جاینامهای خراسانی ۸ - مین،مر، مرز، مرغ، بین، بیر، گین، گر، بیرجند، دره، فر
***
مین. در سلسله مطالبی که با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» نوشتهام، مشروحاً توضیح دادهام که واژهی «مین» و تبدیلهای آن در ابتدای جاینامها به معنی نیک، خوب و مانند آن است. به ویژه مین با آب ترکیب میناب را ساخته که با صورتهای مختلف در همه جای ایران نمونه دارد. میناب در ریشه، معنایی معادل شیرینآب یا خوشاب دارد. مین در جاینامهای خراسانی صورتهای من، مل، مـ، مر، مـِز، مـِـس، میر، مهر، مهل، مور، مول، مو، میـ، و شاید صورتهای دیگر، به خود گرفته است. «مهر» در جاینامهای خراسان، پرشمار است. احتمالاً بیشتر این «مهر»ها تبدیلی از میر از اصلِ مین هستند. در اینجا از واژهی مرغ و مرز باید جداگانه یاد کرد مـَرز و مـَرغ دو صورت از یک واژهاند. این هر دو با واژهی مـَـرَک، همریشه و هممعنیاند. مرز و مرغ در ریشه به معنی جای خوب و جای نیکاند. بعلاوه هر دو با توسعهی معنایی، کاربردهای دیگری هم پیدا کردهاند، بویژه واژهی مرز به معنی سرزمین، از قدیم در فارسی و پهلوی معمول بوده است. مرزدار در اصل به معنی والی و حاکم بوده. کاربرد مرز در معنای سرحد، به نسبت معانی دیگر، جدید است. وقتی از مـَرغ سخن میرود، یاد نکردن از مـَرو باستانی، که زمانی مادرشهر خراسان بود، البته جفاست. نام قدیم مرو، مرغه بوده. هنوز هم چندین مرغش و مرقچ و مراغه در خراسان ایران هست.
در این نامها صورتی از مین و گونههای آن آمده است، که البته هر یک نیازمند توضیح است: میناخون (خوسف)، مناوند (زیرکوه، درمیان)، منند (درمیان)، منوری (زیرکوه)، ملوغان (نهبندان)، ملوند، ماودر (طبس)، مرتوند، مرکه/موکه (سربیشه)، مـَرغ، مرقچ، مـَـرَک، مروک، فریزمرغ (بیرجند)، مرغوب، گومرغ (طبس)، شیرمرغ (قاین)، دهمرغ (نهبندان)، بایمرغ (زیرکوه)، مرغوک (خوسف)، مزداب، مـِزگ، مساوری (بیرجند)، مسک (درمیان)، مشوکی (سربیشه)، مهرک (زیرکوه)، مهلآباد (نهبندان)، مـَـخلاباد (سرایان)، مهلوجان (زیرکوه)، مهلوجو (طبس)، مورتیغ (درمیان)، مود، موروتک (سربیشه)، موکوه (بشرویه)، سمو، موگرد، مولید، بیماد (بیرجند)، موگو (طبس)، میریک، میرزگ (بیرجند)، میغان (نهبندان)، بیمرز، بهامرز (سربیشه)، ... .
نامها را آوردم. توضیحش بماند برای وقتی دیگر، اگر عمری باقی بود. ضمناً برخی از این نامها را ذیل گروههای دیگر هم آوردهام. دلیل واضح است. چون همیشه احتمالات دیگر را هم باید در نظر داشت. مثلاً «مه» در ابتدای واژهها میتواند صورتی از «ماه» باشد به معنی روستا یا بزرگ. میغان را ذیل واژهی می/رَز هم آوردهام.
