منطقه‌ی ما گفته می‌شود. سبزُوار ساخته شده از سبز+ضمه+وار، به معنی جای سبز. در مورد پسوند مکان «وار» و گونه‌های مختلف آن مانند «هار»، «ار»، «هـَر»، «وَر» و غیره، در یکی از فرسته‌های مجموعه‌ی «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصلاً توضیح داده‌ام. جاینام سبزوار، چندین نمونه در ایران (خ.رضوی، سیس.وبلوچ.، لرستان، کردستان) و یک نمونه در افغانستان دارد. سبزوار با این شکل و ظاهر، یعنی جای سبز. جزء «زوار» ممکن است به معنی زاب و رود هم باشد که در آن صورت برای جزء «سب» باید در پی معنای دیگری گشت.

***

سیوجان /siyojân/. سیوجان، روستایی‌ست بین خوسف و بیرجند. باغ‌های عنابش معروف است. حدس می‌زنم اصل آن، سیدُجان /seydojân/ و در اصل سیّدُجان /seyyedojân/ بوده. سیّدُ تلفظ محلی سیّدان است. سیّدوجان یعنی جای سیدها، روستای سیدها. چنان‌که مشهور است غالب اهالی آن روستا، سیدند.

نو. نو یعنی تازه، روستایی که جدید ایجاد شده. نوکند /nowkand/، نوکنده، نوقند /nowğand/، نوخنج /nowxonj/، نقنج (نــَ قــُـ)، نغندر /noğondar/ و نوغان /nowğân/ همگی هم‌معنی‌اند با نوده /nowdeh/ و کلاته نو.

***

***

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

وجه تسمیه شوشود، وجه تسمیه زیرک، وجه تسمیه سرند، وجه تسمیه صولابست، وجه تسمیه شواکند، وجه تسمیه اسفدن، وجه تسمیه اسفراین، وجه تسمیه اصفهان، ...

جاینام‌های خراسانی ۶ - پسوند اسف، طبس، خور، تون، توس، بغ، اعداد، استون

ادامه از فرسته‌های پیشین ...

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی.

***

پسوند «اَسف» asf. این جاینام‌های ایران، پسوند «ـَسف» دارند: خوسف (خ.جنوبی، یزد)، شوسف (خ. جنوبی) سوسف (گیلان)، زریسف (کرمان)، کرسف (کرمان، زنجان)، کاسف، خرسف (خراسان رضوی)، زیراسف (سراب-آذ.شرقی). معلوم است که «ـَسف» یک پسوند مکان است و منطقی‌ست که صورت باستانی آن «اَسپ» باشد. معلوم است که «ـَسف» معرب است و قابل انتظار است که صورت‌هایی مثل «ـَسپ»، «ـَسب»، «ـَشف»، «ـَشب» و صورت‌های کوتاه‌شده‌ای مثل «اَس» و «اَش» در جاینام‌ها داشته باشد. نمونه‌های صورت «ـَسب»: جاسب (دلیجان-مرکزی)، چسب (زنجان)، کرسب، سراسب (مازندران)، خوراسب، کاسب، براسب (آذربایجان غربی)، شهراسب (یزد)، ده‌حسب (کرمان). اینها را من پیدا کردم چون نام ثبت شده‌ی شهرها و روستاهاست. احتمالاً در نام‌های تاریخی، و نام‌های محلی تپه‌ها و کوه و دشت‌ها و دیگر مکان‌ها هم نمونه‌هایی دارد. ـَسب در برخی ازین نام‌ها هیچ ربطی به حیوان اسب ندارد، هیچ ربطی. شوسف بی‌شک ساخته شده از شور+سف به معنی جای شور. سوسف با شوسف هم‌معنی‌ست. کرسف، کرسب، خرسف، خوراسب، کاسف، و کاسب، همگی یعنی جای کوهستانی. در پست پیش آوردم که کر، خر، خور/خـُر، کا، کاه، غور، غر، گر و صورت‌های دیگر، همگی از یک ریشه‌اند، به معنی کوه. چسب ظاهراً صورتی از کاسب است و جاسب معرّب چسب. براسب (املای درست: بـَـرَسب) یعنی جای بلند. سراسب (املای درست: سـَـرَسب) یعنی روستای بالادست. زیراسف (املای درست: زیرَسف) یعنی روستای پایین‌دست. زریسف یعنی روستای زرد، جای‌نام‌ها با زرد و زر زیادند. شهراسب (املای درست: شهرَسب)، یعنی منطقه‌ی شهری و ده‌حسب (املای درست: دِهـَسب) یعنی جای روستایی. پسوند «سف» در برخی جای‌نام‌ها به «س» یا «اس» کوتاه شده است مثل کلوانس، میناس، سلماس (آذ. غربی)، سرابس (کرمانشاه)، سراس (قزوین)، خویس، زراس (خوزستان)، داربس، خارس (فارس)، ارجاس، بهرس (کرمان)، برس (خراسان رضوی)، طبس (خراسان جنوبی و رضوی، چندتا)، ده‌آس (سیس.وبلوچ.)، لیلاس، کرفس (همدان)، میلاس، گیلاس (چهارمحال و بختیاری)، سجاس، پلاس (زنجان)، منگاس (سمنان)، رزکس (یزد)، هریاس (تهران)، خوارس (البرز). بعضی ازین‌ها مانند سراس (قزوین) واضح است که همان سراسب (مازندران) است. نمونه‌های صورت‌های «اَش» و «اش» را در ذیل رشته‌مطلب «در جستجوی زبان از دست رفته» آورده‌ام.

ریشه‌ی پسوند اَسپ. حدس من این است که پسوند «اسپ» با طی این مسیر تحول آوایی ساخته شده است: ـیک > ـیس > ـَس > ـَـسپ. در این حالت، اَسپ از اصل ـیک، یک پسوند نسبت بوده که در جاینام‌ها نقش نشانه‌ی مکان به خود گرفته است.

آذرگشنسب. آذرگشنسب آتشکده‌ی معروف آذربایجان بوده در تخت سلیمان تکاب. جزء پایانی این جاینام هم همین «اسب» است که وصفش رفت.

«اسپ» در برابر «است». چنانکه زبان‌شناسان شرح داده‌اند جزء «اَسپ» در پایان واژه‌ها می‌توانسته به «اَست» تبدیل شود. زبان‌شناس سیداحمدرضا قائم‌مقامی، استاد زبان‌های باستانی دانشگاه تهران، در یکی از نوشته‌هایش (یادداشت شماره 499 در کانال تلگرامی) متذکر شده که صورت قدیمیِ خوسف قهستان، خسپ یا خوسپ است و این هر دو هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند با خوست (افغانستان) و صورت باستانی این واژه هو+اَسپـَـه huuaspā است در اوستا. با این حساب جاینام‌هایی که به «اسف» یا «است» ختم می‌شوند، از یک ریشه‌اند. در همه‌ی این نام‌ها این پسوندها را باید پسوند نسبتی در نظر گرفت که در نام‌های جغرافیایی نقش نشانه‌ی مکان به خود گرفته است. گویا در برخی کتاب‌های تاریخی خوسف را خوست و کوست و خوسپ هم ضبط کرده‌اند.

اسب در پایان نام‌های اشخاص. ظاهر آن است که جزء «اسپ» یا «اسب» در پایان نام‌هایی مانند تهماسپ/طهماسب، ارجاسب، گشتاسب، جاماسب، لهراسب، زرسب و مانند اینها، همین «اسب» است که در پایان جاینام‌ها آمده است و ربطی به اسب (حیوان) ندارد بلکه پسوند نسبت است. تهماسب هم‌معنی تــَـهـَـم‌تــَن است به معنی تنومند. ارجاسب به معنی ارزشمند و والا است.

خوسف. گرچه در بالا یک معنا برای واژه‌ی خوسف را از قول زبان‌شناسان آوردم اما حدس.های دیگری هم برای این جاینام دارم. احتمال 1: خوسف xusf احتمالاً ساخته شده از خور xor+سف. خور (تلفظ: خـُر) xor یعنی کوه. خوسف یعنی جای کوهستانی. در این معنا، خوسف با خوراسب هم‌ریشه و هم‌معناست. احتمال 2: خوسف بیرجند، خودش کوهستانی نیست و در دشت است (هر چند از کوه دور هم نیست)، و بعلاوه، کمی آنسوترش روستایی‌ست به نام خور xur. بیش از ده خور در خراسان و اصفهان هست، همه در بیابان (خورهای دیگر هم هست). خوسف می‌تواند ساخته شده باشد از خور+سف، به معنی جای خور. با این فرض که خور xur گونه‌ای از لغت «شور» باشد آنگاه خوسف با شوسف هم‌معنی‌ست. خوسف و شوسف دو ناحیه‌ی هم‌مرزند و این احتمالی منطقی‌ست. خوسف یزد البته کوهستانی‌ست. شاید خوسف خراسان یعنی شورجا و خوسف یزد یعنی کوه‌جا. احتمال 3: جزء «خو» در خوسف ممکن است صورتی از «خاو» باشد (خاو > خـُوْ). در پست پیش در مورد خاو نوشته‌ام. در این حالت معنی خوسف می‌شود: محلِ آب، محلِ چشمه یا چیزی شبیه به این. این معنا برای هر دو خوسف (یزد، خ.جنوبی) می‌تواند مناسبت داشته باشد. مسیر ساخت خوسف در این حالت این است: خـُـوْاَسف > خـُـوْسف > خوسف.

طبس. هفت طبس در خراسان و ایران داریم: طبس گلشن [شهر معروف در خراسان جنوبی]، طبس [سبزوار]، طبس [خوشاب]، طبس مسینا [درمیان]، طبسین بالا و پایین [نهبندان]، طبس [لنجان-اصفهان]. چنانکه در بالا آوردم طبس می‌تواند از تــَبــَسب باشد به معنی جای گرم. احتمال دیگر آن است که طبس ساخته شده باشد از تـَب+ـیس (پسوند نسبت/مکان). در هر دو حالت معنا یکی‌ست. تــَب در اینجا احتمالاً به گرمی هوای منطقه اشاره دارد. تــَبـَس یعنی جای گرم. نام‌های مشابه: تــَفتان (بلوچستان)، تــَفتازان (خ. شمالی)، تــَبریز (آذربایجان)، تــَفرِش/طــَبرِس (مرکزی) و نام‌های دیگر که در رشته مطلب «در جستجوی زبان از دست رفته» آورده‌ام.

ورنوسفادران (اصفهان). ورنوسفادران ساخته شده از ور+نوسف+ا+دَر+ان. نوسف یعنی نوین، یا جای نو، معادل نوده. وَرنوسف یعنی جایی در کنار و مجاورت نوسف. ورنوسف+ا+دَر یعنی دره‌ای در مجاورت روستایی به نام نوسف. الف در اینجا واسط است و در جاینام‌های دیگری هم دیده می‌شود مانند خراشاد (بیرجند)، فراشاه (یزد)، ... . «ان» در پایان وَرنوسفادَران علامت جمع است. وَرنوسفادَران یعنی دره‌هایی در مجاورت روستایی به نام نوسف. هر دو فتحه در لهجه‌ی اصفهانی کسره شده‌اند. دوستی داشتم اهل ورنوسفادران بود.

***

خور /xur/: چند روستا و شهر با نام خور، در خراسان جنوبی و خراسان رضوی و اصفهان هست؛ همه در نواحی بیابانی. چند معنی برای خور متصور است: (۱) شور، شوره‌زار، (۲) صورتی از خوار (نشانه‌ی مکان)، (۳) کوه، (۴) تبدیلی از خاوَر به معنی سراب، سـرِ آب، کنار آبگیر. معنای اول فقط حدس من است. دلیل من برای خور در معنای شور، جابجایی آوایی بین ش و خ است که شواهد فراوان دارد، مانند فروش-فروختن و خوله-شوله (به معنی خوشه). جاینام‌هایی با معنی شوره‌زار فراوانند مانند سورگ، شورک، شورجه و ... . خور در معنای دوم با تلفظ‌های خوار xâr و خور xor در جاینام‌های بسیار به کار رفته است، از جمله: کــَلخوران (اردبیل)، رُشت‌خوار، ریشخوار (خ. رضوی)، بـُرخوار (اصفهان). این xor غالباً پسوند مکان است. همچنین خور xor به معنی کوه نیز شواهد بسیار دارد که در جای خود در موردشان نوشته‌ام. اما خور در معنای دوم و سوم، همیشه خـُر xor تلفظ می‌شود، نه خور xur. در نهایت بر اساس نظر خودم در معنی چهارم، خور تبدیلی از خاوَر است که ساخته شده از خاو+وَر. در مورد خاو مفصل نوشته‌ام که به معنی سرِ آب است؛ همان سراب و بناب (نمونه‌ها: خواف، خاوه، و ... ). وَر پسوند مکان است. یک الگوی رایج در فارسی، وَ va را تبدیل می‌کند به ـو u (واو معلوم). بر اساس همین الگو مزدَوَر mozdavar تبدیل شده به مزدور mozdur (مزدَوَر یعنی مزددار، حقوق‌بگیر). زبان‌شناسان نمونه‌های دیگری هم برای این الگو فهرست کرده‌اند (مثلاً تبدیل چکاوَک به چکوک/چغوک: گنجشک). خاور بر اساس این الگو می‌تواند به راحتی تبدیل شود به خور xur. نمونه‌های خور: کلاته خاوَر (سرایان)، خورق (تربت حیدریه)، ... .

خرو. پنج روستا در خراسان جنوبی و رضوی نام خرو xārv دارند در فردوس، طبس، کوهسرخ، زبرخان، و داورزن. در مطلبی جداگانه در همین رشته مطالب جاینام‌های خراسانی، ذیل بحث از واژه‌ی کوه و همریشه‌های آن، به واژه‌ی خرو هم پرداخته‌ام و آن را از ریشه‌ی خراو دانسته‌ام به معنی آبی که از کوه (: خر) می‌آید. جالب آنکه در تلفظ همه‌ی این خروها xārv را خــُـوْر xowr تلفظ می‌کنند. به نظرم می‌رسد صورت خــُـوْر قدیمی‌تر از خــَرو است. خــُـوْر به راحتی می‌تواند تبدیلی از خاوَر باشد. در واقع تلفظ خــُـوْر، حد واسط تلفظ خاوَر و خــَرو است و مسیر تحول این واژه را نشان می‌دهد (خاوَر > خــُـوْر > خــَرو). با این حساب، خــُـوْر/خــَرو را هم می‌توان به سراب، پایاب، و بناب، معنی کرد. در وجه تسمیه روستای صدخرو (داورزن/سبزوار) گفته‌اند یعنی صد قسمت آب، چرا که آب اصلی مزارع آن منطقه در گذشته به صد قسمت تقسیم می‌شده. معنی «قسمت آب» برای خرو احتمالاً درست است، و البته حاصل توسعه‌ی معنایی از معنای اصلیِ چشمه و سراب.

تون. تون tun نام قدیم شهر فردوس است. گفتم که خور احتمالاً تبدیلی‌ست از خاوَر که مطابق الگوی تبدیل وَ va به ـو u ساخته شده. تون هم یکی دیگر از نمونه‌های همین الگوست. مسیر تحول آوایی احتمالاً چنین بوده: تــَبین > تــَبـَن > تــَـوَن > تون. تــَبین ساخته شده از تــَب+ـین. ـین پسوند مکان است و تــَب یعنی گرم‌. تــَبین یعنی جای گرم. ساختار واژه‌ی تــَبین عیناً شبیه واژه‌ی طبس/ تــَب‌اَسب است. هر دو ساخته شده‌اند از تــَب+یک پسوند مکان. تون و طبس، یک معنا دارند؛ جای گرم. نام هر دو شهر کاملاً بامسماست و مطابق است با وضعیت جغرافیایی آن دو.

چنانکه استاد زبان‌شناس، احمدرضا قائم‌مقامی در یادداشت 693 کانال تلگرامی‌اش اشاره کرده، تون به معنی آتشدان حمام و کوره، از زبان‌های سامی آمده و با واژه‌ی تنور عربی همریشه است. تون در این معنا، ربطی به نام شهر تون ندارد.

توس/طوس. توس در گذشته نام شهری نبوده بلکه نام ولایتی بوده که چند شهر در آن بوده، از جمله طابران، سناباد، نوغان و ... . بعدها شهر طابران را طوس هم می‌گفتند، چون بزرگترین شهر آن ولایت بود. امروز مشهد، بزرگترین شهر آن ناحیه است. به نظر می‌رسد توس tus تبدیلی از واژه‌ی تــَـوَس است (تــَب‌اَسب > تــَبـَس > تــَـوَس > توس)؛ باز هم یک نمونه‌ی دیگر از الگوی تبدیل وَ به ـو، مانند خور و تون.

نام‌های مشابه و احتمالاً هم‌ریشه با توس و تون: توج (خوسف)، کلاته‌تیوج (طبس)، طامند/تومند (خراسان جنوبی)، توج، توجیدر، توجن، توجایی (هرمزگان)، توسه‌رود، توسه‌چال، توسه‌سرا، توسه‌کله، توسستان، توسادشت (گیلان)، توسک (هرمزگان، همدان)، توشن (گلستان).

طابران. طابران نام بزرگترین شهر ولایت طوس بود که بعدها نامش به طوس تغییر کرد. دو معنا برای آن متصور است. (۱) طابران ممکن است ساخته شده باشد از تاو+بر+ان. تاو کوتاه‌شده‌ی تفاب است به معنی آب گرم و در این حالت تاوبران یعنی «کناره‌ی آب گرم». تف در تفاب از ریشه‌ی تفتیدن است. طابران بر ساحل کــَشـَـف‌رود واقع است. شاید تفاب به معنی رود خشک بوده. در این حالت تاوبران یعنی «بر کناره‌ی رود خشک» و این با موقعیت آن شهر سازگار است. (۲) ممکن است طابران از اصلِ تاب+ـیر+ان باشد. در این حالت، ـیر پسوند مکان است (پیشتر در موردش نوشته‌ام) و تابیر یعنی جای گرم. تابیر به تدریج به تابـَر تبدیل شده. تابران به آن شهر و روستاهای اطرافش اشاره داشته است. در این معنای دوم، تابران با توس هم‌معنی‌ست. نام‌های مشابه: طاویران (کرمانشاه)، ... .

***

بغ، به. بــَـغ یعنی خدا. بغ، که خود تبدیلی از پـَـگ است، در طول زمان به صورت‌های بــَـه، بـج، بــِی، بی و شاید صورت‌های دیگر متحول شده است. بغداده (سرایان) یعنی خداداده. روستای دوحصاران در نزدیک/کنار بغداده است. دوحصاران بر مظهر کاریز بـَهگـِرد ساخته شده است. بـَهگـِرد (در اصل، باٛگـِرد، با فتحه‌ی کشیده، bāgerd) از اصلِ بـَغ‌کـِرد است یعنی خداساخته. بغ‌داده و بغ‌کرد، خداداده و خداساخته، کنار هم‌اند. در خودِ روستای دوحصاران، کاریزِ بـَهگـِرد را بــِی‌جــِرد beyjerd هم می‌گویند که مسیر تحولات آواییِ این واژه را به خوبی نشان می‌دهد (بغ » بـَه » بــِی). نمونه‌های مشابه: بقچیر، بـَهامـَرز، بهلگرد، بهنو (خ.جنوبی)، بقی (کاشمر)، بهدادین (خواف)، بهنگر (داورزن)، بهزاب، بهاباد (گناباد)، بهچین، بـَهاباد (یزد)، بهاآباد [املا اشتباه]، بهاب، بهنگ، بهنوییه، بهور (کرمان)، به‌آباد (کرمانشاه)، بهبهان (خوزستان)، بیغـِرد، بیگردو، بهویه (فارس)، بهجرد (کرمان، 4 تا)، بهورد (سمنان)، بهده (هرمزگان)، بهدان (گیلان)، بهستان (آذ.غربی)، بهکندان (همدان)، بهاور (زنجان)، پـَـغمان، بـَغلان، بـَـگرام (افغانستان)، .... .

جاینام بقیع (نیشابور، زاوه) ظاهراً همان بقی (بیرجند، کاشمر) است و چون معنی را نمی‌دانسته‌اند با افزودن یک عین آن را آشناسازی کرده‌اند. البته که بقی می‌تواند از اصلِ باغی هم باشد؛ یعنی باغستان.

بغستان. دو جاینام معروف بـجستان (خراسان رضوی) و بیستون (کرمانشاه) هر دو تبدیل‌هایی از واژه‌ی بغستان‌اند. همچنین است بهستان (آذربایجان غربی) و ... . البته بجستان ممکن است تبدیلی از بیدستان (خراسان رضوی ۴تا، خراسان جنوبی، سمنان ۳تا، یزد ۲تا، کرمان ۲تا، فارس ۳تا، ...) باشد. بیدستان منطقی‌ترست به نظرم. در لهجه‌ی محلی آنجا، بجستان را به کسر باء bejestan تلفظ می‌کنند که تبدیل بید به بــِج را به ذهن می‌آورد.

بـَهامـَرز (سربیشه) یعنی زمینِ خدا، سرزمین خدا. شاید بیمرز (سربیشه) با بهامرز هم‌ریشه باشد. در این صورت، جای‌نام‌ها با بی bi که پیش ازین ذکرشان رفت را هم باید در اینجا یاد کرد. بیستون (کرمانشاه) و بجستان (خ.رضوی) هر دو صورت‌هایی از بغستان‌اند. جاینام‌ها با «به» بسیار زیادند. با وجود آنکه معنای «به» واضح است (به معنی خوب) ولی احتمالاً بعضی ازین «به»ها در نام روستاها تبدیلی از بغ‌اند به معنی خدا. همچنین، جزء «به» در بهر و بهل که در نام‌های چندی در همه جای ایران آمده است احتمالاً باز صورتی از بغ است، مثل بهلگرد (بیرجند)، بهرباغ، بهر (بوشهر، خوزستان)، بهره (مشهد، خوزستان)، بهرمان، بهرس (کرمان)، بهرستان، بهلو (فارس)، بهل، بهنق، بهرمان (آذ.شرقی)، بهله (آذ.غربی)، بهرغ، بهرکان (هرمزگان) ... .

بـَهن صورتی از بهین است (ـین، نشانه‌ی نسبت) و بهل تبدیلی از بـَهـَن و بهر تبدیلی از بهل. بـَهـَلگرد (بیرجند) و یک معنی دارند، روستای خدایی. بهنو (درمیان) یا از بــِهین‌آب است، به معنی خوش‌آب یا از بـَهین‌آب به معنی آب خدایی.

بـُهناباد (زیرکوه) و بـُهن‌آباد (بیرجند) هر دو به ضم با تلفظ می‌شوند. لذا احتمالاً اصل آن دو را باید در بـُـوْ bow جست. احتمالاً هر دو به معنی بناب‌اند. بهناباد زیرکوه را امروزه به بهمن‌آباد تغییر داده‌اند که یک دستکاری آشکار است؛ مبتنی بر یک ریشه‌یابی غلط. ریشه‌ی اصلی را چون نمی‌دانسته‌اند واژه را به واژه‌ای آشنا ولی بی‌ریشه، آشناسازی کرده‌اند.

بغداد و بهگرد و دیگر روستاها با بغ و گونه‌های آن، با همان ذهنیتی ساخته شده‌اند که بعدها روستاهایی مانند خداآفرید (طبس، بشرویه، تربت‌حیدریه)، خدادادگان (بیرجند)، خداآباد (یزد، فارس، سیس.وبلوچ.)، دهخدا (سمنان، چهارمحال، مازندران)، خدانگان (کرمان)، و خداآفرین (آذ.شرقی) را ساخته است. ایزدخواست (فارس) هم در همین شمار نام‌هاست. البته این هم هست که ممکن است بـَغ در گذشته نام شخص هم بوده باشد و منظور از مثلاً بغکرد این باشد که فردی با نام بغ آن را ساخته است.

بغداد. بغداد پایتخت عراق هم‌معنی بغداده است. برای هزارسال (اشکانیان و ساسانیان)، عراق امروزی، مرکز سیاسی ایران بود تا آنجا که در اواخر دوره‌ی ساسانی، به عراق می‌گفتند «دل ایرانشهر»؛ معادل هارتلند heartland در زبان انگلیسی، یعنی مهمترین بخش مملکت.

باسناباد (سربیشه) را که محلی‌ها bâsnâbâd (با سکون روی حرف سین) تلفظ می‌کنند احتمالاً از اصل بغ‌سناباد است. در مورد «سناب» در جای خود گفته‌ام.

***

بـُرون. به نظر می‌رسد اصلِ این واژه، بــَرون barun بوده به معنای «پهلویی، کناری». وجه تسمیه آن است که این روستا درست در پهلوی/بــَرِ جاده‌ی فردوس-بجستان قرار دارد. جزء «بر» در برخی جاینام‌های دیگر نیز ممکن است واجد چنین معنایی باشد، از جمله در بروغن (خراسان رضوی)، و .... [تکمیل شود]. تبدیل بــَرون به بــُرون borun حاصل هم‌سان‌شدگی آواهاست؛ مطابق همان الگویی که مثلاً بــِرو berow را تبدیل می‌کند به بـُرو (فعل امر از مصدر رفتن). نمونه‌های مشابه در معنا: راوَر [راه‌بـَر] (کرمان)، ...

حاشیه. واژه‌ی محلی «بــَرینــَـه» به معنی سوراخ پایین تنور (تنورهای استوانه‌ای بلند، اصطلاحاً تنورهای ایستاده)، نیز از همین ریشه ساخته شده. واژه‌ی «بــَـلونــَـه» در لهجه‌ی سه‌قلعگی ظاهراً در اصل به معنی خانه‌ی کنار دالانِ ورودی سرا بوده‌. بلونه نیز همان معنای پهلویی و کناری را می‌رساند. در لهجه‌ی سه‌قلعگی به خود دالان ورودی سراهای قدیمی هم بلونه می‌گویند که حاصل گسترش معنایی‌ست.

روم، رام. ظاهراً جزء روم، رُم، و رام در برخی جاینام‌ها از یک ریشه‌ی مشترک آمده است. نمونه‌ها: روم، رومه، رومشکان، رمشتیک، رمنج، رومنجان، رامنگان [اصلاح شود]. ظاهراً رومنجان صورتی از رامنگان است. «رو» و «را» چه معنی دارند؟ آیا راویج (سرایان) هم ریشه‌ای در این رو/را دارد؟

رهن، رهنیچ، رهنیشک. ... [تکمیل شود]

***

اِستون: ظاهراً برای بعضی‌ها هر گردی گردوست. آقا! در تبدیل واژه‌ها به تلفظ‌های معیار، هر ـونی را نباید به ـان تبدیل کرد. اِستون estun صورت قدیمی‌تر همان «ستون» است به معنی ستون سنگی یا سنگ بزرگ، همان صخره. چند روستا در خراسان جنوبی در نام خود، اِستون دارند و جالب آنکه آدم‌های نادانی هر چه اِستون در این اُستان بوده همه را اِستان کرده‌اند، در املای رسمی. پی استان (طبس) یعنی پشتِ ستون، پشتِ صخره. اِستان سیاه (سرایان)، [تلفظ محلی و درست: اِستونْ سیـَه]، یعنی استون سیاه، صخره‌ی سیاه. استانـِست (سربیشه) ساخته شده از اِستون+ـِست (پسوند نسبت)، یعنی (جای) صخره‌ای و سنگی. استونند/استانند (نهبندان) ساخته شده از استون+ــِند از اصلِ استون+ین (پسوند نسبت)، باز هم به معنی (جای) صخره‌ای. استند/ایستین (نهبندان) هم صورتی از استون است به معنی صخره. روستای استند به خانه‌های سنگی‌اش معروف است. شاید شاید کوتاه‌شده‌ی استونند باشد. دراستون (کرمان) یعنی دره‌ی صخره‌ای.

اِستون‌چاه [استان‌چاه😡] (تلفظ محلی: اِستوچاٛ estučā، املای درست: اِستون‌چاه یا اِستون‌چـَه) (سه‌قلعه) یعنی «چاه سنگی». در چند سال اخیر، بیابان بین سه‌قلعه و خوسف معروف شده است به سنگ‌های زینتی‌ای که در اطرافش پیدا می‌شود. در قدیم ارزشی نداشته، اما حالا همان سنگ‌ها را با چراغ می‌جویند. وجه تسمیه‌ی استون‌چَه از همان سنگ‌هاست. شنیدم کسانی از استون‌چَه سنگ‌های ارزشمندی یافته‌اند.

حاشیه. این جور تبدیل افراطی هر اونی به ان را زبان‌شناسان تصحیح افراطی نام نهاده‌اند. تصحیح افراطی نمونه‌های زیادی دارد. یک نمونه‌اش تبدیل فرغون است به فرغان، در برخی از لهجه‌های نیمه‌ی جنوبی ایران، از جمله‌ی لهجه‌ی خود ما. یکی از شوخی‌های رایج با اصطلاحات محلی هم همین تصحیح افراطی‌ست. مثلاً آن شوخی تبدیل حوض با حابض (به قیاس تبدیل اُوْ به آب، لهجه‌ی محلی)، یا شوخی تبدیل لاله‌زار به لوله‌زار (به قیاس تبدیل نان به نون و امثال آن، لهجه تهرانی).

گاهی استون تغییر شکل داده است. مثلاً اصقول (سربیشه) از استون‌کول؛ اِشتِنگ‌دره (درمیان) از اصل اِستون‌دره.

حاشیه. واژه‌ی اِستون به معنای صخره و سنگ با واژه‌ی stone در انگلیسی هم‌ریشه است. اِستــُن در شعر مولوی هم آمده است؛ در شعر معروف استــُن حنانه. در آن شعر استــُن را اُستــُن می‌خوانند. اِستــُن صحیح‌تر است.

***

ریگ. در لهجه‌ی آیسک ما به سنگریزه می‌گویند رِىـٓـق (با کسره‌ی کشیده). در بسیاری از مناطق به بیابان ماسه‌زار هم ریگ می‌گویند (از جمله در سه‌قلعه). پس ریگ دو معنا دارد: (۱) سنگریزه یا دانه‌ی شن، (۲) بیابان ماسه‌ای. نمونه‌ها: ریگو (بشرویه)، کــُرق ریگ (نهبندان)، رِگ (خوسف)، رِق بغل (بیرجند)، سیاه‌ریگی (سربیشه)، کالرگی/کلرگی [: کال ریگی]، گلرگ [کال ریگ] (نهبندان)، چشمه بنورگ [بنو ریگ] (طبس)، بنرگ bonorg (قاین)، اسفرق [: اسپید ریگ]، رقــّه (بشرویه)، رقویی (بیرجند)، ... .

رقویی (بیرجند) ماسه‌زار نیست. احتمالاً شنی بودن زمین آنجا که نزدیک کوه است، وجه تسمیه‌ی این نام است. در مورد نام رقــّه rağğa (بشرویه) هم همین احتمال ممکن است (ریگی > ریقی > ریقه > رقه). رقه را مطابق لهجه‌ی بشرویگی، با تشدید روی ق تلفظ می‌کنند.

***

سنگ. چند جاینام با سنگ و تبدیل‌های آن: ثــَـقوری/ثغوری (قاین)، سنگر، سنگان (نهبندان)، سنگاب، سنج (طبس)، سقی [: سنگی] (گناباد)، سنخواست [: سنگ جا] (خراسان شمالی)، ... . ثــَـقوری ساخته شده از سنگ+غور+ی. غور یعنی کوه و ثغور یعنی سنگ‌کوه. ثغوری یعنی محل کوه سنگی. در مورد غور، قبلاً نوشته‌ام. سـَـگــَرتیـَـه، نام منطقه‌ی قهستان در دوره‌ی هخامنشی، است. ظاهراً سـَـگــَرتیـَـه همان واژه‌ایست که امروزه سنگر تلفظ می‌شود به معنی سنگستان و جای سنگی.

مزار ساقی (بیرجند) احتمالاً در اصل مزار سـَـقی بوده به معنی مزار سنگی.

لاخ. لاخ در خراسانی، یعنی سنگ خیلی بزرگ، کــُـتــَـل‌سنگ، صخره. نمونه‌ها: لــَخـِـشک (نهبندان، سیس.وبلوچ.)، لاخ سفید (نهبندان، فردوس)، آسیاب پای لاخ (بیرجند)، لاخ زرد، سیه‌لاخ، لاخر (خراسان رضوی)، ...

***

مـَسکن، کــَسکن، کــَدکن، بردَسکن. این یکی دیگر از من نیست. دکتر سید احمدرضا قائم‌مقامی، زبان‌شناس، در کانال تلگرامی‌اش آورده است که «کــَن» در این چهار نام پسوند مکان است، صورتی از پسوند «کان». مسکن یعنی جای بزرگ، کسکن یعنی جای کوچک (از صورت قدیمی‌تر مه و که، مانند مهتر و که‌تر). کدکن یعنی دهستان. بردسکن از اصل پردیزکن یعنی باغستان [پایان نقل قول]. نمونه‌های دیگر از پسوند کــَن: بشکن، رمکن، زیرکن، رخکن، گچ‌کن، شادکن (خراسان رضوی)، بازکن [بیرجند]، گل‌کن [طبس] (خ. جنوبی)، بیجارکن (گیلان)، ممرزکن، واشکن (مازندران)، رگه‌کن (خوزستان)، گرمکن (فارس)، گرمه‌کن، لابرکن، میسکن، دهکن (کرمان)، گرکن (اصفهان)، نوکن (بوشهر، اصفهان، کرمان)، کوشکن (زنجان)، نارکن (سمنان)، اردشکن (یزد)، اره‌کن، سگرکن (هرمزگان)، کن (تهران)، پسکن (خ.شمالی).

مَسک māsk و گــَسک gāsk درمیان دو روستای کنار همند. ظاهراً نام آنها در تقابل با هم است؛ مانند مسکن و کسکن در سبزوار. با این حساب، مسک یعنی روستای بزرگ و گسک یعنی روستای کوچک. قاعدتاً گسک تبدیلی از کسک kāsk است. مـِـزگ mezg (بیرجند) می‌تواند تبدیلی از مـَسک باشد.

***

پو. چند جاینام خراسانی در ابتدای خود جزء «پو» و تبدیل‌های آن مانند «پـُ» و «فو» را دارند؛ از جمله: پـُخت (سربیشه)، پوشـَنگ (هرات-افغانستان)، فوشنجان (نیشابور). پو یعنی چه؟ پخت در اینجا ظاهراً هم‌معنی پـُشت است. پشت در نام‌های بسیار آمده. منطقه‌ی کاشمر و بردسکن را در قرون گذشته ولایت بـُست هم گفته‌اند. ظاهراً این بـُست معرب پشت است و آن ولایت را پشت گفته‌اند چون نسبت به شهر مرکزی خراسان، نیشابور، آنجا پشت کوه حساب می‌شده. نقشه‌ی کوه‌ها را نگاه کنید کاملاً مشخص است. در واقع نام پشت را نیشابوری‌ها روی آن منطقه گذاشته‌اند. احتمالاً وضع دیگر پشت‌ها نیز همین است.

پده /pade/ و /pede/: پده‌ها زیادند، در خراسان و هرمزگان و یزد و کرمان. دو سه روستا با نام پــَدِه در خراسان جنوبی هست. یک پـِدِه هم در تربت حیدریه. پده را باید از پادِه گرفت به معنی دِهِ پایین‌دست پـِدِه از پی‌ده یعنی دهِ پـُشتی.

