ادامه از فرسته‌های پیشین

جاینام‌های خراسانی ۱

جاینام‌های خراسانی ۲

جاینام‌های خراسانی ۳

این تلاشی‌ست برای ریشه‌یابی نام‌های جغرافیایی خراسان با تأکید بر جاینام‌های استان خودم، خراسان جنوبی.

کوه. واژه‌ی کوه و هم‌ریشه‌های آن با صورت‌های بسیار متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته‌اند. بعضی صورت‌های آن به هر چیزی شبیه‌اند مگر کوه؛ صورت‌هایی مانند کاه، کــَـه، کا، کــَـهن، کــَـهل، کــَل، کـَر، کـِر، کـُر، غــَر، قــَر، غور، کور، خور، خــُر، خــَر، خار، خال، گــَر، کوف، کـف، و صورت‌های معرب مانند قاه، قا، قــَـه و صورت‌های دیگر. کئری در زبان اوستایی به معنی کوه است پس کر قدیمی‌ترین صورت این واژه است که در نام‌هایی مانند کرج و کرمان به کار رفته است. صورت‌های دیگر از روی صورت نخستینِ «کر» پیدا شده است. جاینام‌های خراسان جنوبی ساخته شده با کوه و همریشه‌های آن: دشت‌ِغـَران، بـُـژدَغــَر، غرجنگا، کـَلشانه، خـَراوان، قرچه (طبس)، کــَفاز (سربیشه)، خـَرمـِنج، خـُرواج، قاین، کــُـرُه، قومنجان (قاینات)، خــَرو (طبس، فردوس)، کاهی، کاهشـَـنگ، خـُراشاد، کوچ (بیرجند)، خورزاد (سرایان)، اَردَکول (زیرکوه)، اُصقول، اِسکوگ (سربیشه). نام‌های مشابه: خورشانه (تربت حیدریه)، خوشانه [حذف ر] (چناران-خ.شمالی)، جاغـَرق (مشهد)، خرانــَق (یزد). خـرَقان (سمنان، ساوه)، خروانق/خاروانا (آذربایجان شرقی)، باخـَرز (خ. رضوی)، کلوت (تربت جام)، کلیدر (نیشابور)، خرکت (مشهد)، خرق (مشهد، فاروج)، کوشنگ (بردسکن)، خریج (چناران)، زرغری (رشتخوار)، کرناوه (کلات)، کاهه (خلیل‌آباد)، کاهیجه (زاوه)، کاه (داورزن)، کاهبه، کاهوبم [: کاهوبام، بامِ کوه]، خرسره (کوهسرخ)، گرینه، کوله (زبرخان)، کاهدر، کاهو (گلبهار)، کاهک (ششتمد)، گریوان (بجنورد)، کرنخ، کاستان، کریک (مانه و سملقان)، خرگرد (تربت جام)، کرمان، کرج، کرکوک و ... . کول در اردکول و قول در اصقول، نیز به معنی کوه‌اند.

نمونه‌های دیگر: کاشن (خاش-سیس.و.بلوچ.)، کافشان (اصفهان)، کلشان (آذ.غربی)، ...

بسیاری از این واژه‌ها ساخته شده‌اند از صورتی از واژه‌ی کوه+یک پسوند نشانه‌ی مکان.

قـَرچه (طبس) یعنی کوهی، املای درست غـَرچه است. واژه‌ی معروفی‌ست. مناطق کوهستانی مرکز افغانستان را در گذشته غرجستان می‌گفتند و هر که اهل آنجا بود را غرچه/قرچه.

غرجنگا. غــَرجـَنگا (طبس) ظاهراً از اصل غرجین‌گاه است به معنی جای کوهستانی.

خراشاد (بیرجند) و خورزاد (سرایان) هر دو یعنی جایی که کوه زیاد دارد، همان کوهستان. هر دو از یک اصل واحد مشتق شده‌اند. خراشاد ساخته شده از خـُر+ا+شاد. افزودن یک الف در وسط دو جزء کلمه، یک الگوی رایج ترکیب واژه‌ها در زبان پهلوی اشکانی‌ست. شاد و زاد پسوند مکان‌اند.

نمونه‌های دیگر از الف واسط: شواکند (سربیشه)، خــَراوان (طبس)، هندوالان (درمیان)، خرامه (فارس)، ... .

فـَراشاه (تفت-یزد) نمونه‌ی جالبی‌ست. در نام فراشاه، حرف خ تبدیل به ف شده است که الگویی شناخته شده است، مانند تبدیل خاموش به فراموش و احتمالاً تبدیل خشار (قــُچار) به فشار (پیشتر در موردش نوشته‌ام). شاهد آن که محلی‌های آنجا فراشاه را خراشه هم می‌گویند. مسیر تحول این بوده: خراشاد > خراشا > فراشا > فراشاه. حرف ه در پایان واژه را کسانی افزوده‌اند که پنداشته‌اند «شا» در پایان واژه همان شاه است و همین هم باعث دردسر شده. فراشاه یعنی جای کوهستانی اما چون در پایان آن واژه‌ی شاه را دیده‌اند نامش را به اسلامیه تغییر داده‌اند. فراشاه (یزد) تلفظی دیگر از واژه‌ی خـُراشاد (بیرجند) است.

کلشانه (طبس). آدم کـَل، شانه می‌خواهد چه کار؟ کل در اینجا کوه است و شان پسوند مکان است. کلشانه یعنی کوهستان (مقایسه شود با خورشانه (تربت حیدریه) و کاشان).

حاشیه: تلوزیون استانی داشت روستای سُرُند طبس را نشان می‌داد. فردی داشت کوه‌های اطراف روستا را نام می‌برد. تقریباً نام تمام کوه‌های اطراف روستا اینطور بود: غـُرّ ِ فلان، غـُرّ ِ بهمان، ... به نظر می‌رسد واژه‌ی غـُر ğor به معنی کوه، در کوهستان بین طبس و بشرویه، هنوز زنده است.

حاشیه: پیشتر در اینجا نوشته بودم که واژه‌ی غوره (انگور نارس) در فارسی صورتی از همین غور به معنی کوه است. همچنین است اصطلاح «قـُر شدن»، و نیز اصطلاح «قـُر و دبّه» از اصلِ «غور و تپه» به معنی «کوه و تپه». اصطلاحات محلی «در غور بودن» و «وَر غور آمدن» به معنی ورم داشتن و ورم کردن هم از همینجاست.

حاشیه: روستاهایی مثل شیرزاد و شیرمنج، حدسم این است که شاید نام اصلی‌شان خــَرزاد و خــَرمِنج بوده و چون اهالی نمی‌دانسته‌اند خر در اینجا به معنی کوه است، و خر را همان درازگوش پنداشته‌اند، لذا در نام روستاشان، خر را تبدیل به شیر کرده‌اند تا روی طعنه‌زنندگان را کم کنند 😀. در مورد نام روستای فضل‌آباد قاین می‌توان این تحول را دید (خرمنج»شیرمنج»فضل‌آباد). هر چند شیر می‌تواند اصالت هم داشته باشد و تبدیلی از «زیر» به معنی پایین‌دست باشد، چنانکه در نام روستاهایی مانند «شیرگ» širg دیده می‌شود.