حدس میزنم در جاینامهای بالا، این واژهها صورتی از میناباند (و تبدیلهای آن مانند مـَرداب، مـَرغاب، مـَراب، ملاب و جز آن): مینا در میناخون، مناو در مناوند، مرتو در مرتوند، مرو در مروک، مرغو در مرغوک، مرغوب، منو monow در منوری، ملو در ملوغان و ملوند، ماو در ماودر، مـَـزداب، مسا(و) در مساوری، مشو در مشوکی، مهلآب در مـَـهلآباد، مهلو در مهلوجان و مهلوجو، مورو در موروتک، و موگو. در بسیاری از اینها حرف «و» را u میخوانند و ظاهراً ow درستتر است. آب در بیشتر گویشهای ایران امروزه ow تلفظ میشود. مخلاباد (سرایان) صورتی از مـَهلآباد (نهبندان) است. این تبدیل هـ به خ در همان منطقهی سرایان، یک نمونهی دیگر هم دارد و آن تبدیل «پابرهنه» به «پابرخنه» است. نمونههای دیگر مانند تبدیل هسته به «خسته» (در سرایان: خـِـستـَـک) البته، در بسیاری از نقاط خراسان و جز آن فراگیر است (نمونهی دیگر: تبدیل محکم به مخکم).
مینو. در مورد واژهی بهشت در یادداشت نخست از این مجموعه گفتم که ساخته شده از به+ـِشت و ـِشت صورتی از ـِست است، پسوند مکان. در این معنا بهشت یعنی جای بــِه و خوب. واژهی «مینو» نیز به معنی بهشت است و جزء «مین» در مینو نیز همین مین است که در جاینامها آمده است. مینو نیز مانند بهشت به معنی جای خوب و نیک است و جزء «ـو» پسوند نسبتیست که در نقش نشانهی مکان به کار رفته است.
حاشیه. دیدم در روستای هیتـُمک بلوچستان، آببندهایی با دیوارههای سنگی در کنار رودخانه میسازند، برای مهار آب رود و کشتکار روی لای تهنشین شده در آن. به این آببندهای سنگی میگویند خوشاب (هوشاپ). این برای من شاهدیست از این که بسیاری از این جاینامها که در لغت معنی خوشاب دارند، در کاربرد به معنی آبگیر، بویژه بندهای فصلی بودهاند؛ جاینامهایی مانند ازناب، میراب، مهراب، آرویز و ... .
مود (سربیشه) mud ساخته شده از مو+ـود. جزء «ـود» ud نشانهی مکان است. جزء «مو» mu ظاهراً صورتی از «ماو» است از اصلِ مینآب به معنی خوشاب. جاینامهایی مانند ماودر (طبس) هم همین صورت از میناب را در خود دارند. مود با منوجان (کرمان) همریشه است، هر دو به معنی جای خوشاب، محل آب شیرین. جزء «ماد» در بیماد (بیرجند) ممکن است صورت دیگری از همین «مود» باشد (هر چند ماد میتواند از اصل مـَد هم باشد؛ یک پسوند مکان).
نمونههای مین و تبدیلهایش در خراسان رضوی و شمالی: مینا، مینوشک، مندر، منیدر، منقان، سملقان، سملقو، سماخون، کلاتهملو [۲تا]، ملش، ملغدر، ملکت، ملوند، ملوی، ملی، تکمران، سارمران، جمران، مراغه [۲تا]، هشتمرخ، امرشک، امرشکچه، امرغان [۲تا]، بازمرگان، رودمر، کشمر، کلاتهمرهای، سمرجان، سمرغاوه، بیمرغ، تخممرز، مرزان، مرجانه، چشمهمرغیش، گاوسمرغ، مرغانو، مرغش [۲تا]، میانمرغ، مرغزار، مرو، مریچگان، مریدار، مرندیز، مارندیز/ماراندیز، مارشک، ماروس، ماروسک، ماریان، ماخانی، مایوان، مایان، ابمال [۲تا]، ماسی، ماش، ماشوله، ماغو، مالاب، مالین، ماوا، ماوی، موری/ماوی، سمویی، مور، مورشک، مورنی، موشک، موشنگ، موشان، مونجک، مهاباد [۵تا]، مهرآباد [۱۱تا]، مهنه، مهنک، مهیآباد، مخلی، مزجرد، مزداوند، مزده، مزرج، مزنگ، مزیان، مزینان، مسکن، مسکآباد، مشکدر، مشکان، مشکآباد، تمشک، بیامشک، مجنگان، مج، رودمعجن، بقمج، چاهمجنگ، مچو، معلآباد، مـَغاث [املای درست: مغاس از اصلِ مرغاس)، مقیسه، مـَـغان، میاب [=میـ(ن)+اب]، میامی [=میاب+مه]، میر، میرآباد [اگر میر از اصلِ امیر نباشد]، میشاب، میشآباد، میچک، میخک، و ... .