پی pey. پــِی یعنی پشت. نمونه‌ها: پیکوه (طبس)، پیوند (سربیشه)، پیرود (خوسف)، پی‌گدار (بیرجند، خراسان رضوی)، پی‌استون (طبس)، پی‌کمر (خراسان رضوی)، پی‌غور (خراسان شمالی)، ... .

فدشک، فدیشه. فـِدِشک روستایی‌ست در خوسف و فدیشه در نیشابور است. به نظرم، این هر دو یکی‌اند، به چه معنا؟ به نظرم فدشک ساخته شده از پده+شک.فورگ /furg/، فورجان، فوداج. «فور» به چه معناست؟ مـَرغ، بی‌مـَرغ، بای‌مـَرغ، بی‌مرز، مـَرَک. مـَرغ در بسیاری از لهجه‌ها، نام دیگرِ گیاهِ فریز است. فریز را در نام روستاهای بسیاری می‌توان دید. آیا این مرغ، همان فریز است؟

فود. جزء «فود» در این نام‌ها مشترک است: فوداج (بیرجند)، فودیج (یزد)، فوداز (اصفهان)، و فودنجان (گناباد)، ... . فوداج، فودیج و فوداز سه صورت از یک واژه‌اند.

فور fur، پور pur، بور bur. به نظر می‌رسد جزء فور، بور و پور در این نام‌ها از یک ریشه‌اند: فورگ (درمیان) و فورجان (بیرجند)، پورِنگ/پرنگ [=پور+ین‌گ] (سربیشه)، بورِنگ (درمیان)، اسپور (سرایان، گناباد)، پوراز (کرمان، چهارمحال.و.بختیاری)، پورکان (کرمان)، بمبور، بوری، بورگان (نهبندان)، بمپور، بورگ (سیستان و بلوچستان)، بورایی (خوسف)، بورکی، بورنجان (فارس)، بورق (یزد)، ... .

آیا بور در اینجا به رنگ بور (قهوه‌ای، تیره، سیاه) اشاره دارد؟

ممکن است جزء «فورد» در فوردُوْ/فورداب (قم، =فورد+اب/اُوْ) هم صورتی از همین بور/پور/فور باشد.

***

دزگ (dezg)، گزدز. دزگ ساخته شده از دِز+گ یعنی دژ کوچک. دز همان قلعه است. دو دزگ در بیرجند و یک دزگ در زیرکوه است. گزدز در سربیشه است. روستاهای پرشمار با نام دِزَک، دیزج، دوزج، دوز، و دیز در ایران هست که همگی تبدیلی‌هایی از دِژَک هستند. نمونه‌های مشابه: دزق (مشهد).

دیک. دیک در نام برخی روستاها ظاهراً صورتی نادر از واژه‌ی دِه است، به معنی آبادی و روستا که شاید از این مسیر ساخته شده: دیه > دیک. نمونه‌ها: تــَـغـَـندیک، ...

دیگ‌رستم. گذشتگان بسیاری از پدیده‌های طبیعی دارای اندازه‌ی بزرگ را به رستم نسبت می‌داده‌اند. مثلاً در خراسان جنوبی به رنگین کمان می‌گفتند کمان رستم. چیزهای عامیانه‌ی دیگری هم بود که من یادم رفته، از همین قبیل. در روستای دیگ رستم طبس، چشمه‌ی آبگرم معروفی هست. به نظر می‌رسد این پدیده‌ی طبیعی هم یک نمونه‌ی دیگر از آن پدیده‌هایی‌ست که گذشتگان آن را به رستم نسبت داده‌اند. در واقع آن حوضچه‌ی بزرگ آب داغ را دیگِ رستم نامیده‌اند.

​​​​​​نه (نهبندان). زبان‌شناسان گفته‌اند در زبان پهلوی، «نـِه/نیه» neh\nih به معنی «شهر» بوده. نیشابور، در اصل، نـیه‌شاپور به معنی شهر شاپور بوده است.

کوشک. کوشک در لغت یعنی قصر و کاخ. در نام روستاها کوشک یعنی قلعه، دژ، دِزگ. در برخی نواحی خراسان رضوی، کلاً به جای واژه‌ی «دِه» از واژه‌ی قلعه استفاده می‌کنند. زمانی در گذشته، کوشک و دِزگ چنین کاربردی داشته‌اند. کوشک و گونه‌های آن مانند کوشه، قوشه، کوسه، قوسه، قیص و صورت‌های دیگر در جاینام‌های بسیار در همه جای ایران دیده می‌شود، در خراسان جنوبی: کوشه (3 تا در خوسف، یکی در نهبندان)، کوشک، کوشکک، مهران‌کوشک. نمونه‌های دیگر: کوشه (کوهسرخ) .... . ظاهراً کوشک kušk از اصلِ کوشـَـک kušak است و طبیعی‌ست که در فارسی به کوشه تبدیل شود همان‌طور که نامک در فارسی به نامه تبدیل شده و بسیاری کلمات دیگر. اما در اینجا به نظر می‌رسد که کوشـَک به جای این که به کوشه تبدیل شود به کوشک kušk تبدیل شده. نکته آن که تبدیل پسوند تصغیر ــَـک ak به ــْـک k (ساکن+ک) در لهجه‌های خراسانی بسیار رایج است مثل تبدیل مورچـَک به مورِشک، دِهچـَک به دِهـِشک، کاخــَک به کاخک، و نمونه‌های بسبار دیگر. در مقاله‌ای از دکتر علی‌اشرف صادقی دیدم که کوشک در متون قدیم با صورت‌های کوشه، گوش و گوش هم آمده است. من در این نوشته‌ها احتمال داده‌ام که گوشه (و تبدیلی‌های آن مانند گیشه و گیسگان و مانند آن) در جاینام‌های این منطقه به معنی جای آب باشد اما این معنای کوشک و قلعه، محتمل‌تر به نظر می‌رسد.

***

چرمه (چـَ مـَـ) /čarma/: چرمه چند نمونه دارد: چرمه (سرایان، خراسان شمالی)، دره چرم (درمیان)، چـَرَم (فریمان). چرمه ساخته شده از چـَر+مه (پسوند مکان). احتمالاً چرمه یعنی چراگاه. به عنوان یک احتمال دوم و بعید شاید چرمه تبدیلی از چارمه باشد به معنی چهار روستا.

***

دو، سه، چار، ... بیست، سی. چند روستا در نام خود عدد دارند، از جمله: دوشنگان، سده، سه‌قلعه، چارده، شارغنج، هشتوگان، بیسکنج، سیدال. دوشنگان یعنی دو روستا. واژه‌ی «شـِنگ» به معنی قسمتی از یک زمین، در گویش سه‌قلعه رایج است. شارغنج/شارغند می‌گویند اصلش چارغند بوده یعنی «چهار دِه». یک روستای کوچک دیگر هم در بالادست شهر بیرجند، چاردِه، نام دارد که بعضی به اشتباه آن را چاردَه (14) می‌خوانند. چارده می‌گویند چون چهار کلاته‌ی نزدیک به هم‌اند. بیسکنج/بیست‌کنج یعنی «20 دِه» یا «20 کلاته». «سه دِه» (سده) امروزه نامش را به شهر «آرین‌شهر» تغییر داده‌اند. در همه‌ی این موارد، لابد چند روستا در کنار هم بوده‌اند و آن نام، در ابتدا برای کل آن منطقه بوده که بعدها به یکی از آن روستاها محدود شده است. آن روستاهای مجاور، شاید از بین رفته‌اند یا در روستای بزرگتر، ادغام شده‌اند. در لهجه‌ی سه‌قلعگی عدد ۳ را سـَه تلفظ می‌کنند. پس اینکه محلی‌ها به سه‌قلعه میگویند sağala دلیل بر این نیست که اصلش سـَرقلعه بوده. سه‌قلعه را سه‌قلعه می‌گویند چون سه قلعه‌ی نزدیک به هم در انجا بوده. شواهد زیادی از وجود چند قلعه‌ی نزدیک به هم در آنجا هست. نمونه‌های دیگر: ششتمد (خراسان رضوی). ششتمد یعنی شش روستا.

هشتوگان haštugân (نهبندان) احتمالاً از اصل هشت‌آب‌گان است؛ جایی که هشت منبع آب در آنجا بوده؛ هشت چاه، یا هشت چشمه. نمونه‌های مشابه: هشتوگان (جیرفت-کرمان)، ...

سیدال seydâl (نهبندان) ممکن است از اصل سی‌دار si-dâr باشد به معنی سی درخت.

دوحصاران. در نگاه اول، معنی نام این روستا واضح است، اما در تلفظ محلی، این روستا را دِه‌سارو می‌گویند، حتی خود اهالی آنجا. در اینجا توضیح داده‌ام که احتمالاً اصلِ نام این روستا، ده‌سارانی بوده. چند روستا با نام ساران در ایران هست، در دماوند (تهران)، سپیدان (فارس)، بویراحمد (کهگیلویه و بویراحمد)، و بستان‌آباد (آذربایجان شرقی). یک روستای «سر ساران» هم در شهرستان قاینات هست. یکی از طوایف بلوچ در سیستان و بلوچستان هم سارانی، نام دارند.

فـَن(د): جزء فــَن در ابتدای این نام‌ها مشترک است: فـَنود (سربیشه)، فنوج (بلوچستان)، فـَندُخت (سربیشه)، مافـَـنداب (بیرجند)، فـَند (گرمسار). ظاهراً این فـَن صورتی از پـَنج است. مافـَنداب یعنی روستای پنج‌آب. فندخت ساخته شده از فـَند+ـُخت به معنی پنجی، پنج‌ روستا.

شارقنج. در نوشته‌های قدما (خوافی در کتاب «حافظ ابرو»، قرن نهم) شارقنج را شارغند نوشته‌اند (الگوی جابجایی ج و د). شارغنج یعنی چهار روستا.

***

دوبِشک. دوبشک dubešk (نهبندان) یعنی روستای دوب یا جای دوب. دوب نمی دانم به چه معناست. در صفحه‌ی روستای پیرحاجات طبس در ویکیپدیا آمده است که «در روی تپه‌ای مسطح با فاصله ۵۵۰ متری در شمال قلعه معروف به «دوبِ بِكَندا» تعداد زیادی از قبرهای قدیمی دیده می شود که گفته شده متعلق به گبرهاست». از اینجا معلوم می شود که «دوب» واژه مستقلی بوده. به چه معنا؟ نمی دانم. شاید دوب به معنی تپه بوده.

***

لوت. لوت یعنی «لــُخت» و هنوز هم با همین تلفظ در برخی لهجه‌های جنوبی ایران، به کار می‌رود. بیابان لوت، لوت نام گرفت، از لختی. کـَلوت به کوه‌های سربرآورده از دل بیابان می‌گویند، کوه‌های کم‌ارتفاع با دیواره‌های عمودی. ظاهراً کلوت ساخته شده از کــَ+لوت به معنی کوهِ لــُخت.

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، مردم شناسی، معنی اسفراین، ریشه‌ی واژه اسفراین، نام شناسی اسفراین، قاین شناسی، گنابادشناسی، اسفراین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، وجه تسمیه بغداد، معنی بغداد، ریشه نام شهر بغداد، وجه تسمیه خور، معنی نام شهر خور، وجه تسمیه تون، وجه تسمیه توس، وجه تسمیه طابران، وجه تسمیه خرو، وجه تسمیه صدخرو، وجه تسمیه طبس، معنی طبس، طبس شناسی، وجه تسمیه ورنوسفادران اصفهان، ...

جاینام‌های خراسانی ۵ - گیاهان، بید، فریز، رز، نی، زول، ...

ادامه از فرسته‌های پیشین

جاینام‌های خراسانی ۱

جاینام‌های خراسانی ۲

جاینام‌های خراسانی ۳

جاینام‌های خراسانی ۴

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی. من این مطالب را در وقت‌های آزاد و به صورت پراکنده نوشته‌ام و در ضمن نوشتن، متوجه بعضی نکات و روابط شده‌ام، لذا کل این رشته مطالب در مورد نام‌های جغرافیایی، نیاز به بازنویسی دارد.

بش. بـُش در نام تعدادی از روستاها و شهرهای خراسان جنوبی به کار رفته است، از جمله: بشرویه، بشگز، بسطاق، بزقنج، بزقوچ. بش /boš/ امروزه در خراسان یک واژه‌ی مرده است. تنها اصطلاح آشنا برای خراسانی‌ها اصطلاح «بارانِ سـَربـُش» است. اصطلاحاً می‌گویند: «یک سربشی شد». بــُش به معنی بوته است و هم‌ریشه با آن. سربش یعنی بارانی که تنها سـَرِ (: بـَرگِ) بوته‌ها را خیس کند، باران اندکِ بهاری. احتمالاً واژه‌ی بـُش در اواخر دوران کاربردش، در خراسان به معنی علف‌های بهاری بوده است. بـُش در معنای علف هرزه و علف خودرو هنوز در کرمان استفاده می‌شود. واژه‌ی «واش»، که در زبان پهلوی و نیز در مازندرانی و گیلکی و تالشی و کرمانجی به معنی مطلق گیاه و علف به کار می‌رود، با این بـُش، هم‌ریشه است. بـُشرویه می‌شود علفزار ( ِ بهاری) یا بوته‌زار. بـُش‌گــَز یعنی بوته‌گز. در خراسان بشگز داریم و بوته‌گز (مشهد) هم. بسطاق /bostâğ/ (نزدیک سرایان) در اصل، بـُش‌تاغ بوده. تاغ هم مثل گز، درختچه‌ای بیابانی‌ست (املای درست نام این روستا باید بـُس‌تاغ باشد). بزقنج /bozğonj/ ظاهراً اصلش، بش‌قنج بوده ‌و به معنی «علفزار» یا «بوته‌زار». نام روستای بزقوچ /bozğuč/ بر خلاف آنچه در نگاه نخست به ذهن می‌رسد احتمالاً نه ربطی به بز دارد نه قوچ، بلکه صرفاً دگر شده‌ی همان بزقنج است از اصل بش‌غنج. چون معنی بُش و غنج را نمی‌دانسته‌اند آن را آشناسازی کرده‌اند. در جنوب ایران، بـَش (به فتح باء) به معنی گیاه خودرو و زراعتِ دیم است. بـَش در کرمان و فارس و هرمزگان، هم‌ریشه با بـُش در خراسان و واش در گیلان و مازندران است. نمونه‌های مشابه: بـُـژدَغـَر [طبس]، واشان (بیرجند، ملایر) بـُجدَن (سبزوار)، بشکن، بشروی، بشنیج (نیشابور)، بشگز (سربیشه)، بشرویه (تربت‌حیدریه-خ.رضوی، بشرویه-خ.جنوبی)، بـَشروئیه (کرمان)، بـَشکـِرد/بـَشاگــَرد (هرمزگان)، واشکــَن (مازندران)، بشگان (یزد)، بوژدارو (بردسکن)، بوژگان (تربت‌حیدریه)، بژگان (تربت جام)، بوژان، بوژآباد (نیشابور)، بوژمهران (زبرخان)، بزنجرد (خلیل‌آباد)، بوزنجرد (نام قدیم بجنورد)، بزنج (اسفراین)، بجدن/بژدن (ششتمد) [: بش‌دان]، بجدن (سبزوار)، ... .

بـُـژدَغـَر. دَغاٛری در لهجه‌ی ما زمین مسطحی‌ست که کنار حوض‌انبارها می‌ساختند تا آب باران را به داخل حوض‌انبار هدایت کند. شاید جزء دَغـَر در بـُـژدَغـَر چنین معنایی داشته باشد؛ زمین مسطح. در این حالت، بـُـژدَغـَر یعنی علفزاری که در زمینی مسطح است. کسانی که با جغرافیای آنجا آشنایند بهتر می‌توانند این را تأیید یا رد کند. بژدغر را بژوغر هم می‌گویند.

حاشیه: حرف «گ» در بسیاری از واژه‌های فارسی میانه و زبان‌های قدیمی‌تر، در فارسی تبدیل شده به «ب». یک نمونه‌اش تبدیل گین به بین بود که در بالا آمد. این واژه‌ی واش نیز، احتمالاً یک صورت «گاش» هم داشته است و اینکه نام یکی از روستاهای نهبندان را به دو صورت گاشگزی و بشگزی، ثبت کرده‌اند احتمالاً به همین خاطر است. در اینجا گاش صورت باستانی‌ترِ همان بـُش است به معنی بوته. در همه جا ممکن است این طور نباشد چون «گاش» در خراسان به معنی آغل گوسفندان هم هست.

بزغان (بـُ ) روستایی‌ست نزدیک نیشابور که امروزه نام آن را به فیروزه تغییر داده‌اند و شهری شده برای خودش. احتمالاً این بزغان، در اصل، بـُش‌گان بوده، به معنی علفزار و بوته‌زار. در مجاورت همان بزغان/فیروزه، یک روستای بزقوچان هم هست که این گمان را تقویت می‌کند. بزقوچان هم صورتی از بش‌قنج+ان است. روستای گردشگری معروف بوژان هم در نیشابور است که آن را هم باید صورتی از بش‌جان/بش‌گان دانست، باز هم به معنی علفزار و بوته‌زار. نزدیک همان بوژان، روستای بوژآباد است که اصل آن را باید بش‌آباد گرفت.

حاشیه: شباهت بـُش با واژه‌ی انگلیسی bush در ظاهر و معنا جالب توجه است.

حاشیه. از آنجا که آب در جاینام‌ها می‌تواند به «ب» کوتاه شود (آواز > باز)، لذا برخی از اینجا واژه‌ها که من ریشه‌ی آنها را به بـُش برگردانده‌ام، ممکن است تبدیلی از آبیج باشند، به معنی آبگیر. در مورد تبدیل آویجه به بیشه، در جای خود نوشته‌ام. بش در برخی از این نام‌ها ممکن است تبدیلی از بیشه باشد.

***

فریز: فریز در خراسان معروف است. همان علف هرزِ هم‌خانواده با چمن. در خراسان و دیگر ولایات ایران، روستاهای متعدد با نام فریز داریم. این جای‌نام‌ها صورتی از واژه‌ی فریز را در خود دارند: فریز (بیرجند ۳تا، خوسف)، مافریز (بیرجند)، فریدون (نهبندان)، فریدونی (فردوس)، فیزیک (درمیان)، فریزی، فرزنی (مشهد)، تک فـِرِز (ششتمد-خ.رضوی)، فرزق (تربت‌حیدریه)، فرزنه (تایباد)، فریمان (فریمان، اسفراین)، فریمانه (جغتای)، فریزن (کرمان)، فریدر (سمنان)، فریج (خوزستان)، فریک (چهارمحال.)، فریزهند (اصفهان)، فریدن، فریازان (اصفهان)، فریم (مازندران)، فریجان، فریسمانه، فریس‌آباد (مرکزی). ظاهراً فیزیک کوتاه‌شده‌ی فریزیک است. در مورد فریدون و فریدونی احتمال می‌دهم نام اصلی فریزون بوده که آن را به فریدون آشناسازی کرده‌اند.

فریمان. این واژه ساخته شده از فری+مان (پسوند مکان). فری در اینجا کوتاه‌شده‌ی فریز است. فریزمان یعنی روستای فریز یا جایی که فریز دارد. می‌گویند فـَرَزد در پهلوی، به معنی سبزه بوده. شاید در زمان ساخت واژه‌ی فریمان هم فریز چنین معنای عامی داشته است. در این حالت فریزمان یعنی سبزه‌زار. نمونه‌های مشابه: فریسمانه (مرکزی)، فریمانه (جغتای)، فریمان (اسفراین). امروزه فریمان را fereymân تلفظ می‌کنند اما تبدیل i به ey یک الگوی شناخته شده در زبان فارسی‌ست و نمونه‌های فراوان دارد.

نوفرست. نوفرست (بیرجند) یعنی فـِرِست نو/جدید. مطابق معمول، قاعدتاً در همان حوالی یک فرست دیگر هم باید باشد که لابد از این فرست قدیمی‌تر بوده و این یکی شده نوفرست. خب فرستی نیست. اصلاً فرست یعنی چه؟ فرست ظاهراً از اصلِ فریز است. از این مسیر می‌توان به فرست رسید: فریز > فـِرِس > فرست. در اینجا «ت» به عنوان آسان‌کننده‌ی تلفظ و با تأثیرپذیری از دیگر واژه‌هایی که بعد از «س» یک «ت» دارند، به پایان واژه اضافه شده است و جزء ریشه‌ی کلمه نیست. وجود چند روستا با نام فریز در همان حوالی، تأییدی‌ست بر این معنا و ریشه.

رز. رَز raz یعنی «باغ»، «باغ انگور» و «درخت انگور». رَز در هر سه معنا در فارسی قدیم رایج بوده است و در سراسر ایران، نمونه‌های فراوان دارد. رَز از اصل راگ است و راگ به صورت‌های رای، ری و راز و رَز و راغ در جاینام‌های پرشماری دیده می‌شود، از جمله: رزگ /rāzg/، رزق /rāzğ/، رزوک، رزه (رَ زَ /raza/)، رای (خراسان جنوبی)؛ رگاب، ریاب، رزاب (گناباد)؛ رایین، رائین، رزوئیه (کرمان)، شهر ری (تهران) و .... . رَزگ و رَزق و رزوک هر سه از رَز+پسوند تصغیر ساخته شده‌اند. رَزق را به فتحه باید خواند و رِزق خواندن، به کسر، غلط است. نام خانوادگی بعضی افراد در خراسان جنوبی، رزقی است ظاهراً باید به فتح راء رَزقی خواند.

میم. «مـِـیم» /meym/ نیز در خراسان، نام درخت انگور است. جاینام‌ها با میم نیز در خراسان و ایران پرشمارند، از جمله: میم، میمند، میغان، میاباد (خراسان جنوبی)، میمند، میمه (کرمان)، میبد (یزد) ... . چند روستا و کلاته با نامِ «مـِـیم» داریم. میم با مـِی به معنی شراب، هم‌ریشه است. میمند /meymand/ یعنی تاکستان، جایی که درخت میم/انگور دارد. میمند از میم+مند ساخته شده و مند در اینجا پسوند مکان است. میغان هم معادل همان میمند است، ساخته شده از می+غان (پسوند مکان). میغان هم نام پرتکراری‌ست در همه جای ایران. به نظر می‌رسد میاباد (بیرجند) و میبد (یزد) یکی هستند در ریشه و ساختار و معنا. همین میاباد است که به مهاباد (آذ. غربی، تهران، اصفهان، خراسان رضوی ۶تا) تبدیل شده است.

نی. در این واژه‌ها، جزء نی و نای به معنی گیاه نی است: گل‌نی (درمیان، خوسف، نهبندان)، نیاب (سربیشه)، نیار (طبس، زیرکوه)، نیزار (طبس، بجستان، مشهد، سرخس، فریمان)، نیستان (بیرجند، طبس، سبزوار، گلبهار)، نیگنان (بشرویه)، نیگ (قاینات)، نیک (سربیشه، خ.رضوی ۲تا)، نیور (طبس)، نیوک (فردوس)، رودنی (طبس)، نیارام (مشهد)، ... ، نایمه (نهبندان)، نایگ (بشرویه)، نای‌بند (طبس)، کمنایی (بشرویه)، ...

نیگ. نیگ (قاینات) را محلی‌ها ناٛیگ nāyg تلقظ می‌کنند (با فتحه‌ی کشیده) و با این تلفظ، اصل واژه نایگ nâyg است به معنی نیزار. نِـیک neyk سربیشه و نــَیگ قاینات دو صورت از یک واژه‌اند.

نیار. نیار در همه‌جای ایران نمونه دارد. دو-سه نمونه هم در خراسان جنوبی دارد، نیار (زیرکوه، طبس)، نهارجان (سربیشه). نمونه‌های مشابه: نیار (اردبیل)، نیارک (قزوین)، نیاسر (اصفهان)، نیاوران (تهران)، نیـَر (همدان). ظاهراً نیار ساخته شده از نی+هار به معنی نیزار. در یکی از یادداشت‌های مجموعه‌ی «در جستجوی زبان از دست رفته» در مورد پسوند هار و هم‌خانواده‌هایش مفصلاً توضیح داده‌ام. جزء «نیاور» در نیاوران، با نیور (طبس)، دو صورت از یک واژه‌اند.

نیوک. نیوک را باید neyuk خواند؛ ساخته‌شده از نـِـی+پسوند نسبت ـوک. نیوک یعنی جای نی‌ای، یعنی نیزار. نمونه‌ها: نیوک (فردوس، یزد ۵تا)، کلاته نیوچ (طبس-دیهوک). در نام نیوچ، پسوند ـوک تبدیل شده به ـوچ. هم‌معنی‌ها: نیور neyvar (طبس)، نیو (یزد)، نیوار (فارس)، نیوان (اصفهان)، نیوژ (آذربایجان غربی)، نیور neyor (اردبیل)، ...

کمنایی. کمنایی بشرویه ظاهراً ساخته شده از کم+نای+یای نسبت. کــَم در اینجا صورتی از چم است به معنی چشمه. کــَم در کرمان و استان‌های اطرافش در جاینام‌های بسیاری آمده است. کمنایی یعنی چشمه‌نی. چند چشمه‌نی هم در خراسان رضوی هست. #وجه_تسمیه_کمنایی.

انیک (درمیان) که امروزه آن را آنیک ânik می‌خوانند احتمالاً صورتی از آب‌نیک âb-neyk است.

***

گز. گز، درختچه‌ی بیابانی خودرو در بسیاری از نقاط خراسان و ایران است. جاینام‌ها با گز فراوان‌اند، از جمله: گسک، گزیک، بشگز، گزندر، جزندر، گزدز، قطارگز، گزوک، دشت‌گز، گزنوک، گزنـِشک، زارگز، گل‌گزی، کرگز، کال‌گز، گزو، گزبو، گزومون، گاش‌گزی. شمردم، بیش از 40 آبادی و روستا در خراسان جنوبی در نام خود، گز دارند. گسک در اصل، گزک (گــَ زَ ) بوده و مطابق با الگوی تبدیل ــَـک به ــْـک، به گسک (گــَ سـْـ)/gāsk/ تبدیل شده. این همان الگویی‌ست که نام شهر خود ما را از اَیاسـَـک به اَیاسـْـک تبدیل کرد. زارگز یعنی گززار (مانند گلزار). روستای معروف گازار، می‌گویند در اصل، گــَززار بوده است. نمونه‌های مشابه: جزین (بجستان)، دره‌گز (خ.رضوی)، و ... .

گستج gastāj. از روستاهای براکوه فردوس است. حدس میزنم اصل این نام گزتگ gaz-tag بوده یعنی تگی که در کنار آن گز روییده. از قدیم رسم بوده که در پشت پـَلِ تگ، کنار رودخانه درخت گز می‌کاشته‌اند که آب سیل، تگ را خراب نکند. گستج می‌تواند از گــَست+ـَج (پسوند نسبت) هم باشد.

***

بید. بید از آن درختانی‌ست که در نام روستاها و شهرهای پرشمار آمده است. بیش از 700 روستا و شهر در ایران در نام خود بید دارند. در خراسان جنوبی: بیدسکان، بیدسک، بیجار، درخت بید، کال‌بید، بیدو، بیدوک، بیدخت، بیدک، چاه‌بیدک، دره‌بید، بیدکوه، بهدان، بهدستان، مهوید. در لهجه‌های خراسان جنوبی، بید غالباً تبدیل می‌شود به بــِد bēd (با کسره‌ی کشیده) و از سوی دیگر، حرف هـ در میان و پایان واژه‌ها غالباً بسیار خفیف تلفظ می‌شود، بلکه تقریباً تلفظ نمی‌شود. همین مسأله باعث اشتباه در ثبت املای رسمی نام‌هایی مانند بهدان و بهدستان شده است. تلفظ محلیِ بیرجندیِ bēdo(n) و bēdesto(n) در ثبت رسمی باید تبدیل می‌شدند به بیدان و بیدستان. بیدستان نمونه‌های متعدد در ایران دارد از جمله در خراسان رضوی (چندتا)، کرمان، فارس، اصفهان، لرستان، سمنان، قزوین و یزد. بهدان همان بیدو است و هر دو، صورت‌هایی از بیدان‌اند که نمونه‌های مشابهش در ایران پرشمار است در کرمان (چندتا) و بوشهر و سمنان و یزد و هرمزگان. بیجار ساخته شده یا از بید+جار یا بید+دار. اگر از جار باشد آنگاه جار در اینجا صورتی از زار است. بیجار یعنی بیدزار، جایی که درختان بید زیادی دارد، هم‌معنیِ بیدستان. اگر از بید+دار باشد، آنگاه دار در اینجا یعنی درخت.

بیدُخت. چند بیدخت bidoxt در خراسان جنوبی هست، یکی در گناباد، یکی هم در اصفهان. احتمالاً باز هم هست. می‌گویند بیدخت در علم نجوم قدیم نام سیاره‌ی زهره/ناهید بوده است و می‌گویند از اصلِ بغ‌دُخت است یعنی دختر خدا. ولی بیدُخت می‌تواند از بید+ـُخت هم ساخته شده باشد به معنی روستای درخت بید. جای‌نام‌ها با بید فراوانند و من این معنا را محتمل‌تر می‌بینم. جاینام‌های ساخته‌شده با پسوند ـُخت را در اولین فرسته از این مجموعه (جاینام‌های خراسانی) آورده‌ام.

بجستان. می‌گویند بجستان از اصل بغستان است؛ مانند بیستون (کرمانشاه). ولی بجستان ممکن است تبدیلی از بیدستان (خراسان رضوی ۴تا، خراسان جنوبی، سمنان ۳تا، یزد ۲تا، کرمان ۲تا، فارس ۳تا، ...) باشد. بیدستان منطقی‌ترست به نظرم. در لهجه‌ی محلی آنجا، بجستان را به کسر باء bejestan تلفظ می‌کنند که تبدیل بید به بــِج را به ذهن می‌آورد. بیستون کرمانشاه هم ممکن است تافظی دیگر از همین بیدستان باشد.

***

توت. نام درخت توت را در خراسان غالباً تود تلفظ می‌کنند. در فیض‌آباد مه‌ولات، تلفظ توی را هم شنیدم (الگوی تبدیل د به ی، مانند آبداری به آبیاری). جاینتم‌ها با توت و تبدیل‌های آن: توتـِسک (نهبندان)، تیدوک (بیرجند)، ...

***

سنجد. نمونه‌ها: سنجدوک (خوسف)، سنجدو (طبس)، سنجدک، سنجتک (قاین)، سنجدوییه (کرمان)،

***

اسپند. اِسپند گیاه بیابانی معروف این منطقه است، همان که دانه‌هایش روی ذغال، بوی خوبی دارد. چند نام با اسپند: اسپندر (درمیان، کرمان)، اسفند (کرمان، هرمزگان، سیستان‌وبلوچستان)، ناسفند/ناسپند (نهبندان)، اسفندیار (طبس)، اسفندار، اسفندآباد (یزد)، اسپندو، اسفندقه، اسفندان، اسفندران، اسفندزار، اسفندگران، اسفندوئیه، (کرمان)، اسفندران (فارس)، اسفندان (مرکزی، مازندران)، ...

***

پترگان petergân. پترگان نام دقــّی‌ست در زیرکوه. پَـتـِرک در زبان بلوچی یعنی کما یا همان غـُرنه/قرنه. ظاهراً این دق نامش را از عشایر بلوچی دارد که در آن نواحی رفت‌وآمد دارند.

***

تریخ. تریخ همان درمنه‌ی دشتی‌ست (تلفظ محلی: ترخ terex). نمونه‌ی جاینام‌ها: چاه تریخی (سرایان)، چاه‌ ترخ (طبس)، ...

***

زول، زولسک، مازول. زول در نام چند روستا آمده: زول (قاینات)، زولـِسک zulesk (سربیشه)، مازول (نیشابور) و چاه‌زول (خواف)، ... . مازول معلوم است که ساخته شده از ماه+زول، یعنی زولِ بزرگ، یا روستای زول. زول و دول در زبان‌های تاتی و تالشی در شمال غرب ایران، به معنی زمین پست و دره است. در گویش سیستانی زول به معنی درختزار و جنگل است. ذیل زاب گفته‌ام که زول می‌تواند تبدیلی از زاوَل باشد به معنی جای رودخانه/زاب یا تبدیلی از زاب‌بَر به معنی کناره دره. اما زول نام نوعی خار هم هست که با نام‌هایی مانند زول خراسانی (نام علمی : Eryngium bungei Boiss)، زلنگ، زولنگ (مازندران)، چوچاغ (گیلان)، و بوقناق هم شناخته می‌شود. زول جزو گیاهان دارویی‌ست و عرقش را عطاری‌ها می‌فروشند. به نظرم محتمل‌ترین معنا برای زول، همین نوع خار است که در بیابان‌های خراسان فراوان است و با تنه‌ی بلند سفیدش به راحتی از دیگر انواع خار قابل تشخیص است. در آیسک ما به این نوع خار، خار سِفـِد (: خار سفید) می‌گویند. در این معنا، زولسک یعنی خارزار و چاه‌زول یعنی چاهی که خار زول در اطرافش می‌روید. زول قاینات منطقه‌ای کوهستانی‌ست. بعید نیست آن زول از ریشه‌ی زاوَل باشد، به معنی کنار دره.

***

ادامه در فرسته بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

وجه تسمیه فریمان، معنی فریمان، تاریخ فریمان، اتیمولوژی فریمان، ریشه شناسی واژه فریمان، معنی بشرویه، ریشه نام بشرویه، بشرویه یعنی چه، فریمان یعنی چه، پیشینه تاریخی بشرویه، ریشه یابی بشرویه، ریشه یابی فریمان، وجه تسمیه نام های جغرافیایی خراسان، معنی سبزوار، سبزوارشناسی، معنی لغت سبزوار، معنی نهارجان، ریشه نام نهارجان، نهارجانات، مردم‌شناسی نهارجان،معنی بیدخت، تلفظ درست بیدخت، ریشه لغت بیدخت، معنی نام رقه، ریشه نام رقه، وجه تسمیه بجستان، وجه تسمیه بیستون کرمانشاه، ...

جاینام‌های خراسانی ۴ - کوه، قاین، کاخک، درح

ادامه از فرسته‌های پیشین

جاینام‌های خراسانی ۱

جاینام‌های خراسانی ۲

جاینام‌های خراسانی ۳

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی.