خرو. چندین خرو xārv در خراسان هست در طبس و فردوس و قوچان و داورزن و نیشابور و کوهسرخ، همه در مناطق کوهستانی. خروهای خراسان همه در میان کوه‌ها هستند. خرو xārv کوتاه‌شده‌ی خراو/خراب یا خراوه است، هم‌معنی تیغاب (قاین) و آبکوه (مشهد). خراب یعنی آبی که از کوه می‌آید. خراب را باید با چند کولاب و خوراب و خورتاب که در خراسان و دیگر نقاط ایران هست هم‌معنی گرفت. خرو با خـَروان/خـَراوان (طبس) هم‌معنی و هم‌ریشه است. گرچه امروزه املای خروان رایج‌تر است، اما خراوان به اصل نزدیک‌تر است. خراوان ساخته شده از خــَر+آب+ان، یعنی آبگیری یا چشمه‌ی آبی در کوه.

خاو. یک حدسم این است که خاو کوتاه‌شده‌ی خــَراو است، در اصل به معنی آبی که از کوه می‌آید. اما به تدریج به موازات دگرگونی در تلفظ واژه (خراو > خاو) در معنا هم دچار تغییر شده و معنای آبگیر و سراب به خود گرفته است. نمونه‌ها: خاوه (تهران، قم، لرستان، مرکزی)، خیوه (ازبکستان)، خاو (کردستان)، خواف (خراسان رضوی)، خافکوییه (کرمان)، خافور (بهبهان). در آیسک ما به سرِ چشمه، آنجا که آب از زمین می‌جوشد، «خو» xow چشمه هم می‌گفته‌اند (این اصطلاح را یکبار شنیدم). به نظرم می‌رسد این «خـُوْ» هم صورتی از همان «خاو» است‌. در اینجا می‌توان تغییر در معنای واژه را به خوبی مشاهده کرد.

خو همریشه با شـُـوْ. یک کاربرد دیگر از واژه‌ی «خو» xow که هنوز هم کاملاً رایج است، اصطلاح «خوگوشی»ست. ما واژه‌ی «سیلی» نداریم. دو معادل آن در لهجه‌ی ما «ته‌گوشی» و «خوگوشی»‌ست. اولی رایج‌تر است. جالب آنکه در اینجا «خو» دقیقاً معادل «ته» به کار رفته است و در جایی که به آب ربطی ندارد (ته در اینجا یعنی تو tu، وسط). در مورد این واژه دو حدس دارم. حدس اول را در بالا گفتم که اصل واژه خاو بوده از اصلِ خر+اب به معنی آبی که از کوه می‌آید که بعدها به خاو/خو مخفف شده و با توسعه‌ی معنایی، کاربردهایی فراتر از آب و پایاب یافته است به طوری که در گذر زمان، «خو» کاملاً معنای ته و انتها و کانون به خود گرفته بوده است. اما حدس دیگرم این است که خـُـوْ صورتی از واژه‌ی شــُـوْ است. در همین رشته مطلب، ذیل واژه‌ی «زیر» گفته‌ام که شـُـوْ به معنی «زیر» در بسیاری از لهجه‌های خراسانی، به کار می‌رود یا می‌رفته و در برخی جاینام‌ها باقی مانده است. از آنجا که جابجایی بین ش و خ زیاد است (مثل فروش و فروختن، و دوش و دوختن/دوشیدن)، حدس می‌زنم که خـُـوْ هم صورتی از شــُوْ باشد، با همان معنای زیر، و شاید هم کمی جابجایی در معنا، مثلاً به معنی ته و انتها و پای و مانند آن. در این معنای دوم، جاینام‌ها از ریشه‌ی «خاو» را باید ساخته شده از خــُـوْ+آب دانست و همه را پایِ آب معنا کرد. این معنا کاملاً منطقی‌ست و همین مفهوم با کلمات مختلفی برای جاینام‌های فراوان به کار رفته است. در این معنای دوم، خاو هم‌معنی است با گین‌آب و همه‌ی هم‌ریشه‌های آن که پیش از این از آن‌ها گفتم از قبیل گناباد، غیناب، غیوک، گیوک، بناب، بـُـو، گوراب و ...

خاواز. خاواز (درمیان) ساخته شده از خـاو+از (پسوند نسبت/مکان) یا از خاو+آواز یا از خر+آواز. خاو+پسوند نسبت «از»، یعنی سر خاو، سر آبگیر. خاو+آواز یعنی خاوِ آواز، تهِ آواز، پای آواز، باز هم معنا همان سرِ آبگیر، و سر آب است. خر+آواز یعنی آوازی در خر، آبگیری در کوه (خرآواز > خاواز). من این سومی را محتمل‌تر می‌بینم. نام‌های مشابه: خاویج، خبیص (کرمان)، ... .

کــَفاز. کفاز (سربیشه) ظاهراً صورت دیگری از همان خاواز است. بنابراین احتمالاتی که برای ریشه‌ی خاواز مطرح است در اینجا هم هم. علاوه بر آنها کف در کفاز می‌تواند از اصل کوف باشد به معنی کوه (کف+آواز > کفاز). همچنین کفاز می‌تواند ساخته شده باشد از کف+از. کف: کوه، از: پسوند نسبت. معنی: کوهی، کوهستانی.

خـُرواج (قاین) از اصلِ خــُر+آواز/آواج است به معنی آبگیر کوهستانی. کلاوشک (ششتمد-خ.رضوی) و کلابشک (کرمان) هم ساخته شده‌اند از کــَـل+آبشک. کلابشک هم‌معنی و هم‌ریشه است با خرواج (قاین). نام‌های مشابه دیگر: کلاوی (سبزوار-خ.رضوی)، ... .

ظاهراً که خاواز، کفاز و خرواج، هم‌ریشه و هم‌معنی‌اند.

خبیص. خبیص، نام قدیم شهداد است. خبیص دروازه‌ی کرمان از سمت خراسان بود. مردم جنوب خراسان، مراودات زیادی با خبیص داشتند طوری که در اشعار (عاشقانه‌ی) محلی هم گاهی نام خبیص می‌آید. خبیص ظاهراً صورتی از خابیز است، همریشه با خاواز (درمیان) و خاویج (بردسیر-کرمان). خبیص، آدم را یاد واژه‌ی خبیث می‌اندازد. معلوم است که چرا نامش را عوض کرده‌اند. املای درست، خبیس است.

کــَـفکی (بیرجند) ساخته شده از کــَف+ـک (پسوند تصغیر)+ی (پسوند نسبت). کف می‌تواند تبدیلی از کوف باشد به معنی کوه. در این حالت، کفکی یعنی کوهی، کوهستانی. کف می‌تواند تبدیلی از کر+آب هم باشد (کراب > کاب > کاف > کف). کرآب یعنی کوه‌آب. آبی که از کوه می‌آید. نمونه‌های مشابه: کافشان (اصفهان)، ... .