سمر. این نامها در جزء سـَمـَر مشترکاند: سمرقند [ازبکستان]، سمرجان، سمرغاوه، گاوسمرغ، سملقان، سملقو، سماخون، سارمران. به نظرم «سـ» در ابتدای سمر، کوتاهشدهی «سر» است به معنی بالادست و از جهت شباهت دارد با نامهایی مانند سمنگان (کرمانشاه، فارس، خراسانر [۳تا]، افغانستان)، سمنان و مانند آن.
کاشمر. پیشتر در مورد کاشمر نوشتهام. کاشمر از اصلِ کشمر است. کشمر یا تبدیلیست از کــَشمیر یا کوتاهشدهی کشمرز. اگر از اصلِ کشمیر باشد، منظور تشبیه به کشمیر هند در سرسبزی بوده است یا اشاره به سرو کشمیری معروفی که در کاشمر بوده است که مورخان در موردش نوشتهاند که به دستور زرتشت کاشته شده بوده. اگر از اصلِ کشمرز باشد آنگاه کاشمر میرود کنار جاینامهای بسیار دیگری که با کش یا مرز ساخته شدهاند، از جمله کشمرز قزوین که هر دو را با هم دارد. کشمرز ساخته شده از کــَش+مـَرز. کش یعنی دامنهی کوه و مـَرز یعنی سرزمین، منطقه و ناحیه. کشمرز در مجموع یعنی منطقهی کوهپایهای یا کوهستانی.
***
بیرجند.
معنای (۱) بیرجند تبدیلی از پیر+جند. جاینامها معمولاً تک نیستند و در همان حوالی، نمونههایی دارند که در ریشهیابی کمک میکند. ممکن است پیرُنج و بیرجند همریشه و هممعنی باشند. لابد مثل خیلی از جاینامهای دیگر، در اینجا هم پیری نامدار زندگی میکرده که محل رجوع مردم بوده (به یاد آورید پیرهای مشهور تاریخ را، مثل خواجه عبدالله انصاری، معروف به پیر هرات). احتمالاً این پیر آنقدر مشهور بوده که آن دِه را به نام او پیرغنج/پیرنج (دِهِ پیر) نامیده بودهاند (بله بودنِ یک نفر میتواند نام یک ده یا شهر را عوض کند. قطبالدین حیدر، پیری از مشایخ صوفیه در زاوه میزیست و در همانجا مرد و در خاک شد. پس از او، نام آن شهر به تربت حیدریه، تغییر کرد). منطقیست که همین اتفاق برای بیرجند افتاده باشد. در این حالت «جند» پسوند مکان است و پیر به بیر معرب شده است.
معنای (۲). بیرجند به معنی روستای بزرگ. در شمال و شمال غرب ایران، پیر مکرراً به معنی بزرگ، در جاینامها به کار رفته است و من در جای خودش در این باره نوشتهام. هر چند ضعیف است و شاهد ندارد اما شاید در اینجا هم پیر به معنای بزرگ بوده باشد. آنگاه پیرجند یعنی روستای بزرگ.
معنای (۳). بیرجند ممکن است تبدیلی از بیجند باشد. بی bi به معنی پاییندست نمونههای بسیاری در خراسان جنوبی دارد که در جای خود به آنها پرداختهام. بیجند یعنی روستای پاییندست. بیرجند قدیم نسبت به اطرافش در کف درهای V شکل قرار دارد. اضافه شدن یک «ر» هم الگوی رایجیست و نمونههایی دارد، از جمله تبدیل گوجه به گورجه، و چند نمونهی دیگر که جداگانه در موردشان نوشتهام.