کوه. واژه‌ی کوه و هم‌ریشه‌های آن با صورت‌های بسیار متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته‌اند. بعضی صورت‌های آن به هر چیزی شبیه‌اند مگر کوه؛ صورت‌هایی مانند کاه، کــَـه، کا، کــَـهن، کــَـهل، کــَل، کـَر، کـِر، کـُر، غــَر، قــَر، غور، کور، خور، خــُر، خــَر، خار، خال، گــَر، کوف، کـف، و صورت‌های معرب مانند قاه، قا، قــَـه و صورت‌های دیگر. کئری در زبان اوستایی به معنی کوه است پس کر قدیمی‌ترین صورت این واژه است که در نام‌هایی مانند کرج و کرمان به کار رفته است. صورت‌های دیگر از روی صورت نخستینِ «کر» پیدا شده است. جاینام‌های خراسان جنوبی ساخته شده با کوه و همریشه‌های آن: دشت‌ِغـَران، بـُـژدَغــَر، غرجنگا، کـَلشانه، خـَراوان، قرچه (طبس)، کــَفاز (سربیشه)، خـَرمـِنج، خـُرواج، قاین، کــُـرُه، قومنجان (قاینات)، خــَرو (طبس، فردوس)، کاهی، کاهشـَـنگ، خـُراشاد، کوچ (بیرجند)، خورزاد (سرایان)، اَردَکول (زیرکوه)، اُصقول، اِسکوگ (سربیشه). نام‌های مشابه: خورشانه (تربت حیدریه)، خوشانه [حذف ر] (چناران-خ.شمالی)، جاغـَرق (مشهد)، خرانــَق (یزد). خـرَقان (سمنان، ساوه)، خروانق/خاروانا (آذربایجان شرقی)، باخـَرز (خ. رضوی)، کلوت (تربت جام)، کلیدر (نیشابور)، خرکت (مشهد)، خرق (مشهد، فاروج)، کوشنگ (بردسکن)، خریج (چناران)، زرغری (رشتخوار)، کرناوه (کلات)، کاهه (خلیل‌آباد)، کاهیجه (زاوه)، کاه (داورزن)، کاهبه، کاهوبم [: کاهوبام، بامِ کوه]، خرسره (کوهسرخ)، گرینه، کوله (زبرخان)، کاهدر، کاهو (گلبهار)، کاهک (ششتمد)، گریوان (بجنورد)، کرنخ، کاستان، کریک (مانه و سملقان)، خرگرد (تربت جام)، کرمان، کرج، کرکوک و ... . کول در اردکول و قول در اصقول، نیز به معنی کوه‌اند.

نمونه‌های دیگر: کاشن (خاش-سیس.و.بلوچ.)، کافشان (اصفهان)، کلشان (آذ.غربی)، ...

بسیاری از این واژه‌ها ساخته شده‌اند از صورتی از واژه‌ی کوه+یک پسوند نشانه‌ی مکان.

قـَرچه (طبس) یعنی کوهی، املای درست غـَرچه است. واژه‌ی معروفی‌ست. مناطق کوهستانی مرکز افغانستان را در گذشته غرجستان می‌گفتند و هر که اهل آنجا بود را غرچه/قرچه.

غرجنگا. غــَرجـَنگا (طبس) ظاهراً از اصل غرجین‌گاه است به معنی جای کوهستانی.

خراشاد (بیرجند) و خورزاد (سرایان) هر دو یعنی جایی که کوه زیاد دارد، همان کوهستان. هر دو از یک اصل واحد مشتق شده‌اند. خراشاد ساخته شده از خـُر+ا+شاد. افزودن یک الف در وسط دو جزء کلمه، یک الگوی رایج ترکیب واژه‌ها در زبان پهلوی اشکانی‌ست. شاد و زاد پسوند مکان‌اند.

نمونه‌های دیگر از الف واسط: شواکند (سربیشه)، خــَراوان (طبس)، هندوالان (درمیان)، خرامه (فارس)، ... .

فـَراشاه (تفت-یزد) نمونه‌ی جالبی‌ست. در نام فراشاه، حرف خ تبدیل به ف شده است که الگویی شناخته شده است، مانند تبدیل خاموش به فراموش و احتمالاً تبدیل خشار (قــُچار) به فشار (پیشتر در موردش نوشته‌ام). شاهد آن که محلی‌های آنجا فراشاه را خراشه هم می‌گویند. مسیر تحول این بوده: خراشاد > خراشا > فراشا > فراشاه. حرف ه در پایان واژه را کسانی افزوده‌اند که پنداشته‌اند «شا» در پایان واژه همان شاه است و همین هم باعث دردسر شده. فراشاه یعنی جای کوهستانی اما چون در پایان آن واژه‌ی شاه را دیده‌اند نامش را به اسلامیه تغییر داده‌اند. فراشاه (یزد) تلفظی دیگر از واژه‌ی خـُراشاد (بیرجند) است.

کلشانه (طبس). آدم کـَل، شانه می‌خواهد چه کار؟ کل در اینجا کوه است و شان پسوند مکان است. کلشانه یعنی کوهستان (مقایسه شود با خورشانه (تربت حیدریه) و کاشان).

حاشیه: تلوزیون استانی داشت روستای سُرُند طبس را نشان می‌داد. فردی داشت کوه‌های اطراف روستا را نام می‌برد. تقریباً نام تمام کوه‌های اطراف روستا اینطور بود: غـُرّ ِ فلان، غـُرّ ِ بهمان، ... به نظر می‌رسد واژه‌ی غـُر ğor به معنی کوه، در کوهستان بین طبس و بشرویه، هنوز زنده است.

حاشیه: پیشتر در اینجا نوشته بودم که واژه‌ی غوره (انگور نارس) در فارسی صورتی از همین غور به معنی کوه است. همچنین است اصطلاح «قـُر شدن»، و نیز اصطلاح «قـُر و دبّه» از اصلِ «غور و تپه» به معنی «کوه و تپه». اصطلاحات محلی «در غور بودن» و «وَر غور آمدن» به معنی ورم داشتن و ورم کردن هم از همینجاست.

حاشیه: روستاهایی مثل شیرزاد و شیرمنج، حدسم این است که شاید نام اصلی‌شان خــَرزاد و خــَرمِنج بوده و چون اهالی نمی‌دانسته‌اند خر در اینجا به معنی کوه است، و خر را همان درازگوش پنداشته‌اند، لذا در نام روستاشان، خر را تبدیل به شیر کرده‌اند تا روی طعنه‌زنندگان را کم کنند 😀. در مورد نام روستای فضل‌آباد قاین می‌توان این تحول را دید (خرمنج»شیرمنج»فضل‌آباد). هر چند شیر می‌تواند اصالت هم داشته باشد و تبدیلی از «زیر» به معنی پایین‌دست باشد، چنانکه در نام روستاهایی مانند «شیرگ» širg دیده می‌شود.

خرو. چندین خرو xārv در خراسان هست در طبس و فردوس و قوچان و داورزن و نیشابور و کوهسرخ، همه در مناطق کوهستانی. خروهای خراسان همه در میان کوه‌ها هستند. خرو xārv کوتاه‌شده‌ی خراو/خراب یا خراوه است، هم‌معنی تیغاب (قاین) و آبکوه (مشهد). خراب یعنی آبی که از کوه می‌آید. خراب را باید با چند کولاب و خوراب و خورتاب که در خراسان و دیگر نقاط ایران هست هم‌معنی گرفت. خرو با خـَروان/خـَراوان (طبس) هم‌معنی و هم‌ریشه است. گرچه امروزه املای خروان رایج‌تر است، اما خراوان به اصل نزدیک‌تر است. خراوان ساخته شده از خــَر+آب+ان، یعنی آبگیری یا چشمه‌ی آبی در کوه.

خاو. یک حدسم این است که خاو کوتاه‌شده‌ی خــَراو است، در اصل به معنی آبی که از کوه می‌آید. اما به تدریج به موازات دگرگونی در تلفظ واژه (خراو > خاو) در معنا هم دچار تغییر شده و معنای آبگیر و سراب به خود گرفته است. نمونه‌ها: خاوه (تهران، قم، لرستان، مرکزی)، خیوه (ازبکستان)، خاو (کردستان)، خواف (خراسان رضوی)، خافکوییه (کرمان)، خافور (بهبهان). در آیسک ما به سرِ چشمه، آنجا که آب از زمین می‌جوشد، «خو» xow چشمه هم می‌گفته‌اند (این اصطلاح را یکبار شنیدم). به نظرم می‌رسد این «خـُوْ» هم صورتی از همان «خاو» است‌. در اینجا می‌توان تغییر در معنای واژه را به خوبی مشاهده کرد.

خو همریشه با شـُـوْ. یک کاربرد دیگر از واژه‌ی «خو» xow که هنوز هم کاملاً رایج است، اصطلاح «خوگوشی»ست. ما واژه‌ی «سیلی» نداریم. دو معادل آن در لهجه‌ی ما «ته‌گوشی» و «خوگوشی»‌ست. اولی رایج‌تر است. جالب آنکه در اینجا «خو» دقیقاً معادل «ته» به کار رفته است و در جایی که به آب ربطی ندارد (ته در اینجا یعنی تو tu، وسط). در مورد این واژه دو حدس دارم. حدس اول را در بالا گفتم که اصل واژه خاو بوده از اصلِ خر+اب به معنی آبی که از کوه می‌آید که بعدها به خاو/خو مخفف شده و با توسعه‌ی معنایی، کاربردهایی فراتر از آب و پایاب یافته است به طوری که در گذر زمان، «خو» کاملاً معنای ته و انتها و کانون به خود گرفته بوده است. اما حدس دیگرم این است که خـُـوْ صورتی از واژه‌ی شــُـوْ است. در همین رشته مطلب، ذیل واژه‌ی «زیر» گفته‌ام که شـُـوْ به معنی «زیر» در بسیاری از لهجه‌های خراسانی، به کار می‌رود یا می‌رفته و در برخی جاینام‌ها باقی مانده است. از آنجا که جابجایی بین ش و خ زیاد است (مثل فروش و فروختن، و دوش و دوختن/دوشیدن)، حدس می‌زنم که خـُـوْ هم صورتی از شــُوْ باشد، با همان معنای زیر، و شاید هم کمی جابجایی در معنا، مثلاً به معنی ته و انتها و پای و مانند آن. در این معنای دوم، جاینام‌ها از ریشه‌ی «خاو» را باید ساخته شده از خــُـوْ+آب دانست و همه را پایِ آب معنا کرد. این معنا کاملاً منطقی‌ست و همین مفهوم با کلمات مختلفی برای جاینام‌های فراوان به کار رفته است. در این معنای دوم، خاو هم‌معنی است با گین‌آب و همه‌ی هم‌ریشه‌های آن که پیش از این از آن‌ها گفتم از قبیل گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، بناب، بـُـو، گوراب و ...

خاواز. خاواز (درمیان) ساخته شده از خـاو+از (پسوند نسبت/مکان) یا از خاو+آواز یا از خر+آواز. خاو+پسوند نسبت «از»، یعنی سر خاو، سر آبگیر. خاو+آواز یعنی خاوِ آواز، تهِ آواز، پای آواز، باز هم معنا همان سرِ آبگیر، و سر آب است. خر+آواز یعنی آوازی در خر، آبگیری در کوه (خرآواز > خاواز). من این سومی را محتمل‌تر می‌بینم. نام‌های مشابه: خاویج، خبیص (کرمان)، ... .

کــَفاز. کفاز (سربیشه) ظاهراً صورت دیگری از همان خاواز است. بنابراین احتمالاتی که برای ریشه‌ی خاواز مطرح است در اینجا هم هم. علاوه بر آنها کف در کفاز می‌تواند از اصل کوف باشد به معنی کوه (کف+آواز > کفاز). همچنین کفاز می‌تواند ساخته شده باشد از کف+از. کف: کوه، از: پسوند نسبت. معنی: کوهی، کوهستانی.

خـُرواج (قاین) از اصلِ خــُر+آواز/آواج است به معنی آبگیر کوهستانی. کلاوشک (ششتمد-خ.رضوی) و کلابشک (کرمان) هم ساخته شده‌اند از کــَـل+آبشک. کلابشک هم‌معنی و هم‌ریشه است با خرواج (قاین). نام‌های مشابه دیگر: کلاوی (سبزوار-خ.رضوی)، ... .

ظاهراً که خاواز، کفاز و خرواج، هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند.

خبیص. خبیص، نام قدیم شهداد است. خبیص دروازه‌ی کرمان از سمت خراسان بود. مردم جنوب خراسان، مراودات زیادی با خبیص داشتند طوری که در اشعار (عاشقانه‌ی) محلی هم گاهی نام خبیص می‌آید. خبیص ظاهراً صورتی از خابیز است، همریشه با خاواز (درمیان) و خاویج (بردسیر-کرمان). خبیص، آدم را یاد واژه‌ی خبیث می‌اندازد. معلوم است که چرا نامش را عوض کرده‌اند. املای درست، خبیس است.

کــَـفکی (بیرجند) ساخته شده از کــَف+ـک (پسوند تصغیر)+ی (پسوند نسبت). کف می‌تواند تبدیلی از کوف باشد به معنی کوه. در این حالت، کفکی یعنی کوهی، کوهستانی. کف می‌تواند تبدیلی از کر+آب هم باشد (کراب > کاب > کاف > کف). کرآب یعنی کوه‌آب. آبی که از کوه می‌آید. نمونه‌های مشابه: کافشان (اصفهان)، ... .

حاشیه. جاینام‌هایی مانند خواف، خاوه، خرواج، خراوان، خاواز، خرو و جز آن را لازم نیست حتماً آبگیری در کوه معنی کنیم. ممکن است این نام‌ها وقتی بر آن محل نهاده شده باشند که «خاو» و تبدیل‌های آن دیگر معنی «سراب» و «سرچشمه» داشته و آن محل هم لزوماً کوهستانی نبوده. البته بیشتر این جاها کاملاً کوهستانی‌اند.

نمونه‌های دیگر از خاو: خوگ (قاین)، هوک (طبس)، ...

خا. خاو در برخی نام‌ها به «خا» کوتاه شده و سپس یک پسوند مکان به واژه اضافه شده است. این نام‌ها صورتی از خاو+پسوند را در خود دارند: خاش، خاز (سیس.وبلوچ.)، خایسک (نیشابور)، خامه، خانامه (سمنان)، خایینک (زنجان)، خامنه (آذ.شرقی، فارس). نام کلاته‌ی خاوَر (سرایان) ظاهراً ساخته شده از خا+وَر به معنی «کنارِ آبگیر». ساختار خاور با زابر (هر دو در سرایان و نزدیک به هم)، قابل مقایسه است (زابر=زا[ب]+بر). خاور روستایی کوهستانی‌ست. خا در این نام‌ها به آب و آبگیر اشاره دارد.

خان. شواهد زیادی وجود دارد که «آب» در پایان واژه‌ها به «آ» کوتاه شده و بعداً دوباره یک «ن» به پایان واژه اضافه شده است (آب > آ > آن). بر این اساس خاو در برخی جاینام‌ها ممکن است به «خان» تبدیل شده باشد که تشخیص ریشه‌ی واژه را مشکل می‌کند. شاید واژه‌ی خانیک به معنی چشمه همین طور ساخته شده باشد، خا+ن+یک. اگر این طور باشد آنگاه خانیک یعنی سرِآب، سراب. املای نام‌های خوان (درمیان) و خوانند (خوسف) اشتباه است. املای درست، خان و خانند است. خان در اینجا یعنی سراب و خانند یعنی روستای سراب. «ـند» در خانــُند پسوند مکان است، کوتاه‌شده‌ی غـُند که پیش ازین شرح دادم.

حاشیه در مورد املای خوا. به نظر می‌رسد در بسیاری از جاینام‌های قدیمی، املای «خوا» غلط است و «خا» باید نوشت. خواهر واقعاً زمانی xwāhar تلفظ می‌شده اما بعید است خوان در خوانسار چنین باشد. به نظر می‌رسد نام‌هایی مانند خوانسار، خواف، و چند نام دیگر را به قیاس با خواهر و خواستن و مانند آن، با خوا نوشته‌اند. خانسار یعنی چشمه‌سار و همین املا درست است. خواف همان خاوه است و املای درستش خاف است. چند نمونه‌ی دیگر: خوان (درمیان) و خوانند (خوسف)، ... .

باخرز. ابن‌حوقل آن را کواخرز ثبت کرده است که لابد در اصل گواخرز بوده. تبدیل گو gw به و/ب الگوی معروفی‌ست. جزء گوا/با احتمالاً کوتاه‌شده‌ی «باد» است و به بادخیز بودن آن ناحیه اشاره دارد. چندین نام دیگر در آن منطقه همین معنای بادخیز بودن را می‌رسانند؛ از جمله بادغیس [: بادخیز] (افغانستان)، نشتیفان [= نیش توفان]، دیزباد [: تیزباد]، (خراسان رضوی)، بادجان (اصفهان)، بادغین (قزوین)، بادیز (کرمان)، بادبر (خراسان شمالی)، و ... . «خرز»، جزء دوم باخرز، ممکن است تبدیلی از «خیز» باشد. همچنین، خرز ممکن است تبدیلی از خریج باشد به معنی کوهستان (خــَر= کوه، ـیج: پسوند نشانه‌ی مکان). در این حالت معنای واژه می‌شود بادکوه. نمونه‌های بادکوه: بادکوه (همدان)، ... . نمونه‌های خریج/خرز در ساختار: خریج (چناران)، کرج (البرز)، کرج‌آب (ششتمد)، ... . نمونه‌های مشابه برای تبدیل ـیج به ز: جـَمز (طبس)، مـَرز، ... . واژه‌ی مرز که جداگانه در موردش مفصلاً نوشته‌ام و نمونه‌های فراوان دارد، خود تبدیلی از مـَریج است به معنی جای نیک. همچنین جزء «خر» ممکن است تبدیلی از خور باشد. در این حالت، بادخور (خراسان شمالی) و بادخوره (همدان)، شبیه‌ترین‌اند به باخرز. خور در بادخور، می‌تواند از ریشه‌ی خوردن باشد که در این حالت بادخور یعنی در معرض باد و بادخوریج (باخرز) یعنی مکانی که در معرض باد است.

***

​​​​کوچ. کوچ (بیرجند) کوتاه‌شده‌ی کوهیج است به معنی کوهی و کوهستانی. کوهیج نمونه‌های فراوان در همه جای ایران دارد مثل کوهیج (هرمزگان)، کــَویچ (اردبیل)، کولیج (آذربایجان غربی)، کویز (کرمان)، کویجان (یزد)، کوئیک/کوییک (هرمزگان، کرمانشاه، کردستان). کوچ هم‌معنی و هم‌ریشه با کوفـِچ (نامی باستانی و مشهور در جبال بارز کرمان، معرب: قفص). کوچ در ترکیب «سپاه کوچ و بلوچ» در شاهنامه به همین قومِ کوفـِچ (کرمان) اشاره دارد. چاج (بیرجند) احتمالاً تبدیلی از کوچ است.

کر. در چند جای‌نام صورت‌هایی از کـُر kor به کار رفته است، از جمله: کرغند /korğond/، کرند /korond/، کــُرکــُنج، گــُرگنج (گــُل‌گنجگـلگون (گــُل‌گــُنکـُـرُه، و کـُریت. کــُر در اینجا به معنی کوه است. کرغند، کرند، و کره، هر سه، در میان کوه‌هایند. کرغند یعنی روستای کوهستانی. کرغند (قاینات) و کرند (بشرویه) یکی هستند. کرند، همان کرغند است که حرف غ در آن ساییده و حذف شده است. کرغند را در اسناد سده‌های پیشین «کرغنج» می‌نوشته‌اند. کریت korit (طبس) در دشت است. شاید «کر» در نام این روستا از ریشه‌ی کـُر به معنی کال و چاله باشد. واژه‌ی «کــُرغ/ق» به معنی گودی و چاله در نام چند روستا هست. کریت هم ممکن است از همین ریشه باشد.

گل، گل‌گنج. گل /gol/ در ابتدای نام این روستاها احتمالاً از تبدیل کــُر به گــُر و بعد به گــُل، ساخته شده و ربطی به گلی که ما می‌شناسیم ندارد. کر/گر/گل در اینجا، یعنی کوه. نمونه‌ها: گل‌دره (درمیان)، گل (خوسف، قاین)، ... .

اَردَکول. این جاینام دقیقاً با همین صورت در زبان‌های شمال غربی ایران مانند تاتی قزوین به معنی «کوه نیک» است. جزء «اَرد» همان است که در نام اردبیل هم آمده است. در همین نزدیک ما، اردکان در یزد هم این «ارد» را دارد. جزء «کول» به معنی کوه در تاتی قزوین در نام‌هایی مانند «اُسکول‌سـَر» به کار رفته است. ظاهراً این نام (اردکول) از زمان اشکانیان باقی مانده است، زمانی که زبان پهلوی زبان رسمی ایران و زبان گفتاری غالب در خراسان بوده است. زبان‌هایی مانند تاتی، تالشی، گیلکی، مازندرانی و آذری قدیم، باقی‌مانده‌های زبان پهلوی‌اند. جزء اَرد در اینجا را باید «نیک» و «خوش» معنی کرد (نیک و مناسب برای زندگی). در مورد دو واژه‌ی «کول» و «ارد» در رشته مطلبی، با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصلاً توضیح داده‌ام. در مورد «ارد» در جاینام‌های خراسان، در ادامه‌ی همین مطلب هم چیزهایی گفته‌ام.

اُصقول (املای درست: اُسغول) ساخته شده از اُس+کول از اصلِ اِستون‌کول به معنی کوه‌سنگی. «اِسکوگ» کلاته‌ی کوچکی در کنار اصقول، معنی‌اش می‌شود اصقول کوچک. اسکوگ صورت قدیمی‌تر اصقول را بهتر حفظ کرده است. نام شهرستان اُسکو در آذربایجان شرقی هم صورتی از استون‌کول است.

شنیدم در لهجه‌ی روستای نوزاد درمیان، به گردویی که مغزش به سختی بیرون می‌آید می‌گویند اُسکول. این همان معنایی است که در اصطلاحاتی مانند «بادام سنگی» هم هست یعنی بادامی که باید با سنگ آن را شکست (و گردویی که مغزش بیرون نمی‌آید: گردوی جوالدوزی؛ چون با جوالدوز ... ). این کاربرد از واژه‌ی اسکول را تأییدی می‌گیرم بر معنی‌کردن اسکول به سنگ و صخره.

اَلقور (بیرجند)، اِلقار (بیرجند)، تلقور (مشهد)، الغور (فریمان)، ثقوری/ثغوری (قاین). جزء «اَل» در جاینام‌های بسیاری در سراسر ایران به کار رفته است. احتمالاً مخفف «اَرد» است. به نظر می‌رسد «الغور»، «اَلقور» و «اردکول» یک معنی دارند. «غور» یعنی کوه. ثغوری احتمالاً کوتاه‌شده‌ی سنگ‌غوری است یعنی کوه سنگی. املای آن با ث غلط است. سغوری باید نوشت.

تیغ. تیغ یعنی کوه. اصطلاح «تیغ چرمه» در لهجه‌ی سرایان و آیسک به معنی «کوه چرمه» است. تیغ در نام روستاهای پرشمار آمده است، از جمله: تیغاب (قاین، سیستان‌وبلوچستان)، تــَـقاب (خوسف)، تیغناب (سربیشه)، تیگاب، گردتیغ (قاین)، تیغدر (4تا در نهبندان و قاینات و سربیشه)، تغندیک، تیگدر (طبس)، سورتیغ (سربیشه)، مورتیغ (درمیان)، ... . ممکن است در مواردی تیگ تبدیل به تــَـگ شده باشد و نیز ممکن است تــَگ تبدیل به تــَـغ شده باشد (تقاب). در مورد تگ به معنی بند جداگانه نوشته‌ام.

برکوه (بـَـ)، برکوک، براکوه. برکوه و براکوه، به معنی کناره‌ی کوه است، هم‌معنی واژه‌ی کوهپایه. در منطقه‌ی فردوس و سرایان، به مجموعه‌ی روستاهای داخل قسمت کوهستانی، براکوه می‌گویند. مناسب بود اگر نام دهستان مصعبی (سرایان) یا مهوید (فردوس) را دهستان براکوه می‌گذاشتند تا این نام تاریخی و ریشه‌دار، حفظ شود. یک دهستان براکوه هم در شهرستان خوسف هست. در منطقه‌ی ما گاهی صفت «براکوهی» را با معنای منفی به کار می‌برند معادل «پشت‌کوهی» در لهجه‌ی تهرانی. براکوه ظاهراً از اصلِ «بر وا کوه» است یعنی «بر به کوه» یعنی پهلو به کوه؛ همان کوهپایه.

***

هیر. در مطلبی که برای ریشه‌یابی جای‌نام‌های آذربایجان، نوشته‌ام (اینجا) شرح داده‌ام که هیر در ابتدای واژه‌ها به معنی کوه است و هم‌ریشه با کر و کل و خر و خار و خال و غر و غور و گر دیگر صورت‌های این واژه. این هیر و تبدیل‌های آن به صورت‌های مختلف در نام‌های جغرافیایی آمده است. نام‌هایی در خراسان که ظاهراً صورتی ازین لغت را دارند: هیرِد، هریشی (نهبندان)، هرشی (خواف)، اریش (خوسف)، اِرِسک (بشرویه)، اریسک (بجستان)، هریوند (سربیشه)، هراونج (گناباد)، حلوان (طبس)، هلودر (خوسف)، هلرنگ (سرایان)، هلآباد (بجستان)، بـُلهـِر(ات) (نیشابور)، هرموک (طبس). نمونه‌های مشابه از دیگر نقاط ایران: هریسک (یزد)، و هریس (آذ.شرقی)، و ... [نمونه‌های بیشتر در اینجا]

هیرِد hired ساخته شده از هیر+ ـِد (پسوند نسبت). این پسوند تبدیلی از پسوند نسبتِ «ـیک» است که در مطلب پیشین گفته شد. هیرِد یعنی کوهی، کوهستانی. اریش و هریشی هم هر دو ساخته شده‌اند از هیر + ـیش (پسوندِ نسبت). اریش و هریشی هم‌معنی‌اند با هیرِد و هر دو هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند با نام‌هایی مانند هـِریس (آذ. شرقی)، هریسک (یزد) و هلیزآباد (کردستان). اِرِسک (بشرویه) همان اریسک (بجستان) است و اریسک ساخته شده از هـِریس+ ـَـک (پسوند تصغیر). اریسک (بجستان) همان هریسک (یزد) است، در معنا و در ریشه. به نظر می‌رسد نام‌های ایسک isk (نهبندان)، ایشک išk (بیرجند)، و اِشک ešk (درمیان)، هر سه تبدیلی از ایرِسک iresk یا ایرِشک irešk هستند و این دو شاید خود تبدیلی از هیرِسک باشند.
ظاهراً هریوند (سربیشه)، و هراونج (گناباد) دو صورت از یک واژه‌اند و آن واژه یا هیری‌بند است (بند کوهستانی) یا هیر+آب+ان یعنی آبی که از کوه می‌آید. جزء «هلو» در هلودر (خوسف) نیز تبدیلی از هـِرُوْ است از اصلِ هیراب. هیراب با املای هـِرُوْ، هـِراب و هیراب نمونه‌های دیگر هم در ایران دارد، مثل هیراب (لرستان)، هراب (آذ. شرقی)، هروآباد (خلخال-اردبیل)، هرو (کرمان)، هروک (یزد)، هیرو (هرمزگان)، هیروی (کرمانشاه)، هروی (تبریز)، و هلو (کردستان). هلو را باید helow خواند، نه holu. در خراسان تا زمان بچگی من، میوه‌ی هلو را شفتالو می‌گفتند. واژه‌ی هلو (میوه) از زبان‌های شمال غربی یعنی تاتی قدیم تهران و مازندرانی و گیلکی آمده است. پس در خراسان، اصلاً واژه‌ی هـُـلو holu نداشته‌ایم که بخواهد نام روستایی هم باشد.

​​​​​​حـَلوان (طبس) از اصلِ هیروان است ساخته شده از هیر+وان. وان پسوند مکان است و هیروان یعنی کوهستان‌. املای درست این جاینام، هلوان است. نمونه‌های مشابه: هیروان، هروان (آذ.شرقی)، هلوان (مازندران)، حلوان (کردستان)، و شاید نام‌های اروان (قزوین)، اروانق (اردبیل)، اروانه (سمنان)، الوان (آذ.شرقی). و حتی شاید ایروان (ارمنستان). گفتیم هیر و خار و خـَر در جاینام‌ها یک معنی دارند. نام‌های مشابه با حلوان/هلوان با کمی فاصله: خاروان (اصفهان)، خروانق/خاروانا (آذ.شرقی)، حصارخروان (قزوین)، خالوان (کرمانشاه). خود طبس هم دو خروان دارد (علیا و سفلی). خروان طبس را خــَراوان‌ هم می‌گویند. باز با کمی فاصله‌ی بیشتر، این نام‌ها نیز با هلوان/هیروان هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند: کلوان (مرکزی، سمنان، البرز، هرمزگان)، کلوانق (آذ.شرقی)، کلوانس (آذ.غربی)، کهوان (قزوین)، کیوان، کوانق (آذ.شرقی)، ... .

هلرنگ (سرایان، هـَ لَ رَ) با تلفظ halarang تبدیلی از واژه‌ی هـَلیلان است از اصلِ هیرینان، به معنی «جای کوهستانی». هیر+ین (پسوند نسبت)+ان (پسوند مکان). هیرین تبدیل شده به هـِلیل و سپس هـَلیل. هلیل به معنی «کوهی»، نمونه‌های مشابه دارد مانند هلیل و هلیل‌رود (کرمان)‌، هلیلـُوْ (آذربایجان شرقی)، هلیله (اصفهان، بوشهر)، هلیلان (ایلام)، و هلیل‌آباد (زنجان). پسوند «ان» تبدیل شده به «ـَنگ» و این هم نمونه دارد مانند تبدیل «شان» به «شـَنگ» در نامِ کاهشنگ (بیرجند). به این ترتیب، هلیلان تبدیل شده به هلیل‌ـَنگ و بعد به هـَلـَلـَنگ و بعدتر به هـَـلـَـرَنگ. هـَـلـَـرَنگ هم‌معنی و هم ساختار است با نام‌هایی چون قوهیجان (زنجان)، کلیجان (مازندران)، و کالیجان (آذ.شرقی).

***

قاین. قاین (در تلفظ محلی جنوب خراسان: قاٛین ğāyen با فتحه‌ی کشیده) در کنار طبس، مهم‌ترین شهرهای ولایت قهستان بوده‌اند. قایــِن را باید با نام‌هایی چون رایــِن (کرمان) سنجید. جزء «یــِن» در پایان واژه صورتی از «یین» است و پسوند صفت‌ساز است که در جای‌نام‌های بسیاری در سراسر ایران دیده می‌شود، مثل نایین (اصفهان)، رائین (کرمان). حرف «ق» در ابتدای واژه، قطعاً در اصل «ک» بوده و مانند بسیاری از نام‌های باستانی دیگر، در زمان ورود عرب‌ها به ایران، به صورت «ق» نوشته شده است، مثل قهستان (کوهستان)، ابرقو (ابرکوه)، قم (کم)، قزوین (کــَـسبین). پس صورت اصلی این واژه در زمان ورود عرب‌ها به ایران، کایین بوده است. صورت کاین برای نام این شهر، در برخی نوشته‌های اواخر ساسانی و اوایل اسلام آمده است. اما کا یعنی چه؟ کا صورتی از واژه‌ی کوه است. واژه‌ی کوه به صورت‌های متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته است. کــَهل در شمال غرب و کــَهن در مرکز و جنوب ایران، دو صورت از واژه‌ی کوه هستند. کــَهنوج یعنی کوهستانی حدود بیست شهر و روستا با نام کــَهنوج در کرمان و هرمزگان هست. از همین واژه‌ی کهل/کهن با حذف حرف آخر یک واژه‌ی «کــَه» ساخته شده و در جاینام‌های زیادی به کار رفته است. «کــَه» در برخی نام‌ها به «کاه» و «کا» تبدیل شده است و گاهی معرب شده به «قــَه» و «قاه» و «قا». قاین را باید «کوهین» معنی کرد یعنی جای کوهستانی. این معنا مناسبت دارد با کوهستانی بودن منطقه و نیز نام عمومی آن منطقه، قهستان/کوهستان. نام دهستان «کاهشـَـنگ» بیرجند و نام روستای «کاهی» در سربیشه نیز صورت‌هایی از همین «کــَه» با فتحه‌ی کشیده را دارند. قاین و کاهی دو صورت از یک واژه‌اند. جای‌نام‌های هم‌معنی با قاین: کاهان (خوشاب-خ. رضوی)، کویین (طالقان-البرز)، کوهین (قزوین، همدان)، قاهان (قم)، کوهان (اصفهان، سمنان)، قهی (اصفهان). شبیه‌ترین نام به قاین، نام روستای کایین در جیرفت کرمان است.

نکته: چند جاینام کاشان و کاشانک و کشانق در غرب و مرکز ایران داریم، در آذربایجان شرقی و اصفهان و هرمزگان و جز آن. کاشان همریشه است با کاهشـَنگ؛ هر دو به معنی جای کوهستانی. پسوند «شان» و «شنگ» همان است که در واژه‌ی «گلشن» هم به کار رفته. گلشن یعنی گلزار. «شان» صورت کم‌کاربردی از کان/گان/جان/زان است.

کاریز. کاریز از اصل کاه‌ریز است معادل کوه‌ریز و کوه‌رود، به معنی آبی که از کوه جاری می‌شود. ریز در اینجا معنی آبراهه و رود دارد. کاریز نام بسیار رایجی برای نامگذاری‌ست، از جمله: کارجگان، کارشک، کرشکک، کــَرِشک، کاریزک، کاریجک، کریزان (خراسان جنوبی)، کهریزک (تهران)، کریز (کاشمر)، کارجی، کارجیج (نیشابور)، کاریجی (خراسان شمالی)، ... . کارشک و کرشک و کاریجک صورت‌هایی از کاریزَک‌اند. کاه به معنی کوه را در زیر نام «قاین» توضیح داده‌ام. جزء «کار» در شماری از جاینام‌های خراسان احتمالاً کوتاه‌شده‌ی کاریز/کاریج است، از جمله: کارده (مشهد)، کارغش (فریمان)، ........ . کارِشک را هم می‌توان تبدیلی از کاریزَک گرفت و هم ساخته شده از کار+ـِشک (پسوند مکان). در هر دو حالت، معنا یکی‌ست.