حاشیه. جاینام‌هایی مانند خواف، خاوه، خرواج، خراوان، خاواز، خرو و جز آن را لازم نیست حتماً آبگیری در کوه معنی کنیم. ممکن است این نام‌ها وقتی بر آن محل نهاده شده باشند که «خاو» و تبدیل‌های آن دیگر معنی «سراب» و «سرچشمه» داشته و آن محل هم لزوماً کوهستانی نبوده. البته بیشتر این جاها کاملاً کوهستانی‌اند.

نمونه‌های دیگر از خاو: خوگ (قاین)، هوک (طبس)، ...

خا. خاو در برخی نام‌ها به «خا» کوتاه شده و سپس یک پسوند مکان به واژه اضافه شده است. این نام‌ها صورتی از خاو+پسوند را در خود دارند: خاش، خاز (سیس.وبلوچ.)، خایسک (نیشابور)، خامه، خانامه (سمنان)، خایینک (زنجان)، خامنه (آذ.شرقی، فارس). نام کلاته‌ی خاوَر (سرایان) ظاهراً ساخته شده از خا+وَر به معنی «کنارِ آبگیر». ساختار خاور با زابر (هر دو در سرایان و نزدیک به هم)، قابل مقایسه است (زابر=زا[ب]+بر). خاور روستایی کوهستانی‌ست. خا در این نام‌ها به آب و آبگیر اشاره دارد.

خان. شواهد زیادی وجود دارد که «آب» در پایان واژه‌ها به «آ» کوتاه شده و بعداً دوباره یک «ن» به پایان واژه اضافه شده است (آب > آ > آن). بر این اساس خاو در برخی جاینام‌ها ممکن است به «خان» تبدیل شده باشد که تشخیص ریشه‌ی واژه را مشکل می‌کند. شاید واژه‌ی خانیک به معنی چشمه همین طور ساخته شده باشد، خا+ن+یک. اگر این طور باشد آنگاه خانیک یعنی سرِآب، سراب. املای نام‌های خوان (درمیان) و خوانند (خوسف) اشتباه است. املای درست، خان و خانند است. خان در اینجا یعنی سراب و خانند یعنی روستای سراب. «ـند» در خانــُند پسوند مکان است، کوتاه‌شده‌ی غـُند که پیش ازین شرح دادم.

حاشیه در مورد املای خوا. به نظر می‌رسد در بسیاری از جاینام‌های قدیمی، املای «خوا» غلط است و «خا» باید نوشت. خواهر واقعاً زمانی xwāhar تلفظ می‌شده اما بعید است خوان در خوانسار چنین باشد. به نظر می‌رسد نام‌هایی مانند خوانسار، خواف، و چند نام دیگر را به قیاس با خواهر و خواستن و مانند آن، با خوا نوشته‌اند. خانسار یعنی چشمه‌سار و همین املا درست است. خواف همان خاوه است و املای درستش خاف است. چند نمونه‌ی دیگر: خوان (درمیان) و خوانند (خوسف)، ... .

باخرز. ابن‌حوقل آن را کواخرز ثبت کرده است که لابد در اصل گواخرز بوده. تبدیل گو gw به و/ب الگوی معروفی‌ست. جزء گوا/با احتمالاً کوتاه‌شده‌ی «باد» است و به بادخیز بودن آن ناحیه اشاره دارد. چندین نام دیگر در آن منطقه همین معنای بادخیز بودن را می‌رسانند؛ از جمله بادغیس [: بادخیز] (افغانستان)، نشتیفان [= نیش توفان]، دیزباد [: تیزباد]، (خراسان رضوی)، بادجان (اصفهان)، بادغین (قزوین)، بادیز (کرمان)، بادبر (خراسان شمالی)، و ... . «خرز»، جزء دوم باخرز، ممکن است تبدیلی از «خیز» باشد. همچنین، خرز ممکن است تبدیلی از خریج باشد به معنی کوهستان (خــَر= کوه، ـیج: پسوند نشانه‌ی مکان). در این حالت معنای واژه می‌شود بادکوه. نمونه‌های بادکوه: بادکوه (همدان)، ... . نمونه‌های خریج/خرز در ساختار: خریج (چناران)، کرج (البرز)، کرج‌آب (ششتمد)، ... . نمونه‌های مشابه برای تبدیل ـیج به ز: جـَمز (طبس)، مـَرز، ... . واژه‌ی مرز که جداگانه در موردش مفصلاً نوشته‌ام و نمونه‌های فراوان دارد، خود تبدیلی از مـَریج است به معنی جای نیک. همچنین جزء «خر» ممکن است تبدیلی از خور باشد. در این حالت، بادخور (خراسان شمالی) و بادخوره (همدان)، شبیه‌ترین‌اند به باخرز. خور در بادخور، می‌تواند از ریشه‌ی خوردن باشد که در این حالت بادخور یعنی در معرض باد و بادخوریج (باخرز) یعنی مکانی که در معرض باد است.

***

​​​​کوچ. کوچ (بیرجند) کوتاه‌شده‌ی کوهیج است به معنی کوهی و کوهستانی. کوهیج نمونه‌های فراوان در همه جای ایران دارد مثل کوهیج (هرمزگان)، کــَویچ (اردبیل)، کولیج (آذربایجان غربی)، کویز (کرمان)، کویجان (یزد)، کوئیک/کوییک (هرمزگان، کرمانشاه، کردستان). کوچ هم‌معنی و هم‌ریشه با کوفـِچ (نامی باستانی و مشهور در جبال بارز کرمان، معرب: قفص). کوچ در ترکیب «سپاه کوچ و بلوچ» در شاهنامه به همین قومِ کوفـِچ (کرمان) اشاره دارد. چاج (بیرجند) احتمالاً تبدیلی از کوچ است.

کر. در چند جای‌نام صورت‌هایی از کـُر kor به کار رفته است، از جمله: کرغند /korğond/، کرند /korond/، کــُرکــُنج، گــُرگنج (گــُل‌گنجگـلگون (گــُل‌گــُنکـُـرُه، و کـُریت. کــُر در اینجا به معنی کوه است. کرغند، کرند، و کره، هر سه، در میان کوه‌هایند. کرغند یعنی روستای کوهستانی. کرغند (قاینات) و کرند (بشرویه) یکی هستند. کرند، همان کرغند است که حرف غ در آن ساییده و حذف شده است. کرغند را در اسناد سده‌های پیشین «کرغنج» می‌نوشته‌اند. کریت korit (طبس) در دشت است. شاید «کر» در نام این روستا از ریشه‌ی کـُر به معنی کال و چاله باشد. واژه‌ی «کــُرغ/ق» به معنی گودی و چاله در نام چند روستا هست. کریت هم ممکن است از همین ریشه باشد.

گل، گل‌گنج. گل /gol/ در ابتدای نام این روستاها احتمالاً از تبدیل کــُر به گــُر و بعد به گــُل، ساخته شده و ربطی به گلی که ما می‌شناسیم ندارد. کر/گر/گل در اینجا، یعنی کوه. نمونه‌ها: گل‌دره (درمیان)، گل (خوسف، قاین)، ... .