معنای (۴). بیجند ممکن است تبدیلی از بیدجان باشد به معنی محل درخت بید (بیدجان > بیجند > بیرجند). نمونهها: بیجند (آذربایجان شرقی)، بیجان (آذربایجان غربی)، بیدُخت (روستایی در مجاورت بیرجند)، بیجار [: بیدجار] (بیرجند)، بیژنآباد (بیرجند)، ...
معنای (۵) بیرجند ممکن است تبدیلی از بیرَجـَن باشد. بی: پایین؛ رَجـَن تبدیلی از رَجـَـنو از اصل اَرجناب به معنی خوشاب و آبگیر. در مورد نمونههای ارجناب در خراسان و همریشههای فراوان آن، در همین سلسله مطالب، جداگانه چیزی نوشتهام نمونههای این ساختار در جاینامها: رجنگ (قاینات)، رجنوک، رجنعی (درمیان)، لجنو (فردوس)، لجنوک (بشرویه)، جنوک (سیس.وبلوچ.)، بجنو (نیشابور)، رجنو، جنوک، بیجنی (کرمان)، ارجنه (سمنان)، ارجنگ (فارس)، لایرجن، ارجنان (یزد)، ... . در این معنا بیرَجـَن یعنی آبگیر پایین. از آنجا که بسیاری از جاینامها به نوعی معنی جای آب دارند، من این معنا را از همه محتملتر میدانم هر چند معنای بیدجان هم احتمال بالایی دارد.
در میان جاینامهای مشابه، نامهای برجن (کرمان) و بجنو (نیشابور)، و بیچــِند (نهبندان)، نزدیکترین شباهت را به نام بیرجند دارند. در گویش محلی منطقهی ما، هنوز هم بیرجند را بــِرجـَن تلفظ میکنند.
***
گر. گر (با فتحه یا کسره) وقتی در پایان نام است، ظاهراً باید آن را پسوند نشانهی مکان گرفت و همریشه با گـِرد. مانند مسگــَر (بیرجند)، هنگران، زرگر (خوسف)، سنگر، سنگری، سیگری (نهبندان)، لنگر، سنگر (خراسان رضوی)، ... . مثلاً سنگر یعنی جای سنگی. ظاهراً مـِـزگ (بیرجند) و مـِسگــَر (بیرجند) دو صورت از یک واژهاند و احتمالاً هر دو را باید با مـَـسک (درمیان) و مـَسکن (خراسان رضوی) همریشه و هممعنا گرفت.
اما وقتی «گر» در ابتدای واژه میآید احتمالاً تبدیلی از گین است به معنی پاییندست. مسیر تبدیل احتمالاً چنین بوده: گین > گی > گیر > گِر > گــَر. گین gin با بین bin همریشه و هممعناست. تبدیل گین به گر مطابق همان الگوییست که احتمالاً در برخی جاینامها بین را تبدیل کرده به بیر و ذیل نام بیرجند از آنها یاد شد. رابطهی گین و گر، و بین و بیر، قابل مقایسه است با رابطهی مین و مر که بالاتر در موردشان نوشتهام. نمونههای گر در آغاز نامها: گرونگ، گرگی، گرگنج (خوسف)، گرو، گروک، گراپی (نهبندان)، گرسک (درمیان)، گرازان، گراز خونیک (قاینات)، گریمنج (قاینات، بجستان)، گرینه، گرینگ، گرو [۳تا]، گراب [۵تا]، گریاب، گرمه (خراسان رضوی)، گریوان، گرمه (خراسان شمالی)، گروان، گروک [۷تا]، گراپ، گری، گریک، گریکان (سیستان و بلوچستان)، گری، گروک [۲تا]، گرو [۳تا]، گروغ، گراب، سرگرو، گریشه (هرمزگان) گریو [۳تا]، گرینوییه، گری، گریک، گروک [۲تا]، گرو، گروه، گریچ، گروییه، گراش، گراشک، گرازی (کرمان)، گروه [۲تا]، گراش، (فارس)، گراوی، کانی گراوان (آذربایجان غربی)، گراوند (کرمانشاه)، ... . صدای روی گ ممکن است فتحه، ضمه یا کسره باشد. مثلاً در گرگنج gorgonj ضمه شدن صدای روی گ ممکن است از تأثیر ضمهی روی گنج باشد. در مورد گر در ابتدای واژه، البته احتمالات دیگر هم هست، چنانکه در جای خود گفتهام. مثلاً «گر» در برخی از این نامها (نه لزوماً همهشان) ممکن است به معنی تپه یا کوه باشد. صورتهای گرو، گراپی گراب و گریاب، از یک ریشهاند و پرشمار تکرار شدهاند. گراب را ظاهراً باید پای آب معنی کرد مانند بسیاری از جاینامهای مشابه در ساختار و معنا؛ از جمله گنو، گناوه، گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، گیو، بو، بناب، بیناباج و ... . احتمالاً ریشهی نام گرگان (گلستان، مرکزی، کرمانشاه، فارس، سیستان و بلوچستان) را هم باید در این گر+اب+گان جست.
صورت گوراب در همه جای ایران نمونههای پرشمار دارد و در جای خود، در موردش نوشتهام. گین، گیل، گور، و گر، بین، بر، غین، بی، غی، بُن، و چند صورت دیگر، همگی از اصلی واحد مشتق شدهاند. گراب، گوراب، و بناب یک معنی دارند؛ آبگیر. از همینجا چشمبسته میتوان حدس زد که مثلاً از اصل غین ممکن است صورت غر در برخی جاینامها وجود داشته باشد، شاید مثلاً در غرجنگا (طبس)، ... . هر چند غــَر را در جای خود تبدیلی از غور به معنی کوه در نظر گرفتهام.
***
گرد. جزء «گــِرد» در انتهای این نامها مشترک است: دستجرد، دستگرد، موگرد، بهلگرد، بهگرد، ساگرد/ساکرد. جاینامهای با پسوند «گـِرد» و گونههای آن (جـِرد، یــِرد، کـِرد، کـِرت، غـِرد، خـِرد و ...) در همهجای ایران هست، خصوصاً نام دستجرد/دستگرد، هم در خراسان جنوبی و هم در دیگر نقاط ایران پرتکرار است. زبانشناسان میگویند یک معنای دستگرد عمارتی است اعیانی با باغ و بستانی در کنارش، همان باغسرا. دستگرد در نام روستاها احتمالاً معنایی شبیه کوشک و قلعه دارد. شاهنامه میگوید شهری را که به نام سیاوش ساختند، سیاوشگرد نام نهادند. «گرد» در اصل صورتی از «کـِرد» به معنی «کرده» و «ساخته» بوده است تقریباً هممعنی «آباد». اما گویا بعدها معنی مطلق روستا و آبادی به خود گرفته است. 4 دستگرد، 2 دستجرد و یک دستگردان در خراسان جنوبی داریم. در کل ایران حدود 90 دستگرد داریم (با صورتهای مختلفش). چاه جـَمکـِرد (سهقلعه-سرایان) ظاهراً یعنی چاهی که فردی به نام جـَم (جمشید؟) آن را ساخته است.
ساکِرد آدم را یاد سـَـگــَرتیـَـه، نام منطقهی قهستان در دورهی هخامنشی، میاندازد. هر چند بعید است اما به عنوان یک احتمال ضعیف، شاید ربطی داشته باشد. ظاهراً سـَـگــَرتیـَـه همان واژهایست که امروزه سنگر تلفظ میشود به معنی سنگستان و جای سنگی.