***

آیسک. در مورد نام زادگاه خودم، آیـَسک، پیش‌تر مفصلاً نوشته‌ام. آیسک âyāsk با گذر از مسیر تحول آوایی زیر ساخته شده است: اَیاس > اَیاسـَـک ayâsak > اَیـَسک ayāsk > اٛیـَسک āyāsk [هر دو فتحه، کشیده] > آیـَسک. در پست پیش، از اِسک به عنوان پسوند تصغیر/مکان گفتم. اما نام زادگاه من آیــِسک نیست، آیـَسک است و به کلی از ریشه‌ای متفاوت آمده است. اگر ریشه‌ی واژه‌ی آیسک، سینه‌به‌سینه به ما نرسیده بود، بعید بود بتوانم معنای آن را از نام‌هایی مانند اِرِسک (بشرویه)، خایــِسک (نیشابور)، و ایسک isk و ایواسک (نهبندان) جدا کنم. از اینجا اهمیت تلفظ‌های محلی معلوم می‌شود. یک فتحه یا کسره را اشتباه خواندن می‌تواند به کلی آدم را در ریشه‌یابی به راه خطا ببرد. اما در معنای ایاس، در خراسان و کرمان و افغانستان، اَیاس به معنی آسمان صاف و بی‌ابر زمستانی‌ست (و اَیاز در شمال ایران). در واقع ایاس به معنی خشکه‌سرما است. «هوا ایاس است» یعنی هیچ ابری در آسمانِ زمستانی نیست و «هوا ایاس کرده» یعنی هوای زمستانی سرد است بدون هیچ ابری در آسمان، یعنی «خشکه‌سرما شده است». این معنای ایاس است با کاربردی که هنوز هم در بین قدیمی‌ها رایج است و من خودم به گوش خودم از آنها شنیده‌ام. نام‌های مشابه: اَیاس‌جان (فارس)، اَیاز (آذ.شرقی، خوزستان) [این ایاز احتمالاً ترکی نیست]. اما من با این معنا برای اَیاس مشکل دارم. اَیاس/آیسک جایی در دشت است. آیسک در کوه نیست که سرد باشد. آیسک اصلاً به سرد بودن معروف نیست. چرا باید یک روستای واقع در دشت، نامش به معنی «سرما» یا «خشکه سرما» باشد؟ بعلاوه وضع هوا معمولاً برای یک منطقه‌ی بزرگ، یکسان است. اگر سرد است همه‌جا سرد است. اگر گرم است، همه جا. اگر خشکه‌سرماست همه جا. اَیاس با این معنا نمی‌تواند نام یک روستای واحد، در کل یک منطقه باشد، منطقی نیست. از اینجاست که حدس می‌زنم که شاید اَیاس معنای دیگری داشته باشد. مثلاً اَیاس ممکن است تبدیلی باشد از اَبیاس به معنیِ جای آب یا سـَر ِ آب. سرابیاس (لرستان) و ابیازن (اصفهان) در اینجا شاهدان خوبی هستند. در مورد پسوندِ مکانِ «اس» و ده‌ها جای‌نام ساخته شده با آن، بالاتر شواهد کافی آوردم. اَیاس در این معنا، هم‌ریشه می‌شود با نام‌هایی مانند آبکاس (سیس.وبلوچ.)، و اَفکـِشت (بیرجند). احتمالاً صورتِ باستانیِ واژه اَبکاس یا اَپکاس بوده. مسیر زیر می‌تواند طی شده باشد: اَبکاس > اَبگاس > اَبیاس > اَویاس > اَیاس. حذف ب/و از آب/اَو را می‌توان در نام‌هایی مانند اَبهر (زنجان)-اَهـَر (آذ.شرقی) دید. تبدیل گ به ی هم یک الگوی رایج است. اَفکـِشت (بیرجند) هم احتمالاً صورت دیگری از همین اَبکاس است (اَپکاس > اَفکــَس > اَفکشت). مسأله‌ی آب واهمیت آن در سرزمین کم‌آبی مانند ایران باعث شده صدها و شاید هزاران جای‌نام مختلف با آن ساخته شود و از این جهت این ریشه‌یابی کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. نکته اینکه اگر اَیاس در اصل به معنی آبگیر بوده پس اینکه آسمان صاف و بی‌ابر زمستان را اَیاس گفته‌اند احتمالاً از باب تشبیه بوده است. آسمان بی‌ابر شبیه دریاست، شبیه آبگیر، آبیِ یکدست.

***

پسوند کاس. به نظر می‌رسد همین پسوند «کاس» است که در برخی نام‌های جغرافیایی به صورت خاص و خواست و گونه‌های دیگر درآمده است، مثل: [گونه‌ی خاص:] فورخاص (درمیان)، ترخاص (خ.رضوی)، الخاص (خ.شمالی)، شهرخاص (بوشهر)، نلخاص (لرستان)، میش‌خاص (ایلام)، ملخاص (آذ.شرقی)، ... . واضح است که املاس درست، «خاس» است و خاص غلط است. [گونه‌ی خواست:] شهرخواست، ایزدخواست، گوخاست (فارس)، ورنامخواست (اصفهان)، گزانخواست (کرمان)، سنخواست (جاجرم-خ.شمالی)، مالخواست/مال‌خاست (مازندران)، ... [گونه‌ی خوس:] شبخوس (گیلان، مازندران)، میش‌خوس (چهارمحال.)، اژدرخوس (بوشهر)، بخوستن (خ.رضوی)، لای‌خوسی (یزد)، [و احتمالاً] خوست (افغانستان)، ... [گونه‌ی خـَس:] گاوخس (زنجان)، گوخس (گیلان)، خرخستان (کرمان)، و احتمالاً سرخس (خ.رضوی). سـَرَخس خراسان رضوی احتمالاً از سـَر+فتحه‌ی‌ربط+خــَس ساخته شده به معنی دِه ِ بالادست. [گونه‌ی کــَس:] واسکس (مازندران)، کرکس، کسوج، کسایون (اصفهان)، کسک، کسکوئیه، کسمون (کرمان)، کسه (هرمزگان)، رزکس (یزد)، جاکس، درکس، کسور (سیس.وبلوچ.)، کسک، کسکاب، کسکن، کسگک، کسلانی، کسرینه (خ.رضوی)، کسکستان، کسراب (خ.جنوبی)، کسرق (خ.شمالی)، کسران (زنجان)، کسلان، کسجین، کسانق (آذ.شرقی)، ... [گونه‌ی کاش:] کاشک (خ.رضوی ۳تا، سیس.وبلوچ. ۲تا)، کاشان (اصفهان، آذ.شرقی، بوشهر)، کاشکوئیه (کرمان)، ... . برای کاشان در ذیل نام «قاین» معنای احتمالی دیگری را هم آورده‌ام (کوهستان). ... [گونه‌ی خاش:] خاش (سیس.وبلوچ.)، [خاش ممکن است از خا(وه)+ش هم باشد] ... . مانند دیگر پسوندهای مکان، این پسوند و گونه‌های آن نیز گاهی مستقلاً به عنوان نام مکان‌ها به کار رفته است. در این حالت باید آن را دِه و روستا و اقامتگاه معنی کرد. [گونه‌ی کش:] کــَش در نام‌های بسیاری به کار رفته است و بسیاری از این کش‌ها به معنی «دامنه‌ی کوه» است، ولی بعضی هم ممکن است تبدیلی از «کاس» باشد که موضوع بحث ماست، مثل: کشک، کشوک، کشیک (سیس.وبلوچ.)، کشانک (خ.شمالی)، کشف [=کــَش+آب] (مشهد)، کشکک (خ.رضوی)، چارکش (بیرجند)، زرکش، کشوک (خوسف)، سرکش (زیرکوه)، کشف خاران (سربیشه)، گاوکــَش (نیشابور)، ... [گونه‌ی کاز:] کازکان (زیرکوه)، کازوکی (کرمان)، کازرون (فارس) ... [گونه‌ی گاس:] منگاس (سمنان)، انگاس (مازندران)، مرگاسه (آذ.غربی)،... [گونه‌ی گاز:] نمگاز [: جای نمناک] (کرمان)، مارانگاز (کرمانشاه)، .... . [گونه‌ی گس:] گسک (درمیان)، گسک، درگس (سیس.وبلوچ.)، ... (گس ممکن است صورتی از «گز» [درخت] باشد). ... [گونه‌ی یاز:] کهیاز (اصفهان)، ایاز (آذ.شرقی، خوزستان)، دریاز، نیاز (آذ.غربی)، زیاز [: زو+یاز: محل زاب/رود] (گیلان)، فریازان، ابیازن (اصفهان)، نیاز (کردستان)، نیاز [نی+یاز: نیزار] (طبس-خ.جنوبی)، همه‌ایاز (کرمانشاه)، ... بنا به الگوهای رایج تحول آوایی در زبان‌های ایرانی، حرف س می‌توان تبدیل شود به «هـ». بنابراین عجیب نیست اگر مثلاً کاس یا خاس در برخی نام‌ها تبدیل شده باشد به کاه یا خاه و از این قبیل. نمونه: جوخواه (طبس)، .. «کاه» در شماری از جای‌نام‌ها آمده است و من ذیل بحث از واژه‌ی قاین گفتم که به معنی کوه است و در اینجا می‌گویم ممکن است برخی از این کاه‌ها تبدیلی از همین «کاس» باشند مثل ابکاه (اصفهان)، گل‌کاه (مازندران)، بیکاه (هرمزگان)، کاهک [۲تا]، کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه (خ.رضوی)، ... . از کاس رسیدیم به گاس و بعد می‌توانیم برسیم به گاه. گاه دیگر همان پسوند رایج و آشنای فارسی‌ست و لزومی به آوردن نمونه‌هایش نیست.

***

حاشیه: من بی‌سوادم (در زبان‌شناسی) و با نگاه کردن به جاینام‌ها حدس زدم که باید پسوند مکانی به صورت «کاس» بوده باشد و بعداً دیدم که بله بوده. این چند جمله 👇 را از اینترنت کش رفتم و شاهدی‌ست بر این که پسوند «کاس» در واقع صورت قدیمی‌ترِ همین پسوند «گاه» در فارسی امروزی‌ست. البته .

دگردیسی واک “س” به واک “ی” و “ه”. مانند:

آسد= آید

آسن= آهن

آگاس= آگاه

گاس= گاه، زمان

یادآوری: دگردیسی واک “س” به واک “ه” در زبانهای ایرانی پیشینه‌ای دراز دارد. چنانکه بسیاری از واژه‌هایی که در زبان پارسی با واک “ه” نوشته می‌شوند، در زبان سانسکریت همچنان به دیسه “س” نوشته می‌شوند. مانند “اَسورا” و “سَومه” در زبان سانسکریت و “اهورا” و “هَومه” در زبان پارسی. البته در دیگر زبان‌های ایرانی نشانه واک “س” را می‌توان یافت، چنانکه در زبان کردی به “ماهی” می‌گویند “ماسی”.

[پایان نقل قول]

***

کاخک. کاخک kâxk (گناباد) در ساختار شبیه است به کاهک (داورزن، ششتمد). کاخک تبدیلی از کاهـَـک است (کاهـَـک > کاخــَـک > کاخک). تبدیل ــَـک به ــْـک (حذف فتحه) نمونه‌های زیادی دارد که پیشتر در موردش نوشته‌ام. تبدیل هـ به خ هم نمونه‌های چندی دارد مثل تبدیل شاهین به شاخین (ذیل نام روستای شاخن بیرجند در پست پیش)، تبدیل مـَهل‌آباد به مخل‌اباد (سرایان)، تبدیل اصطلاح «پابرهنه» به «پابرخنه» (لهجه‌ی سرایانی) و حتی تبدیل «مـُحکم» به «مخکم» (لهجه‌ی فردوس و سرایان). حتماً نمونه‌های دیگر هم هست. چند روستای دیگر خراسان رضوی از این ریشه: کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه، و ... . کاه در این نام‌ها به احتمال قوی، صورتی از کوه است، چنانکه ذیل واژه‌ی قاین آوردم، و به احتمال دوم، صورتی از پسوند مکانِ کاس (کاس > کاه) که مانند دیگر پسوندهای مکان، از جایگاه پسوند خارج شده و مستقلاً معنی سکونت‌گاه و ده و روستا آبادی به خود گرفته است. ممکن است از هر دو نوع هم در بین اینها باشد ولی قابل تفکیک نیست. احتمالاً بیشترشان به معنی کوه‌اند، مثلاً کاهیجه در این معنا واضح است که یعنی کوهی‌جا، جای کوهستانی. اگر کاه به معنی مطلق روستا و آبادی باشد، آنگاه کاهک/کاخک هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند دیهوک، دهشک، خنجوک، دهک، دزگ و مانند آن همگی به معنی آبادی کوچک. نمونه‌های دیگر از کاخ: کاخک، کاخکوک/کاخوک (خوسف-خ.جنوبی)، کاخکی (بیرجند)، کاخ (کرمان)، کخک (فارس). کاخکی و کفکی می‌توانند دو صورت از یک واژه باشند.

نمونه‌ی جاینام‌ها با کاه، کــَـه، کا، قاه، و قــَـه:

نمونه‌های کاه: کاهی (سربیشه)، کاهشنگ (بیرجند)، کاهیجه، کاهوبم، کاهو، کاهه، کاهک [۲تا]، کاهدر، کاهبه، کاهان، کاه (خ.رضوی)، کاهوکان، کاهلان (سیس.وبلوچ.)، کاهش [=کاهیج] (سمنان)، کاهو (یزد)، بیکاه (هرمزگان)، کاه‌گان (کرمان)، کاهریزک (فارس)، کاهکش (چهارمحال.)، کاهریز (لرستان)، ابکاه (اصفهان)، قلعه‌ی کاه (افغانستان-فراه)،... .

نمونه‌های کا: کازکان/کازگان (زیرکوه)، کامه [=کاه+مه، ۲تا]، کاشک [=کاه+اِشک، پسوند مکان، ۳تا]، کاسک، کاسف، کاستان (خ.رضوی)، کاشن، کاشک (سیس.وبلوچ.)، کاجان (تهران، گیلان)، کاجین (گیلان)، کاسپ، کاژه (آذ.غربی)، ... .

نمونه‌های که: کهک‌رود (سربیشه-خ.جنوبی)، کجه (فردوس)، کهجه (خ.رضوی)، کهوا (خ.رضوی، کهگیلویه.)، کهو (سمنان)، کهه (هرمزگان، خ.رضوی، مرکزی)، کهک (کرمان، قم، خ.رضوی، قزوین، مرکزی ۲تا)، کهق، که (آذ.شرقی)، کهران (اصفهان، اردبیل)، کهوان (قزوین)، کهیا، کهلا، کهاب/قهاب (زنجان)، ... .

نمونه‌های قاه و قه (معرب کاه و که): قاهان (قم)، قاهران (زنجان)، قهقه، قهرک، آبقه (خ.رضوی)، قهیج (سمنان)، قهاب (سمنان، کرمان، اصفهان، زنجان)، قهفرخ (چهارمحال.)، قهی، قهه، قه قهساره، قهدریجان (اصفهان)، قهاوند (همدان)، قهیه (مرکزی)، ... .

صورت کــَهن هم نمونه‌های بسیار زیادی دارد که در اینجا نیاوردم. کهن به در جنوب ایران، به معنی کاریز و قنات است. کهریز هم که داستانش جداست.

حاشیه. نام خانوادگی کاهنی را باید کاهـَـنی خواند، از اصل کاهانی، منصوب به کاهان.

***

الگوهای تبدیل هـ به خ و برعکس.

نمونه‌های تبدیل ه‍ به خ: کاخک (گناباد)، مخلاباد (سرایان)، شاخن (بیرجند)، رخنه (نهبندان)، شاهرَخت (زیرکوه)، ... .

از برخی لهجه‌های قدیم اطراف بیرجند تبدیل عدد نه (۹) به نـُخ و عدد ده (۱۰) به دَخ هم گزارش شده است (ن.ک. به کتاب فارسی در گویش بیرجند)

نمونه‌های احتمالی تبدیل خ به ه‍: کــُـرُه (قاین)، دُرُح (سربیشه)، ... .

دُرُح: درح (سربیشه) ظاهراً از اصل دُرُخ است و شاید همریشه باشد با نام‌هایی مانند رُخ (درمیان، سربیشه، تربت‌حیدریه)، دُرُخش (درمیان)، اَندُرُخ، طـُرُق، و طرقبه [تــُرُغبـَذ] (مشهد)، دُرغِستان (کرمان)، دارُخ (سبزوار)، دروغن (زبرخان نیشابور)، و ... . یک حدس من آن است که درح تبدیلی از «دو راه» باشد به معنی دو راهی. آیا این وجه تسمیه با موقعیت جغرافیایی آنجا در گذشته منطبق است؟ آیا آنجا یک دوراهی بوده؟ اگر این باشد، آنگاه درخش درمیان را هم دوراهی باید معنی کرد. به گمان من، دُرُخش از ریشه‌ی درخشیدن (تلفظ قدیم به ضمه بوده doroxšidan) نیست. دُرُخش و دُرُح دو صورت از یک واژه‌اند. اضافه شدن ش در پایان درخش، شاید برای آشناسازی بوده. نمونه‌های مشابه در معنا: دوراه (فارس)، دوراهان (چهارمحال.)، دوراهک (بوشهر)، دوراک (کهگیلویه)، ... و نیز شاید دروک (سبزوار، سیس.وبلوچ.، بوشهر)، دروکان، داروکان (سیس.وبلوچ.)، ...

کــُرُه (قاین) از اصل کــُـرُخ از اصل کــُـروخ/ک به معنی (جای) کوهی و کوهستانی‌ست. نمونه‌های مشابه: کروکی (بجستان)، گروک (کرمان، سیس.وبلوچ.)، کروک، کراه (کرمان)، کوروک (سیس.وبلوچ.)، خروک (بوشهر)، کــَـرُخ (هرات-افغانستان [غار معروفی دارد])، ...

شاهرَخت šârāxt. شاهرخت (زیرکوه) این طور ساخته شده: شاهراه > شارَه > شارَخ > شارَخت > شاهرَخت. نمونه‌های مشابه: شهراه (بیرجند)، شاهراه (گناباد)، شاهرگ (خراسان رضوی ۳تا)، ... . اضافه شدن ت بعد از خ برای آسان شدن تلفظ است و نمونه‌های دیگر هم دارد. شاه در ترکیب‌ها غالباً یعنی بزرگ و اصلی، مثلاً شاه‌جوی یعنی جوی آب اصلی، ...

راه. چند نمونه از جاینام‌های ساخته شده با راه و تبدیل‌های آن: رهیزگ، رهیزک، رهوزگ (سربیشه)، رهنیشک، رهنیچ (بیرجند)، رهن (گناباد، کرمان)، رهنه (تایباد)، رخنه (نهبندان)، رخکن (چناران)، ابرهه (سمنان، فارس)، رهنگ (فارس)، میان‌راه (کرمانشاه)، رامیان [: راه میان] (گلستان)، ...

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

جاینام‌های خراسانی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان، خراسان شناسی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان جنوبی، پیشینه تاریخی نام روستاهای خراسان، ریشه شناسی نام روستاهای خراسان، وجه تسمیه قاین، نام شناسی قاین، معنی واژه قاین ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، مردم شناسی، قاین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، قاینات باستان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، وجه تسمیه نام شهر کاخک، وجه تسمیه باخرز، وجه تسمیه ایروان، ...

جاینام‌های خراسانی ۳ - ریشه‌شناسی گناباد، سناباد، ارد، اند، زاب

ادامه از پست پیش:

دارم نام‌های جغرافیایی خراسان را ریشه‌یابی می‌کنم، با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی. نام‌های خراسان جنوبی را با قلم درشت می‌نویسم. فایل اکسلی در اینترنت می‌فروشند حاوی نامِ رسمیِ ثبت‌شده‌ی بیش از صدهزار شهر و روستای ایران. در نوشتن این مطالب، آن فایل عصای دست من است، هر چند خالی از ایراد و اشکال املایی نیست. بعضی از نام‌ها مانند نام چشمه‌ها و کوه‌ها را اهالی هر منطقه‌ای روی گوگل یا جاهای دیگر ثبت کرده‌اند.

گناباد gonâbâd. تا قرن‌ها جنابذ نوشته می‌شده. املای صحیح‌تر گــنابـَد است. تبدیل گنابد به گناباد ناشی از پدیده‌ی آشناسازی بوده. یعنی با گذشت سده‌ها و تغییر زبان، این کلمه برای مردم، دیگر نامفهوم بوده و عده‌ای با افزودن یک الف، گنابد را به گناباد تبدیل کرده‌اند تا شبیه شود به دیگر جای‌نام‌های آشنایی که در پایان خود «آباد» دارند. گنابد در اصل تبدیلی‌ست از گین‌آبـَه gin-âba به معنی پایِ آب. گـین‌آبه هم‌ریشه است با نام‌های گیو [گی‌اُوْ]، غیوک، غیناب، و گاوه در خراسان جنوبی، گِناوه در بوشهر، گِـنـُوْ در بندرعباس، گـِنـَوی در بوشهر، و گناب در جیرفت کرمان. روستای کــُنـُـوْ/کناب/کوناب در فارس هم معنای مشابهی دارد. گین هم‌ریشه با کون و هر دو به معنی انتها و ته و پایین است. نام کابـُل که در زبان‌های ایرانی شرقی ساخته شده ظاهراً معادل است با کون/کان+آب+ان در فارسی. اگر باشد پس کابل هم‌معنی و هم‌ریشه است با گیناب. بناب آذربایجان هم، در معنا و در ریشه، با گیناب همسان است. بـُوْ bow در برخی جای‌نام‌های خراسان جنوبی، مانند بوشاد، همان بـُناب است. گناباد را در دوران ساسانی به صورت وناود هم نوشته‌اند که هم‌ریشگیِ گین و بین/بـُن را می‌رساند. گناباد همان بناب است، همان پایاب‌، همان سراب. بیناباد و بیناباج هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند با گناباد، و این دو هم گرفتار آشناسازی شده‌اند. املای درست بین‌آبـَد است و تلفظ درست binâbad. بین در ابتدای این نام را نباید بــِـین beyn خواند. نمونه‌های مشابه: گنوییه (کرمان، ۳ تا، اصفهان)، گنوئیه (کرمان)، گنو، گناوه (کهگیلویه و بویراحمد)، گناوه‌کان، گناوه، گنوی (بوشهر)، گنوسر (سمنان)، گنو (هرمزگان، گلستان)، گینو (سمنان)، گنایی (هرمزگان)، گنائیت، گناب، (کرمان)، گناباد (شهری در خ.رضوی)، گن‌آباد (مشهد)، کنو (فارس)، کنویست، کنوگرد (مشهد)، کنوئی (هرمزگان)، کن‌کینو (کرمان)، کین‌آب/چنابگو (اهر-آذ.شرقی)، کینو (اردبیل)، کونوژه (مازندران)، جنبذ (ششتمد)، جنبه (اصفهان)، جنبوک (خوسف-خراسان‌جنوبی)، چیناب (آذ.شرقی)، چینو (گلستان)، چنو (کردستان). جزء ـو در پایان تمام این نام‌ها را باید ـُوْ ow خواند، و u خواندن غلط است.

حاشیه. گـِل‌آباد و بیناباج دو روستا در کوهستانِ کاخکِ گنابادند. ظاهراً گـِل‌آباد، بیناباج و گناباد، سه صورت از یک واژه‌اند که در سه مسیر متفاوت متحول شده‌اند.

گنداب، کنداب. آوردم که در لهجه‌ی بشرویگی خراسان، به کون می‌گویند غـِند. افزودنِ یک «د» بعد از «ن» در فارسی رایج است. پس منطقی‌ست اگر حدس بزنیم این جای‌نام‌ها با گین و گونه‌های آن یک صورتِ گیند، گـِند، غند، کند و مانند آن هم داشته باشند؛ و احتمالاً دارد. روستاهایی با نام گنداب، جنداب، چنداب، و کنداب، در ایران بسیار زیادند. گنداب ظاهراً معنایش واضح است؛ جایی که آبی گــَند دارد، در معنا چیزی شبیهِ آن همه شوراب‌ها و شورجه‌ها. ولی ممکن است بعضی از این گند/جند/کند/چندها تبدیلی از همان گین و گونه‌هایش باشد. نمونه‌ها: چنداب/گنداب (سمنان)، چنذاب، چندانق (اردبیل)، کنداب (گلستان) و کندو (سمنان، سیس.وبلوچ.)، کندوا، کندوسر (مازندران)، کندوان (آذربایجان شرقی 4تا، اردبیل، مازندران، سمنان)، کندوله (کرمانشاه، گیلان)، کندولان (کردستان). ولی در اینجا داوری آسان نیست. همواره معانی دیگر هم مطرح است. مثلاً کند در کنداب ممکن است از اصلِ کون‌داب باشد و ممکن هم هست از کــَن‌د+اب باشد. چنذاب (اردبیل) چنذاب ممکن است کوتاه‌شده‌ی چرنداب هم باشد. گنداب اگر تبدیلی از گین‌آب باشد معنایش می‌شود همان پایِ آب که گفته شد، اما اگر از کــَن‌داب/کان‌آب باشد (کانِ پسوند مکان)، معنایش می‌شود «جایِ آب». البته که با یکی دو مرحله فاصله، باز، کان (به معنی جا) با گین (به معنی پایین) به هم می‌رسند. واژه‌ها مانند شاخه‌های درختی هستند که وقتی پایین‌تر برویم می‌بینیم در جایی، بسیاری‌شان به هم می‌رسند. باید روزی، شجره‌نامه‌ی «کان» را بنویسم. کان بزرگ‌خاندان پسوندهای مکان در زبان‌های ایرانی‌ست. ماشالّا عیالوار هم هست.

حاشیه، دال اضافی: در مورد آن «د» در پایان گنابد، چند نام دیگر هم در آن منطقه، یک دال اضافی دارند مثل زیبـَد zibad (گناباد)، اَنابـَد (کاشمر)، ششتمد، فریومد/فرومد (سمنان)، پرمه/فارمد (مشهد)، برغمد (جوین)، و انجمد (ششتمد). انابد یک نمونه در افغانستان دارد به صورت اَنابه و دو عنابه در تایباد و سرخس (املای درست: اَنابه). زیبد نیز هم‌ریشه است با زاوه. زیبد را محلی‌های آنجا زیوَد zivad تلفظ می‌کنند و همین درست‌تر است. زیوَد و زاوه دو صورت از یک واژه‌اند. «د» در هر سه مورد (گنابد، زیبد، انابد) اضافه است و چیزی به معنا نمی‌افزاید. در پست پیش، در مورد مـَه و مـَد بیشتر گفته‌ام.

صورت‌های تغییریافته‌ی گین‌آب: این نام‌ها هم احتمالاً در اصل، صورتی از گین‌آب و گین‌آبه بوده‌اند: گنبتوک (گناباد، =گنابـَدوک)، گنج‌آب (خوشاب-خ.رضوی)، گنجو (گلبهار-خ.رضوی)، گنج‌آباد (خ.رضوی ۴تا، خ.جنوبی ۲تا)، گنداب (خ.رضوی ۴تا)، گنداوه (جغتای)، گندآباد (تربت‌حیدریه)، جنداب (نیشابور)، و هوگند (بشرویه-خ.جنوبی، =اُوْ+گند). بعید نیست برخی از روستاها با نام «گنبد» و «جنبد» هم در اصل گنابـَد بوده‌اند که آشناسازی شده‌اند ولی نمی‌توان گفت کدام‌یک. بعلاوه «جنا» در برخی نام‌ها احتمالاً کوتاه‌شده‌ی جناب است از اصلِ گین‌آب، مثل: جناح (هرمزگان، املای درست: جنا)، جنازه (کرمان)، جنان (کرمانشاه)، جناسم (مازندران). جنازه (کرمان) ساخته شده از جنا+زه (پسوند مکان) یعنی محل گین‌آب، چشمه یا آبگیر. همچنین در این نام‌ها نیز صورتی از گین‌آب (گنا+پسوند) به کار رفته است: گناجان، گنادیش، گناتو، گنائیت (کرمان)، گناش، گنان، گنایی (هرمزگان)، گنانی، گنوش (سیس.وبلوچ.)، گناسی (خوزستان).

حاشیه. در وجه تسمیه‌ی گناباد هر جور مزخرفی را می‌توان در اینترنت و حتی در کتاب‌ها پیدا کرد، مگر حرف درست که در بالا آوردمش.

گو. در شماری از نام‌ها گین‌آب به گو gow تبدیل شده و سپس یک نشانه‌ی مکان (غالباً اش و ش) بر آن افزوده شده است. gow سپس به gu تبدیل شده است. احتمال می‌دهم گوش در اغلب این نام‌ها تبدیلی از گاویج باشد. نمونه‌ها: گواش (سیس‌وبلوچ)، گاش (چناران)، گوش (مشهد، نهبندان)، یوش، یوشو [گ > ی] (خوسف)، یـُـشد (بیرجند)، گوشین (نهبندان)، ... . [تبدیل گ به ج:] جوش، درجوش (سیس.وبلوچ.)، هفت‌جوش (بوشهر)، ... .

گوراب. گوراب به معنی چاله‌ی آب و معادل آبگیر فارسی‌ست. گوراب‌های زیادی در سراسر ایران هست. املای آن گاهی به صورت جوراب (معرب) و گاهی گــَراب است. در خراسان جنوبی هم چند روستا با نام گوراب داریم؛ در قاینات و نهبندان، و یک چشمه‌گوراب و یک سـَرگیلو sargilow هم در سه‌قلعه هست. یک چشمه گراب هم در نزدیک مشهد است. نام شهر جیرُفت (کرمان) نیز ظاهراً صورتی از همین گوراب است.

حاشیه، غین، گین، گیل، گور. در بالا آوردم که واژه‌ی گین‌آب به صورت‌های گوناگون در جای‌نام‌هایی در شرق و جنوب ایران به کار رفته است از جمله در غیناب، گیو، غیوک، گنو، گناوه، گناب، و گناباد. غین واژه‌ی ناآشنایی‌ست. در پست پیش آوردم که غین از اصلِ گین است به معنی انتها و تــَـه است. غین یک معنیِ «عمق» و «پایین» و «انتها» دارد. این از این. از طرف دیگر می‌دانیم که واژه‌ی «گیل» هم معنی مشابهی دارد. در زبان تالشی به جای کم‌ارتفاع می‌گویند گیل. در آنجا گیل به معنی دشت در برابر کوه است. گیل یک صورت گور هم دارد. گورخر یعنی خر دشتی. گور به معنی چاله هم هست. واژه‌ی «گور»، به معنی قبر، چاله‌ای که مرده را در آن دفن می‌کنند، هم مشتقی از «گیل» است. جاینام «گوراب» به معنی آبگیر در همه‌جای ایران نمونه دارد. نتیجه آنکه به نظر می‌رسد دو واژه‌ی «گین» و «گیل» دو صورت از یک واژه‌اند. در هر دو واژه، معنای «پایین‌دست» و «انتها» مستتر است. جابجایی بین «ن» و «ل» هم که در فارسی، نمونه زیاد دارد. از «گین» واژه‌های غین، غـِند، و گی، مشتق شده‌اند و از «گیل» واژه‌ی گور. «گ»ها در هنگام تعریب به «ج» تبدیل شده‌اند. خلاصه آنکه گین‌آب در معنا تقریباً همان گوراب است. گین‌آب یعنی پایِ آب سرِ آب، و گوراب یعنی آبگیر، چاله‌ی آب.

ـَبه، ـَبـَد، ابـَد، اباد، اباج. این پسوندها در پایان تعدادی از جای‌نام‌های خراسان، صورت‌هایی از آبه هستند. نمونه: طرقبه (مشهد [نام قدیم: تروغـَبـَذ)، بین‌بد، سبه (ششتمد)، انابد (بردسکن)، قبد (نیشابور)، شعبه (رشتخوار [املای درست: شـُوْبه]، کاهبه (کوهسرخ)، بی‌به (سیس.وبلوچ.)، و احتمالاً عطبه (زاوه، املا نادرست). چنانکه در توضیح گناباد آوردم، جزء «اباد» در پایان برخی جاینام‌ها اصیل نیست و حاصلِ دستکاری نام اصلی (ابـَد) با هدف آشناسازی‌ست، از جمله در: گناباد (شهرستان، روستایی در مشهد)، بین‌آباد (یزد)، بیناباد (خوسف)، بیناباج (قاینات). احتمالاً باز هم هست.

آباد. حدود از ۱۷ هزار جاینام ایرانی در پایان خود، آباد دارند (بیش از ۱۶ درصد جاینام‌های رسمی‌ثبت‌شده‌ی ایران). آباد واژه‌ای باستانی‌ست که در زبان‌های پارسی باستان و پهلوی و جز آن با صورت‌های آپاتــَـه و آپات و مانند آن آمده است. در معنایش اختلاف است. برخی صاحب‌نظران گفته‌اند از «پاته» است به معنی محافظت‌شده و برخی گفته‌اند جزء «آپ» در ابتدای آن همان «آب» است. به نظر من بی‌سواد، آباد می‌تواند ساخته شده باشد از آب+اد (پسوند نسبت در نقش پسوند مکان). در این معنا، آباد در اصل هم‌معنی بوده با نام‌هایی مانند آبیز و آواز که در پست پیش در موردشان نوشته‌ام؛ همگی به معنی آبگیر و سراب و جای‌آب. اگر این معنای دوم درست باشد، آنگاه آباد و آبه و آبـَد در اصل از یک ریشه‌اند.
پرشمارترین جاینام ایران، علی‌آباد است؛ حدود 900 تا. علی‌آباد معلوم است که یعنی جایی که فردی به نام علی آن را آباد کرده است. همچنین است معنی حسین‌آبادها و حسن‌آبادها و غیره و غیره. برخی گمان کرده‌اند هر روستایی که در پایانش آباد دارد، لابد قسمت اولش نام شخصی‌ست. ولی این طور نیست. نام‌هایی مانند تازه‌آباد نشان می‌دهد که واژه‌ی آباد در بسیاری از موارد صرفاً نشانه‌ی مکان است. تازه‌آباد در معنا همان نوده است، نه اینکه شخصی به نام تازه! آن را آباد کرده باشد.

***

ارد: اَرد ard در لغت به معنی درست و راست و نیک و مقدس و پاک و گوارا است و در جای‌نام‌های بسیار زیادی آمده است، معروفترینشان اَردَبیل، اَردَهال، و اَردَکان. گونه‌های آن اَند، اَر، اَل، و اَرت است و صورت‌های دیگر. اَرد در خراسان هم نمونه‌های زیادی دارد، بویژه در ترکیب با آب: ارداب/اَردُوْ (زاوه)، اَردوغش (زبرخان)، ارتــُوْشادی (کوهسرخ)، ارغش، ارغشنه، اریه، ارجک (نیشابور)، اَردمه (بینالود)، اردُنج (خوشاب)، ارخود (باخرز)، ارناوه (مانه و سملقان)، کلاته اراز (چناران)، اربند (قوچان)، اروند (مشهد)، ارون، ارواخ (بردسکن)، آرویز/ارویز (بیرجند، نهبندان)، آرویج/آرویچ (بیرجند)، اریش (خوسف)، اَروشه (بیرجند)، ارگینی، ارّه‌کوه، اَرّه‌فورگ (درمیان)، اره‌کمر (فریمان)، اَردَکول (زیرکوه)، ارقیطان (تربت‌حیدریه)، اَردیز، اریان (سبزوار)، ارتینج (سرخس)، هردینگ (خوسف)، الدنگ (خواف)، اروک (گناباد)، اَرک (خوسف)، ارداک، اَرّه، اردولوک (مشهد)، ارچنگان (کلات)، ارغا (خلیل‌آباد)، ارچه (گرمه)، ارغن‌آباد (جاجرم)، ... .

اروشه arowša (بیرجند) همان ارتوشادی (کوهسرخ) است. در اروشه، شاد به شه کوتاه شده است. اصلِ هر دو ارداب‌شاد است؛ جای که آبی خوش دارد.

ارد، ارز، ارج، اند. در بین این‌ها ظاهراً اَرد صورت باستانی‌ست و بقیه از آن مشتق شده‌اند. از اصلِ اَرد، دو صورتِ اَرز و اَرج هنوز در فارسی زنده‌اند (ارزان، ارزیدن، ارزشمند، ارجـُمند). صورت‌های متنوع دیگری از این واژه‌ها مشتق شده است. مثلاً در شماری از جاینام‌ها الف حذف شده و رد، رز، رج، و ند باقی مانده است. در برخی دیگر، ر به ل تبدیل شده و صورت اَلد را ساخته است. گاهی حرف د حذف شده و صورت‌های اَر، اَل و اَن پیدا شده است. باز گاهی حرف ر حذف شده و صورت‌های اَد و اَز ساخته شده است. گاهی یک هـ پیش از الف در ابتدای واژه افزوده شده و صورت‌هایی مانند هـَرز و هـَد (اَرد > اَد > هـَد) ساخته شده. هر یک از این انشعابات باز خود منشأ انشعابات دیگری بوده‌اند. مثلاً ارز به اَز و اَز به زَ تبدیل شده است. اَز به اَس هم تبدیل شده است و باز اَس به ســَ. اَرد به اَد، و اَد به دَ، و دَ به تــَ هم متحول شده است. حتماً صورت‌های دیگری هم هست. باید توجه داشت که به موازاتِ انشعاب در صورت واژه‌ها، معنا و کاربرد آنها نیز دچار قبض و بسط می‌شود. اشتباهات املایی را هم در اینجا باید افزود. مثلاً گاهی اَن را عـَن نوشته‌اند.