اَردَکول. این جاینام دقیقاً با همین صورت در زبان‌های شمال غربی ایران مانند تاتی قزوین به معنی «کوه نیک» است. جزء «اَرد» همان است که در نام اردبیل هم آمده است. در همین نزدیک ما، اردکان در یزد هم این «ارد» را دارد. جزء «کول» به معنی کوه در تاتی قزوین در نام‌هایی مانند «اُسکول‌سـَر» به کار رفته است. ظاهراً این نام (اردکول) از زمان اشکانیان باقی مانده است، زمانی که زبان پهلوی زبان رسمی ایران و زبان گفتاری غالب در خراسان بوده است. زبان‌هایی مانند تاتی، تالشی، گیلکی، مازندرانی و آذری قدیم، باقی‌مانده‌های زبان پهلوی‌اند. جزء اَرد در اینجا را باید «نیک» و «خوش» معنی کرد (نیک و مناسب برای زندگی). در مورد دو واژه‌ی «کول» و «ارد» در رشته مطلبی، با عنوان «در جستجوی زبان از دست رفته» مفصلاً توضیح داده‌ام. در مورد «ارد» در جاینام‌های خراسان، در ادامه‌ی همین مطلب هم چیزهایی گفته‌ام.

اُصقول (املای درست: اُسغول) ساخته شده از اُس+کول از اصلِ اِستون‌کول به معنی کوه‌سنگی. «اِسکوگ» کلاته‌ی کوچکی در کنار اصقول، معنی‌اش می‌شود اصقول کوچک. اسکوگ صورت قدیمی‌تر اصقول را بهتر حفظ کرده است. نام شهرستان اُسکو در آذربایجان شرقی هم صورتی از استون‌کول است.

شنیدم در لهجه‌ی روستای نوزاد درمیان، به گردویی که مغزش به سختی بیرون می‌آید می‌گویند اُسکول. این همان معنایی است که در اصطلاحاتی مانند «بادام سنگی» هم هست یعنی بادامی که باید با سنگ آن را شکست (و گردویی که مغزش بیرون نمی‌آید: گردوی جوالدوزی؛ چون با جوالدوز ... ). این کاربرد از واژه‌ی اسکول را تأییدی می‌گیرم بر معنی‌کردن اسکول به سنگ و صخره.

اَلقور (بیرجند)، اِلقار (بیرجند)، تلقور (مشهد)، الغور (فریمان)، ثقوری/ثغوری (قاین). جزء «اَل» در جاینام‌های بسیاری در سراسر ایران به کار رفته است. احتمالاً مخفف «اَرد» است. به نظر می‌رسد «الغور»، «اَلقور» و «اردکول» یک معنی دارند. «غور» یعنی کوه. ثغوری احتمالاً کوتاه‌شده‌ی سنگ‌غوری است یعنی کوه سنگی. املای آن با ث غلط است. سغوری باید نوشت.

تیغ. تیغ یعنی کوه. اصطلاح «تیغ چرمه» در لهجه‌ی سرایان و آیسک به معنی «کوه چرمه» است. تیغ در نام روستاهای پرشمار آمده است، از جمله: تیغاب (قاین، سیستان‌وبلوچستان)، تــَـقاب (خوسف)، تیغناب (سربیشه)، تیگاب، گردتیغ (قاین)، تیغدر (4تا در نهبندان و قاینات و سربیشه)، تغندیک، تیگدر (طبس)، سورتیغ (سربیشه)، مورتیغ (درمیان)، ... . ممکن است در مواردی تیگ تبدیل به تــَـگ شده باشد و نیز ممکن است تــَگ تبدیل به تــَـغ شده باشد (تقاب). در مورد تگ به معنی بند جداگانه نوشته‌ام.

برکوه (بـَـ)، برکوک، براکوه. برکوه و براکوه، به معنی کناره‌ی کوه است، هم‌معنی واژه‌ی کوهپایه. در منطقه‌ی فردوس و سرایان، به مجموعه‌ی روستاهای داخل قسمت کوهستانی، براکوه می‌گویند. مناسب بود اگر نام دهستان مصعبی (سرایان) یا مهوید (فردوس) را دهستان براکوه می‌گذاشتند تا این نام تاریخی و ریشه‌دار، حفظ شود. یک دهستان براکوه هم در شهرستان خوسف هست. در منطقه‌ی ما گاهی صفت «براکوهی» را با معنای منفی به کار می‌برند معادل «پشت‌کوهی» در لهجه‌ی تهرانی. براکوه ظاهراً از اصلِ «بر وا کوه» است یعنی «بر به کوه» یعنی پهلو به کوه؛ همان کوهپایه.

***

هیر. در مطلبی که برای ریشه‌یابی جای‌نام‌های آذربایجان، نوشته‌ام (اینجا) شرح داده‌ام که هیر در ابتدای واژه‌ها به معنی کوه است و هم‌ریشه با کر و کل و خر و خار و خال و غر و غور و گر دیگر صورت‌های این واژه. این هیر و تبدیل‌های آن به صورت‌های مختلف در نام‌های جغرافیایی آمده است. نام‌هایی در خراسان که ظاهراً صورتی ازین لغت را دارند: هیرِد، هریشی (نهبندان)، هرشی (خواف)، اریش (خوسف)، اِرِسک (بشرویه)، اریسک (بجستان)، هریوند (سربیشه)، هراونج (گناباد)، حلوان (طبس)، هلودر (خوسف)، هلرنگ (سرایان)، هلآباد (بجستان)، بـُلهـِر(ات) (نیشابور)، هرموک (طبس). نمونه‌های مشابه از دیگر نقاط ایران: هریسک (یزد)، و هریس (آذ.شرقی)، و ... [نمونه‌های بیشتر در اینجا]

هیرِد hired ساخته شده از هیر+ ـِد (پسوند نسبت). این پسوند تبدیلی از پسوند نسبتِ «ـیک» است که در مطلب پیشین گفته شد. هیرِد یعنی کوهی، کوهستانی. اریش و هریشی هم هر دو ساخته شده‌اند از هیر + ـیش (پسوندِ نسبت). اریش و هریشی هم‌معنی‌اند با هیرِد و هر دو هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند با نام‌هایی مانند هـِریس (آذ. شرقی)، هریسک (یزد) و هلیزآباد (کردستان). اِرِسک (بشرویه) همان اریسک (بجستان) است و اریسک ساخته شده از هـِریس+ ـَـک (پسوند تصغیر). اریسک (بجستان) همان هریسک (یزد) است، در معنا و در ریشه. به نظر می‌رسد نام‌های ایسک isk (نهبندان)، ایشک išk (بیرجند)، و اِشک ešk (درمیان)، هر سه تبدیلی از ایرِسک iresk یا ایرِشک irešk هستند و این دو شاید خود تبدیلی از هیرِسک باشند.
ظاهراً هریوند (سربیشه)، و هراونج (گناباد) دو صورت از یک واژه‌اند و آن واژه یا هیری‌بند است (بند کوهستانی) یا هیر+آب+ان یعنی آبی که از کوه می‌آید. جزء «هلو» در هلودر (خوسف) نیز تبدیلی از هـِرُوْ است از اصلِ هیراب. هیراب با املای هـِرُوْ، هـِراب و هیراب نمونه‌های دیگر هم در ایران دارد، مثل هیراب (لرستان)، هراب (آذ. شرقی)، هروآباد (خلخال-اردبیل)، هرو (کرمان)، هروک (یزد)، هیرو (هرمزگان)، هیروی (کرمانشاه)، هروی (تبریز)، و هلو (کردستان). هلو را باید helow خواند، نه holu. در خراسان تا زمان بچگی من، میوه‌ی هلو را شفتالو می‌گفتند. واژه‌ی هلو (میوه) از زبان‌های شمال غربی یعنی تاتی قدیم تهران و مازندرانی و گیلکی آمده است. پس در خراسان، اصلاً واژه‌ی هـُـلو holu نداشته‌ایم که بخواهد نام روستایی هم باشد.