***
دَر. «دَر» مخفف «دره» است یعنی فاصلهی میان دو کوه، و بعدها در اثر کثرت استفاده، معنایی مشابه معنای کلاته و دِه به خود گرفته است. بیشتر در پایان نامها آمده است و گاهی در آغاز انها: تیغدر، تیگدر، ماودر، اغلدر، ذغالدر، الادر، ساقدر، گرمیدر، خالادر، اسپندر، هندر، هودر، گلندر، زیدر، مغاندر، مقدر، جوزاندر، گزندر، کندر، سیندر، نودر، میاندر، کلاجدرگ. این همه روستا در پایان نام خود «دَر» دارند. تیغدر/تیگدر آبادیای است که در کنار کوه باشد. تیغدر قاین را که دیدهام، دقیقاً پای کوه است. نودر، یعنی نودِه. کندر یا مخفف کهنهدَر است یا هممعنی غـُنددَر. کندر کاشمر را را کندُر /kondor/ میخوانند که اشتباه است، کــُندَر درست است. واژهی نغندر /noğondar/ روستایی در منطقهی جاغـَرق مشهد، ساخته شده از نو+غند+دَر. غـُـندَر یعنی کلاتهای واقع در دره. نوغندر یعنی غندرِ جدید. «دَر» در ابتدای نامها هم آمده است، از جمله: درمیان، درسـَری، دراِشکــَـفت، درباز، درگور، درچنار، دربلوند، درجان، دراَمرود (خ. جنوبی)، دربند (تهران)، دَررَز (کرمان)، دَرقنج (گناباد). درقنج (املای درست، دَرغــُـنج) /darğonj/ کلاتهای در مسیر کاخک-کریمو، به معنیِ آبادیِ واقع در دَره است و واقعاً هم هست. دربند تهران در لغت همان بند درهی بیرجند است.
تخ. تــَخ در خراسان جنوبی تبدیلی از تنگ است به معنی دره. نمونهها: تخ (نوده-سرایان)، تخویج (درمیان، : تــنگ+آویج یعنی آویجی که در دره است). در نامهای دیگر، تخ گاهی ممکن است تبدیلی از تک به معنی بند و رود هم باشد (مانند تختهجان) و گاهی تبدیلی از تخت باشد.
***
باقران. نام کوهستان بالای شهر بیرجند (طرف جنوبی)، باقران است و باقر نام شخص است. نامگذاری کوهها و درهها به نام اشخاص، چند نمونهی دیگر هم در همان اطراف دارد، مثلاً کوه تقیقنبر (طرف شمالی بیرجند، محل دکل تلویزیون)، گردنهی ثمنشاهی (بین بیرجند و قاین)، بند عمرشاه (بالای شهر بیرجند، داخل کوه باقران)، ... . برخی این نامگذاری را دوست نداشتهاند و باقران را باغران مینویسند تا وانمود کنند که این نام معنای عمیقتری داشته؛ که خب ظاهراً نداشته. علامت جمع «ـان» وقتی به نام اشخاص اضافه میشود، آن را پسوند بنوّت مینامند. باقران یعنی باقریها. حالا این باقریها که بودهاند که این کوهستان را ور اسم آنان کرده بودهاند، کسی نمیداند.