اَرک (خوسف) را به اشتباه آرک ârk می‌خوانند. تلفظ درست اَرک ark (با فتحه‌ی ساده) یا ārk (با فتحه‌ی کشیده) است. بعضی ازین «اَر»ها ممکن است تبدیلی از «هیر» باشند. مثلاً اَراز (چناران) ممکن است از اصلِ هیر+از (پسوند نسبت) باشد، به معنی کوهی (و نیز اریشِ خوسف) و در این معنا یادآور هـَراز (مازندران) و هریس (آذربایجان) است. اگر اراز از هیر نباشد آنگاه اَراز کوتاه‌شده‌ی اَردیز (سبزوار) است (حذف د، تبدیل یـ به آ). اَروَن و اَروَند دو صورت از یک کلمه‌اند از اصلِ اَرد+وان به معنی جای نیک. اربند احتمالاً تبدیلی از اروند است. برعکس هم می‌تواند باشد، اینکه بند اصل باشد و اروند تبدیلی از اربند باشد. در هر دو حال، معنا یکی‌ست، تقریباً. ارغن از اَرد+غـَن، و ارگینی از ارد+گین+ی، و اردُنج از ارد+ـُنج، و اردمه از ارد+مه، و ارغش از ارد+غش، همگی ساخته شده‌اند از اَرد+ یک پسوند مکان. اریان از ار+یان است و یان در اینجا تبدیلی از گان، باز هم پسوند مکان (الگوی تبدیل گ به ی). ارغا از ارد+غان است، هم‌معنی و هم‌ریشه با ارغن. ارغن و اریان هم‌ریشه‌ی نزدیکند. جزء «چنگ» در ارچنگان صورتی از «شنگ» است از اصلِ شان پسوند مکان. این ارچنگان را باید مقایسه کرد با افچنگ و کاهشنگ و پوشنگ. اینها که آمد صریحاً پسوند مکان‌اند اما چنانکه در پست پیش گفتم، پسوندهای نسبت نیز در نام مکان‌ها نقش نشانه‌ی مکان را بازی می‌کنند، از جمله در ارداک، اردیز، اروک، اریش، هردینگ، و ارتینج. الدنگ، هَردینگ و ارتینج هر سه تبدیل‌هایی هستند از ارد+ین به معنی جای نیک. آرویز، آرویج و ارواخ، احتمالاً هر سه ساخته شده‌اند از ارد+اب+یز/یج/اخ (پسوند نسبت). اردابیز تبدیل شده به اَردُوْیز، بعد به اَرُوْیز بعد به ارویز. الف در ابتدای این سه را باید فتحه خواند، نه الف ممدود (آ)، اَرویج arvij، نه آرویج ârvij.

آرویز (نهبندان، بیرجند) از اصلِ اَرُوْ+یز arowiz است تبدیلی از اَردابـیز ardâbiz یعنی جایی که آبی خوش دارد، همان خوشاب. نام‌های مشابه: ارویج/ارویچ (بیرجند).

اَریه (نیشابور) از اصلِ اَردَه است به معنی جای نیک. در اینجا حرف د به ی تبدیل شده است که الگوی رایجی در لهجه‌های خراسانی‌ست. اَرّه (فریمان، مشهد، درمیان) کوتاه‌شده‌ی اَریه است. اَردَه می‌تواند کوتاه‌شده‌ی اَردَدِه (=ارد+دِه) هم باشد.

​​اند. اَند تبدیلی از اَرد است. اَرد و اَند مکرراً با آب ترکیب شده و اَرداب/اَردُوْ و اَنداب/اَناب را ساخته‌اند به معنی آب گوارا، قنداب، آب شیرین (مقایسه کنید با آن همه شوراب‌ها). نمونه‌ها: عنابه (تایباد، سرخس)، اناوی (جغتای)، اَنابـد (بردسکن)، اَنابه (افغانستان)، نــَدُوْشـَن (یزد)، و ... . املای عنابه غلط است، اَنابه باید نوشت. جاینام‌ها با اَند و گونه‌های آن: ... .

هند. جزء «هند» در ابتدای جاینام‌ها، غالباً تبدیلی از «اَند» است، چه هـَـند خوانده شود چه «هـِند». اَنداب به معنی آب گوارا یا آب شیرین یا کلاً سراب و سرچشمه، در بسیاری از نام‌ها تبدیل شده است به هندُوْ. هندوالان (درمیان-خراسان‌ج.) ساخته شده است از هندُوْ+فتحه‌ی‌رابط+ لان (پسوند مکان). اندابــَـلان یعنی محلِ سرچشمه یا جایی که آبی شیرین دارد. فتحه‌ی واسط ترکیب در گذر زمان به الف تبدیل شده است.
نمونه‌ها: هندوالان (درمیان-خراسان‌ج.)، هندلان (آذربایجان‌ش.)، هندآباد، هندوان، هندور (آذربایجان‌غ.)، هندودر (مرکزی)، هندوخاله (گیلان)، هندوری، هندوکلا، هندومرز (مازندران)، هندا، هندی‌زمین (قزوین)، هنده، هندوآباد، هندوکــَش (اصفهان)، هندیمن (کردستان)، هندمینی (ایلام)، هندر، هندی، هندیله (لرستان)، هندیجان (خوزستان)، هندونو (فارس)، هندگو، هندیز، هندیم (کرمان)، هندورابی (هرمزگان)، هندل‌آباد (خراسان‌ر.، سیس.وبلوچ.)، هندوان (سیس.و‌بلوچ.)، هندآباد، هنده‌در (خراسان‌ر.)، هندر (درمیان-خراسان‌ج.)، ... به ندرت ممکن است برخی از این «هند»ها اشاره به همان سرزمین هندوستان داشته باشد، ولی کدامیک؟.

هن، هنگ، هنج. «هند» در جاینام‌ها گاهی به «هن» کوتاه شده است. گاهی هم هند تبدیل به هنگ، هنز و هنج شده است. نمونه‌ها: هنجن (اصفهان)، هنام (لرستان)، هنشک، هنگام، هنگویه (فارس)، هنجام، هنجان، هنجرک، هنسیج، هنشین، هنفیه، هنک، هنکائی، هنگ، هنگر [۴تا+]، هنگران، هنگوئیه/هنگوییه[۴تا]، هنوج، هنی، هنیه (کرمان)، هنگدان، هنود، هنویز (بوشهر)، هنج، هنجک، هنسی، هنگام، هنگر، هنگستان، هنگوییه، هنگی (هرمزگان)، هنگره، هنو (یزد)، هنابی، هنارکان، هناروک، هنجرک، هنگری، هنگ (سیس.وبلوچ.)، هنامه (خراسان‌ش.)، هنگر/هنگران، هنویه (خراسان‌ج)، ... . هـِنگـِر (خوسف-خراسان‌ج) که چندین نمونه‌ی مشابه در کرمان و یزد و بلوچستان دارد ساخته شده از هنگ+ـیر (پسوند مکان) به معنی جای خوب. احتمالاً هنگر مستقلاً هم معنی روستا و آبادی به خود گرفته بوده. هنویه (بشرویه-خراسان‌ج) از اصلِ انداب‌گه است به معنی محلِ انداب، محل چشمه. هنویه هم چندین نمونه‌ی مشابه در جنوب ایران دارد، مثل هنگویه، هنگوییه، هنفیه، و هنیه همگی تبدیل‌هایی با هنویه هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند.

ازناب. در مورد ازناب در این پست مفصل توضیح داده‌ام. ازناب در این مسیر تحول آوایی ساخته شده است: اَرزین‌آب > اَرزَن‌آب > اَزَناب > اَزناب > اَزنا > اِزنــُوْ. اَزناب در اصل یعنی خوشاب (مانند اَرداب که در بالا گفته شد) اما نظر می‌رسد، در طول زمان، اَزناب به تدریج، مستقلاً معنی چشمه یا آبگیر یا سراب یا جویبار هم به خود گرفته بوده. اَزناب با صورت‌های اِزنـُوْ، زِنـْوْ، سنـوْ، سناب، سنا و صورت‌های دیگر در جانام‌های خراسان باقیمانده است: زنوغان (طبس)، نزومند (زیرکوه)، زنوک (خوسف)، سنوک (سربیشه)، اسنان (بیرجند)، سنو (گناباد)، سنوا (طبس)، سناباد (مشهد)، سناجرد/صناجرد (خواف)، سنائی (زاوه)، ... . نمونه‌های دیگر: ازناب (آذ.شرقی، قزوین)، ازناو (همدان)، ازناوه، ازناوله (اصفهان)، اَزنا (لرستان)، زناب (اردبیل)، سنوکش (مراغه-آذ.شرقی)، سنوجی (فارس)، سنوچی (اصفهان)، سنابند (گیلان)، سناوند (قم)، سناورد (مرکزی)، سناوین (بوشهر)، سنان (فارس)، سنا (بوشهر)، سناج (همدان)، سنام (مازندران)، سناجان (چهارمحال و بختیاری)، زنوز (آذ.شرقی).
اِزنـُوْ نام چشمه‌ایست در روستای سرند طبس. احتمالاً از این دست چشمه‌ها باز هم هست اما چون در جایی ثبت نیست من به آن‌ها دسترسی ندارم. نزومند از اصلِ اَنزومند از ریشه‌ی اَنزاب‌مند است. انزاب تبدیلی از ازناب است. نزومند یعنی محلِ سرچشمه. زنوغان ساخته شده از زنو+غان (پسوند مکان). زنوغان یعنی محل چشمه.

اِزمیغان ezmeyğân (طبس): به نظر می‌رسد این واژه از این مسیر ساخته شده: اِزنــُـوْغان > اِزنــِـیـغان > اِزمــِـیـغان. ناممکن است که آن چشمه‌ی پر آب در وجه تسمیه‌ی آنجا نقشی نداشته باشد. ازمیغان و زنوغان (هر دو در طبس) دو صورت از یک واژه‌اند.

سناب. سناب در گذر از این مسیر تحولات آوایی، ساخته شده است: اَرزَناب > اَزناب > زناب/زنـُوْ > سناب/سنـُوْ. نمونه‌ها: سنوک (سربیشه)، سناباد (مشهد). ... .

حاشیه. سنایی غزنوی شاعر معروف قرن ششم، نامش را احتمالاً از یکی از همین سنا(ب)ها دارد که لابد زادگاه او یا پدرش بوده.

حاشیه دیگر. واژه‌ی «شنا» در فارسی به معنای غوطه خوردن در آب است. شنا را در متون قدیمی شناو و شناب هم نوشته‌اند. هنوز هم در لهجه‌ی خراسانی ما شنا را شنــُـوْ šenow تلفظ می‌کنند. تلفظ‌هایی مانند سناو را هم در زبان‌های غرب ایران می‌توان دید. به نظر می‌رسد واژه‌ی شنا هم از اصل سناب است.

سناباد. سناباد مشهد معروف است. نامی‌ست که تا 1200 سال پیش، زمان حضور امام رضا در خراسان، سابقه دارد. قبل از آنکه مشهدی باشد این سناباد یکی از روستاهای آن منطقه بوده. سناباد تبدیلی‌ست از سنابـَد. در مورد «آباد»هایی که در اصل آبـَه‌د بوده‌اند بالاتر گفتم. یکی گناباد بود، یکی هم این سناباد است. سنابـَد از سنابـَه و سنابه از سناب است و سناب همان است که به صورتِ سنـُوْ در چند جاینام دیگر هم آمده است مثل: سنو (گناباد)، سنوک (سربیشه)، سنوا (طبس)، سنوکش (مراغه-آذ.شرقی). سنوا (طبس) کوتاه‌شده‌ی سناباد است (سناباد > سناوا > سنـُوا). باسناباد (مود-سربیشه) احتمالاً از اصلِ بـَه‌سناباد است. در مورد بـَه در جای خود نوشته‌ام که از اصلِ بـَغ است به معنی خدا. بـَغ‌سنابه‌د یعنی چشمه‌ی خدا. باسناباد را محلی‌ها bâsnâbâd (با سکون روی حرف سین، باس-نا-باد) تلفظ می‌کنند. باسناباد (سربیشه) احتمالاً با بشنو (مشهد) از یک ریشه است. ظاهراً نام بـَـزن‌آباد (قاین) صورت دیگر باسناباد (سربیشه) است.

اسنان. همانطور که زناب یک معادل سناب دارد، منطقی‌ست که ازناب هم یک معادل «اسناب» داشته باشد. به نظر می‌رسد این نام‌ها صورتی از اسناب را در خود دارند: اسنجان (تبریز-آذ.شرقی)، اسنق (سراب-آذ.شرقی)، اسنگوئیه (کرمان)، اسنان (بیرجند-خ.جنوبی). مسیر تحول آوایی این بوده: اَزناب > اَسناب > اَسنا > اَسنان.
سنان. این مسیر تحول آوایی منشأ ساخت شماری از نام‌های جغرافیایی‌ست: ازناب > اسناب > سناب > سنا > سنان. نمونه: برسنان (زیرکوه-خ.جنوبی)، ماه‌سنان (درمیان-خ.جنوبی)، سنان (فارس)، قسنان (اصفهان)، رسنان (تهران).

رجنوک. این چند نام ظاهراً صورت‌های مختلفی از یک واژه‌ی واحدند: رجنوک (درمیان)، رجنگ (قاین)، رجنعی (درمیان)، رجنو (کرمان)، رزنو (سمنان)، رضنوییه [املای درست: رزنوییه] (کرمان)، لجنو lajnu (فردوس)، لجنوک (بشرویه)، رشنو (لرستان)، رشنوئیه (کرمان)، ... . به نظر می‌رسد همه‌ی اینها صورتی از اَرزَنوک هستند و ارزنوک چنان که در بالا آمد صورتی از ارزَناب، به معنی اَزناب و آبگیر و سراب. این مسیر تحول آوایی طی شده است: اَرزَناب > ارزَنـُـوْ > ارزنوک (ک پسوند مکان) > رزنوک (الگوی حذف الف از ابتدای واژه) > رزنو. چنانکه پیشتر گفته شد کاربرد ارزناب و ازناب و دیگر گونه‌های این واژه به معنی آبگیر و سراب حاصل توسعه‌ی معنایی‌ست وگرنه اَرزَناب در اصل به معنی آبِ گواراست. واژه‌ی اَرز یک گونه‌ی اَرج هم دارد و هر دو هنوز هم در فارسی رایج‌اند. رجنوک از گونه‌ی ارج مشتق شده، یعنی از اَرجـَـناب. نمونه‌های دیگر از این ریشه: محمدآباد جنو (بشرویه) [جنو شاید تبدیل از چه‌نو هم باشد]، ...

نوک. نوک nuk در این مسیرِ تحولِ آوایی ساخته شده است: اَزناب > زناب/سناب > زنـُـوْ/سنـُـوْ > زنوک/سنوک > نوک > نوگ > نوغ/نوق nuğ > نوغاب. واژه‌ی نوک کوتاه‌شده‌ی زنوک یا سنوک است. زنوک یعنی «جای چشمه» (پسوندِ تصغیرِ «ک» در نقش پسوند مکان). با گذر زمان و فراموش شدن ریشه‌ی واژه‌ی نوک، اهلِ زبان، دوباره واژه‌ی آب را بر آن افزوده‌اند و نوغاب را ساخته‌اند. این جاینام‌های ازین ریشه‌اند: نوک (بیرجند، سربیشه، طبس)، جوزان‌نوکی، فریزنوک (بیرجند)، گزنوک (قاینات)، نوکج (سرایان)، نوق/نوک (رشتخوار-خ.رضوی)، نوکی‌در، نوک‌آباد [۴۰+تا] (سیستان‌وبلوچستان)، نوق (بجستان-خ.ر.، کرمان)، نوقاب/نوغاب (تربت‌حیدریه-خ.ر.)، نوق‌آباد (اصفهان)، زانوق‌آباد (کرمان)، نوغاب (بیرجند ۳تا، درمیان ۳تا، سربیشه، خوسف، قاینات، فردوس، رشتخوارـخ.ر.، )، آبنوغ (هرمزگان)، نقاب (خراسان رضوی ۶تا، خراسان شمالی)، نیک (سربیشه-خ.ج.، خ.رضوی ۲تا)، آنیک (درمیان-خ.ج.)، نخاب (درمیان-خ.ج.، خ.رضوی)، ... . نوغاب را غالباً noğâb تلفظ می‌کنند. نوغاب هندوالان (درمیان) را با واو معلوم nuğâb می‌گویند که به اصل نزدیک‌تر است. نخاب احتمالاً صورتی از همان نوغاب است، هر چند کسانی امروزه حرف «ن» را با فتحه بخوانند و نــَخاب بگویند. آنیک احتمالاً ساخته شده از آب+نیک/نوک. جزء نوغ در نوغاب ربطی به واژه‌ی عربی نوق به معنی شتر ندارد.

دنا. همان طور که از ارزین‌آب یک صورت سنا پیدا شده (ارزین‌آب > اَزناب > زناب > سناب > سنا)، به همان صورت می‌توان انتظار داشت که از اردین‌آب هم یک صورت دنا پیدا شده باشد: اَردین‌آب > اَردَن‌آب > دناب > دنا. نام کوه معروفِ دنا (کهگیلویه‌و.) احتمالاً با طی چنین مسیری ساخته شده است.
الگوی تبدیل د به ت. نام‌هایی مانند ارته‌چشمه، ارتــُوْشادی و ارتینج (خ.رضوی) نشان می‌دهد که «ارد» گاهی به «ارت» تبدیل شده. با این حساب می‌توان انتظار داشت که یک صورتِ «تنا» هم داشته باشیم. طناک (خ.جنوبی) و تناکوه (گیلان) احتمالاً با طی چنین مسیری ساخته شده اند. نمونه‌های دیگر از ارت: ارطه (مازندران)، ارته (چهارمحال.)، ارتت (سمنان)، ارتیان (خ.رضوی)، ارتادشت (فارس)، ارتون (البرز).

الگوی حذف ار: دینج dinj [: اردینج > دینج] (خوسف)، ... واژه‌های همریشه: ارتینج (سرخس)، ...

حاشیه. دیدم در روستای هیتـُمک hitomk بلوچستان، آب‌بندهایی با دیواره‌های سنگی در کنار رودخانه می‌سازند، برای مهار آب رود و کشت‌وکار روی لای ته‌نشین شده در آن. به این آب‌بندهای سنگی می‌گویند خوشاب (بلوچی: هوشاپ). این برای من شاهدی‌ست از این که بسیاری از این جاینام‌ها که در لغت معنی خوشاب دارند، در کاربرد به معنی آبگیر، بویژه بندهای فصلی بوده‌اند؛ جاینام‌هایی مانند ازناب، زنگاب، میراب، مهراب، آرویز و ... .

دکتر قائم‌مقامی، زبان‌شناس، در یادداشت 653 کانال تلگرامی‌اش آورده که: «خوش در اصل مزه یعنی شیرینی است، [و] در زبان فارسی سابقهٔ قدیم دارد». پس خوشاب در اصل، دقیقاً معنی شیرین‌آب داشته و از این جهت در معنا بسیار به ارداب و ارزین‌آب نزدیک بوده است. خوشاب و تمام واژه‌های هم‌معنا با آن، مسیر مشابهی را طی کرده‌اند.

روشک (قاین): ارداب+اِشک > اَرُوْ+شک > روشک.

***

چنانکه در مطلب «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصل توضیح داده‌ام، از ارزین‌آب یک صورت زنگاب هم مشتق شده است. زنگاب را هم باید در لغت خوشاب و در کاربرد آبگیر و چشمه معنی کرد. زنگاب تبدیل به زنگو zangow شده است و این زنگو نام قومی طایفه‌ای از عشایر عرب شده است که بر سر یکی از این زنگاب‌ها ساکن بوده‌اند. به همین مناسبت این طایفه را عرب زنگویی نام نهاده‌اند. طایفه‌ی عرب زنگویی از طوایف بزرگ عشایر جنوب خراسان بودند که در دوره‌های افشار تا پایان قاجار، به مدت نزدیک به دویست سال، حاکمان ولایت تون و طبس بودند. این ولایت شهرستان‌های امروزیِ طبس، عشق‌آباد، بشرویه، فردوس، سرایان، گناباد و بجستان را در بر می‌گرفته‌است.

چنانکه در جای خود گفته‌ام بسیاری از نام‌های قومی، در اصل نام مکان بوده‌اند؛ از جمله زند، لر، زنگویی، زنگنه، کلهر، و ...

***

زاب. زاب ظاهراً از این مسیر ساخته شده: اَزناب > اَنزاب > زاب. همانطور که در صورت، زاب از اصلش فاصله گرفته، در معنا هم از آن جدا شده است. زاب یعنی رود، رودخانه. در خراسان به دره می‌گویند زُوْ zow، البته نه هر دره‌ای، دره‌ای که در کف آن رودی یا جویباری جاریست. واژه‌ی زُوْ ظاهراً با واژه‌ی جو(ی آب) همریشه است. لذا زُوْ و زاب را می‌توان نهر آب هم معنی کرد. چنانکه پیداست زُوْ تبدیلی‌ست از «زاب» و ازین شرق ایران تا آن دوردست غرب می‌توان جاینام‌های فراوان یافت که صورتی از زاب را در خود دارند، از جمله: زو، سرخ‌زو، قلعه‌زو، گره‌زو، میانزو، آسیاب‌زو، کن‌زو، کشکینه‌زو، قلعه‌زو، زوارم، سد برزو، زاوگردو (خراسان شمالی)، زُشک (مشهد، =زاب+ـِشک : روستای زاب)، زاوشک، زاوین، قله زو، شهرزو، زوگور [گور: گودال، چاله]، زوخانو، زوباران [بار: کنار، پهلو]، زوادر، زواج، تکزو، پشته‌زو، پشت‌زو، بزوشک [بر+زوشک، بر: کنار]، برزوی، برزو [۴تا]، زیبـَد zibad [تلفظ محلی‌ها: زیوَد]، زوزن، دَرزاب... (خراسان رضوی). زاوه (خ.رضوی، خ.جنوبی-نهبندان، یزد)، زوک (قاین)، زَهاب (نهبندان)، سرپل‌ذَهاب (کرمانشاه، املای درست: زهاب)، زاب (چندتا در کردستان ایران و بیرون از ایران)، زابل (افغانستان، سیس.وبلوچ.)، زابـَر (=زاب+بـَر: کنارِ زاب، سرایان)، زابوخ (جمهوری آذربایجان)، زاو (گلستان)، زاوله (کرمانشاه)، زاوشت (آذربایجان شرقی)، زیوان (تهران)، زاکان (قزوین، همدان)، زاغان (کرمانشاه)، زیوه (آذ.غربی ۷تا، کرمانشاه، کردستان، لرستان، اردبیل ۲تا)، ... .

در یادداشت «در جستوی زبان از دست رفته» به شماری دیگر از جاینام‌های زاب در ایران هم پرداخته‌ام.

برخی گفته‌اند زاب از اصلِ زهاب است و «زه» در اینجا همان است که در واژه‌ی زهکشی هم هست.

«کالِ زُوْ» در بالادست آیسک است و به آبی که از آنجا می‌آید آبِ زُوْ می‌گویند (تلفظ محلی: اُوْ زُوْ). در شمال خراسان در برخی جای‌نام‌ها زُوْ را زو zu می‌خوانند که اشتباه است، zow باید خواند.

زوزن (خ. رضوی): از اصلِ زو+زان، زان معادل جان، پسوند مکان. تلفظ درست zowzan است.

زابل. زابلِ اصلی دره‌هایی‌ست در اطراف رود هیرمند و امروزه ولایتی از افغانستان است. آن زابل که در زبان‌های ایرانی شرقی ساخته شده معادل است با زاب+ان فارسی و کاملاً با مسماست. اما این زابلی که الان در سیستان ایران است اسمش حسن‌آباد بود و در زمان پهلوی اول نامش را به زابل برگرداندند، نامی بی‌مسما برای شهری که در کفِ هامون است.

زُهان (زیرکوه) از اصلِ زابان، هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست با زابل (زابان > زُوان > زُهان).

برزو (نیشابور، سبزوار، زاوه، سرحد-خ.ش) تلفظ درستش بـَرزُوْ barzow است و معنایش می‌شود «کنارِ زاب/رودخانه/کال».

زوار. از ترکیب زو با پسوند مکان هار، صورت زوار zowâr ساخته شده که خود و تبدیل‌هایش را در جاینام‌های بسیار می‌توان دید. از جمله زواره (اصفهان)، زوارق (آذ. شرقی)، زوارک (مازندران، قزوین)، زاری (خراسان شمالی)، زارچ (یزد)، زارم (لرستان)، سواره، بیله‌سوار (اردبیل)، شهسوار (کردستان، آذ.غربی، مازندران، کهگیلویه) و ...

نمونه‌های تغییریافته‌ی زاب در چند جاینام: جـَبدَران (بیرجند)، زول (قاینات)، زولسک (سربیشه)، مازول (نیشابور)، جابوز (خلیل‌آباد-خ.ر.)، جابان (تهران)، ... . زول می‌تواند تبدیلی از زاوَل باشد (زاوَل > زَوَل > زُوْل > زول). جبدران (بیرجند) ظاهراً ساخته شده از جاب+دَر+ان؛ یعنی زابی که در کنار دره‌ای‌ست. در کنار جبدران، جویبار معروفی هست که در بهارها دیدنی‌ست.

جوی juy. از آنجا که شواهدی از تبدیل زاب به جاب وجود دارد، می‌توان حدس زد که واژه‌ی «جوی» به معنی آبراهه، در فارسی امروزی، در واقع صورتی از همین زاب است (زاب/جاب > زُوْ/جـُـوْ > جو > جوی). اگر چنین باشد، آنگاه پس تلفظ زو zu هم می‌تواند اصیل باشد.

جام. جام ظاهراً تبدیلی از زام است و زام ساخته شده از زاب+پسوند مکان «م». زام یعنی کنار زاب، کنار رودخانه. مناره‌ی تاریخی معروفی در هرات افغانستان هست که در داخل دره‌ای، درست در کنار رودی/زابی واقع است. این مناره را «مناره‌ی جام» می‌نامند و این جام هیچ ربطی به نام تربت جام ندارد. آن را جام نام نهاده‌اند چون در کنار آن زاب/رود بوده است. نمونه‌ها: زام، تربت جام، سرجام، بالاجام، پایین جام، میان جام (خراسان رضوی)، جام (سمنان)، یام (خوشاب-خ.ر.، فاروج-خ.ش.، تهران)، زمند (جغتای)، پــِرشــَم (بجستان)، پــِرجام (صحرایی در آیسک سرایان)، ... .

جم. جم ظاهراً تبدیلی از جام است از اصلِ زام. نمونه‌ها: جمز jamz (طبس)، جمران (خراسان رضوی)، جمی (خراسان شمالی)، جمکان، جمام، جمیدر (سیستان و بلوچستان)، درجم (کرمان)، ... .

در طرف غرب و جنوب ایران، جم‌هایی زیادی هست که به احتمال قوی‌تر تبدیلی (معرب) از چم باشند به معنی چشمه. نمونه‌ها: جمسی (فارس)، جمبزه (اصفهان)، جم (بوشهر، کرمان)، ... . ولی احتمال تبدیل از جام هم برای آن‌ها منتفی نیست.

جمکـِرد (سرایان، کرمان) ممکن است ساخته‌ی فردی به نام جمشید باشد. اگر کـِرد پسوند مکان باشد و جام به معنی رودخانه آنگاه جمکرد یعنی روستای کنار کال یا رودخانه.

منار جام. در کنار رودخانه‌ای، در دل دره‌ای، در منطقه‌ی هرات افغانستان،مناره‌ی تاریخی معروفی هست به نام منار جام. جام در آنجا هم احتمالاً منظور همان رودخانه‌ی کنار منار است.

زبرخان. زَبـَرخان (نیشابور) ساخته شده از زاب+بر+خان. زَبَرخان یعنی سکونت‌گاهِ بـَرِ زاب، روستای کنار رودخانه. زَبـَر در اینجا همان زابـَر (سرایان) است. ظاهراً برخی اهالی آنجا به دنبال تغییر این نام هستند، شاید چون کسی نام شهرشان را زِبــِل‌خان تلقظ کرده.

زنه. نشت کردن آب را در لهجه‌ی محلی آیسک «زنه زدن» zene (با کسره) می‌گویند (این واژه یکی از معدود واژه‌هایی‌ست که در لهجه‌ی ما به کسره ختم می‌شود. در لهجه‌ی ما قریب به اتفاق مفردات به فتحه ختم می‌شوند مگر واژه‌های انگشت‌شماری همچون شنبه و زنه ...). واژه‌ی زنه در معنای تراویدن در دیگر لهجه‌های خراسان جنوبی، مانند بیرجندی، هم هست. حدسم این است که این «زنه» نیز تبدیلی از زِنــُوْ zenow است که در نام‌هایی مانند زنوغان (طبس) دیده می‌شود. جالب آنکه به موازات جدا شدن در صورت، معنی واژه نیز مقداری از معنای چشمه فاصله گرفته ولی همچنان به جوششِ آب اشاره دارد. نمونه‌های زنه: چشمه زنه (هفشجان-چهارمحال‌وبختیاری)، زنهی (هرمزگان).

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

وجه تسمیه قاین، نام شناسی قاین، معنی واژه قاین، وجه تسمیه فریمان، نام شناسی فریمان، ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، وجه تسمیه گناباد، نام شناسی گناباد، معنی گناوه، معنی گناباد، معنی واژه گناباد، وجه تسمیه جیرفت، مردم شناسی، معنی اسفراین، ریشه‌ی واژه اسفراین، نام شناسی اسفراین، قاین شناسی، گنابادشناسی، اسفراین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، معنی لغت گناباد، پیشینه تاریخی، گناباد باستان، قاینات باستان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، طبس شناسی، وجه تسمیه سناباد، سنابادشناسی، معنی سناباد، تاریخ مشهد، پیشینه تاریخی سناباد، معنی هندوالان، وجه تسمیه هندوالان، معنی واژه‌ی سنایی، سنایی شناسی، وجه تسمیه تربت جام، معنی زابل، وجه تسمیه زابل، وجه تسمیه زهان، وجه تسمیه زبرخان، ...

جاینام‌های خراسانی ۲ - خانیک، آب، آبیز، باز، گین، گیناب، بین، سراب

تعداد بسیار زیادی از جای‌نام‌های خراسان و ایران، به آب اشاره دارند. قاعدتاً مسأله‌ی همیشگی کمبود آب عامل این نامگذاری‌های بوده است.

خانیک. پیش از این در پستی در این باره نوشته بودم. بیش از سی روستا در خراسان جنوبی در نام خود، خانیک یا خونیک دارند. خانیک‌ها در شمال استان (فردوس، سرایان، بشرویه، طبس) و خونیک‌ها در جنوب استان‌اند. خانیک در اصل یعنی چشمه، اما بعید نیست در جاینام‌ها معنی آبگیر و بند هم داشته باشد (گسترش معنایی). گونه‌های خانیک عبارتند از خانیگ، خونیک، خانی، خونی، خان، خون، خین، هون، هان، هونی، هانی، خانیق و گونه‌های دیگر. جاینام‌ها با این واژه در همه جای ایران، فراوانند. نمونه‌ها در خراسان جنوبی: خانیک (فردوس ۲تا، بشرویه ۲تا، طبس)، بـُـنی‌خانیک (سرایان)، خانکوک (فردوس، مصعبی-سرایان)، خانیک‌بچه (بشرویه)، خانیکو (بشرویه)، نوخانیک (بشرویه)، بـُن‌خونیک، خونیک‌بالا، خونیک‌پای‌گدار، خونیک‌پایین، خونیک‌تجن (قاینات)، خونیک (بیرجند ۴تا، درمیان ۲تا)، خونیک‌باز، خونیک‌بزغاله، خونیکسار، گرازخونیک (درمیان)، خونیک علیا، خونیک پایین، خونیکک، سیاه‌خونیک (نهبندان)، خونیک‌جیجک، خونیک‌زیرک (بیرجند)، خونیک‌علیا، خونیک‌سفلی (خوسف)، ماخونیک، کانیک/کهنک (سربیشه)، پایهان، زهان (زیرکوه)، ماهانی (نهبندان)، ... نمونه‌ها در دیگر استان‌ها: کلاته‌خونی [۳تا]، چشمه‌خونی، خانیق، خانیک، سرخان، شیرخان، زبرخان، گاوخان، سیاه‌خانی، گندخانی، خین‌عرب (خراسان رضوی)، بالاخونی، خانوک، سرخان، سفیدخانی (کرمان)، گاوخونی، خوانسار (اصفهان)، گرمخان (خراسان شمالی)، و ... . فهرست کامل‌تری از جاینام‌هایی که ظاهراً از این ریشه‌اند را از نقاط مختلف ایران، در اینجا آورده‌ام. | بنی‌خانیک یعنی خانیک پایین. | خونیک‌سار یعنی چشمه‌سار یا سرچشمه. ظاهراً خانیک از اصلِ کانیک است؛ ساخته شده از کان+پسوند نسبت ِ ـیک. کان به معنی انتها و پایان و ته و معدن و منبع است. کانی در زبان کردی به معنای چشمه، به خوبی اصلِ این واژه را نشان می‌دهد.

آفریز، ریچ، ریزاب. آفریز همان آب‌ریز است. ریچ/رِچ/چشمه‌رچ که آبادی خردی‌ست نزدیک بیرجند هم ظاهراً نامش، صورتی از همین «ریز» است. در خراسان، هم آب‌باریک داریم (سبزوار، جاجرم، بجستان)، و هم ریزاب (نیشابور، بیرجند) اما این دو هم معنی نیستند. ریز در ریزاب بیشتر هم معنی رود است و معنی جویبار و گذرگاه آب می‌دهد. نام‌های مشابه: اَبرَش/اَبرَشک (مشهد)، ریزاب (فارس) و ریجاب (کرمانشاه).

مافریز (بیرجند) ممکن است از اصلِ مه‌آفریز باشد به معنی روستای آفریز یا از اصلِ ماه‌فریز به معنی روستای فریز.

اف. تبدیل آب به آف نمونه‌های پرشمار در ایران، بویژه در جنوب ایران دارد، مثلاً جیرُفت و سیراف. نمونه‌های «اف» به معنی آب در جای‌نام‌های خراسان جنوبی: آفریز، اَفکـِشت (قاین)، اَفین (زیزکوه)، اَفقو (=آبکوه) (فردوس). اَفین یعنی آبین، جایی که آب بسیار دارد، واقعاً هم دارد. جزء ـو در پایان بسیاری از نام‌ها صورتی از آب است و باید ـُـوْ ow خوانده شود. نمونه‌های مشابه: خواف (خراسان رضوی)، بازُفت (چهارمحال و بختیاری)، ... . زرفت (بشرویه) از اصلِ زیراب است.