​​​​​​حـَلوان (طبس) از اصلِ هیروان است ساخته شده از هیر+وان. وان پسوند مکان است و هیروان یعنی کوهستان‌. املای درست این جاینام، هلوان است. نمونه‌های مشابه: هیروان، هروان (آذ.شرقی)، هلوان (مازندران)، حلوان (کردستان)، و شاید نام‌های اروان (قزوین)، اروانق (اردبیل)، اروانه (سمنان)، الوان (آذ.شرقی). و حتی شاید ایروان (ارمنستان). گفتیم هیر و خار و خـَر در جاینام‌ها یک معنی دارند. نام‌های مشابه با حلوان/هلوان با کمی فاصله: خاروان (اصفهان)، خروانق/خاروانا (آذ.شرقی)، حصارخروان (قزوین)، خالوان (کرمانشاه). خود طبس هم دو خروان دارد (علیا و سفلی). خروان طبس را خــَراوان‌ هم می‌گویند. باز با کمی فاصله‌ی بیشتر، این نام‌ها نیز با هلوان/هیروان هم‌معنی و هم‌ریشه‌اند: کلوان (مرکزی، سمنان، البرز، هرمزگان)، کلوانق (آذ.شرقی)، کلوانس (آذ.غربی)، کهوان (قزوین)، کیوان، کوانق (آذ.شرقی)، ... .

هلرنگ (سرایان، هـَ لَ رَ) با تلفظ halarang تبدیلی از واژه‌ی هـَلیلان است از اصلِ هیرینان، به معنی «جای کوهستانی». هیر+ین (پسوند نسبت)+ان (پسوند مکان). هیرین تبدیل شده به هـِلیل و سپس هـَلیل. هلیل به معنی «کوهی»، نمونه‌های مشابه دارد مانند هلیل و هلیل‌رود (کرمان)‌، هلیلـُوْ (آذربایجان شرقی)، هلیله (اصفهان، بوشهر)، هلیلان (ایلام)، و هلیل‌آباد (زنجان). پسوند «ان» تبدیل شده به «ـَنگ» و این هم نمونه دارد مانند تبدیل «شان» به «شـَنگ» در نامِ کاهشنگ (بیرجند). به این ترتیب، هلیلان تبدیل شده به هلیل‌ـَنگ و بعد به هـَلـَلـَنگ و بعدتر به هـَـلـَـرَنگ. هـَـلـَـرَنگ هم‌معنی و هم ساختار است با نام‌هایی چون قوهیجان (زنجان)، کلیجان (مازندران)، و کالیجان (آذ.شرقی).

***

قاین. قاین (در تلفظ محلی جنوب خراسان: قاٛین ğāyen با فتحه‌ی کشیده) در کنار طبس، مهم‌ترین شهرهای ولایت قهستان بوده‌اند. قایــِن را باید با نام‌هایی چون رایــِن (کرمان) سنجید. جزء «یــِن» در پایان واژه صورتی از «یین» است و پسوند صفت‌ساز است که در جای‌نام‌های بسیاری در سراسر ایران دیده می‌شود، مثل نایین (اصفهان)، رائین (کرمان). حرف «ق» در ابتدای واژه، قطعاً در اصل «ک» بوده و مانند بسیاری از نام‌های باستانی دیگر، در زمان ورود عرب‌ها به ایران، به صورت «ق» نوشته شده است، مثل قهستان (کوهستان)، ابرقو (ابرکوه)، قم (کم)، قزوین (کــَـسبین). پس صورت اصلی این واژه در زمان ورود عرب‌ها به ایران، کایین بوده است. صورت کاین برای نام این شهر، در برخی نوشته‌های اواخر ساسانی و اوایل اسلام آمده است. اما کا یعنی چه؟ کا صورتی از واژه‌ی کوه است. واژه‌ی کوه به صورت‌های متنوعی در جاینام‌های ایرانی به کار رفته است. کــَهل در شمال غرب و کــَهن در مرکز و جنوب ایران، دو صورت از واژه‌ی کوه هستند. کــَهنوج یعنی کوهستانی حدود بیست شهر و روستا با نام کــَهنوج در کرمان و هرمزگان هست. از همین واژه‌ی کهل/کهن با حذف حرف آخر یک واژه‌ی «کــَه» ساخته شده و در جاینام‌های زیادی به کار رفته است. «کــَه» در برخی نام‌ها به «کاه» و «کا» تبدیل شده است و گاهی معرب شده به «قــَه» و «قاه» و «قا». قاین را باید «کوهین» معنی کرد یعنی جای کوهستانی. این معنا مناسبت دارد با کوهستانی بودن منطقه و نیز نام عمومی آن منطقه، قهستان/کوهستان. نام دهستان «کاهشـَـنگ» بیرجند و نام روستای «کاهی» در سربیشه نیز صورت‌هایی از همین «کــَه» با فتحه‌ی کشیده را دارند. قاین و کاهی دو صورت از یک واژه‌اند. جای‌نام‌های هم‌معنی با قاین: کاهان (خوشاب-خ. رضوی)، کویین (طالقان-البرز)، کوهین (قزوین، همدان)، قاهان (قم)، کوهان (اصفهان، سمنان)، قهی (اصفهان). شبیه‌ترین نام به قاین، نام روستای کایین در جیرفت کرمان است.

نکته: چند جاینام کاشان و کاشانک و کشانق در غرب و مرکز ایران داریم، در آذربایجان شرقی و اصفهان و هرمزگان و جز آن. کاشان همریشه است با کاهشـَنگ؛ هر دو به معنی جای کوهستانی. پسوند «شان» و «شنگ» همان است که در واژه‌ی «گلشن» هم به کار رفته. گلشن یعنی گلزار. «شان» صورت کم‌کاربردی از کان/گان/جان/زان است.