***
فر. چند جاینام در ابتدای خود فر و فرا دارند که احتمالاً با فـِرِی در زبان پهلوی همریشه است. فـِرِی همان است که در زبان کردی، امروزه فـِرَه تلفظ میشود؛ به معنی زیاد و فراوان. واژههای «فراوان»، «فرزانه»، «فراخ»، «فرخ»، و «پـُر» در فارسی ظاهراً صورتهایی از این فـِرِی را در خود دارند. در میان جاینامها با «فر»، نام فاریاب پرتکرار است. ظاهراً فاریاب در لغت یعنی پـُرآب؛ جایی که آبی فراوان دارد. لغتنامه فاریاب را زمین زراعتی که آبیاری شود، معنی کرده. در برخی لهجههای جنوبی، ظاهراً پاریآب به معنای کنار آب است. جاینامها از این ریشه: فاریاب (ایلام، کهگیلویه و بویراحمد، فارس [۳تا]، کرمان، بوشهر [۲تا]، هرمزگان [۵تا]، افغانستان)، فاراب (اردبیل، مرکزی، ماوراءالنهر)، فاروج (خراسان شمالی)، فارغان، فارور (هرمزگان)، فارند (اصفهان)، فرغانه (ماوراءالنهر)، فراهان (مرکزی)، فراه (افغانستان)، فران، فلاورجان [فرا+ور+جان] (اصفهان)، فرامان (کرمانشاه)، فرنگه (لرستان)، فرگه (خوزستان)، فرجان، فرخاش (فارس)، فرخون (فارس، کرمان)، فرکان (کرمان)، فراهک (هرمزگان)، فراغه (یزد)، فرات، فروان، فرور، فرومد (سمنان)، فریومد، فرخد (خراسان رضوی)، پردول، پرکاب (آذربایجان شرقی)، پرند (تهران)، پرزان (اصفهان)، پریشان، پرزه (فارس)، پریان (همدان)، پروان (کرمان، قزوین، افغانستان)، پروانه (مازندران)، پروند (کرمان، خراسان رضوی)، پرازان، پرزین، پرخاش (هرمزگان)، پرگان (یزد)، پرور، پروس (سمنان)، پـَروَدِه، پردان، پرمــِچ (خراسان جنوبی)، پرویز (خراسان رضوی)، پرچین (زنجان)، پراچان، پرگه (البرز)، پارچین (اردبیل)، پارام (آذربایجان شرقی)، پارم (مازندران)، پاریاب (ایلام، لرستان)، پاریز (کرمان)، پارف (خراسان رضوی)، پارمون (هرمزگان)، پارگاوه (بوشهر)، ... . فیلسوف مشهور، فارابی، نیز اهل فاراب فرارود بوده که امروز ویرانههای آن در جنوب قزاقستان است. در برخی لهجههای جنوبی فاریاب را پاریو pâriyow تلفظ میکنند.
احتمالاً فــُر در ابتدای برخی نامها هم تبدیلی از همین فر است، مثل فـُردو (قم 2تا)، فورگ furg، فورجان furjân (خراسان جنوبی)، فورگ forg (فارس)، فروغن (خراسان رضوی)، ...
گمان میکنم نامهای فورگ و فورجان، هر دو به معنای جای فراخ و وسیع است. واژهی فــَراخ، در تلفظ خراسان جنوبی، فــُراخ (به ضمه)، تلفظ میشود. فــَرغانه درهای وسیع و آباد است که امروز بین سه کشور تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان تقسیم شده است و گذشتهای ایرانیتبار دارد. فرغانه نیز احتمالاً به معنی زمین فراخ است و اشاره دارد به آن سرزمین هموار در میان کوهستانهای پیرامونش. روستای فلک (قاینات) احتمالاً تلفظ درسش folk بوده و همریشه با فورگ است.
فریومد (خراسان رضوی)، زادگاه شاعر معروف، ابن یمین فریومدی، ظاهراً ساخته شده از فاریاب+مـَد. مد یعنی روستا. فاریومد یعنی روستای پر آب.
پریشان احتمالاً به معنی جای وسیع است؛ پرزه نیز، و پروان، پرکان و پرند و پرزین و پرخاش و پروَر و پروَس و پارچین و ... . همهی اینها ساخته شدهاند از پـَر+یک پسوند مکان.
***
فـَخرود، فــَشارود. به نظر میرسد جزء فخ در فخرود (درمیان) و جزء فش در فشارود (بیرجند)، دو صورت از یک واژهاند. شاید هر دو صورتی از واژهی «پخش» باشند به معنی رود عریض و پرپهنا. نمونههای جاینام با مفهوم پهن و وسیع بودن: پهنایی (قاینات)، ..
***
دیگر پرتوپلاهای من در مورد جاینامهای خراسان در این لینک 👈 جاینامهای خراسانی
وجه تسمیه کوه باقران، وجه تسمیه بیرجند،