حاشیه: برخی جاینام‌ها که در تلفظ محلی در پایان واژه ـو داشته‌اند در هنگام ثبت رسمی، با هدف تبدیلِ تلفظ‌ها به تلفظ‌های رسمی، این ـو را به ـان تبدیل کرده‌اند در حالی که باید به آب تبدیل می‌شد. بویژه در لهجه‌های اطراف بیرجند که «ـان» در پایان واژه‌ها، o تلفظ می‌شود و بسیار شبیه است به اُوْ ow، این اشتباه املایی بیشتر است. گاهی هم «ـون» un تلفظ درست است و اصلاً نباید به «ـان» تبدیل شود ولی شده (مثل اِستون که در پست بعد در موردش گفته‌ام).

آویج، اوج، آویز، آبیز، آواز، خاواز، آویشک، گاویج، راویج، تــَخویج، سـُرخاویج، اویجان. همه‌ی این نام‌ها از اصل آبیج هستند، ساخته شده از آب+یج. ـیج پسوند نسبت صفت‌ساز است که در اینجا در نقش پسوند مکان ظاهر شده است. آبیج یعنی جایی که آب دارد. قدیمی‌های آیسک به استخر می‌گفتند «اَوازی» (تلفظ محلی: اَواٛزی avāzi). این اَوازی، صورتی از همین آواز و از اصلِ آبیز/آبیج است یعنی جای آب. این آواز با آن آواز به معنی صدا همریشه نیست. اصلاً ربطی به هم ندارند. آویز هم ربطی به فعل آویختن ندارد. آواز (صدا) و آویز (آویختن) از ریشه‌های دیگری هستند و به طور تصادفی در اینجا با آواز و آویز به معنی آبگیر، شباهت ظاهری پیدا کرده‌اند. اوج از اصلِ اَوِج است و صورتی از آویج. آویز در براکوه سرایان (نزدیک خورزاد) را محلی‌ها اَوِز می‌گویند. نمونه‌های مشابه: آبشک، آبشکی، سراوشک (سیس.وبلوچ.)، ابشکی، کلاوشک، ناوشک (خ.رضوی)، چشمه اوشک (سمنان)، کلابشک، کمابیز، خاویج (کرمان)، سرابیز (کهگیلویه و بویراحمد)، سقاواز (اردبیل)، کشکاویج (آذ. غربی)، گاوازی (خوزستان)، لاویج (مازندران)، اِوَز (فارس). آبیز در برخی جای‌نام‌ها ممکن است صورت‌های غریبی به خود گرفته باشد مانند هفشجان [آبیژ+جان] (چهار محال و بختیاری)، ... .

حاشیه: دو واژه‌ی «آوازه» و «آبزَن» به معنی آبگیر در نوشته‌های قدیمی فارسی، از جمله در شاهنامه به کار رفته‌اند و برای اهل زبان آشنایند. دکتر قائم‌مقامی، زبان‌شناس، در کانال تلگرامی خود در یادداشت ۳۳ از این دو واژه یاد کرده است، الّا این که گفته است این دو واژه از ریشه‌ی «وَز» مشتق شده‌اند و جزء «آب» در آنها نیست که منِ بی‌سواد شک دارم چنین باشد.

***
هـُوْ. هـُوْ how در چند اصطلاح بندری، معنی آب دارد (و نیز اُوْ، یاو، و یا). به نظر می‌رسد این هـُوْ how تبدیلی از اُوْ ow است از اصلِ آب. همین هـُوْ در جاینام‌های پرشماری آمده است. جاینام‌ها با هـُوْ: هوک، هـُوْدَر (طبس)، هـُوْگــَند (بشرویه)، بیهود (قاین، گناباد)، هویگان، هـُـمـُـند (خوسف)، هـُوَس (فریمان-خ.رضوی)، هوتــَک (کرمان، سیس.وبلوچ.)، هود (فارس، کهگیلویه.)، هون (فارس، هرمزگان)، هوجستان، هونزا (فارس)، هواران، زهوکی، هوشدان (هرمزگان)، سهو، سهول (بوشهر)، هوره (خوزستان، کهگیلویه.)، هوش، هوه، هوتاوند، هوکی، هویان، هولد (لرستان)، هوره (چهارمحال.)، هویج، هویشان (کرمان)، هوان (کرمان، کرمانشاه)، هورازه، هوانله، هواره (کردستان)، هویه، هونجان، هومان، هوک (اصفهان)، هویر، هورینه (تهران)، هودر (یزد)، هوش (یزد، همدان)، هوژیه (گیلان)، هوار، هواره، هوین، هولان [سهولان، سرهولان]، هورو، هوندوک (آذ.غربی)، هوراند، هوج، هوجقان (آذ.شرقی)، هوادرق، هواشانق (اردبیل)، هور (ایلام)، هودیان، هوت‌آباد، هوشک، هوژاری (سیس.وبلوچ.)، هومند/آبمند، هونستان (سمنان)، و ... . این واژه را باید how خواند هر چند در برخی جاینام‌ها به طور طبیعی به hu تبدیل شده است (مانند بیهود) و در برخی به اشتباه hu خوانده می‌شود. بیشتر این واژه‌ها از هـُوْ+یک‌پسوند‌مکان ساخته شده‌اند. «س»، «ش»، «یر»، «ره»، «اره»، «لد»، «لان»، «ود»، «ـیج»، «ـیگان»، «ـینه»، «ان»، «ن»، «ک»، «مند»، «مان»، «شان»، و «اِشک»، همگی یا پسوند مکان‌اند یا پسوند نسبت و تصغیری که در نقش پسوند مکان، ظاهر شده است. همه را باید آبگیر و جای آب معنی کرد. هوتک hutak های بلوچستان معروفند، آبگیرهایی در کنار برخی روستاها که تنها گونه‌ی تمساح ایرانی، گاندو، در برخی از آنها می‌زید. این هوتک تبدیلی از هودک است و هودک ساخته شده از هود+اَک (پسوند تصغیر/مکان). هود hud (کهگیلویه.، فارس) ساخته شده از هـُـوْ+ـود (پسوند نسبت/مکان) به معنی جای آب. این هود در ساختار، قابل مقایسه است با جاینام‌هایی مانند مود (سربیشه). بیهود bihud (قاینات، گناباد) ساخته شده از بی+هود. «بی» صورتی از «بین» است، همریشه با «گین»، به معنی پایین‌دست و سفلی. سرهود (دزفول) در معنا، مخالف بیهود (قاینات، گناباد) است اما در کاربرد، سرهود و بیهود یک چیز است، مانند سراب و پایاب. هویج (کرمان) همان آویج (قاینات) است و هویگان (خوسف) همان اویجان (درمیان).

با آنکه هوشنگ به عنوان اسم شخص، واضح است اما روستاهایی مانند حوشنگ (سیس.وبلوچ.) و ده‌هوشنگ (کرمان) ممکن است ساخته شده باشند از هـُـوْ+شـَـنگ. این هوشنگ howšang صورتی از «آب‌شان» است به معنی جای آب. نمونه‌های مشابه: اشان (مراغه-آذ.شرقی)، هواشانق (اردبیل)، هشان (البرز)، هویشان (کرمان)، افشان (سیس.وبلوچ.)، ... . واشان (بیرجند) ممکن است تبدیلی از هـُواشان باشد. پسوند «شنگ» صورتی از «شان» است، پسوند مکان، و نمونه‌های دیگر هم دارد مثل کاهشنگ (بیرجند).

وُرِزگ، ورزق، وراز، باراز. نام وُرِزگ (قاین) از این مسیر به دست آمده است: آب‌ریزَک > اُوْرِزَک owrezak > اُوْرِزگ owrezg > هـُوْرِزگ > هـُـرِزگ > وُرِزگ. جایجایی بین هـُ ho و vo یک نمونه‌ی پرکارد دیگر هم در لهجه‌ی ما دارد. در لهجه‌ی ما حرف اضافه‌ی «به» غالباً به صورت‌های «وُ» vo و «هـُ» ho تلفظ می‌شود. نمونه‌ی دیگر از این جابجایی بین v و h، تبدیل پیشوند «وَر» به «هـَر» و «هــَل» در در برخی لهجه‌هاست. بویژه در لهجه‌ی سرایان، نمونه‌های این تبدیل زیاد است. ورزگ و ورزق دو صورت از یک واژه‌اند. با این حساب وُرِزگ، ورزق، و آفریز، سه صورت از یک واژه‌ی واحدند. دو جاینام وراز، و باراز (قاینات)، نیز احتمالاً صورت‌های دیگری از همین آبریزند.

***

تبدیل آبیز به بیز. حذف الف از ابتدای واژه‌ها شواهد فراوانی دارد. به نظر می‌رسد در برخی واژه‌ها آبیز هم بر اساس همین الگو به بیز تبدیل شده. نمونه‌ها: گلبیز، وزق (قاینات)، تخویج (درمیان)، بیزه، بیزکی، بیزخ (خ.رضوی)، سلبیز (فارس)، بیزنوئیه (کرمان)، بیزگه (کهگیلویه.)، کربیزو (بوشهر)، ... . کوتاه‌شدن آبیج به بیج احتمالاً منشأ نام روستای بیژن‌آباد (بیرجند) هم بوده است، هرچند بیژن می‌تواند نام شخص هم باشد.

بیشه. بیشه به معنی جنگل است (جنگل هندی‌ست و بیشه فارسی اصیل). بیشه در جای‌نام‌های بسیاری آمده است از جمله در خراسان جنوبی: بیشه‌گو (طبس)، بیشه‌گان (سرایان)، بیشه (سربیشه، نهبندان، خوسف، طبس)، بزبیشه (قاینات). می‌دانیم که در خراسان (جنوبی) بیشه‌ای/جنگلی نیست و در گذشته هم نبوده، مگر برخی درختان محلی مثل بادامشک و تاغ و قیچ، آن هم به صورت پراکنده، نه در حدی که بتوان نام جنگل روی آن گذاشت. احتمالاً منظور از بیشه در خراسان همین درختزارهای پراکنده بوده. احتمالاً جزء «باشه» در نام چاه‌باشه (زیرکوه، اردکان-یزد)، صورتی از همین بیشه است.
سربیشه. سربیشه واژه‌ی نسبتاً پرتکراری‌ست و چندین نمونه در ایران دارد، مثل سربیشه (اصفهان، ایلام [۲تا]، لرستان، چهارمحال و بختیاری [۲تا]، کهگیلویه و بویراحمد [۲تا]، خوزستان [۲تا]، فارس، خراسان رضوی [کوهسرخ]، خراسان جنوبی [۲تا در سربیشه و فردوس])، بیشه‌سر (مازندران)، و بیشه‌سرا (گیلان)، ... . سربیشه یعنی بیشه‌ی بالادست. احتمالاً سردی هوای سربیشه، که گاهی در استان اول است، باعث شده «سر» را کوتاه‌شده‌ی سرد بپندارند که درست نیست. هر چند معنای بیشه و سربیشه معلوم است و نمونه‌های مشابه هم فراوان، اما به عنوان یک احتمالِ دوم، محتمل می‌دانم که سربیشه‌های خراسان و کلاً نیمه‌ی جنوبی ایران از ریشه‌ی دیگری باشند.

بیشه صورتی از آبیج. بالاتر شواهدی آوردم که آبیز می‌تواند به بیز کوتاه شود. با همین الگو، آبیشک (گونه‌ای فرضی از آبیز) هم می‌تواند به بیشک و در نهایت به بیشه تبدیل شود. سربیشه می‌تواند تبدیلی از سـَرآبیژه باشد. آبیژه صورت باستانی‌تر آبیز است. ژ در طول زمان در لغات فارسی تبدیل به ج و ز شده است. افزودن یک فتحه در پایان واژه هم در لغات فارسی رایج است. در این معنا، نزدیکترین نام به سربیشه، در خراسان جنوبی، اویشک (درمیان) است. سرابیز هم نمونه‌هایی در ایران دارد: سرابیز (کهگیلویه.)، سلبیز (فارس).

بعلاوه، این جای‌نام‌ها احتمالاً با سربیشه به معنی سراب هم‌ریشه‌اند: سربس (کهگیلویه.)، سربست (فارس، بوشهر)، سربجگان (کرمان)، سروش‌جان، سروشان (اصفهان)، سروستان (فارس، کرمان)، سروشک (کرمان)، سروش (سیس.وبلوچ)، سرباز (اصفهان، سیس.وبلوچ.)، ... «سرو» در برخی از این نام‌ها مانند سروستان ممکن است درخت سرو باشد ولی به نظرم غالب اینها همان سرو sarow به معنی سراب است.

سرباز. بسیاری جاینام‌ها آن چیزی نیستند که در نگاه اول به ذهن یک فارسی‌زبانِ امروزی می‌رسد. در بلوچستان، رودخانه‌ی معروف سرباز را داریم و شهر سراوان را. ظاهراً این دو، هم‌معنی‌اند. سرباز از این مسیر ساخته شده: سرآبیز > سرآباز > سرباز. در این معنا سرباز هم‌معنی سراب است و با سربیشه به معنای احتمالی دوم، هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست. پایین‌تر، در مورد واژه‌ی باز و معانی آن، بیشتر گفته‌ام.

بیژائم/بیژایم. بیژائم bižâam (سربیشه) ظاهراً ساخته شده از بیژا+اَم. بیژا می‌تواند هم صورتی از بیشه باشد و هم صورتی از بیژه از اصلِ آبیز/آبیژه، و من این دومی را ترجیح می‌دهم. اَم پسوند مکان است (توضیح بیشتر ذیل پسوند «مه»). بیژائم یعنی روستای آبیز یا جای آبیز، جایی که آبیز/آبگیر دارد. در لهجه‌های خراسان، معمولاً حرف ژ نیست و «ژ»های باستانی، غالباً به ج تبدیل شده‌اند. این نام‌های محلی که در املای رسمی، ژ دارند احتمالاً حاصل آشناسازی‌اند. حدس می‌زنم ساکنان آن روستا، نام روستایشان را بیجاٛیـَم bijāyam تلفظ می‌کنند.

بازگ، بازه، باز. بازگ و گونه‌های آن احتمالاً از ریشه‌ی آواز هم است، چرا که آواز/آبیز یعنی آبگیر و بند چیزی نیست جز آبگیر زمستانی، آب‌بند زمستانی (توسعه‌ی معنایی). در برخی مناطق خراسان بازه، بازگ، بـَشک، و بـَش را در معنای بند هم به کار می‌برده‌اند.

پاشک. یک واژه‌ی جالب مرتبط با این بازگ، واژه پاشک است. پاشک وسیله‌ای‌ست برای پـَـل ساختن. پـَل در خراسان، مرز زمین کشاورزی را گویند. بازگ bâzg و بازه می‌توانند تبدیلی از پاشک باشند. در آذربایجان و دیگر نواحی شمال‌غرب به پـَل «بازه» می‌گویند که صورتی از همین پاشک/بازگ است. در عمرم یک بار پاشـْک pâšk دیدم که شبیه بیلی بود با تیغه‌ی بسیار پهن، شاید نیم‌متر یا بیشتر عرض و چهل-پنجاه سانت طول، و دسته‌ای کوتاه. زنجیری به دو طرف بالای تیغه وصل بود. کار با پاشک دو نفره بود. یک نفر دسته‌ی چوبی را محکم می‌گرفت و فشار می‌داد و نفر دوم با زنجیر تیغه را به پیش می‌کشید و این طور با خاک، پـَل می‌ساختند. در منطقه‌ی ما به زمینی که با پاشک، اطرافش را پل کرده بودند، «پـَـشکی» می‌گفتند.

به نظر می‌رسد پس اول آواز بوده به معنی آبگیر. بعد بازگ به معنی بند و آب‌بند پیدا شده و بعد آن ابزار را که در کار ساختن مرزهای آب‌بند/بازگ بسیار پرکاربرد بوده، بازگ/پاشک نامیده‌اند. این همان فرایند توسعه‌ی معنایی‌ست.

نمونه‌های الگوی حذف الف از آب در ابتدای واژه‌ها: اَباورد/اَبیوَرد > باورد، آبیژه > بیشه (خراسان جنوبی ۶+تا)، آواز > بازه، بازگ، بیزه، بــِزد، و ... ، ... .

اَبیوَرد. ابیورد در ترکمنستان امروزی واقع بوده. غارت‌های مداوم مهاجمان ترک و مغول، آن را ویران کرده است. شاعر معروف، فارسی‌زبان، انوری ابیوردی، اهل این شهر بوده است. ابیورد را باورد هم نوشته‌اند. ظاهراً ابیورد از این مسیر ساخته شده: آب+وَر > اَباوَر > اَباوَرد > ابیورد/باورد. وَر نشانه‌ی مکان است. آب‌وَر یعنی جای آب. یک فتحه در واژه اضافه شده است که در واژه‌های دیگر هم هست، مثل دلاور، جگراور، مزداور، تناور و ... . این فتحه، قبل از الف، معمول است. در آن واژه‌ها «وَر» یعنی دارنده. دلاور یعنی دل‌دار، جگراور یعنی جگردار، تناور یعنی تنومند، بدن‌دار و ... . در مورد پسوند مکان وَر و صورت‌های مشابهش (وار، هار، ـار، و ... ) در مطلبی جداگانه، مفصلاً نوشته‌ام.

حاشیه (توسعه‌ی معنایی). آبیز/آواز به معنی آبگیر، تبدیل شده به باز/بازه به معنی آب‌بند و بازه معنای پـَل و مرز زمین به خود گرفته. به این فرایند می‌گویند توسعه‌ی معنایی. واژه‌ها به طور مداوم در حال تحول در صورت و معنا هستند. تنها وقتی یک زبان صورت رسمی و بهنجار به خود می‌گیرد و آموزش داده می‌شود این تحول مدام، تا حدی کند می‌شود.

مانند بند، «باز» هم گاهی مستقلاً معنی روستا و آبادی به خود گرفته است. نمونه‌های جاینام با باز: بی‌بازگ، بازکن، دَره‌باز، خونیک باز، بزگی [طبس]، بذگی [فردوس، املای درست: بـَـزگی]، کلاته بازدید [سربیشه]، چاه‌باشه [زیرکوه] (خراسان جنوبی)؛ بازه [+20 روستا]، پاشکی، بزق، بازقند، پاباز، بازسیاه، بازنی، بازمرگان، بزه‌غار، فاز/پاز، باشتین، بزوشک (خراسان رضوی)؛ باشک، انجیربازوییه، ده‌بازوییه، سفیدباز (کرمان)؛ سرباز، فازه (اصفهان، سیس.وبلوچ.)؛ بازُفت (چهارمحال‌وبختیاری)؛ گاوبازه (لرستان، کردستان)؛ بازوئی (بوشهر)؛ باز، بازوک، توتک‌باز، بزگ‌آباد، چاه‌باشه (یزد)؛ بازگرد (هرمزگان)؛ پازوکی (زنجان)؛ باشوکی (کردستان)، ... . معروف‌ترین «باز» بی‌شک زادگاه شاعر بزرگ، ابوالقاسم فردوسی‌ست که با املای پاژ در کتاب‌ها ثبت است.
​​​​
هاونان. هاوان (بیرجند) ظاهراً اشاره دارد به دو روستای نزدیک هم با نام اصلیِ هاونگ. این را از نام فامیلی بعضی ساکنان آنجا، هاونگی، می‌توان فهمید. پس اصل، هاونگ است. هاونگ تبدیلی از آبـ+ـَنگ است به معنی جای آب. پسوند ـَـنگ در اینجا احتمالاً خود تبدیلی از پسوند نسبتِ ـین است. آبین > آوَنگ > هاوَنگ.

حج‌نج. حج‌نج (بیرجند) که در تلفظ محلی هـُجـُنـُج hojonoj گفته می‌شود، تبدیلی از اُوْجانوج است از اصلِ آب‌جان+ـوج (پسوند نسبت/مکان)، یعنی جای آب. در واقع ـوج پسوند نسبت است مانند ای i. هـُجـُنـُج معادل است با آبجایی در فارسی امروز. بنابراین از این که دو پسوند پشت سر هم در اینجا آمده نباید تعجب کرد. اضافه کردن یای نسبت در پایان جاینام‌ها در منطقه‌ی ما نمونه‌های پرشمار دارد، از جمله چند جاینام در اطراف آیسک خودمان مثل لگوری، مـُنووَری، و نیز روستاهایی مثل کــَـفکی (بیرجند) [= کــَف+یک پسوند تصغیر و یک پسوند نسبت].

حاشیه، بیماری عربی‌نویسی. املای رسمی این حج‌نج را که می‌بینم با خود فکر می‌کنم این چه مرضی‌ست، چه بیماری‌ای‌ست، چه جنونی‌ست که هر نامِ ناآشنا را با حروف اختصاصی زبان عربی (ح، ط، ص، ض، ظ، ع) می‌نویسند. آنقدر فراگیر است که می‌صرفد خودم برای آن نامی اختراع کنم. به نظرم «سندرمِ عربی‌پنداری» خوب باشد. از آن کارمند فرمانداری یا دهیار یا معلم روستا یا هر کس دیگری که این نام‌ها را این‌طور ثبت کرده با پرسید گیرم که معنی حج‌نج یا درح را نمی‌دانی. آخر چرا باید آن را با حروف عربی بنویسی؟ مگر در عربی چنین کلماتی داریم؟ از این قبیل است املای نام‌هایی مانند خبیص (شهداد کرمان)، عنابه (تایباد، سرخس)، ... . نام شهرهای مشهورتر مانند طبس و طوس را در همان صدر اسلام، عرب‌ها با این املا نوشتند و نسل‌های بعد هم همین املای نادرست را ادامه دادند (نادرست برای غیرعرب‌ها). البته که این دیدگاه من بیسواد است. اما در طرف مقابل کسانی هستند که می‌گویند همه‌ی حروف الفبا به یک اندازه فارسی‌اند و از همه‌ی آن‌ها می‌توان در نوشتن کلمات فارسی استفاده کرد و حتی استفاده از کلمات مخصوص عربی مانند ح و ع برای نوشتن نام‌های جغرافیایی را نوعی عرف می‌دانند که هدفش متمایز کردن این نام‌ها از دیگر کلمات مشابه بوده. من که شک دارم چنین باشد.

سراب. سراب در کاربرد یعنی سرچشمه و محل آبگیر. نمونه‌ها: سراب (سرایان) و سرو /sarow/ (درمیان)، ... . سرو در درمیان را نباید sārv خواند.

سرایان. چنانکه برخی از اهالی خود آنجا هم گفته‌اند، سرایان از اصل سرابان است یعنی جایی که چند سراب دارد. ظاهراً دو جوی آب اصلی آن شهر، از این نام‌گذاری مد نظر بوده است‌. تلفظ نام این شهر در میان اهالی آنجا سـِـراٛو serāu است (در آیسک sorâyu و در فردوس sorâyo). تلفظ محلی خودشان به اصل واژه نزدیک‌تر است. سراب را در لهجه‌ی منطقه، sarow می‌گویند و جمعش می‌شود sarowu. ریشه‌ی واژه همین جاست. در لهجه‌ی ما به سـَرا (منزل) می‌گویند سـُرا. ظاهراً همان قاعده‌ای که ســَرا را ســُرا کرده، سـَـراءان را هم سـُرایان کرده و همه را به اشتباه انداخته. در مسیر تبدیل سرابان به سرایان، یک حذف ب از پایان واژه را هم می‌توان دید (سرابان > سـَـراءان > سرایان).

مهوید، مهواج. مـَـهوید (تلفظ محلی: مـَاٛوِد māved)، روستایی در براکوه فردوس را به یک احتمال، باید از مه‌بید یا ماه‌بید گرفت، به معنی روستای درخت بید. به نظر می‌رسد مـَـهواج (قاین) تبدیلی از مهوید است (مه‌بید > مه‌وید > مه‌واد > مه‌واج). با یک احتمال دیگر، مهوید ساخته شده است از مـَه+هـُوْ+ید. ـید در اینجا پسوند نسبت/مکان است و هو صورتی از واژه‌ی آب (آب > اُوْ > هـُوْ). هوید در اینجا معادل است با هود در بیهود (قاین)، به معنی آبگیر یا جای آب (بالاتر گفته شد). مـَهوید mahowid یعنی روستای کنار آب یا روستای آبگیر. طبعاً معنی مهواج هم همین می‌شود.

معواج. این املا غلط است و مهواج درست است. در لهجه‌های خراسانی، حرف هـ اگر در وسط یا پایان هجا باشد و ساکن باشد، تقریباً تلفظ نمی‌شود و در عوض، حرکت پیش از آن کشیده می‌شود. بر این اساس مـَهواج را ماٛواج māvâj می‌گویند. از سوی دیگر، معروف است که در فارسی همزه نبوده و همزه از عربی آمده. هنوز هم در لهجه‌های خراسانی همزه در وسط کلمات حذف می‌شود. مثلاً واژه‌ی «بعد» به صورت باٛد bād و مأوا به صورت ماٛوا māvâ تلفظ می‌شود (در فارسی عین هم مثل همزه تلفظ می‌شود). از اینجاست که بعضی از کسانی که خواسته‌اند نام روستای ماٛواج را مکتوب کنند، به پیروی از آن قاعده‌ی نانوشته، آن را به معواج برگردانده‌اند که خطاست.

وَند. وند همان «بـَند» است. جزء «وَند» در این نام‌ها مشترک است: مناوند، روشناوند /rošnâvand/، تشوند، پیوند، هریوند، الوند، گلوند، مـَلوند، بندشک. بند در اینجا، زمینی‌ست که با پـَل‌های بلند (پل: خاکریز، مرز)، مهار شده و آب باران را در بهار و زمستان، جمع می‌کند. بندِشک، یعنی بند کوچک یا محل بند. وَند (و مـَند) در جاینام‌ها گاهی ممکن است به معنی «دارنده» باشد، معادل پسوند «دار».

حاشیه. من در رشته مطلب حاضر، نشان داده‌ام بسیاری از نام‌های جغرافیایی معنای آبگیر دارند، مثل باز، بازگ، آواز، آویز، آبیز، گوراب، گیلــُـوْ، افکشت، ابیاس، و نام‌های دیگر. در مطلبی دیگر با عنوان «ذکری از نام صحراهای آیسک» نشان داده‌ام که منظور از «چــَرگرو»، «چهار بند» است و منظور از «لــَـگوری»، حاشیه‌ی بند، و اساساً از اینجا حدس زده‌ام که غالب این نام‌ها، که در لغت، معنای آبگیر دارند، منظورشان همان بـَند و بندسار است، یعنی آبگیرهای موقت. بیشتر این روستاها در جاهایی نیستند که در آن آبگیر دائمی بتواند پدید آید. حتی با فرض تغییرات اقلیمی هم بعید است شرایط آنقدر متفاوت بوده باشد که در جایی که امروز بیابان است، دو تا سه هزار سال پیش، آبگیر دائم بوده باشد. در بعضی، قطعاً آبگیرهای دائمی وجود داشته، اما نه در همه‌ی آنها. احتمالاً بیشتر این جاینام‌ها با معنای لغویِ آبگیر، را باید بند و بندسار، معنی کرد. بعضی از این نام‌ها مانند «باز» در کاربرد به معنای بند، کاملاً شناخته شده‌اند.

آیــَسک. آیــَسک، زادگاه من، تبدیلی‌ست از اَیاســَـک از اصلِ اَبیاس از از اَبکاس، معادل آب‌گاه در فارسی امروزی. در همین مجموعه‌ی جاینام‌های خراسانی، به مناسبت پسوندش (کاس)، از آن یاد کرده‌ام. در یادداشتی جداگانه هم مفصلاً به تغییرات آوایی این واژه پرداخته‌ام. خلاصه آنکه منظور از اَیاس یا اَبیاس، بند و بندسار بوده است.

تگ/تک. جاینام‌ها با تگ و تک: تگ اشتران، تگ زیربنگ، تگ آب خنک، تگ میان، تک خارو، تک صمد، تک سیفی، تک درخت بید، دهان‌تک، میان‌تک، تک سنگک، تک چنار، تک سنگ بست. تــَـگ /tag/ چنان که ما در آیسک به کار می‌بریم، ورودی آب از رودخانه‌ی فصلی (کال) به بـَند را می‌گویند. عرضش گاهی چند متر است و طولش تا پنجاه متر هم می‌رسد. در اطراف بیرجند به خودِ بند هم تــَـگ/تک می‌گویند. زبان‌شناسان گفته‌اند (اینجا) تگ یا تک بازمانده‌ای‌ست از فعل فراموش‌شده‌ی «تــَختن» به معنی «روان شدن» (آب و مایعات دیگر). نام روستای تخته‌جان هم شاید از همین‌جا باشد به معنی جایی که آب روان دارد یا آب روان می‌شود یا شاید حتی جای سیل‌خیز. جزء «دَک» در دو نام آبدَکی (فردوس) و اَزدَک (سرایان) هم صورتی از همین تک به معنی جوی آب یا مسیر آب است. ازدک (سرایان) همان اشتک (بیرجند) و زدک (طبس) است. اشتاخو (بیرجند) ظاهراً صورتی از اَشتک‌آب است.

اُلــَنگ، اولنگ، النگدرویش، النگی، النگ مرغ. شمردم، 8 روستا در خراسان جنوبی در نام خود النگ دارند، در بیرجند و درمیان و نهبندان و فردوس. می‌گویند اُلنگ واژه‌ای ترکی‌ست به معنی سبزه‌زار، ولی من شک دارم. در خراسان جنوبی من تاکنون جای‌نامی با اصل ترکی ندیده‌ام. النگ با این همه رواج در خراسان و دیگر مناطق ایران، نمی‌تواند ترکی باشد. بنا به نظر عوامانه‌ی خودم، شاید اُلنگ در اصل، owlang بوده با املای درستِ اُوْلنگ، یعنی جایی است که اُوْ (آب)، لــَنگ می‌کند، یعنی از حرکت می‌ایستد. اصطلاح «لنگ کردن آب» هنوز هم در آیسک ما استفاده می‌شود، وقتی که در هنگام آبیاری، مقدار آب ورودی از جوی به مزرعه، کم یا قطع می‌شود. یک اُلنگ هم در بالادست آیسک در محل کال زو /zow/ داریم که سرچشمه‌ی آب معروف به زو، از همانجاست. در اُلنگ/اولنگ‌ها آب بنا به ساختار زمین‌شناسی منطقه، به سطح زمین نزدیک می‌شود، به طوری که سطح زمین همیشه نمناک است و این باعث می‌شود زمینِ اولنگ مانند زمین چمن، سرسبز باشد. اولنگ کلبقرا، نزدیک مشهد و در مجاورت جاده است و من هرگاه از آنجا رد می‌شوم، تا می‌توانم چشمم را از آن منظره‌ی عجیب پر می‌کنم. زمینی‌ست سرسبز به مساحت دو سه زمین فوتبال، که روستاییان، گاوهاشان را روی آن زمین، بسته‌اند. برای ما کویرنشینان که حسرت آب داریم، منظره‌ای‌ست باورنکردنی و چشم‌نواز. احتمال دارد اُلنگ از اصلِ آب‌لان هم باشد؛ به معنی جای آب. در این حالت، لان پسوند مکان است، معادل «دان» (آبلان = آب‌دان).

***

گی(ن). gin به معنی انتها و تــَه و پایان هر چیز است. گیـ(ن) به کون/کان فارسی هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست. کون فارسی هم به معنی انتها و تــَه و پایان هر چیز است؛ دقیقاً هر چیز، نه فقط آن یک چیز 😀، و در بسیاری از لهجه‌های فارسی هم دقیقاً با همین معنی به فراوانی به کار می‌رود یا می‌رفته. مادربزرگ من به آخر سال هم می‌گفت «کون سال». هنوز هم در لهجه‌ی بشرویگی به کون می‌گویند «غـِند» که صورتی از همین گین است. «کون» خود از اصلِ «کان» است و با «کان» به معنی معدن، کانی به معنی چشمه (کردی) و خانیک، هم‌ریشه است. گیـ(ن) به چند صورت مختلف در جایجام‌ها آمده است: گی، غین، غی، گـِـ، گــِن، و ... . تبدیل گین به غین مطابق است با الگوهای تحول آوایی فارسی (مقایسه شود با گــُنج و غـُنج). گین و تبدیل‌های آن در جاینام‌های پرشمار در خراسان و دیگر نقاط نیمه‌ی جنوبی ایران به کار رفته است، بویژه واژه‌ی گیناب که نمونه‌های پرشمار دارد. گی‌دسک از اصلِ گی‌دِزگ است یعنی دزگِ پایین یا دهِ پایین. گیمنج با گیدسک هم‌معنی‌ست. گیت یعنی پایینی. قیک با گیت هم‌معنی‌ست.

گاویج. روستای گاویج (درمیان) در پایین‌دست روستای آواز قرار دارد. در لغت، گاویج از اصلِ گین‌آویج است به معنی آویج/آواز پایین‌. آویج صورت قدیمی‌تر آواز است.

گیناب. چنانکه مشخص است گین غالباً با آب ترکیب شده و گیناب را ساخته است. گیناب به معنی کانِ آب یا پایِ آب یا سرِ آب است. شاید با گسترش معنایی، معنی چشمه یا مظهر کاریز هم به خود گرفته بوده است. گین در ریشه و در معنا همان بـُن است. واژه‌ی گیناب با واژه‌ی بـُناب هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست. چند جاینام در خراسان جنوبی صورت‌هایی از واژه‌ی گیناب‌اند: گیوک، گیو، غیوک، غیناب، گیوشاد، گاوه، گاویج. چهار روستای گیو، گیوک (بالا و پایین) /giyuk/، و غیوک در اطراف بیرجندند که همگی در اصل یک واژه‌اند. گیو را امروزه giv می‌خوانند که غلط است و giyow درست است. گیو ساخته شده از گی+اُوْ (gi+ow) و اُوْ در اینجا همان «آب» است. نام دهستان «غیناب» /ğeynâb/ سربیشه در اصل، غیناب /ğinâb/ بوده است. نام بندر گـِناوه در استان بوشهر هم صورتی از همین غیناب است. گناوه به معنی «پای آب» دقیقاً می‌تواند معادل واژه‌ی عربی «ساحل» به کار رود. منطقه‌ی گنو genow با طبیعت معروف و چشمه‌ی آبگرمش در بندرعباس-هرمزگان هم نامش را از همین ریشه دارد. گــَناب در جیرفت کرمان هم از همین ریشه است. نام گناباد هم در اصل صورتی از همین گینابه به معنی «پای آب» بوده است. آنجا را گینابه/گـِنابـَه گفته‌اند چون مظهر آن قنات معروف باستانی، قنات قصبه، در آنجا بوده. گـِنابـَه در آنجا به معنی مظهر قنات است. چه مزخرفاتی که در وجه تسمیه‌ی گناباد به هم نبافته‌اند. نام‌های مشابه: گـِنـَوی (بوشهر)، گنوئیه (راور-کرمان)، بــِنـُوْ، بـَناف، بناب، کنو/کُناب/کوناب (فارس) گیفان/گیوفان (خراسان شمالی)، گاوز (ایلام)، گفت (خراسان رضوی ۲تا)، ...