کاریز. کاریز از اصل کاه‌ریز است معادل کوه‌ریز و کوه‌رود، به معنی آبی که از کوه جاری می‌شود. ریز در اینجا معنی آبراهه و رود دارد. کاریز نام بسیار رایجی برای نامگذاری‌ست، از جمله: کارجگان، کارشک، کرشکک، کــَرِشک، کاریزک، کاریجک، کریزان (خراسان جنوبی)، کهریزک (تهران)، کریز (کاشمر)، کارجی، کارجیج (نیشابور)، کاریجی (خراسان شمالی)، ... . کارشک و کرشک و کاریجک صورت‌هایی از کاریزَک‌اند. کاه به معنی کوه را در زیر نام «قاین» توضیح داده‌ام. جزء «کار» در شماری از جاینام‌های خراسان احتمالاً کوتاه‌شده‌ی کاریز/کاریج است، از جمله: کارده (مشهد)، کارغش (فریمان)، ........ . کارِشک را هم می‌توان تبدیلی از کاریزَک گرفت و هم ساخته شده از کار+ـِشک (پسوند مکان). در هر دو حالت، معنا یکی‌ست.

***

آیسک. در مورد نام زادگاه خودم، آیـَسک، پیش‌تر مفصلاً نوشته‌ام. آیسک âyāsk با گذر از مسیر تحول آوایی زیر ساخته شده است: اَیاس > اَیاسـَـک ayâsak > اَیـَسک ayāsk > اٛیـَسک āyāsk [هر دو فتحه، کشیده] > آیـَسک. در پست پیش، از اِسک به عنوان پسوند تصغیر/مکان گفتم. اما نام زادگاه من آیــِسک نیست، آیـَسک است و به کلی از ریشه‌ای متفاوت آمده است. اگر ریشه‌ی واژه‌ی آیسک، سینه‌به‌سینه به ما نرسیده بود، بعید بود بتوانم معنای آن را از نام‌هایی مانند اِرِسک (بشرویه)، خایــِسک (نیشابور)، و ایسک isk و ایواسک (نهبندان) جدا کنم. از اینجا اهمیت تلفظ‌های محلی معلوم می‌شود. یک فتحه یا کسره را اشتباه خواندن می‌تواند به کلی آدم را در ریشه‌یابی به راه خطا ببرد. اما در معنای ایاس، در خراسان و کرمان و افغانستان، اَیاس به معنی آسمان صاف و بی‌ابر زمستانی‌ست (و اَیاز در شمال ایران). در واقع ایاس به معنی خشکه‌سرما است. «هوا ایاس است» یعنی هیچ ابری در آسمانِ زمستانی نیست و «هوا ایاس کرده» یعنی هوای زمستانی سرد است بدون هیچ ابری در آسمان، یعنی «خشکه‌سرما شده است». این معنای ایاس است با کاربردی که هنوز هم در بین قدیمی‌ها رایج است و من خودم به گوش خودم از آنها شنیده‌ام. نام‌های مشابه: اَیاس‌جان (فارس)، اَیاز (آذ.شرقی، خوزستان) [این ایاز احتمالاً ترکی نیست]. اما من با این معنا برای اَیاس مشکل دارم. اَیاس/آیسک جایی در دشت است. آیسک در کوه نیست که سرد باشد. آیسک اصلاً به سرد بودن معروف نیست. چرا باید یک روستای واقع در دشت، نامش به معنی «سرما» یا «خشکه سرما» باشد؟ بعلاوه وضع هوا معمولاً برای یک منطقه‌ی بزرگ، یکسان است. اگر سرد است همه‌جا سرد است. اگر گرم است، همه جا. اگر خشکه‌سرماست همه جا. اَیاس با این معنا نمی‌تواند نام یک روستای واحد، در کل یک منطقه باشد، منطقی نیست. از اینجاست که حدس می‌زنم که شاید اَیاس معنای دیگری داشته باشد. مثلاً اَیاس ممکن است تبدیلی باشد از اَبیاس به معنیِ جای آب یا سـَر ِ آب. سرابیاس (لرستان) و ابیازن (اصفهان) در اینجا شاهدان خوبی هستند. در مورد پسوندِ مکانِ «اس» و ده‌ها جای‌نام ساخته شده با آن، بالاتر شواهد کافی آوردم. اَیاس در این معنا، هم‌ریشه می‌شود با نام‌هایی مانند آبکاس (سیس.وبلوچ.)، و اَفکـِشت (بیرجند). احتمالاً صورتِ باستانیِ واژه اَبکاس یا اَپکاس بوده. مسیر زیر می‌تواند طی شده باشد: اَبکاس > اَبگاس > اَبیاس > اَویاس > اَیاس. حذف ب/و از آب/اَو را می‌توان در نام‌هایی مانند اَبهر (زنجان)-اَهـَر (آذ.شرقی) دید. تبدیل گ به ی هم یک الگوی رایج است. اَفکـِشت (بیرجند) هم احتمالاً صورت دیگری از همین اَبکاس است (اَپکاس > اَفکــَس > اَفکشت). مسأله‌ی آب واهمیت آن در سرزمین کم‌آبی مانند ایران باعث شده صدها و شاید هزاران جای‌نام مختلف با آن ساخته شود و از این جهت این ریشه‌یابی کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. نکته اینکه اگر اَیاس در اصل به معنی آبگیر بوده پس اینکه آسمان صاف و بی‌ابر زمستان را اَیاس گفته‌اند احتمالاً از باب تشبیه بوده است. آسمان بی‌ابر شبیه دریاست، شبیه آبگیر، آبیِ یکدست.

***

پسوند کاس. به نظر می‌رسد همین پسوند «کاس» است که در برخی نام‌های جغرافیایی به صورت خاص و خواست و گونه‌های دیگر درآمده است، مثل: [گونه‌ی خاص:] فورخاص (درمیان)، ترخاص (خ.رضوی)، الخاص (خ.شمالی)، شهرخاص (بوشهر)، نلخاص (لرستان)، میش‌خاص (ایلام)، ملخاص (آذ.شرقی)، ... . واضح است که املاس درست، «خاس» است و خاص غلط است. [گونه‌ی خواست:] شهرخواست، ایزدخواست، گوخاست (فارس)، ورنامخواست (اصفهان)، گزانخواست (کرمان)، سنخواست (جاجرم-خ.شمالی)، مالخواست/مال‌خاست (مازندران)، ... [گونه‌ی خوس:] شبخوس (گیلان، مازندران)، میش‌خوس (چهارمحال.)، اژدرخوس (بوشهر)، بخوستن (خ.رضوی)، لای‌خوسی (یزد)، [و احتمالاً] خوست (افغانستان)، ... [گونه‌ی خـَس:] گاوخس (زنجان)، گوخس (گیلان)، خرخستان (کرمان)، و احتمالاً سرخس (خ.رضوی). سـَرَخس خراسان رضوی احتمالاً از سـَر+فتحه‌ی‌ربط+خــَس ساخته شده به معنی دِه ِ بالادست. [گونه‌ی کــَس:] واسکس (مازندران)، کرکس، کسوج، کسایون (اصفهان)، کسک، کسکوئیه، کسمون (کرمان)، کسه (هرمزگان)، رزکس (یزد)، جاکس، درکس، کسور (سیس.وبلوچ.)، کسک، کسکاب، کسکن، کسگک، کسلانی، کسرینه (خ.رضوی)، کسکستان، کسراب (خ.جنوبی)، کسرق (خ.شمالی)، کسران (زنجان)، کسلان، کسجین، کسانق (آذ.شرقی)، ... [گونه‌ی کاش:] کاشک (خ.رضوی ۳تا، سیس.وبلوچ. ۲تا)، کاشان (اصفهان، آذ.شرقی، بوشهر)، کاشکوئیه (کرمان)، ... . برای کاشان در ذیل نام «قاین» معنای احتمالی دیگری را هم آورده‌ام (کوهستان). ... [گونه‌ی خاش:] خاش (سیس.وبلوچ.)، [خاش ممکن است از خا(وه)+ش هم باشد] ... . مانند دیگر پسوندهای مکان، این پسوند و گونه‌های آن نیز گاهی مستقلاً به عنوان نام مکان‌ها به کار رفته است. در این حالت باید آن را دِه و روستا و اقامتگاه معنی کرد. [گونه‌ی کش:] کــَش در نام‌های بسیاری به کار رفته است و بسیاری از این کش‌ها به معنی «دامنه‌ی کوه» است، ولی بعضی هم ممکن است تبدیلی از «کاس» باشد که موضوع بحث ماست، مثل: کشک، کشوک، کشیک (سیس.وبلوچ.)، کشانک (خ.شمالی)، کشف [=کــَش+آب] (مشهد)، کشکک (خ.رضوی)، چارکش (بیرجند)، زرکش، کشوک (خوسف)، سرکش (زیرکوه)، کشف خاران (سربیشه)، گاوکــَش (نیشابور)، ... [گونه‌ی کاز:] کازکان (زیرکوه)، کازوکی (کرمان)، کازرون (فارس) ... [گونه‌ی گاس:] منگاس (سمنان)، انگاس (مازندران)، مرگاسه (آذ.غربی)،... [گونه‌ی گاز:] نمگاز [: جای نمناک] (کرمان)، مارانگاز (کرمانشاه)، .... . [گونه‌ی گس:] گسک (درمیان)، گسک، درگس (سیس.وبلوچ.)، ... (گس ممکن است صورتی از «گز» [درخت] باشد). ... [گونه‌ی یاز:] کهیاز (اصفهان)، ایاز (آذ.شرقی، خوزستان)، دریاز، نیاز (آذ.غربی)، زیاز [: زو+یاز: محل زاب/رود] (گیلان)، فریازان، ابیازن (اصفهان)، نیاز (کردستان)، نیاز [نی+یاز: نیزار] (طبس-خ.جنوبی)، همه‌ایاز (کرمانشاه)، ... بنا به الگوهای رایج تحول آوایی در زبان‌های ایرانی، حرف س می‌توان تبدیل شود به «هـ». بنابراین عجیب نیست اگر مثلاً کاس یا خاس در برخی نام‌ها تبدیل شده باشد به کاه یا خاه و از این قبیل. نمونه: جوخواه (طبس)، .. «کاه» در شماری از جای‌نام‌ها آمده است و من ذیل بحث از واژه‌ی قاین گفتم که به معنی کوه است و در اینجا می‌گویم ممکن است برخی از این کاه‌ها تبدیلی از همین «کاس» باشند مثل ابکاه (اصفهان)، گل‌کاه (مازندران)، بیکاه (هرمزگان)، کاهک [۲تا]، کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه (خ.رضوی)، ... . از کاس رسیدیم به گاس و بعد می‌توانیم برسیم به گاه. گاه دیگر همان پسوند رایج و آشنای فارسی‌ست و لزومی به آوردن نمونه‌هایش نیست.

***

حاشیه: من بی‌سوادم (در زبان‌شناسی) و با نگاه کردن به جاینام‌ها حدس زدم که باید پسوند مکانی به صورت «کاس» بوده باشد و بعداً دیدم که بله بوده. این چند جمله 👇 را از اینترنت کش رفتم و شاهدی‌ست بر این که پسوند «کاس» در واقع صورت قدیمی‌ترِ همین پسوند «گاه» در فارسی امروزی‌ست. البته .

دگردیسی واک “س” به واک “ی” و “ه”. مانند:

آسد= آید

آسن= آهن

آگاس= آگاه

گاس= گاه، زمان

یادآوری: دگردیسی واک “س” به واک “ه” در زبانهای ایرانی پیشینه‌ای دراز دارد. چنانکه بسیاری از واژه‌هایی که در زبان پارسی با واک “ه” نوشته می‌شوند، در زبان سانسکریت همچنان به دیسه “س” نوشته می‌شوند. مانند “اَسورا” و “سَومه” در زبان سانسکریت و “اهورا” و “هَومه” در زبان پارسی. البته در دیگر زبان‌های ایرانی نشانه واک “س” را می‌توان یافت، چنانکه در زبان کردی به “ماهی” می‌گویند “ماسی”.

[پایان نقل قول]

***

کاخک. کاخک kâxk (گناباد) در ساختار شبیه است به کاهک (داورزن، ششتمد). کاخک تبدیلی از کاهـَـک است (کاهـَـک > کاخــَـک > کاخک). تبدیل ــَـک به ــْـک (حذف فتحه) نمونه‌های زیادی دارد که پیشتر در موردش نوشته‌ام. تبدیل هـ به خ هم نمونه‌های چندی دارد مثل تبدیل شاهین به شاخین (ذیل نام روستای شاخن بیرجند در پست پیش)، تبدیل مـَهل‌آباد به مخل‌اباد (سرایان)، تبدیل اصطلاح «پابرهنه» به «پابرخنه» (لهجه‌ی سرایانی) و حتی تبدیل «مـُحکم» به «مخکم» (لهجه‌ی فردوس و سرایان). حتماً نمونه‌های دیگر هم هست. چند روستای دیگر خراسان رضوی از این ریشه: کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه، و ... . کاه در این نام‌ها به احتمال قوی، صورتی از کوه است، چنانکه ذیل واژه‌ی قاین آوردم، و به احتمال دوم، صورتی از پسوند مکانِ کاس (کاس > کاه) که مانند دیگر پسوندهای مکان، از جایگاه پسوند خارج شده و مستقلاً معنی سکونت‌گاه و ده و روستا آبادی به خود گرفته است. ممکن است از هر دو نوع هم در بین اینها باشد ولی قابل تفکیک نیست. احتمالاً بیشترشان به معنی کوه‌اند، مثلاً کاهیجه در این معنا واضح است که یعنی کوهی‌جا، جای کوهستانی. اگر کاه به معنی مطلق روستا و آبادی باشد، آنگاه کاهک/کاخک هم‌معنی می‌شود با نام‌هایی مانند دیهوک، دهشک، خنجوک، دهک، دزگ و مانند آن همگی به معنی آبادی کوچک. نمونه‌های دیگر از کاخ: کاخک، کاخکوک/کاخوک (خوسف-خ.جنوبی)، کاخکی (بیرجند)، کاخ (کرمان)، کخک (فارس). کاخکی و کفکی می‌توانند دو صورت از یک واژه باشند.