حاشیه. در دوران مدرسه دوستانی داشتم از بشرویه. واژه‌ی غـِند به معنی کون را از آنها شنیده بودم. وقتی به معنای این جای‌نام‌ها فکر می‌کردم، شباهت غیناب با غـِند ناگهان چراغ را در ذهنم روشن کرد و ازینجا معنای جای‌نام‌ها متعدد را دریافتم از جمله واژه‌ی بدقـِلـِق گناباد. بیش از شش ماه طول کشید که از غند و غیناب برسم به معنی گناباد.

پی‌نوشت: جزء «غین» در اصطلاح عامیانه‌ی توهین‌آمیز «غینگی» ğingi در لهجه‌ی مشهدی همان غـِند در لهجه‌ی بشرویه است. غین/قین در لهجه‌های لری و بختیاری هم به همین معنی، به کار می‌رود. حتماً در لهجه‌های دیگر هم هست؛ بویژه در نیمه‌ی جنوبی ایران.

***

بی. پیشوند بی bi در آغاز چند جاینام آمده است. گاهی آن را bey می‌خوانند ولی اصل همان bi است. بی همان بین bin است که در بالا آمد؛ به معنی ته، انتها، زیر و پایین و پایین‌دست. نمونه‌ها: بیمـَرغ، بیمـَرز، بیهود، بیچــِند، بیماد، بیناباج، بیناباد، بی‌بازگ (طبس)، ... .

بی در بیناباد و بیناباج را غالباً بــِی /bey/ تلفظ می‌کنند. بی /bi/ درست‌تر/قدیمی‌تر است. در لغت، بیناباج همان بیناباد است (الگوی تبدیل د به ج، مانند غند و غنج). بیناباد در اصل بینابـَد بوده، ساخته شده از بین+آبـَد. بین‌آبه‌د در معنا و در ریشه همان گین‌آب است که بالاتر گفته شد. افزوده شدن یک الف قبل از دال در بینابد، حاصل فرایند آشناسازی‌ست؛ همان اتفاقی که برای گنابد/گناباد هم افتاده.

بی‌بازگ bibâzg، روستایی در نزدیک شهر دیهوک طبس، به معنی بند پایین است. بی در نام‌هایی مانند بی‌هود و بی‌ماد نیز ظاهراً چنین معنایی دارند. بازگ، هود و ماد هر سه در ریشه، به معنی آبگیرند بازگ در کاربرد به معنی بند و بندسار است. بعید نیست هود و ماد نیز چنین باشد.

حاشیه. نام‌هایی مانند بیهود، بی‌بازگ، بیماد، بیناباد، بیناباج، گناباد، غیناب، گیو، غیوک، بوشاد، بجد، بواج، گوراب، گیلـُـوْ، سراب، سرُوْ، سـَـلــُـوْ، پایاب، و پایـُـوْ همه یک معنا دارند. همه‌ی اینها اشاره دارند به جایی که در آنجا آبگیری هست. بسیاری از این‌ها حتی تلفظ‌های متفاوت از یک واژه‌ی واحدند. بی، بین، غی، غین، گی، گن، گیل، گور، گر و احتمالاً بر/بیر، همگی معنای ته و انتها دارند و همه از یک اصلِ یگانه مشتق شده‌اند و با طی مسیرهای تحول معنایی مختلف به صورت فعلی رسیده‌اند. در مورد هر کدام، در جای خود توضیح داده‌ام.

بی‌مـَرز و بی‌مـَرغ و بای‌مـَرغ، یک کلمه‌اند. در مورد مرز و مرغ، در جای خود توضیح داده‌ام.

بیماد، بــِـهمــَد. ظاهراً بیماد (بیرجند) و بهمد از یک ریشه‌اند. بهمدی نام یکی از طوایف عشایر خراسان جنوبی است که در نقاط مختلف استان پراکنده‌اند و ظاهراً منسوب به جایی به نام بهمد هستند که نمی‌دانم کجاست. افرادی با فامیل بهمدی در همه جای استان هستند (بیرجند، فردوس، گناباد) ولی بیشتر در شهرستان ‌های مرزی‌اند. بسیاری از نام‌های طایفه‌ای در اصل نام مکانی، کلاته‌ای، روستایی چیزی بوده است. بهمد احتمالاً کلاته‌ای کوچک بوده است که امروزه نامش فراموش شده. شاید بهمد نام قدیم همین بیماد بوده. در هر حال بهمد و بیماد، هر دو، یعنی روستای پایین‌دست.

تبدیل‌های بین: بــِسک [: بی‌اِسک = روستای پایین‌دست] (خراسان رضوی)، ...

حاشیه. بی در ابتدای بیجار و بیدخت از ریشه‌ی دیگریست. بیجار ساخته شده از بید+جار معادل بیدزار فارسی یعنی جایی که درخت بید دارد. بیدخت هم یعنی جایی که درخت بید دارد. بیدخت بیرجند را بی /bi/ تلفظ می‌کنند. بیدخت گناباد را با بــِی /bey/ هم شنیده‌ام. یک بیدخت هم در نطنز اصفهان است.

بین > بین‌آب > بو. بـُـوْ bow ساخته شده از بیـ(ن)+آب یا بـُ(ن)+آب. بـُـوْ همان بناب است، به معنی پایاب، پایِ آب، سراب، سرِ آب، و گیناب‌. بـُن و بین و گین و غین و غـِند، هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند همگی همریشه با کون و کان فارسی، و همگی به معنی پایین و انتهای هر چیز. جابجایی بین «گ» و «ب» در واژه‌های فارسی، برای زبان‌شناسان شناخته شده است. بـُـوْ در چند جاینام خراسانی آمده است: بویک، بـَواج، بوشاد bowšâd، بوسی bowsi، چاه بوک /buk/، شبو šabu. بوسی کلاته‌ایست در اطراف روستای کریمو. ظاهراً بوسی ساخته شده از بـُـوْس+ی. بـُـوْس bows ساخته شده از بـُـوْ+پسوند نسبت «س» (بالاتر گفته شد). بوس و بویک و بواج سه صورت از یک واژه‌اند. «بوشاد» و «گیوشاد» هم‌معنی‌اند. بوشاد و گیوشاد و نوغاب و سراب و بناب و پایاب و نوغ و آبریز و بسیاری نام‌های شبیه به اینها، همگی معنایی نزدیک به هم دارند. همگی به محل دسترسی به آب، به سـَرِ آب اشاره دارند. مسیر تحول آوایی زیر به نظرم اتفاق افتاده:
کان‌آب » کون‌آب » کین‌آب » گین‌آب/غین‌آب » گی‌او/گیو/غیو » بیو » بو » بوشاد » بجد.

حاشیه. ظاهراً بین و گین در برخی جاینام‌ها به بیر/بر و گر تبدیل شده‌اند که من ذیل نام بیرجند، از نمونه‌های آن‌ها یاد کرده‌ام.

​​​​​***

چنشت. کسی که این متن را می‌خواند متوجه می‌شود که ایده‌ی کلی من این است: ۱. نام‌های جغرافیایی غالباً تکراری‌اند، ۲. نام‌های واحد بنا بر اختلاف گویشی در هر منطقه به گونه‌ای تغییر کرده‌اند و برخی گونه‌ها صورت اصلی کلمه را بهتر حفظ کرده‌اند. با مقایسه‌ی نام‌های مشابه می‌توان الگوها را پیدا کرد و معنی نام‌های متحول شده را در آورد. مثلاً اگر شما مستقیماً به سراغ نام چنشت (سربیشه) بروید، به هیچ وجه امکان ندارد بتوانید حتی به معنای درست آن نزدیک شوید. اما اگر الگوهای نامگذاری در خراسان را نگاه کنید می‌بینید که چند جاینام منتهی به ـِشت است و می‌فهمید که این پسوند است و کلمه از دو جزء ساخته شده: چـِن+ـِشت. حالا چـِن یعنی چه؟ نام روستای کنویست (مشهد) کلید حل این معماست. بله چنشت همان کنویست است. چـِن کوتاه‌شده‌ی کنـُوْ است و کنو صورتی از گـِنـُوْ/گیناب/غیناب که در بالا گفته شد. چنشت را هم باید سراب یا پایاب معنی کرد.

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

وجه تسمیه خانیک، وجه تسمیه آفریز، وجه تسمیه بجد، وجه تسمیه بوشاد، وجه تسمیه باز، وجه تسمیه پاژ، وجه تسمیه پاز زادگاه فردوسی شاعر، رمزگشایی از نام روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه ابیورد، وجه تسمیه باورد، وجه تسمیه آبیز، ...

جاینام‌های خراسانی ۱ - الگوها، غنج، مان، مه، مد

این تلاشی‌ست عوامانه برای یافتن معنای برخی نام‌های جغرافیایی خراسان جنوبی. پابرخنه در وادی‌ای دویده‌ام که بزرگان در آن لغزیده‌اند. با این حال، چنان پندارم که در برخی از این حدس‌هایم، صائب بوده‌ام. بس بود که کودکی نادان، به غلط بر هدف زند تیری. علی ای حال، تیری‌ست در تاریکی، باشد که بر آماج نشیند. امیدوارم کسی این کار را پی بگیرد و خطاهای من را اصلاح کند. اگر امکانش را داشتم، وبسایتی می‌ساختم که کارش فقط همین باشد؛ جاینام‌شناسی (پابرخنه: پابرهنه).

در نوشته‌های زیر، جای‌نام‌های خراسان جنوبی را با قلم درشت می‌نویسم. لیست روستاهای خراسان جنوبی به تفکیک شهرستان را می‌توان در ویکیپدیا، پیدا کرد. فایل اکسلی هم در اینترنت فروخته می‌شود که نام رسمی بیش از صدهزار شهر و روستا و آبادی را در خود دارد. ظاهراً این فایل در وزارت کشور تهیه شده است. بیشتر جستجوها برای نام‌های مشابه را به کمک این فایل انجام داده‌ام.

ضمناً این مطالب را جسته و گریخته در زمانی طولانی نوشته‌ام و هر از گاهی چیزی بر آن می‌افزایم و بخشی را تغییر می‌دهم. آشفتگی مطالب از این است. مانند دیگر مطالب این وبلاگ، این مجموعه نوشته‌ها نیز همواره «در دست اصلاح و تکمیل» است.

***
پسوندهای اختصاصی نشانه‌ی مکان. «کان» و فرزندانش

غالب نام‌های جغرافیایی ساخته شده‌اند از واژه‌ای که به یک پدیده‌ی طبیعی اشاره دارد و یک پسوند نشانه‌ی مکان (واژه+نشانه‌ی مکان). «کان» پرکاربردترین نشانه‌ی مکان است. البته کان در جاینام‌ها به صورت‌های بسیار متنوعی، متحول شده است. بخش بسیار بزرگی از نام‌های جغرافیایی، پسوندی از خانواده‌ی کان و گونه‌های تغییریافته‌اش را دارند.
از صورت نخستینِ «کان»، چندین شکل مختلف در زبان‌ها و گویش‌های ایرانی پیدا شده است. باز هر یک از گونه‌ها، خود به چند صورت دیگر متحول شده است و شکلی درخت‌گونه ساخته است.

گونه‌های کان. کان (و کــَن، کــَند، کـِنت، کـَت، و کــُـنج)، گان (و گون، گین، یان، گــَند و گــُند/گــُنج)، غان/قان (و غــَن، غـَـند/قند، غــَد، غین/قین و غــُند/غــُـنج و ـُند/ـُنج)، جان (و جون، جین، جــَن، جــَـند و چـِند)، زان (و زَن و زَند)، شان (و شین، شــَن، شــَند/شـِند و شـَـنگ و سان و سون و سین)، وان (و وَند و وین)، شاد (و «زاد» و «زاچ» و «زار» و «جار»)، و صورت‌های نادر دیگر.

هر گروهی از این پسوندها در منطقه‌ای رایج‌ترند. مثلاً کنت و کت در فرارود (ماوراءالنهر، آسیای میانه) رایج‌اند. شین و جین و قین را در آذربایجان فراوان می‌توان دید. کــَن و شند و شنگ خاص خراسان است. جان و گان سراسری‌ست و در همه جا می‌توان آنها را یافت.

نمونه‌های این پسوندهای مکان:

کان: ماهکان، گندکان [سربیشه]، گندشکان [نهبندان]، کودکان [خوسف]، کازکان [زیرکوه]، خشکان [قاینات]، پیچکان [زیرکوه]، اَمرودکان [فردوس] (خراسان‌جنوبی)، مشکان، گوارشکان، کوشکان، شیکان، شامکان، رادکان، تبادکان، افکان (خراسان‌رضوی)، ارکان، ادکان (خراسان‌شمالی)، هنارکان، نوکان، ناوکان، کهورکان، کشکان، کسکان، شوریکان، سینوکان، سیاهکان، سپیتکان، اسپیتکان (سیستان‌وبلوچستان)، اردکان (یزد)، ریکان (سمنان)، رمکان، زردوکان، طیفکان، بهرکان، گناوه‌کان، بوشکان (هرمزگان)، کیسکان، گیشکان، گاوکان، سبزکان، سرخکان، ارکان (کرمان)، نافکان، مشکان، موشکان، مروشکان، گراشکان، گاوکان، کاسکان، ریکان، ریزکان، چشمه‌کان، بریسکان، اردکان (فارس)، گرشکان، سرکان، سرخکان، دزکان، (خوزستان)، ... [ناتمام]...

کــَن: بازکن [بیرجند]، گل‌کن [طبس، فردوس] (خ. جنوبی)، بردسکن، کدکن، کــَسکن، مسکــَن، بـُشکن، ترکن، رخکن، رمکن، زیرکن، شادکن، گچ‌کن (خراسان رضوی)، پسکن، کهنه‌کن (خراسان‌شمالی)، کن (تهران)، واشکن، ممرزکن (مازندران)، بیجارکن (گیلان)، نوکن (اصفهان، کرمان، بوشهر)، کانی‌کن (کردستان)، سرکن (کرمانشاه)، کت‌کن (لرستان)، گرمکن (فارس)، بن‌کن، میسکن (کرمان)، نارکن (سمنان)، تشکن (هرمزگان، لرستان)، ... و احتمالاً پل‌اشکن (بوشهر)، اردشکن [=ارد+اِشک+کن]، گل‌اشکن (یزد)، کرشکن (سیستان‌وبلوچستان)، تنگ‌اِشکن (هرمزگان).

کــَـند: شواکند، نوکند، نوکنده (خراسان جنوبی)، پرکند (خراسان رضوی)، ارکند، رزکند (گیلان)، نوکند (البرز)، نوکنده، سمسکنده (مازندران)، اسکند (سمنان)، انجیرکند، نسکند (سیستان‌وبلوچستان).

حاشیه: «کــَند» ترکی به معنی روستا، از زبان سـُغدی، یکی از زبان‌های ایرانی شرقی رایج در فرارود، وام گرفته شده است. این کند که در جای‌نام‌های خراسانی دیده می‌شود از ترکی نیامده، بلکه برعکس، کندِ ترکی از زبان‌های ایرانی به آن زبان رفته است.

کـنت، کت: چارکـِنت (افغانستان)، پنج‌کـِنت (تاجیکستان)، اَخسیکــَت (فرغانه-ازبکستان)، خرکت، زیرکت، ملکت (خراسان رضوی).

زَن: زوزَن، داورزن، شیرزن، شیزن (خراسان رضوی)، ورزنه (مازندران، قم، اصفهان)، اسفرزنه (سمنان)، ...

زان: تــَفتازان (خ. شمالی)، اُوْزان (آذربایجان و زنجان)، خـَرزان (قزوین)، آبزان (سیستان‌وبلوچستان)، خورزان (سمنان)، خرازان (مرکزی)، کمازان (همدان)، ...

غــَن/قـن: بروغن، فروغن، دروغن، بنقن (خراسان رضوی)، جوغن (کرمان)، ورقنه (خراسان جنوبی)، ارقنه (آذربایجان شرقی)، نقنه (چهارمحال و بختیاری)، اوغن (آذربایجان غربی)، غرغن، قرغن (اصفهان)،

غــَـند/قــَـند/قد/قت: اَزغند، اَزغد، دیزقند، دلقند، رازقند، بازقند، ابقد، زیروقت (خراسان رضوی)، نوقند، ساقند، ساغند (خراسان جنوبی)، سمرقند، خوقند (ازبکستان)، ...

غان/قان: شیرغان، اجقان، اندوقان، جوشقان، راستقان، رزقانه، سملقان، شوقان (خراسان شمالی)، دزغان/دزقان، سامغان، سیرغان، امرغان، امغان، اندوقان، جوزقان، تربقان، جوقان، چوقان، زرقان، سامقان، منقان (خراسان رضوی)، میغان/میقان، اِزمیغان، زنوغان، مـَلوغان، سـَرقان (خراسان جنوبی)، ابرقان، طالقان، کولقان (کرمان)، ... شبرغان (افغانستان)، فــَرغانه (فرارود)، دامغان، طالقان و ...

غین/قین: مشتقین (اردبیل)، سرقین (آذربایجان شرقی)، ارقین، بیجقین، جوقین (زنجان)، جورقین (مرکزی)، انبقین، موشقین، بادغین (قزوین)، اورقین (همدان)، جوقین (تهران)، خانقین (کردستان عراق)، شقین، اغین (کرمان)، ساغین (یزد) و ...

شان: کاشان (اصفهان، آذربایجان شرقی، هرمزگان)، واشان، کلشانه (خراسان جنوبی)، گمشان،خورشانه، خوشانه (خراسان رضوی)، خبوشان (خراسان شمالی)، ماریشان، گیشان، گشان، کرشان، آبگیشان، افشان (سیستان‌وبلوچستان)، گیشان (هرمزگان)، هویشان، گریشان، جوشان (کرمان)، پریشان (فارس)، گشان (لرستان)، کافشان، قمشان (اصفهان)، هشان (البرز)، واشان، لواشان، قمشانه، رامیشان (همدان)، مشانه، رامشان (قزوین)، کمیشان (مازندران)، لوشان (گیلان)، کیشان (مرکزی)، نوشان، کلشان (آذربایجان غربی)، کریشان، اشان (آذربایجان شرقی)، هواشانق، همه‌شان، نواشانق (اردبیل).

شــَـنگ، شـِنگ، شــَن: کاهشــَـنگ (بیرجند)، پوشــَـنگ (هرات-افغانستان)، فوشنجان (نیشابور)، دوشـِنگان (درمیان). «شــَنگ» با «شــَن» در گلشن همریشه است. گلشن یعنی گلزار

شــَـند، چـِند: چاه شند (سربیشه)، شندان (قاین)، شند (زیرکوه)، جوشند (نهبندان)، شـِند (سبزوار)، بیچـند (نهبندان).

سین، سون، سان: همه‌سین (تهران)، هرسین (کرمانشاه)، اَرسون/اَرسین (خلخال-اردبیل)، کسانق (آذربایجان شرقی)، کفسان، نقوسان، هریسان، ورسان (مرکزی)، کاسان، لیسانه (گیلان)، سیاسان، هلوسان (مازندران)، ملوسان، هرسان (همدان)، لواسان (تهران)، کلیسان، سمسان (اصفهان)، ماسان، لاویسان، وامسانه (کردستان)، نیسانه (کرمانشاه)، گریسان (لرستان)، کلیسان (فارس)، مقسان (هرمزگان)، کوسان، ترسانه (خراسان رضوی)، ...

گان، گون: شـِوِنگان، هشتوگان، کــَـنگان، کارجگان، نیگو (خراسان جنوبی)، گلپایگان (اصفهان)، ...

گــَند: هـُوْگند، نارگندل (خراسان جنوبی)، ...

جان: نهارجان، سیوجان، درنجان، ورنجان، دلیجان، اویجان، فورجان، مهلوجان، تخته‌جان (خراسان جنوبی)، رفسنجان، لاهیجان، لاریجان، هندیجان، آذربایجان (دیگر نقاط ایران)، اندیجان (فرارود-ازبکستان)، ...

جـَـند: بیرجند (خراسان جنوبی)، جرجند، حرجند (کرمان)، جندق، لایجند (اصفهان)، خجند (تاجیکستان)، جند (منطقه‌ای تاریخی در فراسوی خوارزم).حاشیه: جـَند در اصل پسوند مکان است، صورتی از «جان»، اما گاهی نام مستقلی شده، مانند جندَق (اصفهان)، جـَند (شهری باستانی در خوارزم). این اتفاق برای بیشتر پسوندهای مکان افتاده است.

جین: خوجین، دورجین، مزجین، هشجین (اردبیل)، استانجین، بلاسجین، گنجین (آذربایجان شرقی)، ارجین، اردجین (زنجان)، خنجین، زرجین (مرکزی)، کاجین (گیلان)، اورازجین، بادمجین، فارسجین (قزوین)، خماجین، لالجین (همدان)، سارجین (خراسان جنوبی)، ...

شاد، زاد، زاچ، زَج: گندم‌شاد (خ. رضوی)، خراشاد، گیوشاد، بوشاد، نوزاد، نوزاچ، برزاج، برزَج (خراسان جنوبی)، کهورشاد (کرمان).

ظاهراً این پسوندها همگی از یک ریشه‌اند: گان، غان/قان، جان، زان، جـند، چند، کـند، گـند، قند، غند، خنج، قنج، غنج، کنج، کنگ و گنج و چند صورت دیگر که در خراسان رایج نیست مثل جین، قین، و جز آن. همه‌ی اینها مانند شاخه‌های یک درخت، از اصلی واحد مشتق شده‌اند.

***

پسوندهای نسبت در نقش نشانه‌ی مکان

گروهی دیگر از پسوندهای نشانه‌ی مکان هستند که در اصل پسوند نسبت بوده‌اند اما در نام‌های جغرافیایی در نقش مشانه‌ی مکان ظاهر می‌شود.

یای نسبت. پسوند نسبت در فارسی امروزی معمولاً حرف یاء است. مثلاً خاک+ی می‌شود خاکی. خاکی صفت است. با افزودن حرف «ی» چیزی را به خاک، نسبت می‌دهیم، ربط می‌دهیم، تشبیه می‌کنیم. در گذشته بعد از یاء حرف ک یا گ یا ج یا ن هم بوده. همین نام زبان فارسی، در اصل پارسیگ بوده، ساخته شده از پارس+یگ. پارسیگ یعنی زبانی که از سرزمین پارس برآمده است. ظاهراً قدیمی‌ترین صورت، «ـیک» است. پسوند صفت‌ساز «ـیک» در جای‌نام‌های پرشمار در خراسان آمده است و حالت‌های مختلفی هم به خود گرفته است، ـیک، ـیگ، ـیج، ـَج، اج، ـیچ، ـوچ، ـیز، ـید، ـود، ـوج و جز آن. در چند نام از ـیج، صورت منحصر به فرد «اج» پیدا شده. مثلاً بویک داریم، بواج هم داریم؛ زیروچ داریم، زیراج هم؛ و برزَج داریم، برزاج هم. ظاهراً ـیک تبدیل شده به ـیگ، بعد به ـیج، بعد به ـِـج، بعد به ـَـج بعد به اج. ـیج به ـیچ هم تبدیل شده و ـیچ به ـوچ. به نظرم می‌رسد ـوچ در برخی نام‌ها تبدیل شده به ـوش و بعد ــُشت و بعد به ــُخت. باز در یک مسیر تحول آوایی دیگر، در برخی نام‌ها ـیج تبدیل شده به ـیژ و ـیز. احتمالاً از ـوج یک صورت ـود و ـیت هم پیدا شده است. از تبدیل ـیج، به ـیش و بعد ـِش و بعد ـِشت هم نمونه‌هایی هست. همین ـیش و گونه‌های آن احتمالاً صورت ـیس/ــِس/ــِست هم داشته است. اینها همه تبدیل‌های «ـیک» بودند. اما یای نسبت گاهی هم با نون هم می‌آید و می‌شود پسوند ـین که هنوز هم در فارسی رایج است، مثل شیرین، خونین، سنگین و ... . پسوند نسبت وقتی در نام مکان‌ها می‌آید گاهی صرفاً پسوند مکان است.

نمونه‌های این پسوندهای نسبتی که آمد را در جاینام‌ها می‌آورم. جاینام‌های خراسان جنوبی را با قلم درشت، متمایز می‌کنم.

نمونه‌های ـیز و ـیج: آبیز، آویز، ارویز، ارویج، آویج، گاویج، اویجان، رهیزگ، تخویج (خراسان جنوبی)؛ تــُرشیز.

نمونه‌های اج و از: آواز، کـَفاز، بواج، فوداج، زیراج، برزاج، خـُرواج، چاج/چاچ.

نمونه‌های ـج و ـز: بـَرزج، دارَج، جـَمز (jamz) (خ. جنوبی)، باخـَرز

نمونه‌های ـوج، ـُج، ـوز: پسوج/پسوچ، توج، کلاته‌تیوج، هـُجنـُج، بغوز (خراسان جنوبی)، فنوج (بلوچستان)، هروز (کرمان)

نمونه‌های ـود، ـید، و ـیت: فنود، تجنود، شوشود، مود، بیهود، مولید، گورید، کـُریت، گیت (خراسان جنوبی)، بینالود (خراسان رضوی)، ...

نمونه‌های ـیک، ـوک، ـیگ: بویک، نویک، کـَشوک، گزیک، آنیک، کانیک، قیک، فیزیک، رجنوک، چیروک، زیرگ، اَرک، سورگ

نمونه‌های ـیچ، ـِچ: رهنیچ، پـَرمـِچ، هـَمـِچ (خراسان جنوبی)، کوفـِچ (کرمان).

نمونه‌های ـوچ: پسوچ/پسوج، زیروچ، کوچ

نمونه‌های ـوش، ـیش، ـوس/ـیس/ــَس: یوش، یوشو، اَریش، گیشه، هریشی، طبس (خراسان جنوبی)؛ گیس (هرمزگان)، طوس/توس، سریش، اریسک (خ. رضوی)

نمونه‌های ـُشت، ـِشت، ـِست: یـُشت، رُمـُشتیک، چـِنـِشت، شیرگـِشت، اِستانست، سولابــِست (خراسان جنوبی)، باغشت، شورگشت (خراسان رضوی)، هریشت (یزد).

نمونه‌های ـُخت: پـُخت (سربیشه)، گزخت، فــَندُخت (زیرکوه)، ریـُخت riyoxt/روبخت.

نمونه‌های اک، اخ، ـَـخ: اصفاک (بشرویه)، اشباک (نهبندان)، ارواخ (بردسکن)، ارداک (مشهد)، بیزخ (ششتمد)، ...

نمونه‌های ـین و ـون: اَفین، تون، دارین، گوشین، هردینگ، پورنگ، بورِنگ (خراسان جنوبی).

حاشیه در مورد ــِست و ـِستان، و ـَـک و ـَـکان: پسوند نسبت «ــِست» با افزودن علامت جمع، ـان، تبدیل شده به «ــِستان»، و معروف‌ترین نشانه‌ی مکان فارسی، بدین صورت ساخته شده است. همین اتفاق برای پسوند تصغیر «ــَـک» افتاده. پسوند مکان «کان» که جد اعلای بسیاری از پسوندهای مکان فارسی‌ست نیز در واقع همان نشانه‌ی تصغیر است به اضافه‌ی الف‌و‌نون جمع (ـَـک+ان= ـَـکان). خود پسوند تصغیر «ــَـک» صورتی از پسوند نسبت «ـیک» است که در بالا گفته شده چگونه از تطور آن چندین پسوند نسبت دیگر پیدا شده. از پسوند نسبتِ «ــیک» یک صورت «ــیکان» هم ساخته شده که خود به صورت‌های مختلفی مانند «ــیجان»، «ــیگان»، «ــیان» iyân، «ــیزان» و مانند آن، متحول شده است.

حاشیه. گفتم که پسوند تصغیر «ــَـک» خود صورتی از پسوند نسبت «ــیک» است. پسوند تصغیر «ــوک» uk در لهجه‌های خراسان، جایی بین ــیک و ــَـک قرار دارد. گاهی نقش تصغیر دارد و گاهی نقش پسوند نسبت. در مورد ـوک پیشتر نوشته‌ام. از آنجا که پسوند کان ساخته شده از ــَـک+علامت جمع ـان، پس تمام پسوندهای خانواده‌ی کان، در واقع انشعابی از پسوندهای نسبت‌اند.

حاشیه. این صورت‌های مختلف پسوندِ نسبت، در واژه‌های دیگر، بجز نام مکان‌ها هم به کار رفته است. مثلاً واژه‌ی «پاییز» ساخته شده از پای+ـیز. پاییز و پایین و پایان، هر سه هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند. هر سه ساخته شده‌اند از پا+یکی از پسوندهای نسبت. همچنین است واژه‌ی «شیراز»، که در منطقه‌ی ما، در کاربرد، به معنی دوغ چکیده است، ولی در لغت، شیراز ساخته شده از شیر+از به معنیِ «شیری»، و «لبنی». احتمالاً این واژه‌ها نیز با الگوی مشابهی ساخته شده‌اند: دراز (تلفظ خراسانی، دُراز= دور+از)، نــُماز، فراز، .... و شاید کــَراز (stretch out).

باید توجه داشت که پسوندهای نسبت (و نیز پسوندهای تصغیر) وقتی در نام مکان‌ها می‌آیند، گاهی صرفاً پسوند مکان‌اند و لزومی ندارد حتماً سعی کنیم در معنا، نسبت بودن را بیاوریم. مثلاً گزیک یعنی جایی که درختچه‌ی گز دارد، همین. هر چند در لغت، گزیک معادل است با «گزی» و آن مکان به گز نسبت داده شده است. آویج یعنی جایِ آب، همین؛ و ... .

بهشت. بهشت شاید ساخته شده باشد از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژه‌ی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو نیز معنای خوش و خوب و نیک دارد. در مورد جاینام‌های ساخته شده با «مین» در جای خود در همین رشته مطلب، توضیح داده‌ام. عجالتاً مین‌آب را یاد می‌کنم، به معنی خوشاب‌. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتی‌ست که در نقش نشانه‌ی مکان به کار رفته است.

حالا با این مقدمه برویم به سراغ نام‌شناسی روستاهای خراسان جنوبی.

***

نشانه‌های مکان خانواده‌ی مان.

مان هم پسوند مکان است و چند صورت هم از آن مشتق شده است؛ از جمله مـَـه، مـَد، ماد، م، مِـنج، مون، مین، ماه و ...

منج. چند روستا در نام خود منج دارند: نارمنج (مـِـ)، رمنج (رُ مـِـ)، رومنجان (مـِـ)، رامنگان، خرمنج (خـَ مـِـ)، شیرمنج (مـِـ)، گریمنج (مـُـ)، گیمنج (gimenj)، گمنج، قومنجان (مـِـ)، برمنج، منجگان (مـِـ). منج گاهی، احتمالاً به‌اشتباه، مـُنج خوانده می‌شود ولی غالباً «مــِنج» است، به کسره. «منج» در اینجا باز هم پسوند مکان است، همریشه با «مان» و «مـَـند» و «مـَـنگ» و «مـَـنگان» در نام‌های دیگر (با فعل «ماندن» هم‌ریشه است). | گـِریمنج، گیمنج و گمنج سه صورت از یک واژه هستند؛ هر سه به معنی دِهِ پایین دست.| برمنج یعنی آبادی بالادست. | خـَرمنج یعنی روستای کوهستانی. | قومنجان از کوه‌منجان است یعنی منج کوهستانی. در دیگر نقاط خراسان هم صورت‌هایی از این منج می‌توان یافت. ته‌مـَـنگان (نیشابور) معنی‌اش می‌شود روستای پایین‌دست، سمـَـنگان (افغانستان) یعنی سرمنگان، روستای بالادست، و نــَمـَـنگان (دره‌ی فرغانه-ازبکستان) یعنی نومنگان، روستای نو/جدید. سمنان هم ظاهراً کوتاه‌شده‌ی سمنگان است.

پسوند مـَه/مـَد، و ـَم. جزء «مه» ma در پایان شماری جاینام آمده: چـَرمه (سرایان-خ.جنوبی، شیروان-خ.شمالی، هرمزگان)، شومه (درمیان)، نایمه، رومه (نهبندان)، کاریزمه (فریمان)، اردمه (نیشابور)، کامه (تربت‌حیدریه، بجستان)، سرومه، زرمه (کرمان)، خرامه، مارمه (فارس)، میمه، هراتمه (اصفهان)، گزمه (سیس.وبلوچ.)، گزومه (یزد)، طایمه (همدان)، هنامه (شیروان-خ.شمالی)، گرمه (مشهد، تایباد، فریمان، گرمه)، خانامه، رشمه (سمنان)، کلمه، جیمه (بوشهر)، میمه، هراتمه، طامه (اصفهان)، کومه، کرامه (آذربایجان شرقی)، میامی (سمنان)، ... . در شماری از نام‌ها یک دال اضافی به مـَه اضافه شده و آن را تبدیل به مـَد کرده: ششتمد، فریومد/فرومد (سمنان)، پرمه/فارمد (مشهد)، برغمد (جوین)، اَخلــُـمد (چناران)، و انجمد (ششتمد). افزوده شدن دال به «مه» چیزی به معنا نمی‌افزاید. در مورد این دالِ اضافی، که نمونه‌های دیگر هم دارد در پست بعد بیشتر گفته‌ام. مه و مد پسوند مکان‌اند، احتمالاً تبدیلی از مان (مان > ما > مـَـه > مـَد).

| شومه: جای شور (شور+مه). | نایمه: نیزار. | گزمه و گزومه: گززار. | میمه meyma: تاکستان، مـِـیم‌زار؛ | سـَرومه saruma: دِه‌بالا. | خرامه: کوهستان. | چرمه: چراگاه. | چرمه čarma با چـَرَم čaram (فریمان، کلات) هم‌ریشه است.

ترمذ. ترمذ (ازبکستان) را امروزه تـِرمـِز termez می‌خوانند ولی این کسره‌ها از تأثیر زبان ترکی ازبکی‌ست. تلفظ اصیل ایرانی با فتحه بوده، تــَرمـَـذ. حرف ذال در پایان واژه، ذال عجمی‌ست که در فارسی امروزی، به دال تبدیل شده است (مانند پذیرفتن و گذشتن). لذا مذ در پایان ترمذ همان مد است. ترمذ هم یکی از آن جاینام‌هایی‌ست که در پایان‌شان «مد» آمده است. ترمذ احتمالاً یعنی روستای تر و نمناک. ترمذ بر کرانه‌ی آمودریاست.

پسوند م. ظاهراً پسوند «مه» ma در برخی نام‌ها به «ـَم» am تبدیل شده است. ازینجا می‌رسیم به نام‌هایی مانند زوارَم (شیروان)، بام (اسفراین، جاجرم)، بیژایم/بیژائم (سربیشه)، روم (قاینات)، دره‌چرم (درمیان)، نــَرم (سرایان، طبس)، عزم (فردوس)، خرم (نهبندان، خوسف)، زام، جام (تربت جام)، یام (خوشاب، فاروج)، لیرم، سم (بجستان)، نیارام (مشهد)، قم (چناران)، هنزم (سیستان‌وبلوچستان)، برم، جام (سمنان)، بسطام (سمنان، آذربایجان غربی، مازندران، کردستان)، طارم (هرمزگان، چهار محال و بختیاری، لرستان، زنجان)، قشم (هرمزگان)، جم، دیلم، اهرم (بوشهر)، گزم، کرم، جوزم، بم (کرمان)، هیرم، هرم، هارم، جهرم، بزم، بیرم (فارس)، لارم، زرم (خوزستان)، شورم، چرام (کهگیلویه و بویراحمد)، هنام، سیرم، زارم، برم (لرستان)، زوم (کردستان)، سمیرم، بزم، بغم (اصفهان)، فشم (تهران)، قم (قم)، سنام، جوارم، تلارم، استارم (مازندران)، تیلم، اسالم (گیلان)، تهم (زنجان)، و ... .