نمونه‌ی جاینام‌ها با کاه، کــَـه، کا، قاه، و قــَـه:

نمونه‌های کاه: کاهی (سربیشه)، کاهشنگ (بیرجند)، کاهیجه، کاهوبم، کاهو، کاهه، کاهک [۲تا]، کاهدر، کاهبه، کاهان، کاه (خ.رضوی)، کاهوکان، کاهلان (سیس.وبلوچ.)، کاهش [=کاهیج] (سمنان)، کاهو (یزد)، بیکاه (هرمزگان)، کاه‌گان (کرمان)، کاهریزک (فارس)، کاهکش (چهارمحال.)، کاهریز (لرستان)، ابکاه (اصفهان)، قلعه‌ی کاه (افغانستان-فراه)،... .

نمونه‌های کا: کازکان/کازگان (زیرکوه)، کامه [=کاه+مه، ۲تا]، کاشک [=کاه+اِشک، پسوند مکان، ۳تا]، کاسک، کاسف، کاستان (خ.رضوی)، کاشن، کاشک (سیس.وبلوچ.)، کاجان (تهران، گیلان)، کاجین (گیلان)، کاسپ، کاژه (آذ.غربی)، ... .

نمونه‌های که: کهک‌رود (سربیشه-خ.جنوبی)، کجه (فردوس)، کهجه (خ.رضوی)، کهوا (خ.رضوی، کهگیلویه.)، کهو (سمنان)، کهه (هرمزگان، خ.رضوی، مرکزی)، کهک (کرمان، قم، خ.رضوی، قزوین، مرکزی ۲تا)، کهق، که (آذ.شرقی)، کهران (اصفهان، اردبیل)، کهوان (قزوین)، کهیا، کهلا، کهاب/قهاب (زنجان)، ... .

نمونه‌های قاه و قه (معرب کاه و که): قاهان (قم)، قاهران (زنجان)، قهقه، قهرک، آبقه (خ.رضوی)، قهیج (سمنان)، قهاب (سمنان، کرمان، اصفهان، زنجان)، قهفرخ (چهارمحال.)، قهی، قهه، قه قهساره، قهدریجان (اصفهان)، قهاوند (همدان)، قهیه (مرکزی)، ... .

صورت کــَهن هم نمونه‌های بسیار زیادی دارد که در اینجا نیاوردم. کهن به در جنوب ایران، به معنی کاریز و قنات است. کهریز هم که داستانش جداست.

حاشیه. نام خانوادگی کاهنی را باید کاهـَـنی خواند، از اصل کاهانی، منصوب به کاهان.

***

الگوهای تبدیل هـ به خ و برعکس.

نمونه‌های تبدیل ه‍ به خ: کاخک (گناباد)، مخلاباد (سرایان)، شاخن (بیرجند)، رخنه (نهبندان)، شاهرَخت (زیرکوه)، ... .

از برخی لهجه‌های قدیم اطراف بیرجند تبدیل عدد نه (۹) به نـُخ و عدد ده (۱۰) به دَخ هم گزارش شده است (ن.ک. به کتاب فارسی در گویش بیرجند)

نمونه‌های احتمالی تبدیل خ به ه‍: کــُـرُه (قاین)، دُرُح (سربیشه)، ... .

دُرُح: درح (سربیشه) ظاهراً از اصل دُرُخ است و شاید همریشه باشد با نام‌هایی مانند رُخ (درمیان، سربیشه، تربت‌حیدریه)، دُرُخش (درمیان)، اَندُرُخ، طـُرُق، و طرقبه [تــُرُغبـَذ] (مشهد)، دُرغِستان (کرمان)، دارُخ (سبزوار)، دروغن (زبرخان نیشابور)، و ... . یک حدس من آن است که درح تبدیلی از «دو راه» باشد به معنی دو راهی. آیا این وجه تسمیه با موقعیت جغرافیایی آنجا در گذشته منطبق است؟ آیا آنجا یک دوراهی بوده؟ اگر این باشد، آنگاه درخش درمیان را هم دوراهی باید معنی کرد. به گمان من، دُرُخش از ریشه‌ی درخشیدن (تلفظ قدیم به ضمه بوده doroxšidan) نیست. دُرُخش و دُرُح دو صورت از یک واژه‌اند. اضافه شدن ش در پایان درخش، شاید برای آشناسازی بوده. نمونه‌های مشابه در معنا: دوراه (فارس)، دوراهان (چهارمحال.)، دوراهک (بوشهر)، دوراک (کهگیلویه)، ... و نیز شاید دروک (سبزوار، سیس.وبلوچ.، بوشهر)، دروکان، داروکان (سیس.وبلوچ.)، ...

کــُرُه (قاین) از اصل کــُـرُخ از اصل کــُـروخ/ک به معنی (جای) کوهی و کوهستانی‌ست. نمونه‌های مشابه: کروکی (بجستان)، گروک (کرمان، سیس.وبلوچ.)، کروک، کراه (کرمان)، کوروک (سیس.وبلوچ.)، خروک (بوشهر)، کــَـرُخ (هرات-افغانستان [غار معروفی دارد])، ...

شاهرَخت šârāxt. شاهرخت (زیرکوه) این طور ساخته شده: شاهراه > شارَه > شارَخ > شارَخت > شاهرَخت. نمونه‌های مشابه: شهراه (بیرجند)، شاهراه (گناباد)، شاهرگ (خراسان رضوی ۳تا)، ... . اضافه شدن ت بعد از خ برای آسان شدن تلفظ است و نمونه‌های دیگر هم دارد. شاه در ترکیب‌ها غالباً یعنی بزرگ و اصلی، مثلاً شاه‌جوی یعنی جوی آب اصلی، ...

راه. چند نمونه از جاینام‌های ساخته شده با راه و تبدیل‌های آن: رهیزگ، رهیزک، رهوزگ (سربیشه)، رهنیشک، رهنیچ (بیرجند)، رهن (گناباد، کرمان)، رهنه (تایباد)، رخنه (نهبندان)، رخکن (چناران)، ابرهه (سمنان، فارس)، رهنگ (فارس)، میان‌راه (کرمانشاه)، رامیان [: راه میان] (گلستان)، ...

***

ادامه در فرسته‌ی بعد ...

دیگر پرت‌وپلاهای من در مورد جاینام‌های خراسان در این لینک 👈 جاینام‌های خراسانی

***

جاینام‌های خراسانی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان، خراسان شناسی، وجه تسمیه نام روستاهای خراسان جنوبی، پیشینه تاریخی نام روستاهای خراسان، ریشه شناسی نام روستاهای خراسان، وجه تسمیه قاین، نام شناسی قاین، معنی واژه قاین ریشه یابی نام های جغرافیایی خراسان، ریشه شناسی نام‌های جغرافیایی خراسان، مردم شناسی، قاین شناسی، ایران شناسی، خراسان شناسی، گیتاشناسی خراسان، قاینات باستان، باستان شناسی، زبان های قدیم خراسان، واژه های قدیمی خراسانی، وجه تسمیه نام شهر کاخک، وجه تسمیه باخرز، وجه تسمیه ایروان، ...