نــَرم (سرایان، طبس) ساخته شده از نار+ـَم به معنی جایی که انار دارد، انارستان (جان من، فکر می‌کردید معنی نــَرم این باشد؟ 😀). | عزم (فردوس) [املای درست: اَزم] ساخته شده از اَز+م و اَز در اینجا همان است که در نام‌هایی مانند اَزدَک (سرایان) و اِزمیغان، اِزنـُوْ [چشمه‌ای در سرند طبس]، و زنوغان (طبس) هم آمده است. «اَز» از اصلِ «اَرز» یعنی «خوش». اَزم احتمالاً از اصلِ ازُوَم azow-am است از اصلِ ارزاب+اَم به معنی خوشاب‌جا، جایی که آبی خوش دارد یا در کاربرد، همان سرچشمه.گاهی پسوند «مه/مد» تغییر شکل داده است. مثلاً احتمالاً در نام بیماد (بیرجند)، مد تبدیل شده به ماد. جابجایی از فتحه به الف ممدود، نمونه‌های دیگر هم دارد، مثل برزَچ (بیرجند) و برزاج (خوسف). در نام میامی mayâmey (سمنان)، مـَد تبدیل شده به مـِی.

قــُم. قم تبدیلی از کوم است ساخته شده از کوه+م؛ یعنی کوهستان. نمونه‌های مشابه: کومه (آذربایجان شرقی)، ... . در مطلبی با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصل‌تر در موردش نوشته‌ام.

مان، مون. معلوم است که مان و مون پسوند مکان‌اند. مون تلفظ محلی مان است. در خراسان و بسیاری از نقاط دیگر ایران، اگر نامی به «مان» ثبت شده، قطعاً تلفظ محلی‌اش «مون» بوده. نمونه‌ها در خراسان جنوبی: گــَزومون (قائنات)، درازمون (نهبندان)، هامون (خوسف)، طورمان (بیرجند)، فریمان (خ.رضوی و خ.شمالی)، رمان (خ.رضوی)، بزمان، گیمان (سیس.وبلوچ.)، هومان، اریسمان (اصفهان)، گزمان، تهمان، کرمان، بهرمان، خنامان (کرمان)، آلمان (گیلان، آذربایجان غربی).

ماه. ما(ه) mâh در ابتدای این نام‌ها آمده است: ماخونیک، مافریز، ماسن، ماسنان، ماهوک، ماهکان، ماهوسک، ماهشک، ماه‌میران، مهنج (مـِ هـِـ)، ماژان، مهوید، مهلوجان، مـَهمویی، مافنداب. پیش‌وند «ما» دو معنی می‌تواند داشته باشد: 1. بزرگ، 2. روستا. ماخونیک، شاید یعنی چشمه‌/آبگیر بزرگ (مه در برابر کِه، مانند مهتر در برابر کهتر). گویا هنوز هم در زبان اهالی خود ماخونیک، پیشوند «ما» به معنی بزرگ، به کار می‌رود. زبان‌شناسان گفته‌اند «ماه» در زبان پهلوی به معنی «شهر بزرگ» بوده. در خراسان ظاهراً «ما/ماه» را به معنی دِه بزرگ یا کلاً دِه هم به کار می‌برده‌اند. به نظر می‌رسد این ما/ماه در ابتدای واژه‌ها صورتی از مـَـه است که بالاتر گفته شد و در اینجا از حالت پسوند خارج شده و مستقلاً معنای ده و روستا گرفته و به ابتدای واژه‌ها آمده است. این اتفاق برای دیگر پسوندهای مکان هم افتاده است. با این توضیح ماخونیک، یعنی «روستای خونیک»، به همین سادگی. ماهوک یعنی ماه (=روستای) کوچک. در این معنا، ماهوک می‌رود کنار دهک، دهشک، و دیگر نام‌هایی که در بالا آوردم. ماژان، از دهستان‌های خوسف، پیداست که از ماه‌جان آمده. جان نشانه‌ی مکان است. ماه‌جان یعنی محل روستا. روستایی در تربت حیدریه هست با نام «رود معجن». به نظرم اصلش، «رود ماه‌جان» بوده و املای درستش ماٛجـَن است با فتحه‌ی کشیده، نه ع عربی. اگر بخواهیم به تلفظ‌های استاندارد تبدیلش کنیم باید بنویسیم ماجـَن یا ازان بهتر، ماجان (یک معجن هم در شاهرود است). مافریز ظاهراً ساخته شده از ماه+فریز باشد به معنی روستای فریز. نمونه‌های مشابه: مه‌ولات [فیض‌آباد]، ماه‌کشمیر (خ. رضوی)، ...

​​​​***

کــُـنج، غــُـنج، خــُـنج. به نظر می‌رسد این مسیر تحول آوایی طی شده است: کان > کــُن > کــُـنج > گــُـنج > غــُـنج > خــُـنج. در این مسیر، گاهی انشعاب‌ها دیگری هم به وجود آمده و تصویر کلی، حالت یک درختواره به خود گرفته است؛ مثلاً گــُنج > گــُـند، یا غــُـنج > غــُـند. نمونه‌ی این جاینام‌ها: کرکنج korkonj (طبس)، بیست‌کنج/بیسکنج (بیرجند)، شارقنج، بزقنج، نقنج (بیرجند)، خنج xonj، کرغند (قاینات)، خنجوک (قاینات، نهبندان)، نوخنج (بیرجند)، چاه‌خنجک (درمیان)، گرگنج/گلگنج golgonj (قاینات)، گــُنج (خوسف)، شیرخند (زیرکوه)، دَرغنج (گناباد-خ.رضوی)، اقنج، خنجیدر (خراسان رضوی)، خنج، خنجشت (فارس)، ... [تکمیل شود]. جاینام خنگ xong هم ممکن است تبدیلی از خنج باشد اگر از اصلِ خونیک نباشد. نمونه‌ها خــُنگ (بیرجند)، سرخــُنگ (درمیان)، ... .

پسوندهای کــُنج، گــُنج، قــُنج، غـُنج، گــُند، غـُند، خـُنج، و خـُنگ در پایان نام بسیاری از روستاهای خراسان، بویژه خراسان جنوبی، همگی از یک ریشه هستند، همگی صورت‌هایی از کان و گان و غان اند. این‌ها معمولاً پسوند مکان‌اند، اما در نام بسیاری از روستاها از حالت پسوند خارج شده و به صورت یک واژه‌ی مستقل، با معنی آبادی، دِه و روستا به کار رفته‌اند. خنج از روی کنج یا غنج ساخته شده و ظاهراً بعداً خود به خــُنگ تبدیل شده است. خــُنج در نیمه‌ی جنوبی ایران نمونه‌های مشهوری دارد، مثل شهر باستانی خــُنج در فارس، و بندر کنگ /kong/ در ساحل خلیج فارس.

نکته: در فارسی خراسانی، حرف «د» بعد از «ن» نقش آسان‌کننده‌ی تلفظ را دارد. وقتی واژه در پایان جمله است حذف می‌شود و وقتی واژه وارد ترکیب‌های اسمی می‌شود ظاهر می‌شود. مثلاً در لهجه‌ی آیسک ما، به بیرجند می‌گویند بــِرجـَن و وقتی یای نسبت می‌گیرد می‌گویند بــِرجندی. حدس می‌زنم پسوندهای مکانِ کان، گان، و غان، در گویش‌های مختلف، در ابتدا تبدیل شده‌اند به کــَن، گــَن، غــَن، و بعد یک «د» در آخرشان اضافه شده و بعد مطابق الگوهای آوایی رایج، «د» تبدیل شده به «ج». گاهی ابتدا ج اضافه شده و سپس ج تبدیل شده به د. در صورت قدیمی نام برخی روستاها می‌توان جابجایی بین ج و د را دید، مثل شارقنج-شارغند (قدیمی)، و کرغند-کرغنج (قدیمی).

​​​​​گوند (گــُند) gond. گند نام روستایی‌ست در نهبندان که در نوشتار جــُند، نوشته شده ولی در گفتار، هم‌چنان گند خوانده می‌شود. جالب آنکه در زبان کردی کرمانجی، هنوز هم روستا و دِه را «گــُند» می‌گویند. این گند احتمالاً صورتی از گان یا غــُند است. شاید از اصل گی‌غــُند هم باشد به معنی آبادی پایین‌دست. در مورد «گی» gi پایین‌تر توضیح داده‌ام.

ـُـند، ـُـنج: جزء ـُـند یا ـُـنج در پایان این نام‌ها کوتاه‌شده‌ی غند و غنج است به معنی روستا و آبادی: گــزُند، مـُـنـُـند (درمیان)، دربلوند (سربیشه)، پـُلـُند (فردوس)، سـُرُند (فردوس، طبس، بشرویه)، کـُرُند (بشرویه)، فـَهالـُنج، سنج، نستنج (طبس)، مهنج (قاینات، خوسف)، گالنج، خوانــُـند (خوسف)، زیرُنج، (قاینات)، پیرُنج (بیرجند)، همند (خوسف، نهبندان)، هراونج، سنگنج، بیلــُند bilond (گناباد)، سلونج (تربت‌حیدریه)، رونج (تربت‌جام)، خارزنج (خلیل‌آباد)، اردنج (خوشاب)، ارتینج (سرخس)، دنج، بزنج، اسفنج (اسفراین)، و احتمالاً طزنج (یزد)، گرنج (کرمان)، کدنج، سونج (فارس)، کیلنج، کارنج (دزفول-خوزستان)، و ... . | از آنجا که جزء ـُنج و ــُند در پایان نام روستاها برای ساکنان امروزی، ناآشنا و بی‌معنی‌ست گاهی آن را به اشتباه به فتحه بر می‌گردانند. مثلاً بر روی تابلوی روستایی در میانه‌ی راه کاخک به کریمو، ترنج را به انگلیسی toranj نوشته‌اند. این نمونه‌ای از آشناسازی‌ست. نام درست این روستا احتمالاً تـرُنج toronj است، به ضمّ راء.

پیرنج. پیرُنج pironj مخفف پیرغــُنج است و نوشتن آن با املای پیرانج، غلط است. (۱) در یک معنا پیرغنج یعنی روستای پیر. شاید در گذشته پیری نامدار در آنجا می‌زیسته. (۲) جزء «پیر» در اینجا می‌تواند به معنی بـَر، پهلو و پیرامون باشد و در این حالت، پیرنج یعنی روستای کنار، شاید کنار کوه یا کنار جاده در اینجا مدنظر بوده. پیرنج و بیرجند ممکن است هم‌معنا و هم‌ریشه باشند.

***

پسوند غان/قان. پسوند غان/قان در چند جاینام این نواحی دیده می‌شود: نوغان /nowğân/، ازمیغان /ezmeyğân/، میقان /meyğân/، زنوغان /zenowğân/: «غان» در این جای‌نام‌ها باز هم صورتی از همان گان است باز به معنی آبادی و روستا. نوغان از محلات باستانی مشهد به معنی نودِه است یا کلاته‌نو. مـِی در میقان و ازمیغان، ظاهراً مخفف مـِیم است، به معنی تاک، بوته‌ی انگور.

چهکند čākand: نزدیک دَه روستا با نام چهکند در خراسان جنوبی هست. ممکن است فکر کنیم در اینجا هم «کند» مشابه موارد بالا به معنی «روستا» است. شاید باشد. چاه‌کنده، روستایی در خواف، صورتی از همین چهکند است و ازینجا آدم شک می‌کند که کند در چهکند به معنی روستا شاید نباشد، بلکه از ریشه‌ی «کندن» گرفته شده باشد هر چند خود کندن هم احتمالاً با کان همریشه است. چنان پندارم که در گذشته، در دورانی، چهکند در این منطقه معنی کاریز و قنات داشته است و این چهکندها که هست همه مظهر کاریز بوده‌اند.

​​​​​​شاخن (خـِـ). روستای معروف و بزرگ منطقه‌ی شاخنات بیرجند که در گذشته، روستای مرکزیِ آن منطقه بوده. در کتاب جغرافیای حافظ ابرو (قرن نهم هجری) نام این روستا به صورتِ شاخین آمده. اگر خین را به معنی چشمه بگیریم، شاه‌خین می‌شود چشمه‌ی بزرگ یا چشمه‌ی اصلی. ولی احتمال قوی‌تر آن است که شاخین ساخته شده باشد از شاخ+ین و ـین در اینجا پسوند نسبت است. در این حالت، شاخین صورتی از شاهین است. شاهین در اینجا یعنی اصلی و مرکزی؛ اشاره به مرکزیت روستا. یک روستای شاهیک در حاشیه‌ی شهر قاین هم ظاهراً معنای مشابهی دارد، هرچند شاهیک قاین در زمان ما مرکزیتی ندارد. کسی چه می‌داند. شاید در گذشته روستای شاهیک روستای مرکزیِ آن ناحیه بوده و قاین آبادی کوچکی بوده در همسایگی شاهیک. تبدیل هـ به خ، را در نام کاخک (گناباد) هم می‌تواند دید (کاهــَـک > کاخک). الگوی جابجایی بین هـ و خ برای زبان‌شناسان کاملاً شناخته شده است.

شند، چاه‌شند، شند دینار، شندان. دَه دوازده روستا در خراسان جنوبی در نام خود، شــَـند، دارند و غالباً هم در نیمه‌ی جنوبی استان (نهبندان) هستند. شند تبدیلی از شان است، باز هم به معنی روستا، آبادی، و کلاته. یک شـِند و یک چاه شـِند هم در سبزوار داریم.

***

شاد. در آیسک ما، وقتی زمین کشاورزی را خوب سیراب/پرآب می‌کنند می‌گویند «شاد آب» شد (ریشه‌ی اصطلاح «شاداب» از همین‌جاست). در این کاربرد «شاد» زیاد بودن را می‌رساند (معنای ۱). اما شاد در جای‌نام‌ها یک پسوند نشانه‌ی مکان است (معنای ۲). نمونه‌های پسوند شاد و تبدیل‌های آن مانند شا، شه، شاه در جاینام‌ها: گیوشاد giowšâd (خوسف)، بوشاد bowšâd، خراشاد (بیرجند)، اسفشاد (قاین)، گندم‌شاد (باخرز)، دست‌فشاد (نیشابور)، ارتوشادی (کوهسرخ)، ده‌شادی (طبس، سیس.وبلوچ)، گمشاد، رگشا [: ریگ‌شاد]، شورشادی (سیستان و بلوچستان)، منشاد (یزد)، نوشاد (بوشهر، خوزستان، کردستان)، نوشادی (خوزستان)، لاشادی، کهورشاد (کرمان)، باغ‌شاد (فارس، اصفهان)، برمشاد (فارس)، کلیشاد (اصفهان)، برگشاد (اصفهان، کردستان، آذ.غربی)، کویشاد (گیلان)، الگشاد (اردبیل)، .... فراشاه/خراشه (یزد)، سریشا، نوقوشا (تربت حیدریه)، گیشا (کرمان)، گیشه، سرخوشه [: سرخاب‌شاد] (نهبندان، کرمان)، گوشه (بشرویه، نهبندان، فارس، چهارمحال و بختیاری)، کوشه (خوسف، نهبندان، بردسکن، کوهسرخ، هرمزگان)، فرشه (کاشمر)، فدیشه، بلقشه (نیشابور)، اروشه (بیرجند)، قوشه (سمنان)، اوشه [: آب‌شاد] (لرستان)، ...، بازشاه (رشتخوار)، ... .

صرف نظر از معنای ریشه‌ای، در کاربرد، «شاد» هم‌معنی و هم‌ریشه با «زار» است. گندم‌شاد (باخرز) یعنی گندم‌زار، و دو روستای اسفشاد و اسفزار (هر دو در بیرجند)، هم‌معنی‌اند.

اروشه arowša (بیرجند) همان ارتوشادی (کوهسرخ) است. هر دو از اصل ارداب‌شاد تحول یافته‌اند. ارداب در لغت یعنی خوشاب و شیرین‌آب و در کاربرد یعنی چشمه و سراب و مانند آن.

گیوشاد یعنی محل گیو/گیناب، محل آبگیر و چشمه. قوژد ğužd (کاشمر، گناباد) صورت تغییریافته‌ی همین گیوشاد است (و نیز در قوژدآباد (بردسکن)). احتمالاً گوشه (بشرویه، نهبندان) در جاینام‌ها هم صورت ساده‌شده‌ی گیوشاد است، هر چند می‌تواند همان گوشه به معنی کنج و زاویه هم باشد، گاهی. گیشه (نهبندان) تبدیلی از گوشه است. کوشه (خوسف، نهبندان) هم ممکن است تبدیلی از گوشه باشد هرچند با احتمال قوی‌تر تبدیلی از کوشک است.

بوشاد bowšâd هم‌معنی گیوشاد است. بجد (بـُـ) /bojd/ روستای معروف نزدیک بیرجند، که در تلفظ، بیشتر بـُژد گفته می‌شود هم، صورتی از بوشاد است. بجد و بوشاد، نزدیک هم‌اند.

شاد در ابتدای جاینام‌ها هم آمده است، مانند: شادیاب (بردسکن)، ...

شادیاخ. حدس می‌زنم نام محله‌ی معروف و تاریخی شادیاخ در نیشابور (و یکی هم در بلخ) در اصل صورتی از همین شادیاب بوده (شادیاب > شادیا > شادیاک > شادیاخ).

پسوند شا می‌تواند کوتاه‌شده‌ی پسوند مکان «شان» هم باشد و همچنین برخی از «شان»ها ممکن است این طور ساخته شده باشند: شاد > شا > شان. نمونه: کرمانشان > کرمانشاه.

تبدیل شاد به شا در نام‌هایی مانند فراشا (یزد) باعث شده برخی گمان کنند شا در پایان این واژه‌ها از اصلِ «شاه» است و در املای واژه نیز این «ه» را افزوده‌اند.

***

زاد. زاد و تبدیل‌های آن مانند زاج، زاچ، زَج، و جاد در نام برخی مکان‌ها آمده است مثل: نوزاد، نوزاچ، شیرزاد، خورزاد، اُوْجاد، زادنبه (خراسان جنوبی)؛ نوزاد (خ. رضوی)؛ نم‌زاد، افزاد (کرمان). زاد در اینجا پسوند مکان است و به نظر می‌رسد تبدیلی از «شاد» است. نوزاد (درمیان) یعنی جای نو؛ هم‌معنی نودِه. در نوزاچ (قاینات) زاد تبدیل شده به زاچ. نوزاد (خراسان) با نوشاد (خوزستان) هم‌ریشه و هم‌معنی‌ست. | خورزاد (سرایان) در لغت یعنی کوهستان (خور=کوه، زاد=ستان). اَفزاد (کرمان) یعنی آبزاد، جای (پر) آب، هم‌ریشه و هم‌معنی با اُوْجاد (بیرجند). زادنبه (خوسف) از اصلِ زاد+اَنابـَه. چند اَنابه/عنابه و انابد در خراسان هست. اَنابه از اصلِ انداب به معنی خوشاب است. زادَنابه یعنی جایی با آبی خوش. نمونه‌های دیگر: بـَرزاج (خوسف)، برزچ (بیرجند)، ... .

چاج. پسوندهای مکان غالباً به صورت مستقل هم نام جاهایی شده‌اند. ممکن است همین زاد/زاج باشد که به جاج و بعداً چاج تبدیل شده باشد. نمونه‌ها: چاج/چاچ (بیرجند)، شاج، شاسکوه (زیرکوه)، ... .

هنگ، هنج. مـِـهـِنج ساخته شده از مـَه+هنج. هـِنج صورتی از همان خنج است. دو روستا با نام سرهنگ (سـَـ هـَـ) و بنهنگ (بــِـ هـَـ) در تربت حیدریه هست. آشکار است که سرهنگ یعنی هنگ بالا یا هنگ علیا و بنهنگ یعنی هنگ پایین یا سفلا. سـَر و بـُن، دو معادل اصیل فارسی برای علیا و سفلایند. سرهنگ و بنهنگ ربطی به اول و آخر سپاه نادرشاه افشار ندارند. روستاهای دیگری هم با نام سرهنگ در خراسان هست. سرهنگ و سرخنگ از یک ریشه‌اند.

***

پسوند اِسک. ظاهراً اِسک/اِشک در اصل، ابزار تصغیر است، تبدیلی از چه‌ک (مانند کتاب‌چه، دفترچه و ...). ولی در نام مکان‌ها اِسک را می‌توان صرفاً نشانه‌ی مکان گرفت؛ مانند دیگر پسوندهای تصغیر. نمونه‌ها: ماهوسک، بیدِسک /bidesk/، بیدسکان (بـَدِسکو)، اِرِسک، زولـِسک. ماهوسک /mâhusk/ می‌شود ماهوکِ کوچک. بیدسک می‌شود بیدِ کوچک.

نکته: جای‌نام‌سازی با نشانه‌ی تصغیر یک شکل بسیار رایج ساخت نام‌های جغرافیایی‌ست. نشانه‌های تصغیر (کوچک‌سازی) در جاینام‌های خراسانی چندتایند: ـوک، ـِک، ـَک، ـْـگ، ـِشک و ـِسک. ـوک رایج‌ترین نشانه‌ی تصغیر در لهجه‌های خراسانی‌ست و ـِشک تبدیلی از چه‌ک است. مثلاً در جنوب خراسان مورچه‌ک تبدیل شده به مورِشک. تبدیل ـَـک به ـْـک یک الگوی رایج تحول آوایی در زبان‌های ایرانی‌ست. ضمناً ـْـک در بسیاری از جاینام‌ها به صورت ـْـق در آمده است (غالباً بر اثر تعریب). نمونه‌ها: رَزق rāzğ، رَزگ rāzg، آیـَـسک، ایواسک، ایسک isk، ایشک išk، اِشک، تجشک، رُوِشک، گزنشک، دوبشک، توتسک، کارشک، بندِشک، مـَرَک، رَزوک، چیروک (خراسان جنوبی)؛ کاخک، جاغـَرق، خورق /xurğ/، اریسک، بــِسک (خراسان رضوی)؛ ارسک (سمنان) زنوزَق (آذربایجان شرقی)، خرانــَق (سمنان)، چناسک، قمشک، زَرشک (قزوین). مهمترین نشانه‌ی مکان «کان» است و مادر غالب پسوندهای مکان در زبان‌های ایرانی‌ست و 20-30 صورت مختلف ازان مشتق شده است. «کان» خود ساخته شده از کـ+ـان (علامت جمع) و ک در اینجا همان نشانه‌ی تصغیر است. به نظر می‌رسد پسوندهای تصغیر و (نیز پسوندهای نسبت) وقتی در نام مکان‌ها می‌آیند، در بسیاری مواقع، باید آنها را پسوند مکان گرفت. «ـک» یا «ـِشک» در نام مکان‌ها لزومی ندارد حتماً معنی «کوچک» بدهد. در آنجا این‌دو صرفاً یک نشانه‌ی مکان‌اند که اتفاقاً گاهی از حالت پسوند خارج شده و مستقلاً معنی جا و مکان و ده و روستا به خود گرفته‌اند.

نکته: نام‌های خـُنجوک، خنجک، دیهوک، دهِشک، دِهِک، دِزگ، ماهوک، و ماهوسک همگی یک معنی دارند، آبادی کوچک، کلاته.

یک احتمال هم هست که اِسک و اِشک تبدیلی از اِست و اِشت باشند؛ یعنی پسوندهای مکان. یادم می‌آید استاد زبان‌شناس، دکتر قائم‌مقامی، جایی در نوشته‌هایش، به مناسبتی از این تبدیل‌ها بین «ک» و «ت» یاد کرده بود. در این حالت باید گفت این پسوندها هیچ حانل معنای صغارت نیستند.

***

پسوند اج. الگوی تبدیل مصوت به آ: یک الگوی تبدیل ایـ به آ در مقایسه‌ی برخی نام‌ها قابل تشخیص است، مثلاً در مقایسه‌ی اسفید با اسفاد، بویک با بواج، برزَچ با برزاج، زیروچ با زیراج، و آبیز با آواز. در برخی از این‌ها ظاهراً اول ایـ تبدیل شده به کسره، بعد فتحه، بعد فتحه‌ی کشیده، و در نهایت به آ. احتمالاً فوداج (بیرجند) هم در اصل فودیج بوده، ساخته شده از فود+یج. یـج در اینجا پسوند صفت‌ساز است. نمونه‌های دیگر: مهواج (قاین) [مقایسه شود با مهوید (فردوس)]، خـُرواج (قاین)، سـَراج، زیراج (بیرجند)، ... . در معنا سراج در مقابل زیراج است. ده بالادست در برابر ده پایین‌دست. نمونه‌های دیگر: ساج، زواج، دیباج (خراسان رضوی)، ... .

***

ـُخت. چنانکه بالاتر گفته آمد، ـُخت صورتی نادر از یای نسبت است که با چند مرحله تحول به این صورت درآمده: ـیک » ـوک » ـوگ » ـوج » ـوش » ـوشت » ـُشت » ـُخت. سپس ـُخت از نقش پسوند نسبت خارج شده و نوعی پسوند مکان شده است. چند جای‌نام با این پسوند: بیدخت، گزخت /gozoxt/، فـَـندخت، پـُخت، رویـُخت/روبـُخت. گزخت و بیدخت و فندخت در زیرکوه، نزدیک هم‌اند. | گزخت ساخته شده از گــَز+ـُخت یعنی جایی که درختچه‌ی گز دارد. گــَزُخت را امروزه گــُزُخت می‌خوانند ولی اصل همان گــَزُخت است و تبدیل فتحه به ضمه، حاصل هم‌سان شدن آواهاست (هم‌چنین است حال گزند). گزخت و گزند هم‌معنی‌اند. | بیدخت مانند گزخت ساخته شده از بید+ـُخت یعنی جایی که درخت بید دارد. | پـُخت هم‌معنی پـُشت است. پـُشت معمولاً اشاره دارد به اینکه آن روستا پشت کوهی است، نسبت به روستای دیگری که موقعیت مرکزی‌تر داشته است. جای‌نام‌سازی با مضمون پشت‌کوه، پسکوه، پی‌کوه peykuh، پیشکوه و مانند آن نمونه زیاد دارد. پشت با پسوچ هم‌معنی‌ست. رویخت احتمالاً از اصلِ رگــُخت/رَزخت است یعنی روستای رَز.

​​​​​​***

در روستای شیرگ بیرجند، به قنات روستا می‌گویند «قنات قنج»، درست همان طور که در آیسک به آب قنات اصلی روستا «آب دِه» می‌گویند و در فردوس «آب بلده» (بـَلــَده: شهر). این تأییدی‌ست بر این‌که زمانی در گذشته، واژه‌ی «قـُنج» دقیقاً به معنی دِه و روستا به کار می‌رفته است.

حیدری و برآبادی (1399) در مقاله‌ای با عنوان «جای‌نام‌شناسی آبادی‌های شهرستان بیرجند: نمونه‌ی موردی واژه‌های خان و ماه» در مجله «زبان و زبان‌شناسی» بعضی جای‌نام‌های اطراف بیرجند را بررسی کرده‌اند. چند مطلب ارزشمند در این مقاله دیدم. بعلاوه، در آنجا دیدم که خنج/قنج را صورتی از خنگ گرفته بود و خنگ را صورتی از خونیک و خونیک را به معنی چاه آب. ولی با نظر عوامانه‌ی خودم، این را بعید می‌دانم. تنها چند روستای انگشت‌شمار با نام خنگ /xong/ داریم و در مقابل چند دَه روستا با نام خنج/قنج/غند/گنج/کنج. از آنجا که نویسندگان این مقاله، هیچ یک زبان‌شناس نبودند (یکی باستان‌شناسی و دیگری مردم‌شناسی) ضعفِ مقاله حتی برای منِ آماتور هم آشکار بود. نویسندگان، هر مطلبی از هر جا یافته بودند، در مقاله‌شان چپانده بودند. مثلاً در تحلیل نام فورجان، جزء اولِ واژه، یعنی «فور» را با رجوع به لغت‌نامه، هم‌ریشه با فوران آب گرفته بودند که واژه‌ای عربی‌ست، در حالی که در مورد ریشه‌ی بقیه‌ی واژه‌ها دنبال قدیمی‌ترین ریشه‌های ایرانی رفته‌اند. به عربی بودنِ «فور» به معنی جریان آب هم اصلاً اشاره نکرده بودند، شاید حتی خودشان هم متوجه آن نشده بودند.

معمولاً تلفظ‌های محلی اهالی روستاها از نام روستاشان، به اصالت نزدیک‌تر است. املای رسمی بسیاری از جای‌نام‌ها غلط است و بی‌دلیل از حروف عربی مانند ط، ح، ع، ص و بجز آن استفاده کرده‌اند (دُرُح، طاغان، بسطاق، اصفهک، اصفاک، ظهر و ...). از روی تلفظ‌های محلی بهتر می‌توان معنی کلمه را حدس زد. ولی خود معنی نام روستا را نباید از اهالی پرسید که اگر بپرسی، غالباً جز مشتی پرت‌و‌پلا نخواهی شنید، حتی از باسوادهاشان. بسیاری از این روستاهای کویری، بیش از دو هزار سال پیشینه‌ی سکونت دارند. با توجه به دگرگونی شدید زبان مردم، و ناآشنایی ساکنان با زبان‌های فراموش‌شده‌ی قدیمی، به آنچه مردم در مورد وجه تسمیه‌ی نام روستاشان می‌گویند غالباً اعتباری نیست خصوصاً وقتی تلاش می‌کنند ریشه‌ی نام روستا را به کلماتی در زبان‌های رایج فعلی (فارسی یا عربی) برسانند. به قول شاعر: پشـّه کـِی داند که این باغ از کـِی است/کاو به بهمن زاد و مرگش در دِی است. کسانی که مطالعاتی در زبان‌شناسی (شاخه‌ی زبان‌های باستانی) داشته‌اند بیش از هر کسی، برای اظهار نظر در مورد معنی این نام‌ها، صلاحیت دارند.

از آنجا که نام رسمی روستاها و شهرها مکرراً دستکاری شده، گاهی صورت اولیه غیرقابل تشخیص است. اگر نام کوه‌ها، چشمه‌ها، تپه‌ها، صحراها، بیابان‌ها و دیگر نام‌های جغرافیایی «با همان تلفظ محلی‌شان» جایی ثبت می‌بود آنگاه بسیار بهتر می‌شد هم خودِ آن نام‌ها و هم نام روستاهای نزدیک‌شان را ریشه‌یابی کرد.

***

گناباد هم بی‌مرغ و بیهود و بیماد و بیدخت و رزگ و خانیک و کسک و کرشک و چاه‌کند و زیرجان و زیروک و قوژد دارد (آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری!). گناباد گرچه امروزه جزو خراسان رضوی‌ست اما در جغرافیا و زبان و فرهنگ و تاریخ، کاملاً جزئی از قهستان تاریخی‌ست.

ادامه در پست بعد...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

*****

وجه تسمیه روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه روستاها و شهرهای خراسان جنوبی، ریشه شناسی نام روستاهای خراسان جنوبی، وجه تسمیه بیابان لوت، وجه تسمیه بیرجند، بیرجند یعنی چه، نوق یعنی چه، نوغاب یعنی چه، معنی نوغاب، لوت یعنی چه، وجه تسمیه نام آبادی های خراسان، دلیل نامگذاری روستاهای خراسان جنوبی، معنی بوژان، معنی قوژد، بشرویه یعنی چه، خراسان شناسی، ایران شناسی، نام شناسی، ایرانشناسی، وجه تسمیه آبادی های خراسان جنوبی، نامجای های خراسانی، لهجه فردوسی، لهجه بیرجندی، لهجه گنابادی، گویش طبسی، گویش بیرجندی، گویش قاینی، لهجه قاینی، لهجه طبسی، ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان جنوبی، اتیمولوژی نام روستاهای خراسان، وجه تسمیه قم، وجه تسمیه بیرجند، وجه تسمیه شهر ترمذ ازبکستان، ...

خین، خان، خونی، خانیک، خونیک، کانی، چشمه

خانیگ در زبان پهلوی اشکانی به معنی چشمه بوده. صورت‌های مختلفی از این واژه در زبان‌های ایرانی امروز باقی‌ست.

خانیک، خونیک. بیش از بیست روستا در خراسان جنوبی نام خانیک یا خونیک دارند. چند روستا در شمال استان در نام خود خانیک دارند مانند روستای خانکوک در نزدیک فردوس که معنی‌اش می‌شود خانیکِ خُرد (چشمه‌ی کوچک). روستای دیگری با نام خانیکــَـک هم همین معنی را دارد. روستای بـُنی‌خانیک /boni xānik/ در شهرستان سرایان که معنی‌اش می‌شود خانیکِ پایین، حتماً خانیکی/چشمه‌ای هم در بالادست بوده (شاید هم یعنی زیرِ خانیک، روستای پایین‌دستِ خانیک/چشمه)؛ و چندین روستا در نیمه‌ی جنوبی استان در نامشان خونیک دیده می‌شود. جالب است که نام یکی از این روستاها خونیک‌سار است یعنی چشمه‌سار (و چشمه‌سار یعنی چشمه‌سر یعنی سرِ چشمه). نام روستای معروف ماخونیک به معنی چشمه‌ی بزرگ است.

جالب اینکه در بسیاری از این خانیک و خونیک‌ها امروزه دیگر چشمه‌ای وجود ندارد که نشان می‌دهد چه اندازه، شرایط آب و هوایی تغییر کرده است.

خونی. چشمه، در زبان تالشی مثلاً در ماسوله. در نام مکان‌ها گاهی به هونی تبدیل شده است، مانند اسب‌هونی (تالش گیلان).

کانی. چشمه در زبان کردی.

خین. بیهقی در تاریخش می‌گوید: «بوسهل زوزنی قطره‌ای بود در خینِ حسنک» (تصحیح سیدی و یاحقی). خین در اینجا به معنی چشمه است. چند روستا در نزدیک مشهد در نام خود خین دارند مانند خینِ عرب که امروزه از محلات مشهد شده. خین در نام‌های جغرافیایی گاهی به خان تبدیل شده است.

خوانسار که نام شهریست در استان اصفهان احتمالاً به معنی چشمه‌سار است. املای درست خانسار است. از این اشتباهات در املای نام مکان‌ها (نام‌جای‌ها) فراوان است.

***

خـُـنـُــک شاید ربطی با این خونیک و خانیک داشته باشد. بالاخره هر چه باشد آب چشمه معمولاً خنک است.

***

خون نامیدن آن مایع جاری در رگ‌ها نباید بی‌ارتباط با خون به معنی چشمه باشد.

حالا که به اینجا رسید یادم آمد یکی از اصطلاحات جالبی که از جنوبی‌ها شنیدم اصطلاح خون‌دار بود به معنی صاحب‌خون و ولیّ دم.

***

خان در فارسی به معنی چشمه و خانه بوده و خان به معنی بزرگ از ترکی آمده. مثلاً در ترکی به بزرگترین برادر از بین چند برادر می‌گویند خان‌داداش

***

بنی‌خانیک (سرایان) را بــَنی‌خانیک خواندن، اشتباه است، به ضمه باید خواند.